نوروز، روز از نو

این هم از سال جدید. آمد و ماهم آمدیم. معمولا به خاطر هیجان، قوت قلب، و انتظار گنگی که در رودرویی با هر چیز تازه­یی به سراغمان می­آید، ترسیم دورنمای روزهای آینده کاری جالب و حتا مورد انتظار خواهد بود. منی که در زندگیم کم­تر برنامه­ریزی زمان­مند، و کم­ترقطعیت و تفضیل وجود دارد، تنها می­توانم امیدوار باشم که در سال حاضر، در زندگی به خودم سهل­تر بگیرم و در عین حال با خودم کم­تر مدارا کنم، و در حیطه­ی اجتماعی هم برنامه­های عقب­افتاده و پروژه­های ذهنی ادبی­ام را – تالیف و ترجمه – عملی و کامل کنم.

و اما کتاب هولم. دوست خوبم محمد میرزاخانی در وبلاگش، سخن، یادداشتی در دو قسمت بر کتاب هول نوشته و مطابق گفته­ی خودش نگاه شخصی­اش بر این مجموعه را منعکس کرده است. نوشته­اش برایم خواندنی و لذت­بخش بود. محمد در عین صراحت و بی­طرفی به نکاتی اشاره کرده بود که باعث شد من نویسنده از مواجهه با اوی خواننده ذوق­زده شوم، از جمله این که ویژگی­ مشترکی که او در تمام آثار این مجموعه یافته، «ابهام»ی است بر سر واقعیت و نمایش آن که به راستی دغدغه­ی من هست و بوده، در کتاب و در غیر کتاب. از محمد به خاطر این نوشته – عیدی ؟!- خیلی متشکرم. ضمنا اگرچه این کتاب نيمه اسفند چاپ شده اما تا کنون فقط در فروشگاه خود نشر چشمه توزیع شده و عملا از دو سه روزآینده به سایر فروشگاه­ها می­رود. ظاهرا دلیل آن، جدای از تعطیلات و بگیر و ببندهای پیش و پس از عید و بحث ویزیت اول نشرهایی که فروشگاه هم دارند، به این برمی­گردد که چشمه قصد دارد در هفته­ی سوم فرودین (که تاريخ دقيقش را بعدا خواهم گفت) یک جلسه­ی معارفه با این کتاب – يا مراسم رونما یا پاگشا؟! اسمش را دقیقا نمی­دانم – در محل فروشگاه برگزار کند تا دوستانی که مایل اند کتاب را بخرند یا راجع به آن با من صحبتی دارند یا می­خواهند هم را از نزدیک ببینیم، به آن جا بیایند و کتاب را بگیرند. خلاصه به این دلایل کتاب هنوز در همه جا توزیع نشده است.

به عنوان یک ترجمه­ی تازه هم قطعه­یی از بونوئل را می­آورم که به نظرم علیرغم ذکر پاییزش، حال و هوای خوشی دارد. این عیدی من است اگر بپذیرید.

قضیه­ی ریاضی

اگر از نقطه­یی خارج از یک خط صاف، خطی موازی آن بکشید، به یک بعدازظهر آفتابی پاییزی خواهید رسید.

به واقع، آسمان و تمام چشم­های آبی، رویای بی ماهی برکه­ها را منعکس می­کنند و این­ها نیز به نوبت، خوش­خوشک، کاهلی بعدازظهر را می­شویند.

درختان کور در صفی آرام می­گذرند و در بالاترین شاخه­هایشان، برگی درخشان، طلا زمزمه می­کند.

خیابان­ها در فکر ترک شهر و رفتن به ییلاق اند، اما چنان کند که مسافران، مرتعش در آفتاب، آن­ها را به زودی پشت سر می­گذارند.

مزارع زردگون از تپه­ها بالا می­روند، لاف می­زنند و آن­جا یله­ می­دهند، و در انتظار شب پاهاشان را دراز می­کنند. تنها چند سپیدار، همیشه بی­قرار، رمزگانی از برگ­ها را تلگراف می­زنند.

نفس موزون بعدازظهر، و همه­ی چیزهایی که با ضرباهنگ آن می­کوبند.

من، در کف دست عصای بی برگم را دارم.

سینه­یی زمزمه­کنان در آفتاب خوابیده.

همه­ی پنجره­ها مژه­هایی چون زنان دارند.

برج کلیسا، چون انگشت نشانه، رو به سوی آخرین ابر سفید کوچک دارد.

سکوتی پس از ازدحام. پس از آن مسیح می­گذرد.

چکاوک، منقار ساعت هفت را می­بوسد.

رگباری از خروس­های بادنما در هواست.

گوش­های قاطری - که خودش را نمی­توان دید - شب را به خود می­خوانند.

نور، روی یقه­ام خاموش می­شود.

ساعتی است که تولد تنهای چراغ­های خیابان آغاز می­شود.

کسی کلید ستاره­ها را می­زند.

و این چیزی است که قصد اثباتش را نداشتیم.


Thursday 24 March 2005