به صحنه­آوری ابژه یا جذابیت پنهان پشت صحنه­ی فیلم­ها

دوباره فیلمی از فلینی دیدم و دوباره میخکوب شدم. جادوی سینمایی دور و گمشده­ی او وهم­دوره­هایش را مدام با خودم – و دیگران – کلنجار رفته ام. آن جادوی تامی که با یک­ باره دیدن، با بلند شدن و رفتن پس از پایان فیلم، و با پذیرفتن تمام اثر به عنوان «فیلم» خودش را آشکار می­کند؛ این تمامیتی است که اما هنگام تحلیل جزء به جزء، مثلا در آن دل و روده­ بیرون ریختن­های کلاس­های تحلیل فیلم دانشکده­ها، در بررسی علمی چگونگی این به صحنه­آوری – این میزانسن - از دست می­رود (مگر نه این که خودم همیشه گیج­تر از اول از کلاس بیرون می­آمدم که حتا یک سکانس را هم نمی­شد به آن روش دل و روده­یی بازخواند؟)

از پیش­شرط­های خودم - و دیگران - آگاهم، مقایسه­ی هم­نشینی من، با اذعان به تفاوت / تشابهات اجتماعی دورانی که اثر هنری در بطن آن شکل می­گیرد، انجام می­شود: تمامیت هیچ دو اثری را نمی­توان با هم مقایسه کرد، شاید تاثیرات برگرفته از سوی مخاطبان، نتایج حسی شکل گرفته در تماشاگران، تجربیات راهنمای ساخت یا دریافت اثر، ایدئولوژی فردی یا جمعی خالق / مخاطبین اثر، اقتضائات اجتماعی و روانی این آفرینش و ... و خلاصه ابعاد جداگانه­ی آثار جداگانه را چرا، ولی تمامیت دو اثر را خیر؛ نیز این که، هنر ِ هر روز، علت و معلول اجتماع آن روز است. روزگار من «ماتریکس»ی است، «ممنتو»یی است، «بیست و یک گرم»ی است، که لذت هم می­برم از هرسه­شان ولی ...

حالا، با اذعان این پیش­ شرط­ها، اگر از مقایسه­ی جادوی ماندگار فراموش­شده­هایی چون «ساتیریکون» یا «شبح آزادی» با تخدیر قدرتمند امروزی­ها - از اروپایی­های پر رمزی چون «معلم پیانو» و «خواهران مگدالین» که بسیار دوستشان دارم گرفته تا هالیوودی­های جذابی که آرشیوهای فیلم همه­مان را تسخیر کرده اند - می­گویم، جنبه­ی مورد نظرم تفاوتی ماهوی است که هیچ جور نمی­توانم نادیده بگیرمش: حضور یا عدم حضور پس­زمینه، جدایی زمینه و پس زمینه.

از سینمای آن دوران طلایی هیچ مدرک پشت صحنه­یی نداریم. از «صحنه»­ی پشت صحنه­شان هیچ نمی­دانیم، نه صرفا به این معنا که در آن دوره گرفتن پشت صحنه چندان باب نبوده، که مدرکی از حضور «پشت»ی برنمی­داشته اند، که حضور تنها همان بوده که بر پرده بوده، بل به این دلیل که آن نوع سینما فی­نفسه قابلیت گرفتن پشت صحنه را نداشته. به فرض که دوربین دیجیتالی کنجکاوی هم هم به پشت صحنه­ی گدار می­رفت، اصلا چه چیز مبهم، هیجان­برانگیز، یا نادیدنی­یی وجود داشت که «دیدن»ش می­توانست خود به فیلمی دیگر تبدیل شود؟ کدام صحنه­ی کارهای بونوئل است که هنگام دیدنش کنجکاوی این که «این نما را چطور گرفته اند» بتواند جادوی حضور تام فیلم را نابود کنیم؟ آن چه نگاه ما دریافت می­کند، همان است که به واقع در آن زمان و مکان دیگر، درجهان میان روشن و خاموش کردن دوربین، جریان دارد.«دیدن» در این سینما به چیزی ماوراء خود ارجاع ندارد، آن همه بی­معنایی، آن همه رمز و راز، به کل در «صحنه» است: تمام جهان پشت صحنه، آن جهانی که نیتش معطوف به ساخته شدن «این صحنه» است، خود با «به صحنه­آوری» ابژه­اش گم و مضمحل شده است.

امروز پشت صحنه­ی ماتریکس­ها را می­بینیم، و بیگانه­ها را، و ارباب حلقه­ها را: با جهان «پشت»ی روبرو می­شویم که دیگر با «صحنه» یکی نیست، این همان نیست، پشت صحنه به راه خود می­رود و چنان کامل­تر، واقعی­تر، از این جاست که دیگر توان مضمحل شدن در ابژه­ی نهایی را ندارد. اگر حسرت­زدگان محروم از ابزار و تکنیک باشیم، در میانه­ی حسادت علمی­ نفس راحتی هم می­کشیم که خب، دست این صحنه را هم خواندیم. اگر هم فارغ از این تمنیات سینماتوگرافیک، پای پشت صحنه نشسته باشیم، تنها چند صوت تعجب خواهد بود و دیگر هیچ؛ و درهر دوی این شق­ها، جادوی سینمایی با به صحنه آمدن سیر جادوگری باطل می­شود. من به پشت صحنه می­روم، من ِ مخاطب از صحنه به پشت آن می­پرم. آن کودک دورنم که می­خواهد «نیو»ی ماتریکسی را قار به پرواز بداند، مقهور دانای کلی می­شود که بازیگر سیم به کمربسته را درحال بالا و پایین کشیده شدن روی قرقره­های جلوی پرده­ی آبی عریان کرده است. رویای من با به زمینه آمدن این پیش­زمینه عریان می­شود، رویای عریان دیگر افسونی ندارد. پس­زمینه مرئی می­شود و این مرئیت زمینه را نابود می­کند. این­ها همه، برای فیلمی است که «پشت صحنه­پذیر» باشد: سینمایی که پشت صحنه ندارد؛ سینمای بونوئل، قابل عریان شدن هم نیست، تنها همان صحنه است، اگرعریان اگر پوشیده. این جا مراد لویناس از ابژه، و استعاره­ی پلک و نگاه او را به یاد می­آورم. لویناس ابژه را همان به صحنه­آوری پس­زمینه­ی می­داند که به ابژه افق، و عینیت، می­بخشند. پس­زمینه­یی که تنها نیت­مندی­اش متوجه ابژه نیست، بل­که به راهی پدیدارشناسانه تمام آن کلیت، آن نگاهی است که خود با رخ نمودن ابژه، با فروآمدن پلک ابژه – این انتزاع تام -، ناپدید می­شود. و من دوست دارم باز به تماشای فیلمی بنشینم که افق ابژه­یی­اش تنها به قدر پرده­ی تصویر باشد.


Saturday 30 April 2005
آزاد:

سلام شیوا خانم. یادداشت های دلنشینی داری. اینش خوبه که در بند چارچوب مشخصی نیستی و می ذاری ذهنت به صورت سیال تخیل کنه و به انگشتات اجازه می دی به اونچه تو ذهنت می گذره صورت خارجی متن و یادداشت بده.
"روزگار من «ماتریکس»ی است، «ممنتو»یی است، «بیست و یک گرم»ی است، که لذت هم می­برم از هرسه­شان ولی ..." آخرین یادداشت وبلاگم رو اگه بخونی متوجه می شی من اگه قرار بود جای تو از سه فیلم نام ببرم چیا بودن: ممنتو، پالپ فیکشن، سینما پارادیزو ولی 21 گرم هرگز!!!
موفق باشی