میبارید.
سیلآسا میبارید.
حتا بیش از سیل. دفعتا سرازیر شده بود: هیچ کس نمیتواند مجسم کند که دریایی هم میتواند آن گونه سفر کند، چون هواپیما، از سیارهیی به سیارهی دیگر. جَو به دریایی بیماهی بدل شده بود. طولی نکشید که ماهیها به آرامی تنگهاشان را ترک کردند و به سوی توپ آبی بزرگی که همان جَو پیشین بود، شناور شدند. خیلیهاشان جلوجلو سرشان را از حجم آب بیرون آورده بودند و به نوبت، با حرفشنوی کودکانه، مثل تمساحهای نیمهغوطهور در آب، سرجای خود مانده بودند.
شهر، یکدست، در پناه بامهای سفالپوش، خود را در برابر رگبار ناتوان مییافت؛ رگباری که با حرکت آهسته - انگار در رویا - فرو میریخت، چنان انبوه که گویی در جای مانده و پائین نمیریزد.
شهر، به کل، با برجهای لخت بزرگش، کشتی دو دکلهیی بود که برای اولین بار در باران دچار سانحه شده باشد.
میبارید.
ماهیها مثل شبپرهها به طرف نور خیس چراغهای خیابان کشیده میشدند، و کاشیها بالای سقفها چون صدف شکم باز میکردند.
در ویترین فروشگاهها، جماعت کتابها در جستجوی چیزی در آب بودند. صفحاتشان چون اندام جنسی مرجانها میلرزید و پیچ و تاب میخورد.
بچهها در آکواریومهای روشن آپارتمانها شنا میکردند، نزدیک شیشهی پنجرهها، با چشمهای باز، و ستونی از حبابهای کوچک را از دهانهای گردشان خارج میکردند.
میبارید. میبارید. میبارید.
همه چیز چون هشتپایی در ضربان بود، ضربان میگرفت. دست زدن و نگاه کردن به همه چیز تهوعآور بود.
شکمهای آماسیده شروع به ازدحام در خیابانها کردند، شکمهای متورم حریص، دستهای گرسنه، زبانهای گرسنه، سرهای گرسنه با موهای آشفته در جمعیت.
در هزار فوتی، نور وهمآلود تراموای سرگردانی که دلفینها مثل سگهای شکاری در تعقیبش بودند، و میلیبونها دندان درخشان سپید سوراخش کرده بودند، میگذشت.
میبارید. میبارید. میبارید. میبارید.
همهجا، میان شیارهای آب و تلالو نیلی، چشمهایی خاکستری با برقی فلزگون، با سبعیت کوسهها، درکمین بودند. چشمهای همهی ساکنان شهر، تمامی چشمها، با تمامی سبعیت.
انگشتانم استخوانی نداشت. چشمهایم، جاودانه خاکستری، بزرگتر ازهمیشه، ، با همان سبعیت تمامی چشمهای دیگر، مرا از دور دزدانه میپائیدند.
نه چندان دور از من، عروس غرقشدهام در آب معلق بود، حرکت آرام تورعروسیاش او را به جلو میراند، مدوزای عشق و مرگ.
میبارید. میبارید. میبارید. میبارید.
ساعت کلیسای جامع دوازده ضربهی نیمشب را نواخت.
میبارید.



