دوست عزیزی یادداشت جذابی را که بر کتاب هول نوشته بود، روز رونما هدیه آورد. خواستم روی وبلاگ بگذارمش، خواست بدون ذکر نام. درکش میکنم، اول این که آن را برای دلش نوشته و فارغ از یاد مخاطبانی که اصرار من بر چاپ یادداشت، او را روبروی آنها مینشاند. دوم این که گزیده کار است و – خودخواسته - برونده چاپیاش خیلی کمتر از درونده دانشیاش. چند نقد چاپشدهی شاخصش برایش هم شهرت و تثبیت آورده اند و هم دردسر! همهی ما وقتی دوست ِآگاهی را با صفت منتقد ادبی هم بشناسیم، شوق و توقع و طلب این را داریم که بر کار ما هم نقدی بنویسد و چاپ کند. طبعاً بعضی دوستانی که هم از من پیشکسوتتر اند و هم پرکارتر، و هم سابقهی آشنایی دیرینتری با او دارند، به زبان آورده و نیاورده، خواسته اند تا بر کارشان چیز مختصری بنویسد. اینها که گفتم بازارگرمی کار نیست، خودش میگوید این چند خط نقد نبوده، بیان حالی بوده. موقع خواندن هم شاید کسی خوشش بیاید و کسی هم نه. چیزی بیش و خارج از کتاب نمیگوید، به نظر من بیشتر جوری آمرانه گرد متن چرخیدن است، زیرکانه در سطح ماندن، و دریافتن و دربرگرفتن متن و فرامتن ... شما هم اگر نظری بر این نوشته دارید، با خیال راحت و فرض غیاب قانونی و رسمی او بنویسید!
"در این کسرهیی که مَفصل «کتاب» میشود به هول تا بخوانم کتاب ِهول، درین کسرهیی که «کتاب» را موصوف «هول» میکند، همین کسرهی محذوف، کسرهیی که مثل تیغ به بوم کشیده شده، چهار شیار به جا مانده و این یعنی طرح روی جلد کتاب هول. کتاب ِهول: یعنی این که کتابیست به روایت هول؟ یعنی هول است که رقم میزند، تقریر میکند؛ و کلمه بدیلی ست به جای هول؟ یا نه، کتابی ست دربارهی هول.
به این ترتیب چهار خراش بر روی پوست تن، یا پوستهی تنه یا چهار شکاف بر بوم رنگین ِ خالی از هر طرح، خبر از قلمرویی میدهد که هیچ کس ساکن و هیچ صاحبی مدعیش نیست. مثل خنج جانور وحشی بر درختِ خیس خزهبسته، نمادی است از قلمرو، تصاحب، و تملک. کتاب در تصرف ماست، هرچند که کتابی که پیشاپیش بر آن خنج کشیده باشند، قلمرو هیچ کس نیست.
به نشانهی گور دستهجمعی چهارستارهی همهمان، چهار شکاف روی طرح جلد. درست یادم نیست کجا خوانده ام و کدام منتقد چنین نوشته که حتا از غلطهای چاپی هم باید نتیجه گرفت! زخم و جرح دهگانهی کتاب هول، مثل دهسال آوارگی اولیس، گرمی کلام و ستور کلام اگر نبخشید، چیزی دیگر نصیبم کرد. خیال ندارم با پنلوپ بازیافته دستبازی کنم، یا دربارهی کیفیت داستانها حرف بزنم، کار کارگاهی کنم، مقایسه کنم با فلان داستاننویس قدر که داستانهایی در این حال و هوا نوشته، روابط بینامتنی را استخراج کنم، و با مؤلف مخالفخوانی - که شیوهی همیشگیام بوده – و نقد شستهرفتهیی تحویل دهم.
فقط برای این که شمایی از ژوئیسانس خواندنم را نشان داده باشم، بسنده میکنم به شرح لذتم از «مرگ و دوشیزه»:
اول خیال میکردم قصه ایست مرتبط با سنفونی شوبرت، بعد یاد نمایشنامهی آریل دورفمان افتادم، که در هر دو مورد بر خطا بودم، کور خوانده بودم. کور خوانده هر که کتاب را برای قصههاش خوانده. خواندنم هیچ نصیبهیی نداشت جز دیدن رسمالخط عجیب و نامآلوف ِ حتماً ِ حتماً در صفحهی 74. کسرهی زیر تنوین. کسرهی میان دو حتماَ. همهی دانشم از داستان خلاصه شد به خواندن دو حتماً متوالی. کسرهی میان دو حتماً بینابین. همان کسرهی حذف شدهی کتاب هول. کسرهیی که تیغ شده روی جلد کتاب ِچهارشیارکشیده. کسره: ناممکنی پیوند ِ دو کلمه، که حذف میشود تا خیال کنیم داستان ممکن شده، و چه فرق میکند کسرهی میان کتاب و هول باشد یا حتماً و حتماً؟"



