متشکرم

کتاب هول بالاخره رخ نمود (بگذریم از اختلاف چهارهفته­یی پخش اکران اول! تا این رخ­نمایی، که سه هفته­اش به خاطر تعطیلات نوروز بود و یک هفته­اش به خاطر تعطیلات مذهبی). خبر رسمی­تر برنامه و مصاحبه با من را، تا این­جا، دوستان سینا و ایلنا به شکلی حرفه­یی منتشر کرده اند و نظرات کلی­ام راجع به این نوع برنامه­ها را هم آن­جا آورده اند، اما بالاخره وبلاگمان هم که نباید خالی بماند.

این نوع معارفه­ها را هم در برنامه­های مستند/ گزارشی شبکه­های تلویزیونی اروپایی دیده ام، هم در فیلم­های سینمایی آمریکایی - حتا فیلم­های عامه­پسند یا رده­ی B-Movies، و هم نقل قول مسافران و توریست­های از خارج برگشته را شنیده ام. ظاهرا این برنامه­ها در خود کتاب­فروشی­ها، سالن­های اجتماعات یا حتا مدارس برگزار می­شود، میز و صندلی و تشریفاتی هم البته در کار نیست، عامه­ی مردم خیلی راحت و سرپايی می­آیند، چایی می­خورند، و خریدشان را می­کنند. به نظر می­رسد اگرچه این معرفی­ها با شور و شوق و البته تبلیغات هم­راه است و بالطبع دربستر کلان­تر تکریم و احترام به حوزه­ی اندیشه جریان دارد، اما نفس قضیه امری عادی است، معارفه­ی مولف با خواننده هم امری عادی­تر، مهم­ترین دلیلش هم این است که مردم قبول کرده اند و اصلا توقع دارند که خرید کتاب هم درسبد بودجه­ی خانواده باشد.

اما برای من ِاین­جایی، تجربه­ی جدید و جالبی بود که با پیشنهاد مسئولان نشر چشمه، و اختصاص سه ساعته­ی فضای طبعا محدود کافه کتاب­شان به این امر، ممکن شد. گذشته از فرصت دوباره دیدن دوستان نویسنده، مترجم، ناشر یا هم­دانشگاهی که بالاخره هر از چند گاهی تلفنی یا به شکل زنده! دورهم جمع می­شویم، حضور واقعا صمیمانه­ی بعضی از بزرگان و پیش­کشوتان حیطه­ی ادبیات من را شرمنده، و دیدن بچه­های جدید و جوانی که خیلی خجولانه آمدند و کتاب را گرفتند و رفتند، ذوق­زده­ام کرد. نکته­ی جالب دیگر آشنا شدن با چهره­ی واقعی بعضی از دوستان وبلاگر فضای مجازی بود که تا به حال، ندیده، درعرصه­ی کامنت­نویسی کلی چاق­سلامتی کرده بودیم. فرصت دیدن بعضی از همکاران ِ قلم به دست! پرکار و هم سن و سال پیش آمد، و نیز گپ و گفتی خلاقانه با چند نفر از دوستانم شرحی از آن را می­توان در وبلاگ پویان عزیز خواند. البته در مورد این برنامه یادداشتی هم در کتابلاگ خواندم که ذهنیت و سطح توقع نویسنده­ی محترم، متحیرم کرد.

باری، شرمنده ام که نمی­توانم از مهمانانم تک­تک و با نام تشکر کنم، و متاسف ام اگر به علت شلوغی دل­پذیر – البته برای من! – کافه، نتوانستم آن طور که باید و دلم می­خواست با همه­شان مفصل حرف بزنم. فقط می­گویم که دفترچه­ی یادگاری که در آن خطی نوشتید و امضا کردید، بهترین یادگاری برای من است و عکس اکثر شما نیز به عنوان مدرک جرم از سوی کاوه کیائیان، مدیر کتابفروشی، گرفته و ثبت شده است!

آرامش خیالی که امکان دیدار دوستان و مخاطبان متنوع در یک فضای امن و مشخص فرهنگی و فارغ از بده­بستان­های خاص برای مولف ایجاد می­کند، شنیدن مستقیم انتقادات و نظرات کسانی که کلمات نویسنده را خوانده اند، و حضور روراست و و به اصطلاح جلوی پرده­ی هر کس که سخنی دراین باره دارد، کم امتیازی نیست. امیدوارم که هم این برنامه­ها ادامه یابند – برای هر و همه­ی کتاب­ها، نویسنده­ها، همه­ی ناشرها – و هم ارتباطات فرهنگی که دیگر نیازی به گفتن نیست چقدر غنیمت اند.

Saturday 16 April 2005