معارفه ... بونوئل

دوستان ایترنتی. مراسم معارفه – یا جشن، یا رونما – ی کتاب جدید من، کتاب هول، روز پنج­­شنبه، 25 فروردین، از ساعت 14 تا 17 در محل نشر چشمه (خیابان کریمخان – نبش میرزای شیرازی) برگزار می­شود. البته این یک جلسه­ی نقد و بررسی، یا نشست و مصاحبه نیست، بل­که شروع تجربه­یی است که در سایر کشورها خیلی رایج است و این­جا هنوز نه، یعنی ایجاد امکان ملاقات رودرروی نویسنده و مخاطبان، و پخش عمومی خبر چاپ کتاب – البته در یک زمان و فضای محدود. بنابراین آن دوستانی که هنوز کتاب را ابتیاع نفرموده اند، یا آن­هایی که کتاب را دارند اما می­خواهند بازهم ابتیاع بفرمایند !!، و اصلا آن دوستان محترمی که با من حرف و گپ و گفتی راجع به کتاب دارند، می­توانند تشریف بیاورند. ضمن این که چند نفر از دوستان نویسنده و ژورنالیست هم قول حضور داده اند که حضور و کلامشان فضای معارفه را جدی ترخواهد کرد. ­

و اما در مورد این قطعه­ی بونوئل. به گمانم همه­مان دلهره­ی قدرتمند، کوتاه، و سرشار از ناامیدی کابوس سقوط از بلندی در هنگام خواب را تجربه کرده ایم. و باز به گمانم متن سوررئالیستی بونوئل از همان تجربه می­گوید، اما با چه پایانی ...

رایحه­ی حرمت


یک نفر به شکلی مرگ­بار هل­ام داد. با سرعتی سرگیجه­آور شروع به سقوط در مارپیچی سرگیجه­آور کردم، سرعتی با تصاعدی ریاضیاتی، سرعتی بیناستاره­یی. چرخشی چهل و پنج درجه هم­راه با احساس تبدیل شدن به یکی از آن دوایر به جا مانده از چرخش ستاره­هایی که ثانیه­یی یک میلیون بار می­چرخند. همه­اش گرداب، چرخش، فش­فش، فریاد، تیر ِکمان، معده­یی پرآشوب، هوراهای جمعیت، تلالو، تعلیق، ترس، سرما.

دارم سقوط می­کنم! دارم سقوط می­کنم!

اما سقوطم هیچ وقت به پایان نرسید. هرچه بیش­تر و بیش­تر احساس عدم تعادل می­کردم، انگار سورتمه­یی باشم درون مارپیچ مسابقه.

حرکت ماشین بافندگی­یی با قدرتی بی­نهایت.

کاهش سریع درجه­ی حرارت ستون دماسنج.

سرمای گزنده­ی میلیون­ها ستاره روی نوک بینی­ام.

جاذبه­ی خنده­یی که رها کردم چه اغراقی داشت.

جمعیت هم­­­چنان با هیجان فریاد می­کشید: «برو جلو! برو جلو!»

در این سورتمه­یی که چون تیری از اسلحه رها شده بود، قرن­ها چون ثانیه­ها می­گذشتند.

دست آخر، هنگامی که از رسیدن به سکون ناامید شده بودم، انفجار مهیبی رخ داد. سیاره­ی زحل با اتوموبیلی پر از بچه مدرسه­یی تصادف کرد.

ناگهان رخوتی گرم و استوایی وجودم را گرفت، جبه­یی از خز شانه­هایم را پوشاند. آرامشی به اندرونم، که تا آن لحظه مورمور می­شد، راه یافت، آرامشی خواب­آلوده. دستی، یا بالی، روی پیشانی­ام قرار گرفت و صدایی عتیق گفت: «اینک می­توانی بمیری.»


Monday 11 April 2005