عاشقانه

این روزها ذهنم میان ترجمه­ی سه کتاب مختلف تقسیم شده، گیر کرده؛ این سه، هر یک در مرحله­یی متفاوت از هفت­خوان آشنای کار فرهنگی! به جلو می­روند اما شوق و دلهره­ی در راه نماندنشان همسان و پابرجاست. بی­حوصله­گی­هایم یک دلیلش همین است. این ذهن که جمع و جورتر شد، سعی می­کنم چند خطی هم بنویسم در مورد تحلیل شخصی خودم از متونی که در این مدت وبلاگ­نشینی از بونوئل ترجمه کرده ام، و آثار بونوئل در کل. حالا این قطعه را بخوانیم که به نظرم بیرحمانه، وهم انگیز، و ... و، عاشقانه است، بسیار عاشقانه.

به تخت رفتن

بقایای ستاره­یی ­به چنگ زلفانت افتاد و چون پوست بادام شکافت

همان ستاره­یی که نورش را پیش­تر، یک میلیون سال قبل،

درست در لحظه­ی تولد طفلی چینی،

دیده بودی.

«چینی­ها تنها مردمی هستند که از اشباحی که هرشب، نیم­شبان، از روزن­هامان به درمی­آیند، نمی­ترسند.»

افسوس که ستاره نتوانست سینه­هایت را بارور کند

و افسوس که پرنده­ی چراغ نفتی بر آن نوک زد، انگار پوست بادامی باشد

پرتو نگاه من و تو در زهدانت نشست،

در این نشانه­ی درخشان و نویدبخش تکثیر

comments ( 0 ) | permalink | Tuesday 24 May 2005
سنگینی تحمل ناپذیر

دوستی نویسنده و عزیز، آقای آرمان آرین، که مجموعه­ داستان دوجلدی پارسیان و من – نشر موج – را در کارنامه دارد، متنی بر کتاب هول نوشته که این جا می­گذارمش. فارغ از کتاب، خواندن این گونه­ نقدها برایم بسیار لذت­بخش است: نقدهایی که در کنشی توامان، هم فاعلانه روبروی متن اصلی می­ایستند و خود به متنی ادبی تبدیل می­شوند، و هم با همدلی در فضای کتاب اصلی حرکت می­کنند و خود را با آن هم­آوا می­سازند. تا برای شما چه باشد …

سنگینی تحمل­پذیر هستی

چیزی، گویی بود و هست؛ در نگاهی تلخ و صادق به گذشته؛ یاگذری داغ و سرد به پیش رو. غلیانی پراکنده و منسجم که آشکارا اندیشه و توجه و احساس ِ بسیار بر آن گذشته. انعطافی در گردآوردن تصویر و کلام – هر یک با تشخص خویش – زیر سایه­بانی از متون کهن و مقدس.

کتاب هول در کار ِ ترس و وهمی که مو بر تن آدمی سیخ کند، نیست: به سوی ژرفایی هولناک­تر از دسترس همگان خیز بر می­دارد. شبیه حس ثانیه­یی پس از غرق شدن … هولی که شاید در یکایک گدازه­های سر هر سیگار یا تعفن هر جنازه و ملافه­ی خاکسترشده بر تختی تارعنکبوت بسته نهفته باشد. هیجان ترس­آلود یک لحظه مقصودش نیست، و باقی لحظه­های جز همان یک لحظه را هم مد نظر دارد. تلاشی است در نگاهی به همه سو. «همان هراسی که همیشه در پی آشنایی­ها می­آید» … هراس­هایی گاه بسیار زنانه، از آن گونه­یی که کم در ذهن مذکران می­رویند، و ریشه در تن و روان زنانگی دارند.

ریشه­هایی دوان تا اعماق تاریخ آدمیان، و پیوسته حاضر.

فضاهای هر ده داستان اغلب تیره اند، نگاه­ها اغلب مادی، جنسیت­ها بسیار موثر، و ابهام­ها فراوان. ولی پیداست که تمامی این­ها در ذهنی واحد تمرکز و پالایش یافته اند. گویی نویسنده خود سال­ها و ثانیه­ها با آن آدم­ها سیگار کشیده و قهوه نوشیده. بارها به آن­ها دل باخته، و رویاوار در مکان­هاشان به سر برده.

این نکته گویاست که نه تخیل ِ تنها، که بارقه­هایی از وقایع زندگی­ نویسنده نیز، در لفافه­یی مبهم، سایه­وار و گنگ درهم پیچیده اند: آدمیانی رها و تنها. گسسته از مرگ و همواره پیوسته. زشتی­های خشن. زیبایی­هایی بر تخت­های خالی و اجبارهای مرطوب. سیالیتی بی­آرام و پرآشوب. کرده­هایی ناکرده مانده … و گفته­هایی ناگفته عیان شده … بخار و مه گیجی. گیجی واحد ِ پراکنده­یی که از میان هزاره­ها دهان باز کرده.

گویی امروز، زمان بازخوانی خوانش­هاست. بازخوانی پرابهت و ناممکنی که فقط از مکتوبات و کلمات بهره­مند نمی­شوند. این بازخوانی حتا به «خزش پنهانی جانوری روی خاک که کلمه­یی نقش می­کند» و یا به «بوته خاری که در نسیم تکان می­خورد و واژه­یی نو می­سازد» نیز می­پردازد. به حرکاتی آن­چنان پیچیده و هدفمند که شاید از زاویه­یی دیگر«اباطیل» پنداشته شوند، و شاید تلاشی پیچیده و دردناک برای درک جهان.

کتاب هول در بسیاری از بخش­های و کلمات خود به احساسی مقدس از شهود در ماجرای جهان نزدیک می­شود. مکاشفه­یی که گاه با غبار و دود طبیعت و شهر و آدمی مخدوش می­شود.

اما راه هنوز برجاست … و کشف، « این را آخر از همه خواهیم فهمید»، و شاید هرگز.

comments ( 0 ) | permalink | Tuesday 17 May 2005
دو قطعه از بونوئل

به خاطر غرفه­گردی­های نمایشگاهی، بونوئلی­ها مدتی به تاخیر افتادند. حالا دوتایشان را با هم می­آورم­ که البته اولی در شماره­ی پنج­شنبه­ی قبل شرق چاپ شد (چون چند نفر از دوستان پرسیده اند، همین جا فرصتی است تا بگویم که آقای یزدانی­خرم این متن­های وبلاگی را با اطلاع خودم چاپ می­کنند.) قطعه­ی دوم فکر می­کنم برای بچه­های موسیقی - به یاد دوران دانشجویی! – دلپذیرتر از باقی باشد.

نجات­بخشی

خود را در باغ پوشیده از برف یک صومعه یافتم. یک راهب بندیکت، که زنجیر سگ بزرگ سرخی را در دست داشت، از نزدیک­ترین رواق کنجکاوانه به من زل زده بود. احساس ­کردم می­خواهد سگ را به سویم رها کند؛ و آکنده از ترس، شروع به رقصیدن میان برف­ها کردم. اولش آرام، بعد - هم­چنان که خشم در چشم­های ناظر من موج می­زد - با شتابی فزاینده، با غضب، مثل یک دیوانه، مثل یک جن­زده. خون به سرم هجوم آورده بود، و چشم­هایم را از سرخی کور کرده بود، از همان سرخی سگ. دست آخر راهب ناپدید شد، و برف­ها ذوب. بعد، از میا ن مزارع گندمی که زیر نور بهار استحمام می­کردند، خواهرم که در دست­های افراشته­اش قمری­یی برایم داشت، در لباسی سپید به سوی من آمد. درست هنگام ظهر بود، همان دمی که همه­ی کشیشان زمین نان مقدس را بلند می­کند.

با دست­های صلیب بر سینه، کاملا رها، به خواهرم خوشامد گفتم؛ در میانه­ی سکوت سپید و همایون نان مقدس.

تنظیم برای ارکستر

برای آدولفو سالازار

ویولن­ها

خانم­های جوان و خودنمای ارکستر، فخرفروش و غیر قابل تحمل. کوهستان ناهموار صدا.

ویولاها

ویولن­هایی که تازه یائسه شده اند. پیردخترانی که هنوز صدای نیم­پرده­شان را حفظ کرده اند.

ویولنسل­ها

نجوای دریا و جنگل. آرامش. چشمان عمیق. آن­ها اعتبار و جلال مراسم عیسا در بیابان را دارند.

کنتراباس­ها

دیپلودوکوس[1] سازها. آه که اگر روزی تصمیم بگیرند نعره­ی بلندشان را رها کنند، ناظران وحشت­زده را از خود خواهند رماند! اما امروز می­بینیمشان که در حالی که نوازنده­ها معده­های آن­ها را می­خارانند، با رضایت تاب می­خورند و می­غرند.

پیکولو

لانه­مورچه­ی صدا.

فلوت

فلوت نوستالژیک ترین سازهاست. این دختری که روزی، در دستان پان، پرهیجان­ترین آوای جنگل و مرغزار بود، حالا خود را د دستان مردکی چاق و تاس میابد ... ! اما، با این همه، او هم­چنان شاهزده­خانم سازها باقی مانده است.

کلارینت

فلوتی با بیماری تورم. موجود بیچاره، گهگاه، صدای خوبی دارد.

ابوآ

غرغروی چوبی. اسرار نهان غنایی. ابوآ برادر دوقلوی ورلن بود.

ابوآ تنور

ابوای بالغ و پرتجربه. دنیادیده. طبع درخشانش حساس­تر شده، خلاق­تر. اگر ابوآ پانزده ساله است، ابوآ تنور در سی سالگی است.

باسون

نوازندگان باسون مرتاضان ارکستر اند. گهگاه، خزنده­ی وحشتناکی را که دردستشان است و زبان دوشاخه­اش را به آن­ها نشان می­دهد، تماشا می­کنند. همین که هیپنوتیزمش کنند، در میان بازوانشان می­خوابانندش و به خلسه می­روند.

کنتراباسون

باسون دوران سوم زمین­شناسی.

زیلوفون

یک بازی کودکانه. شاهزاده خانم­های بافنده در باغ، مهتاب.

ترومپت با صدا خفه کن

دلقک ارکستر. پیچ و تاب، چرخ و رقص. شکلک.

بوق­های فرانسوی

صعود به قله. طلوع آفتاب. بشارت. آه که روزی چون پرچم­های کاغذی به اهتزاز در­آیند!

ترومبون­ها

کمی آلمانی مزاج. صدای هاتفانه. سرودخوانان کناری در کلیسایی کهن با عشقه­ها و بادنمای زنگ­زده.

توبا

اژدهای افسانه­یی. دیگر سازها از صدای غران و نهانی او به خود می­لرزند­ و از خود می­پرسند کی شاهزاده­یی در زره جلاخورده­اش به نجات آنان­ می­آید.

سنج­ها

نور تکه­تکه می­شود.

مثلث

تراموایی نقره­یی در میان ارکستر.

طبل

تندر کوچولوی اسباب­بازی. کمابیش تهدیدآمیز.

طبل باس.

آشفتگی. زمختی. بوم. بوم. بوم.

تیمپانی

پوسته­یی مملو از زیتون.

--------------------------------------------------------------------------------

[1] دایناسور گیاهخوار و آبزی دوران ژوراسیک. م

comments ( 0 ) | permalink | Sunday 15 May 2005
شش صحنه از یک نمایشگاه

دیده­ها و شنیده­های شخص بنده و دوستان حاکی از آن است که:

1- رکورد بیش­ترین میزان فروش نمایشگاه کتاب، تا امروز، متعلق به بستنی مگنوم است. این رکورد پارسال در اختیار سیب­زمینی سرخ کرده بود.

2- کتاب خیانت در زندگی زناشویی، که در غرفه­ی ... عرضه شده، به شدت مورد استقبال خریداران واقع شده است. اولش خیال می­کردم رویکرد این کتاب به مساله­ی خیانت، چیزی است در مایه­ی «خودآموز گام به گام ...» یا «هفت عادت مردمان ...» یا «راز موفقیت در ...»، اما وقتی فروشنده داشت برای مشتاقان توضیح می­داد من هم گوش­هایم را تیز کردم:

فروشنده: جلد اول این کتاب، کتاب «دلزدگی در ازدواج» است که آن را هم داریم. یعنی اگر کسی به مرحله­ی دلزدگی برسد و علاجش نکند، به مرحله­ی خیانت کشیده می­شود که همین جلد دوم است. اگر حس می­کنید مشکل مرحله اول را دارید، با آن کتاب سریعا علاجش کنید اگر هم کار از کار گذشته، دومی را بخرید که حداقل کم و کیف قضیه دستتان بیاید.

لازم به ذکر است کتاب «رسوایی­های اخلاقی سیاستمداران تاریخ» نیز در همین غرفه توزیع می­شود.

3- آقایی جوان (جلو غرفه­ی نشر دیگر): به به، کتاب خاطرات کاوه گلستان را شما چاپ کردین، چه عالی، آقا ما خیلی تعریف این کتاب را شنیدیم، حالا خود آقای گلستان هم می­آیند غرفه­ی شما میز گردی، صحبتی ، چیزی داشته باشند و ما ببینیمشان؟؟
پیرو این سوال، قرار بر این شد که در نشر دیگر یک میزگرد برگزار شود، البته از آن نوع میزهای گردی که باید پشتشان نشست و دست­های هم را گرفت و روح احضار کرد.

4- خانمی (خطاب به دوستش): خیلی بد شد این دستفروش­های جلو در شمالی رو جمع کردند. من هر سال فقط به عشق خرید از اینا میومدم نمایشگاه کتاب.

5- من (در بانک خرید ریالی کتاب­های خارجی): لطفا این شماره رو هم وارد کنید: xxxxxx
مسوول: این کتاب موجوده ولی نمی­تونیم بفروشیمش. غیر مجازه!
من: اما خودم ديدم که نمونه­اش رو تو غرفه­ی ... گذاشتند؟
مسوول: خب دیدنش عیبی نداره، ولی نمی­تونید بخریدش!

6 – با همه­ی این حرف­ها و خیلی حرف­های دیگر، غنیمت است این ده روز.

comments ( 0 ) | permalink | Monday 09 May 2005
تو دروغ می گویی

دوست عزیز و ناشناسی برایم کامنت جالبی گذاشته بود که گرچه منظورش را درست نفهمیدم، اما با خواندن کامنتش ناگهان جوع شدیدی حس کردم که به حاشیه­ی آن کامنت بروم و حرف بزنم. او همین قدر نوشته که: کتاب­ها راست نمی­گویند ...

یکی از دغدغه­های همیشگی­ام – که حتا مرا تا پای ساختن فیلمی کوتاه هم برده و برگردانده، فیلمی کوتاه درباره­ی راستگویی – مساله­ی دروغ است.

به ما می­گویند، و خودمان نیز به خودمان می­گوییم، که کتاب­ها راست نمی­گویند. نخستین قدم هر کارگاه داستان­نویسی هم حقنه کردن تفاوت میان واقیت داستانی و واقعیت واقعی است، تفاوت­های زمانی و ساختاری و ...، به عبارتی داستانی کردن داستان. بر این اساس، خطی در افق کشیده شده که آن سویش جهان واقعیت راست عینی است و این سویش داستان­های ناراست ذهنی که اگر در نهایت ساختار رئالیستی هم بنا شده باشند باز ناراست اند (بگذریم که به نظرم داستان مدرن رئالیستی، حتا در نهایت پرداخت و صحت تکنیکی، کهنه و فرسوده و مردابی است). نمی­خواهم وارد بحث کهنه­ی تقابل­های دوتایی راست / دروغ ­شوم، معترفم به موئین بودن مرز میان این دو، و به این که خودمان هم در مقام نویسنده یا خواننده جایی دیگر نمی­دانیم چه چیز راست است و چه چیز دروغ، و فکر می­کنم اصلا یکی از وجوه اصلی جذابیت بخشیدن به روایت هم همین ابهام است. ابهام، امکان و انتخاب طور دیگر بودن، شاید موتیف اصلی داستان­هایم هم را شکل داده است. به قول دوستی این یک ابهام روایتی مدرنیستی نیست، بل که ابهامی از سر گیجی است در برابر ابژه­هایی که دیگر کامل شدن پازلشان از اختیار من خارج است، که نمی­دانم کجا می­خواهند بروند. دوست دیگری - به نقدهای آنان لینک داده ام – هم جمله­ی جالبی گفته (که البته شاید از نظر خودش عیب کار باشد): اگر بخواهيم جهان داستانى شيوا مقانلو را در «كتاب هول» در يك جمله تعريف كنيم، به عبارتى مى رسيم تحت اين جمله: «يكى مى گويد و يكى نمى گويد.» من به این این فضای باز میان گفتن و نگفتن در جهان داستان که به اختیار نویسنده و خواننده است، باور دارم، به نظرم این جا شکافی وجود دارد که با خواندن و نخواندن مرتب پر و خالی می­شود و داستان را جلو می­برد. ترس من از جای دیگری است، از شکاف عظیم این دو در دنیای عینی پیرامون که با هیچ خواندن / نخواندنی نه پر می­شود و نه سیال به جلو می­رود.

باز نمی­خواهم وراد بحث­های نظری «واقعیت / امر واقع/ انباشتگی واقعیت منجر به از هم پاشیدگی و سربرآوردن اشکال ناراست حقیقت» بشوم، زیاد گفته ایم و شنیده ایم. خیلی ساده، می­خواهم در یک رویکرد صرف اجتماعی بدانم چطور می­توان در زندگی شخصی، یک هایپررئالیته­ی فرهنگی – مثل حل شدن این مرز موئین راست و دروغ - را با آسیب­های روانی / اجتماعی ملازم آن یک جا هضم کرد و امر فلسفی را به خورد امر کارکردی داد؟ چطور می­شود با قبول زیستن در جهان به سرآمده­ی واقعیت در همان جهان زیست و پذیرفت که این جا همه به آدم دروغ می­گویند، و دروغ گفتن هم به لحاظ فلسفی اگر نه مورد تایید ولی دست کم محل توجیه است؟ ترس من از این است که جهان - خارج از کتاب­ها - آن چنان درگیر صنعت عادی­سازی دروغ شده که دیگر به مرز میان این دو نه به چشم یک شکاف سیال و تغییر بُعد دهنده، که به چشم الاکلنگ حقیری می­نگرد که به اقتضای شرائط به سوی سر سنگین­تر خم می­شود. این جا حکایت بازی راست و دروغ نیست بل که بازی دروغ و دروغ­تر است؛ به عبارت دیگر در جهان پیرامون من دروغ دیگر عرصه­ی سرخوشانه­یی نیست که سنگینی تقدیری راست­های قانون و اجتماع را به سخره بگیرد و بگذارد همه از دست لیز بخوریم و دوباره گرد هم آئیم، دیگر پوزخند ناگزیر یک نعره­ی آزاد شده نیست که بخواهد از تام­گرایی مادر امر واقع بگریزد، بل که برعکس اگر در جهان داستانی دروغ چیزی است که به مثابه عنصر آشوبنده در برابر ایستایی واقعیت قد علم می­کند، در جهان عینی من آن واقعیت ایستا همان دروغگویی شده است که تنها گاهی وقت­ها راست در برابرش خودی نشان می­دهد! اگر آخرین توان بازمانده برای نویسنده­ی داستان آوردن صدای گنگی باشد که دروغ می­گوید (یا همان کسی که به قول بالا نمی­گوید)، در واقعیت پیرامون اما رودرروی دروغ­هایی قرار گرفته ایم که نه تنها به صدای مسلط بودن بسنده نمی­کند، بل که تبدیل به فضیلت هم می­شوند، بار ارزشی می­گیرند و کتاب زرد مراجعات بعدی مخاطبانی که مطمئن هستند آن که می­گوید، حتما راستش را هم می­گوید!

آیا وظیفه یا تقدیری برای مواجهه با این­ها داریم؟ اصلا تا کجا می­شود این دروغ­ها را تشخیص داد؟ و تازه تشخیص دادنشان ما را به کجا می­رساند؟ تنها نتیجه­­اش ترس بیش­تر است، همان ترسی که سوغات آشنایی­هاست. فیلم تروا را نشانمان می­دهند و خیلی راحت در این اسطوره / ادبیاتی که دیگر متعلق به همه­ی زمان­ها و مکان­ها و ملت­هاست، در دوبله­ی فارسی، هلن را به دختر منلاوس تبدیل می­کنند! فلان انتشارات معظم ویراستارانی دارد که زبان فارسی را هم به خوبی بلد نیستند چه رسد به داشتن دانش غیرفارسی. جملات عجیبی را در یکی از کتاب­های پرآوازه­شان می­خوانیم، اتفاقا اصل انگلیسی را هم داریم، مقایسه می­کنیم: داستان به کل چیز دیگری است. از سر اتفاق داستان تروا و این کتاب را می­دانیم، تکلیف آن چه نمی­دانیم و قرار است دیگری برایمان بگوید، چیست؟ تردید می­کنیم که شاید بهتر باشد او اصلا چیزی نگوید. تکلیف آن دیگران غیر از مایی که اصلا هیچ از ماجرا نمی­دانند، چیست؟ تکلیف آن جاهایی که پشت پرده­ی زندگی را نمی­بینیم، مثلا استاندارد بودن یا نبودن کنسروهای غذایی، مواد آرایشی و بهداشتی، آشپزخانه­ی رستوران­ها، هواپیماهای مسافربری و ... چیست؟ مجبوریم به خلوت پناه ببریم تا دمی بیاساییم، اما در زندگی شخصی هم، دوست نزدیکمان راحت­تر از همه به ما دروغ می­گوید، با معصومیت، با عصبانیت، با چهره­پوشاندن، به ما دروغ می­گوید؛ دروغ او را راحت­تر از کتاب و فیلم می­فهمیم. دیگر حتا یک عرصه هم باقی نمی­ماند که خیالمان راحت باشد که حرف راست می­شنویم. مگر می­شود همه­ی عمر همه­ی ما به ردگیری راست و دروغ­ها بگذرد؟ دو راه بیش­تر نداریم: یکی این که خسته­تر از این حرف­هاییم، می­شود کنسرو و غذای بیرون و اصلا غذای خانه را هم نخورد، سوار هواپیما و قطار و ماشین هم نشد و از خیر سفر گذشت، تلویزیون هم تماشا نکرد – چه بهتر1!– کتاب ترجمه شده هم نخواند، و آن دوست و فامیل دروغگو را هم پشت در گذاشت و دیگر با او هم کلام نشد؛ دوم این که در برابر تقدیر پر قدرت جهان دروغ­ها، بازی کوچکی به راه انداخت و راست و دروغ را دو ابژه­یی در نظر گرفت که تنها به انتخاب خود شخص معنا می­یابند، به عبارت دیگر من شخصا انتخاب کنم و به خودم بباورانم که این غذا تمیز است، و انتخاب کنم که توی هم سخن با من به من دروغ نمی­گویی. اما بعد از این دو شق، بعدش ... بعدش ... چه باید کرد؟

به گمان من حالا باید فرار کرد. به کجا؟ یا به درون یکی از کارتون­های دی­جی­مون که به گمانم از بهترین تعابیر انیمیشنی جهان امروزند و یا به درون یکی از همان کتاب­های بهداشتی و بی­گناهی که گاهی برای سرگرم کردنمان به ما دروغ می­گویند. شخصا برای من، کتاب مفر راحت­تری است. شاید آن جا کسی پیدا شود که راستش بگوید.

comments ( 0 ) | permalink | Tuesday 03 May 2005
دو نقد شرقی بر کتاب هول

من خیلی از نوشتن یادداشت­های پشت سر هم خوشم نمی­آید ولی برخی دوستان اعتراض می­کنند که دو فیلم با یک بلیت وبلاگت را شلوغ می­کند! فقط این که این روزها دو نقد بر «کتاب هول» در روزنامه­ی شرق چاپ شده است: یکی پنج­شنبه 8/2 (این جا) که نویسنده­اش، آقای حسن فرامرزی، به شکلی نظام­مند و دقیق، موتیف بازی در آثار این کتاب را بررسی کرده است، و به وجوه اختیار، اسطوره، و تخریب در ساختار داستان­ها پرداخته است. در دومی، امروز یک­شنبه، 11/2 (این جا) آقای سجاد صاحبان زند، با تمرکز بر داستان همسایه، موشکافانه پتانسیل­های زبان در کتاب، و ابهام / وضوح ایجاد شده بر سر آن را تحلیل کرده، و به تجربه­گرایی داستان­ها پرداخته است.


comments ( 0 ) | permalink | Sunday 01 May 2005