عاشقانه
این روزها ذهنم میان ترجمهی سه کتاب مختلف تقسیم شده، گیر کرده؛ این سه، هر یک در مرحلهیی متفاوت از هفتخوان آشنای کار فرهنگی! به جلو میروند اما شوق و دلهرهی در راه نماندنشان همسان و پابرجاست. بیحوصلهگیهایم یک دلیلش همین است. این ذهن که جمع و جورتر شد، سعی میکنم چند خطی هم بنویسم در مورد تحلیل شخصی خودم از متونی که در این مدت وبلاگنشینی از بونوئل ترجمه کرده ام، و آثار بونوئل در کل. حالا این قطعه را بخوانیم که به نظرم بیرحمانه، وهم انگیز، و ... و، عاشقانه است، بسیار عاشقانه.
به تخت رفتن
بقایای ستارهیی به چنگ زلفانت افتاد و چون پوست بادام شکافت
همان ستارهیی که نورش را پیشتر، یک میلیون سال قبل،
درست در لحظهی تولد طفلی چینی،
دیده بودی.
«چینیها تنها مردمی هستند که از اشباحی که هرشب، نیمشبان، از روزنهامان به درمیآیند، نمیترسند.»
افسوس که ستاره نتوانست سینههایت را بارور کند
و افسوس که پرندهی چراغ نفتی بر آن نوک زد، انگار پوست بادامی باشد
پرتو نگاه من و تو در زهدانت نشست،
در این نشانهی درخشان و نویدبخش تکثیر
سنگینی تحمل ناپذیر
دوستی نویسنده و عزیز، آقای آرمان آرین، که مجموعه داستان دوجلدی پارسیان و من – نشر موج – را در کارنامه دارد، متنی بر کتاب هول نوشته که این جا میگذارمش. فارغ از کتاب، خواندن این گونه نقدها برایم بسیار لذتبخش است: نقدهایی که در کنشی توامان، هم فاعلانه روبروی متن اصلی میایستند و خود به متنی ادبی تبدیل میشوند، و هم با همدلی در فضای کتاب اصلی حرکت میکنند و خود را با آن همآوا میسازند. تا برای شما چه باشد …
سنگینی تحملپذیر هستی
چیزی، گویی بود و هست؛ در نگاهی تلخ و صادق به گذشته؛ یاگذری داغ و سرد به پیش رو. غلیانی پراکنده و منسجم که آشکارا اندیشه و توجه و احساس ِ بسیار بر آن گذشته. انعطافی در گردآوردن تصویر و کلام – هر یک با تشخص خویش – زیر سایهبانی از متون کهن و مقدس.
کتاب هول در کار ِ ترس و وهمی که مو بر تن آدمی سیخ کند، نیست: به سوی ژرفایی هولناکتر از دسترس همگان خیز بر میدارد. شبیه حس ثانیهیی پس از غرق شدن … هولی که شاید در یکایک گدازههای سر هر سیگار یا تعفن هر جنازه و ملافهی خاکسترشده بر تختی تارعنکبوت بسته نهفته باشد. هیجان ترسآلود یک لحظه مقصودش نیست، و باقی لحظههای جز همان یک لحظه را هم مد نظر دارد. تلاشی است در نگاهی به همه سو. «همان هراسی که همیشه در پی آشناییها میآید» … هراسهایی گاه بسیار زنانه، از آن گونهیی که کم در ذهن مذکران میرویند، و ریشه در تن و روان زنانگی دارند.
ریشههایی دوان تا اعماق تاریخ آدمیان، و پیوسته حاضر.
فضاهای هر ده داستان اغلب تیره اند، نگاهها اغلب مادی، جنسیتها بسیار موثر، و ابهامها فراوان. ولی پیداست که تمامی اینها در ذهنی واحد تمرکز و پالایش یافته اند. گویی نویسنده خود سالها و ثانیهها با آن آدمها سیگار کشیده و قهوه نوشیده. بارها به آنها دل باخته، و رویاوار در مکانهاشان به سر برده.
این نکته گویاست که نه تخیل ِ تنها، که بارقههایی از وقایع زندگی نویسنده نیز، در لفافهیی مبهم، سایهوار و گنگ درهم پیچیده اند: آدمیانی رها و تنها. گسسته از مرگ و همواره پیوسته. زشتیهای خشن. زیباییهایی بر تختهای خالی و اجبارهای مرطوب. سیالیتی بیآرام و پرآشوب. کردههایی ناکرده مانده … و گفتههایی ناگفته عیان شده … بخار و مه گیجی. گیجی واحد ِ پراکندهیی که از میان هزارهها دهان باز کرده.
گویی امروز، زمان بازخوانی خوانشهاست. بازخوانی پرابهت و ناممکنی که فقط از مکتوبات و کلمات بهرهمند نمیشوند. این بازخوانی حتا به «خزش پنهانی جانوری روی خاک که کلمهیی نقش میکند» و یا به «بوته خاری که در نسیم تکان میخورد و واژهیی نو میسازد» نیز میپردازد. به حرکاتی آنچنان پیچیده و هدفمند که شاید از زاویهیی دیگر«اباطیل» پنداشته شوند، و شاید تلاشی پیچیده و دردناک برای درک جهان.
کتاب هول در بسیاری از بخشهای و کلمات خود به احساسی مقدس از شهود در ماجرای جهان نزدیک میشود. مکاشفهیی که گاه با غبار و دود طبیعت و شهر و آدمی مخدوش میشود.
اما راه هنوز برجاست … و کشف، « این را آخر از همه خواهیم فهمید»، و شاید هرگز.
دو قطعه از بونوئل
به خاطر غرفهگردیهای نمایشگاهی، بونوئلیها مدتی به تاخیر افتادند. حالا دوتایشان را با هم میآورم که البته اولی در شمارهی پنجشنبهی قبل شرق چاپ شد (چون چند نفر از دوستان پرسیده اند، همین جا فرصتی است تا بگویم که آقای یزدانیخرم این متنهای وبلاگی را با اطلاع خودم چاپ میکنند.) قطعهی دوم فکر میکنم برای بچههای موسیقی - به یاد دوران دانشجویی! – دلپذیرتر از باقی باشد.
نجاتبخشی
خود را در باغ پوشیده از برف یک صومعه یافتم. یک راهب بندیکت، که زنجیر سگ بزرگ سرخی را در دست داشت، از نزدیکترین رواق کنجکاوانه به من زل زده بود. احساس کردم میخواهد سگ را به سویم رها کند؛ و آکنده از ترس، شروع به رقصیدن میان برفها کردم. اولش آرام، بعد - همچنان که خشم در چشمهای ناظر من موج میزد - با شتابی فزاینده، با غضب، مثل یک دیوانه، مثل یک جنزده. خون به سرم هجوم آورده بود، و چشمهایم را از سرخی کور کرده بود، از همان سرخی سگ. دست آخر راهب ناپدید شد، و برفها ذوب. بعد، از میا ن مزارع گندمی که زیر نور بهار استحمام میکردند، خواهرم که در دستهای افراشتهاش قمرییی برایم داشت، در لباسی سپید به سوی من آمد. درست هنگام ظهر بود، همان دمی که همهی کشیشان زمین نان مقدس را بلند میکند.
با دستهای صلیب بر سینه، کاملا رها، به خواهرم خوشامد گفتم؛ در میانهی سکوت سپید و همایون نان مقدس.
تنظیم برای ارکستر
برای آدولفو سالازار
ویولنها
خانمهای جوان و خودنمای ارکستر، فخرفروش و غیر قابل تحمل. کوهستان ناهموار صدا.
ویولاها
ویولنهایی که تازه یائسه شده اند. پیردخترانی که هنوز صدای نیمپردهشان را حفظ کرده اند.
ویولنسلها
نجوای دریا و جنگل. آرامش. چشمان عمیق. آنها اعتبار و جلال مراسم عیسا در بیابان را دارند.
کنتراباسها
دیپلودوکوس[1] سازها. آه که اگر روزی تصمیم بگیرند نعرهی بلندشان را رها کنند، ناظران وحشتزده را از خود خواهند رماند! اما امروز میبینیمشان که در حالی که نوازندهها معدههای آنها را میخارانند، با رضایت تاب میخورند و میغرند.
پیکولو
لانهمورچهی صدا.
فلوت
فلوت نوستالژیک ترین سازهاست. این دختری که روزی، در دستان پان، پرهیجانترین آوای جنگل و مرغزار بود، حالا خود را د دستان مردکی چاق و تاس میابد ... ! اما، با این همه، او همچنان شاهزدهخانم سازها باقی مانده است.
کلارینت
فلوتی با بیماری تورم. موجود بیچاره، گهگاه، صدای خوبی دارد.
ابوآ
غرغروی چوبی. اسرار نهان غنایی. ابوآ برادر دوقلوی ورلن بود.
ابوآ تنور
ابوای بالغ و پرتجربه. دنیادیده. طبع درخشانش حساستر شده، خلاقتر. اگر ابوآ پانزده ساله است، ابوآ تنور در سی سالگی است.
باسون
نوازندگان باسون مرتاضان ارکستر اند. گهگاه، خزندهی وحشتناکی را که دردستشان است و زبان دوشاخهاش را به آنها نشان میدهد، تماشا میکنند. همین که هیپنوتیزمش کنند، در میان بازوانشان میخوابانندش و به خلسه میروند.
کنتراباسون
باسون دوران سوم زمینشناسی.
زیلوفون
یک بازی کودکانه. شاهزاده خانمهای بافنده در باغ، مهتاب.
ترومپت با صدا خفه کن
دلقک ارکستر. پیچ و تاب، چرخ و رقص. شکلک.
بوقهای فرانسوی
صعود به قله. طلوع آفتاب. بشارت. آه که روزی چون پرچمهای کاغذی به اهتزاز درآیند!
ترومبونها
کمی آلمانی مزاج. صدای هاتفانه. سرودخوانان کناری در کلیسایی کهن با عشقهها و بادنمای زنگزده.
توبا
اژدهای افسانهیی. دیگر سازها از صدای غران و نهانی او به خود میلرزند و از خود میپرسند کی شاهزادهیی در زره جلاخوردهاش به نجات آنان میآید.
سنجها
نور تکهتکه میشود.
مثلث
تراموایی نقرهیی در میان ارکستر.
طبل
تندر کوچولوی اسباببازی. کمابیش تهدیدآمیز.
طبل باس.
آشفتگی. زمختی. بوم. بوم. بوم.
تیمپانی
پوستهیی مملو از زیتون.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] دایناسور گیاهخوار و آبزی دوران ژوراسیک. م
شش صحنه از یک نمایشگاه
دیدهها و شنیدههای شخص بنده و دوستان حاکی از آن است که:
1- رکورد بیشترین میزان فروش نمایشگاه کتاب، تا امروز، متعلق به بستنی مگنوم است. این رکورد پارسال در اختیار سیبزمینی سرخ کرده بود.
2- کتاب خیانت در زندگی زناشویی، که در غرفهی ... عرضه شده، به شدت مورد استقبال خریداران واقع شده است. اولش خیال میکردم رویکرد این کتاب به مسالهی خیانت، چیزی است در مایهی «خودآموز گام به گام ...» یا «هفت عادت مردمان ...» یا «راز موفقیت در ...»، اما وقتی فروشنده داشت برای مشتاقان توضیح میداد من هم گوشهایم را تیز کردم:
فروشنده: جلد اول این کتاب، کتاب «دلزدگی در ازدواج» است که آن را هم داریم. یعنی اگر کسی به مرحلهی دلزدگی برسد و علاجش نکند، به مرحلهی خیانت کشیده میشود که همین جلد دوم است. اگر حس میکنید مشکل مرحله اول را دارید، با آن کتاب سریعا علاجش کنید اگر هم کار از کار گذشته، دومی را بخرید که حداقل کم و کیف قضیه دستتان بیاید.
لازم به ذکر است کتاب «رسواییهای اخلاقی سیاستمداران تاریخ» نیز در همین غرفه توزیع میشود.
3- آقایی جوان (جلو غرفهی نشر دیگر): به به، کتاب خاطرات کاوه گلستان را شما چاپ کردین، چه عالی، آقا ما خیلی تعریف این کتاب را شنیدیم، حالا خود آقای گلستان هم میآیند غرفهی شما میز گردی، صحبتی ، چیزی داشته باشند و ما ببینیمشان؟؟
پیرو این سوال، قرار بر این شد که در نشر دیگر یک میزگرد برگزار شود، البته از آن نوع میزهای گردی که باید پشتشان نشست و دستهای هم را گرفت و روح احضار کرد.
4- خانمی (خطاب به دوستش): خیلی بد شد این دستفروشهای جلو در شمالی رو جمع کردند. من هر سال فقط به عشق خرید از اینا میومدم نمایشگاه کتاب.
5- من (در بانک خرید ریالی کتابهای خارجی): لطفا این شماره رو هم وارد کنید: xxxxxx
مسوول: این کتاب موجوده ولی نمیتونیم بفروشیمش. غیر مجازه!
من: اما خودم ديدم که نمونهاش رو تو غرفهی ... گذاشتند؟
مسوول: خب دیدنش عیبی نداره، ولی نمیتونید بخریدش!
6 – با همهی این حرفها و خیلی حرفهای دیگر، غنیمت است این ده روز.
تو دروغ می گویی
دوست عزیز و ناشناسی برایم کامنت جالبی گذاشته بود که گرچه منظورش را درست نفهمیدم، اما با خواندن کامنتش ناگهان جوع شدیدی حس کردم که به حاشیهی آن کامنت بروم و حرف بزنم. او همین قدر نوشته که: کتابها راست نمیگویند ...
یکی از دغدغههای همیشگیام – که حتا مرا تا پای ساختن فیلمی کوتاه هم برده و برگردانده، فیلمی کوتاه دربارهی راستگویی – مسالهی دروغ است.
به ما میگویند، و خودمان نیز به خودمان میگوییم، که کتابها راست نمیگویند. نخستین قدم هر کارگاه داستاننویسی هم حقنه کردن تفاوت میان واقیت داستانی و واقعیت واقعی است، تفاوتهای زمانی و ساختاری و ...، به عبارتی داستانی کردن داستان. بر این اساس، خطی در افق کشیده شده که آن سویش جهان واقعیت راست عینی است و این سویش داستانهای ناراست ذهنی که اگر در نهایت ساختار رئالیستی هم بنا شده باشند باز ناراست اند (بگذریم که به نظرم داستان مدرن رئالیستی، حتا در نهایت پرداخت و صحت تکنیکی، کهنه و فرسوده و مردابی است). نمیخواهم وارد بحث کهنهی تقابلهای دوتایی راست / دروغ شوم، معترفم به موئین بودن مرز میان این دو، و به این که خودمان هم در مقام نویسنده یا خواننده جایی دیگر نمیدانیم چه چیز راست است و چه چیز دروغ، و فکر میکنم اصلا یکی از وجوه اصلی جذابیت بخشیدن به روایت هم همین ابهام است. ابهام، امکان و انتخاب طور دیگر بودن، شاید موتیف اصلی داستانهایم هم را شکل داده است. به قول دوستی این یک ابهام روایتی مدرنیستی نیست، بل که ابهامی از سر گیجی است در برابر ابژههایی که دیگر کامل شدن پازلشان از اختیار من خارج است، که نمیدانم کجا میخواهند بروند. دوست دیگری - به نقدهای آنان لینک داده ام – هم جملهی جالبی گفته (که البته شاید از نظر خودش عیب کار باشد): اگر بخواهيم جهان داستانى شيوا مقانلو را در «كتاب هول» در يك جمله تعريف كنيم، به عبارتى مى رسيم تحت اين جمله: «يكى مى گويد و يكى نمى گويد.» من به این این فضای باز میان گفتن و نگفتن در جهان داستان که به اختیار نویسنده و خواننده است، باور دارم، به نظرم این جا شکافی وجود دارد که با خواندن و نخواندن مرتب پر و خالی میشود و داستان را جلو میبرد. ترس من از جای دیگری است، از شکاف عظیم این دو در دنیای عینی پیرامون که با هیچ خواندن / نخواندنی نه پر میشود و نه سیال به جلو میرود.
باز نمیخواهم وراد بحثهای نظری «واقعیت / امر واقع/ انباشتگی واقعیت منجر به از هم پاشیدگی و سربرآوردن اشکال ناراست حقیقت» بشوم، زیاد گفته ایم و شنیده ایم. خیلی ساده، میخواهم در یک رویکرد صرف اجتماعی بدانم چطور میتوان در زندگی شخصی، یک هایپررئالیتهی فرهنگی – مثل حل شدن این مرز موئین راست و دروغ - را با آسیبهای روانی / اجتماعی ملازم آن یک جا هضم کرد و امر فلسفی را به خورد امر کارکردی داد؟ چطور میشود با قبول زیستن در جهان به سرآمدهی واقعیت در همان جهان زیست و پذیرفت که این جا همه به آدم دروغ میگویند، و دروغ گفتن هم به لحاظ فلسفی اگر نه مورد تایید ولی دست کم محل توجیه است؟ ترس من از این است که جهان - خارج از کتابها - آن چنان درگیر صنعت عادیسازی دروغ شده که دیگر به مرز میان این دو نه به چشم یک شکاف سیال و تغییر بُعد دهنده، که به چشم الاکلنگ حقیری مینگرد که به اقتضای شرائط به سوی سر سنگینتر خم میشود. این جا حکایت بازی راست و دروغ نیست بل که بازی دروغ و دروغتر است؛ به عبارت دیگر در جهان پیرامون من دروغ دیگر عرصهی سرخوشانهیی نیست که سنگینی تقدیری راستهای قانون و اجتماع را به سخره بگیرد و بگذارد همه از دست لیز بخوریم و دوباره گرد هم آئیم، دیگر پوزخند ناگزیر یک نعرهی آزاد شده نیست که بخواهد از تامگرایی مادر امر واقع بگریزد، بل که برعکس اگر در جهان داستانی دروغ چیزی است که به مثابه عنصر آشوبنده در برابر ایستایی واقعیت قد علم میکند، در جهان عینی من آن واقعیت ایستا همان دروغگویی شده است که تنها گاهی وقتها راست در برابرش خودی نشان میدهد! اگر آخرین توان بازمانده برای نویسندهی داستان آوردن صدای گنگی باشد که دروغ میگوید (یا همان کسی که به قول بالا نمیگوید)، در واقعیت پیرامون اما رودرروی دروغهایی قرار گرفته ایم که نه تنها به صدای مسلط بودن بسنده نمیکند، بل که تبدیل به فضیلت هم میشوند، بار ارزشی میگیرند و کتاب زرد مراجعات بعدی مخاطبانی که مطمئن هستند آن که میگوید، حتما راستش را هم میگوید!
آیا وظیفه یا تقدیری برای مواجهه با اینها داریم؟ اصلا تا کجا میشود این دروغها را تشخیص داد؟ و تازه تشخیص دادنشان ما را به کجا میرساند؟ تنها نتیجهاش ترس بیشتر است، همان ترسی که سوغات آشناییهاست. فیلم تروا را نشانمان میدهند و خیلی راحت در این اسطوره / ادبیاتی که دیگر متعلق به همهی زمانها و مکانها و ملتهاست، در دوبلهی فارسی، هلن را به دختر منلاوس تبدیل میکنند! فلان انتشارات معظم ویراستارانی دارد که زبان فارسی را هم به خوبی بلد نیستند چه رسد به داشتن دانش غیرفارسی. جملات عجیبی را در یکی از کتابهای پرآوازهشان میخوانیم، اتفاقا اصل انگلیسی را هم داریم، مقایسه میکنیم: داستان به کل چیز دیگری است. از سر اتفاق داستان تروا و این کتاب را میدانیم، تکلیف آن چه نمیدانیم و قرار است دیگری برایمان بگوید، چیست؟ تردید میکنیم که شاید بهتر باشد او اصلا چیزی نگوید. تکلیف آن دیگران غیر از مایی که اصلا هیچ از ماجرا نمیدانند، چیست؟ تکلیف آن جاهایی که پشت پردهی زندگی را نمیبینیم، مثلا استاندارد بودن یا نبودن کنسروهای غذایی، مواد آرایشی و بهداشتی، آشپزخانهی رستورانها، هواپیماهای مسافربری و ... چیست؟ مجبوریم به خلوت پناه ببریم تا دمی بیاساییم، اما در زندگی شخصی هم، دوست نزدیکمان راحتتر از همه به ما دروغ میگوید، با معصومیت، با عصبانیت، با چهرهپوشاندن، به ما دروغ میگوید؛ دروغ او را راحتتر از کتاب و فیلم میفهمیم. دیگر حتا یک عرصه هم باقی نمیماند که خیالمان راحت باشد که حرف راست میشنویم. مگر میشود همهی عمر همهی ما به ردگیری راست و دروغها بگذرد؟ دو راه بیشتر نداریم: یکی این که خستهتر از این حرفهاییم، میشود کنسرو و غذای بیرون و اصلا غذای خانه را هم نخورد، سوار هواپیما و قطار و ماشین هم نشد و از خیر سفر گذشت، تلویزیون هم تماشا نکرد – چه بهتر1!– کتاب ترجمه شده هم نخواند، و آن دوست و فامیل دروغگو را هم پشت در گذاشت و دیگر با او هم کلام نشد؛ دوم این که در برابر تقدیر پر قدرت جهان دروغها، بازی کوچکی به راه انداخت و راست و دروغ را دو ابژهیی در نظر گرفت که تنها به انتخاب خود شخص معنا مییابند، به عبارت دیگر من شخصا انتخاب کنم و به خودم بباورانم که این غذا تمیز است، و انتخاب کنم که توی هم سخن با من به من دروغ نمیگویی. اما بعد از این دو شق، بعدش ... بعدش ... چه باید کرد؟
به گمان من حالا باید فرار کرد. به کجا؟ یا به درون یکی از کارتونهای دیجیمون که به گمانم از بهترین تعابیر انیمیشنی جهان امروزند و یا به درون یکی از همان کتابهای بهداشتی و بیگناهی که گاهی برای سرگرم کردنمان به ما دروغ میگویند. شخصا برای من، کتاب مفر راحتتری است. شاید آن جا کسی پیدا شود که راستش بگوید.
دو نقد شرقی بر کتاب هول
من خیلی از نوشتن یادداشتهای پشت سر هم خوشم نمیآید ولی برخی دوستان اعتراض میکنند که دو فیلم با یک بلیت وبلاگت را شلوغ میکند! فقط این که این روزها دو نقد بر «کتاب هول» در روزنامهی شرق چاپ شده است: یکی پنجشنبه 8/2 (این جا) که نویسندهاش، آقای حسن فرامرزی، به شکلی نظاممند و دقیق، موتیف بازی در آثار این کتاب را بررسی کرده است، و به وجوه اختیار، اسطوره، و تخریب در ساختار داستانها پرداخته است. در دومی، امروز یکشنبه، 11/2 (این جا) آقای سجاد صاحبان زند، با تمرکز بر داستان همسایه، موشکافانه پتانسیلهای زبان در کتاب، و ابهام / وضوح ایجاد شده بر سر آن را تحلیل کرده، و به تجربهگرایی داستانها پرداخته است.