عاشقانه

این روزها ذهنم میان ترجمه­ی سه کتاب مختلف تقسیم شده، گیر کرده؛ این سه، هر یک در مرحله­یی متفاوت از هفت­خوان آشنای کار فرهنگی! به جلو می­روند اما شوق و دلهره­ی در راه نماندنشان همسان و پابرجاست. بی­حوصله­گی­هایم یک دلیلش همین است. این ذهن که جمع و جورتر شد، سعی می­کنم چند خطی هم بنویسم در مورد تحلیل شخصی خودم از متونی که در این مدت وبلاگ­نشینی از بونوئل ترجمه کرده ام، و آثار بونوئل در کل. حالا این قطعه را بخوانیم که به نظرم بیرحمانه، وهم انگیز، و ... و، عاشقانه است، بسیار عاشقانه.

به تخت رفتن

بقایای ستاره­یی ­به چنگ زلفانت افتاد و چون پوست بادام شکافت

همان ستاره­یی که نورش را پیش­تر، یک میلیون سال قبل،

درست در لحظه­ی تولد طفلی چینی،

دیده بودی.

«چینی­ها تنها مردمی هستند که از اشباحی که هرشب، نیم­شبان، از روزن­هامان به درمی­آیند، نمی­ترسند.»

افسوس که ستاره نتوانست سینه­هایت را بارور کند

و افسوس که پرنده­ی چراغ نفتی بر آن نوک زد، انگار پوست بادامی باشد

پرتو نگاه من و تو در زهدانت نشست،

در این نشانه­ی درخشان و نویدبخش تکثیر

Tuesday 24 May 2005