این روزها ذهنم میان ترجمهی سه کتاب مختلف تقسیم شده، گیر کرده؛ این سه، هر یک در مرحلهیی متفاوت از هفتخوان آشنای کار فرهنگی! به جلو میروند اما شوق و دلهرهی در راه نماندنشان همسان و پابرجاست. بیحوصلهگیهایم یک دلیلش همین است. این ذهن که جمع و جورتر شد، سعی میکنم چند خطی هم بنویسم در مورد تحلیل شخصی خودم از متونی که در این مدت وبلاگنشینی از بونوئل ترجمه کرده ام، و آثار بونوئل در کل. حالا این قطعه را بخوانیم که به نظرم بیرحمانه، وهم انگیز، و ... و، عاشقانه است، بسیار عاشقانه.
به تخت رفتن
بقایای ستارهیی به چنگ زلفانت افتاد و چون پوست بادام شکافت
همان ستارهیی که نورش را پیشتر، یک میلیون سال قبل،
درست در لحظهی تولد طفلی چینی،
دیده بودی.
«چینیها تنها مردمی هستند که از اشباحی که هرشب، نیمشبان، از روزنهامان به درمیآیند، نمیترسند.»
افسوس که ستاره نتوانست سینههایت را بارور کند
و افسوس که پرندهی چراغ نفتی بر آن نوک زد، انگار پوست بادامی باشد
پرتو نگاه من و تو در زهدانت نشست،
در این نشانهی درخشان و نویدبخش تکثیر



