دو قطعه از بونوئل

به خاطر غرفه­گردی­های نمایشگاهی، بونوئلی­ها مدتی به تاخیر افتادند. حالا دوتایشان را با هم می­آورم­ که البته اولی در شماره­ی پنج­شنبه­ی قبل شرق چاپ شد (چون چند نفر از دوستان پرسیده اند، همین جا فرصتی است تا بگویم که آقای یزدانی­خرم این متن­های وبلاگی را با اطلاع خودم چاپ می­کنند.) قطعه­ی دوم فکر می­کنم برای بچه­های موسیقی - به یاد دوران دانشجویی! – دلپذیرتر از باقی باشد.

نجات­بخشی

خود را در باغ پوشیده از برف یک صومعه یافتم. یک راهب بندیکت، که زنجیر سگ بزرگ سرخی را در دست داشت، از نزدیک­ترین رواق کنجکاوانه به من زل زده بود. احساس ­کردم می­خواهد سگ را به سویم رها کند؛ و آکنده از ترس، شروع به رقصیدن میان برف­ها کردم. اولش آرام، بعد - هم­چنان که خشم در چشم­های ناظر من موج می­زد - با شتابی فزاینده، با غضب، مثل یک دیوانه، مثل یک جن­زده. خون به سرم هجوم آورده بود، و چشم­هایم را از سرخی کور کرده بود، از همان سرخی سگ. دست آخر راهب ناپدید شد، و برف­ها ذوب. بعد، از میا ن مزارع گندمی که زیر نور بهار استحمام می­کردند، خواهرم که در دست­های افراشته­اش قمری­یی برایم داشت، در لباسی سپید به سوی من آمد. درست هنگام ظهر بود، همان دمی که همه­ی کشیشان زمین نان مقدس را بلند می­کند.

با دست­های صلیب بر سینه، کاملا رها، به خواهرم خوشامد گفتم؛ در میانه­ی سکوت سپید و همایون نان مقدس.

تنظیم برای ارکستر

برای آدولفو سالازار

ویولن­ها

خانم­های جوان و خودنمای ارکستر، فخرفروش و غیر قابل تحمل. کوهستان ناهموار صدا.

ویولاها

ویولن­هایی که تازه یائسه شده اند. پیردخترانی که هنوز صدای نیم­پرده­شان را حفظ کرده اند.

ویولنسل­ها

نجوای دریا و جنگل. آرامش. چشمان عمیق. آن­ها اعتبار و جلال مراسم عیسا در بیابان را دارند.

کنتراباس­ها

دیپلودوکوس[1] سازها. آه که اگر روزی تصمیم بگیرند نعره­ی بلندشان را رها کنند، ناظران وحشت­زده را از خود خواهند رماند! اما امروز می­بینیمشان که در حالی که نوازنده­ها معده­های آن­ها را می­خارانند، با رضایت تاب می­خورند و می­غرند.

پیکولو

لانه­مورچه­ی صدا.

فلوت

فلوت نوستالژیک ترین سازهاست. این دختری که روزی، در دستان پان، پرهیجان­ترین آوای جنگل و مرغزار بود، حالا خود را د دستان مردکی چاق و تاس میابد ... ! اما، با این همه، او هم­چنان شاهزده­خانم سازها باقی مانده است.

کلارینت

فلوتی با بیماری تورم. موجود بیچاره، گهگاه، صدای خوبی دارد.

ابوآ

غرغروی چوبی. اسرار نهان غنایی. ابوآ برادر دوقلوی ورلن بود.

ابوآ تنور

ابوای بالغ و پرتجربه. دنیادیده. طبع درخشانش حساس­تر شده، خلاق­تر. اگر ابوآ پانزده ساله است، ابوآ تنور در سی سالگی است.

باسون

نوازندگان باسون مرتاضان ارکستر اند. گهگاه، خزنده­ی وحشتناکی را که دردستشان است و زبان دوشاخه­اش را به آن­ها نشان می­دهد، تماشا می­کنند. همین که هیپنوتیزمش کنند، در میان بازوانشان می­خوابانندش و به خلسه می­روند.

کنتراباسون

باسون دوران سوم زمین­شناسی.

زیلوفون

یک بازی کودکانه. شاهزاده خانم­های بافنده در باغ، مهتاب.

ترومپت با صدا خفه کن

دلقک ارکستر. پیچ و تاب، چرخ و رقص. شکلک.

بوق­های فرانسوی

صعود به قله. طلوع آفتاب. بشارت. آه که روزی چون پرچم­های کاغذی به اهتزاز در­آیند!

ترومبون­ها

کمی آلمانی مزاج. صدای هاتفانه. سرودخوانان کناری در کلیسایی کهن با عشقه­ها و بادنمای زنگ­زده.

توبا

اژدهای افسانه­یی. دیگر سازها از صدای غران و نهانی او به خود می­لرزند­ و از خود می­پرسند کی شاهزاده­یی در زره جلاخورده­اش به نجات آنان­ می­آید.

سنج­ها

نور تکه­تکه می­شود.

مثلث

تراموایی نقره­یی در میان ارکستر.

طبل

تندر کوچولوی اسباب­بازی. کمابیش تهدیدآمیز.

طبل باس.

آشفتگی. زمختی. بوم. بوم. بوم.

تیمپانی

پوسته­یی مملو از زیتون.

--------------------------------------------------------------------------------

[1] دایناسور گیاهخوار و آبزی دوران ژوراسیک. م

Sunday 15 May 2005