دوست عزیز و ناشناسی برایم کامنت جالبی گذاشته بود که گرچه منظورش را درست نفهمیدم، اما با خواندن کامنتش ناگهان جوع شدیدی حس کردم که به حاشیهی آن کامنت بروم و حرف بزنم. او همین قدر نوشته که: کتابها راست نمیگویند ...
یکی از دغدغههای همیشگیام – که حتا مرا تا پای ساختن فیلمی کوتاه هم برده و برگردانده، فیلمی کوتاه دربارهی راستگویی – مسالهی دروغ است.
به ما میگویند، و خودمان نیز به خودمان میگوییم، که کتابها راست نمیگویند. نخستین قدم هر کارگاه داستاننویسی هم حقنه کردن تفاوت میان واقیت داستانی و واقعیت واقعی است، تفاوتهای زمانی و ساختاری و ...، به عبارتی داستانی کردن داستان. بر این اساس، خطی در افق کشیده شده که آن سویش جهان واقعیت راست عینی است و این سویش داستانهای ناراست ذهنی که اگر در نهایت ساختار رئالیستی هم بنا شده باشند باز ناراست اند (بگذریم که به نظرم داستان مدرن رئالیستی، حتا در نهایت پرداخت و صحت تکنیکی، کهنه و فرسوده و مردابی است). نمیخواهم وارد بحث کهنهی تقابلهای دوتایی راست / دروغ شوم، معترفم به موئین بودن مرز میان این دو، و به این که خودمان هم در مقام نویسنده یا خواننده جایی دیگر نمیدانیم چه چیز راست است و چه چیز دروغ، و فکر میکنم اصلا یکی از وجوه اصلی جذابیت بخشیدن به روایت هم همین ابهام است. ابهام، امکان و انتخاب طور دیگر بودن، شاید موتیف اصلی داستانهایم هم را شکل داده است. به قول دوستی این یک ابهام روایتی مدرنیستی نیست، بل که ابهامی از سر گیجی است در برابر ابژههایی که دیگر کامل شدن پازلشان از اختیار من خارج است، که نمیدانم کجا میخواهند بروند. دوست دیگری - به نقدهای آنان لینک داده ام – هم جملهی جالبی گفته (که البته شاید از نظر خودش عیب کار باشد): اگر بخواهيم جهان داستانى شيوا مقانلو را در «كتاب هول» در يك جمله تعريف كنيم، به عبارتى مى رسيم تحت اين جمله: «يكى مى گويد و يكى نمى گويد.» من به این این فضای باز میان گفتن و نگفتن در جهان داستان که به اختیار نویسنده و خواننده است، باور دارم، به نظرم این جا شکافی وجود دارد که با خواندن و نخواندن مرتب پر و خالی میشود و داستان را جلو میبرد. ترس من از جای دیگری است، از شکاف عظیم این دو در دنیای عینی پیرامون که با هیچ خواندن / نخواندنی نه پر میشود و نه سیال به جلو میرود.
باز نمیخواهم وراد بحثهای نظری «واقعیت / امر واقع/ انباشتگی واقعیت منجر به از هم پاشیدگی و سربرآوردن اشکال ناراست حقیقت» بشوم، زیاد گفته ایم و شنیده ایم. خیلی ساده، میخواهم در یک رویکرد صرف اجتماعی بدانم چطور میتوان در زندگی شخصی، یک هایپررئالیتهی فرهنگی – مثل حل شدن این مرز موئین راست و دروغ - را با آسیبهای روانی / اجتماعی ملازم آن یک جا هضم کرد و امر فلسفی را به خورد امر کارکردی داد؟ چطور میشود با قبول زیستن در جهان به سرآمدهی واقعیت در همان جهان زیست و پذیرفت که این جا همه به آدم دروغ میگویند، و دروغ گفتن هم به لحاظ فلسفی اگر نه مورد تایید ولی دست کم محل توجیه است؟ ترس من از این است که جهان - خارج از کتابها - آن چنان درگیر صنعت عادیسازی دروغ شده که دیگر به مرز میان این دو نه به چشم یک شکاف سیال و تغییر بُعد دهنده، که به چشم الاکلنگ حقیری مینگرد که به اقتضای شرائط به سوی سر سنگینتر خم میشود. این جا حکایت بازی راست و دروغ نیست بل که بازی دروغ و دروغتر است؛ به عبارت دیگر در جهان پیرامون من دروغ دیگر عرصهی سرخوشانهیی نیست که سنگینی تقدیری راستهای قانون و اجتماع را به سخره بگیرد و بگذارد همه از دست لیز بخوریم و دوباره گرد هم آئیم، دیگر پوزخند ناگزیر یک نعرهی آزاد شده نیست که بخواهد از تامگرایی مادر امر واقع بگریزد، بل که برعکس اگر در جهان داستانی دروغ چیزی است که به مثابه عنصر آشوبنده در برابر ایستایی واقعیت قد علم میکند، در جهان عینی من آن واقعیت ایستا همان دروغگویی شده است که تنها گاهی وقتها راست در برابرش خودی نشان میدهد! اگر آخرین توان بازمانده برای نویسندهی داستان آوردن صدای گنگی باشد که دروغ میگوید (یا همان کسی که به قول بالا نمیگوید)، در واقعیت پیرامون اما رودرروی دروغهایی قرار گرفته ایم که نه تنها به صدای مسلط بودن بسنده نمیکند، بل که تبدیل به فضیلت هم میشوند، بار ارزشی میگیرند و کتاب زرد مراجعات بعدی مخاطبانی که مطمئن هستند آن که میگوید، حتما راستش را هم میگوید!
آیا وظیفه یا تقدیری برای مواجهه با اینها داریم؟ اصلا تا کجا میشود این دروغها را تشخیص داد؟ و تازه تشخیص دادنشان ما را به کجا میرساند؟ تنها نتیجهاش ترس بیشتر است، همان ترسی که سوغات آشناییهاست. فیلم تروا را نشانمان میدهند و خیلی راحت در این اسطوره / ادبیاتی که دیگر متعلق به همهی زمانها و مکانها و ملتهاست، در دوبلهی فارسی، هلن را به دختر منلاوس تبدیل میکنند! فلان انتشارات معظم ویراستارانی دارد که زبان فارسی را هم به خوبی بلد نیستند چه رسد به داشتن دانش غیرفارسی. جملات عجیبی را در یکی از کتابهای پرآوازهشان میخوانیم، اتفاقا اصل انگلیسی را هم داریم، مقایسه میکنیم: داستان به کل چیز دیگری است. از سر اتفاق داستان تروا و این کتاب را میدانیم، تکلیف آن چه نمیدانیم و قرار است دیگری برایمان بگوید، چیست؟ تردید میکنیم که شاید بهتر باشد او اصلا چیزی نگوید. تکلیف آن دیگران غیر از مایی که اصلا هیچ از ماجرا نمیدانند، چیست؟ تکلیف آن جاهایی که پشت پردهی زندگی را نمیبینیم، مثلا استاندارد بودن یا نبودن کنسروهای غذایی، مواد آرایشی و بهداشتی، آشپزخانهی رستورانها، هواپیماهای مسافربری و ... چیست؟ مجبوریم به خلوت پناه ببریم تا دمی بیاساییم، اما در زندگی شخصی هم، دوست نزدیکمان راحتتر از همه به ما دروغ میگوید، با معصومیت، با عصبانیت، با چهرهپوشاندن، به ما دروغ میگوید؛ دروغ او را راحتتر از کتاب و فیلم میفهمیم. دیگر حتا یک عرصه هم باقی نمیماند که خیالمان راحت باشد که حرف راست میشنویم. مگر میشود همهی عمر همهی ما به ردگیری راست و دروغها بگذرد؟ دو راه بیشتر نداریم: یکی این که خستهتر از این حرفهاییم، میشود کنسرو و غذای بیرون و اصلا غذای خانه را هم نخورد، سوار هواپیما و قطار و ماشین هم نشد و از خیر سفر گذشت، تلویزیون هم تماشا نکرد – چه بهتر1!– کتاب ترجمه شده هم نخواند، و آن دوست و فامیل دروغگو را هم پشت در گذاشت و دیگر با او هم کلام نشد؛ دوم این که در برابر تقدیر پر قدرت جهان دروغها، بازی کوچکی به راه انداخت و راست و دروغ را دو ابژهیی در نظر گرفت که تنها به انتخاب خود شخص معنا مییابند، به عبارت دیگر من شخصا انتخاب کنم و به خودم بباورانم که این غذا تمیز است، و انتخاب کنم که توی هم سخن با من به من دروغ نمیگویی. اما بعد از این دو شق، بعدش ... بعدش ... چه باید کرد؟
به گمان من حالا باید فرار کرد. به کجا؟ یا به درون یکی از کارتونهای دیجیمون که به گمانم از بهترین تعابیر انیمیشنی جهان امروزند و یا به درون یکی از همان کتابهای بهداشتی و بیگناهی که گاهی برای سرگرم کردنمان به ما دروغ میگویند. شخصا برای من، کتاب مفر راحتتری است. شاید آن جا کسی پیدا شود که راستش بگوید.



