ادامه دارد ...
لطفا این متن را با آهنگ Show Must Go On در پسزمینه بخوانید!
نه وقت و قصد تصفیه حساب و خردهگیری است، نه نمک پاشیدن بر زخم دوستانی که - صادقانه یا جز آن - در ده روز اخیر شاهد فروریزی دوبنای آرزویی بودند که دومی، در یکی از غریبترین راهکارهای سیاسی تاریخ جهان، توامان هم ویرانکنندهی اولی تلقی میشد و هم نجاتدهندهی آن!
در صداقت خیلی از دوستانی که زیر بیانیهی حمایت از آقای رفسنجانی را امضا کردند شک ندارم، و نیز در نعل وارو زدنشان. اصلیترین سوال من و همفکرانم این بود که اگر به نفس ائتلاف ملی اعتقادی هست، چرا این جا و این گونه؟ چرا قبل و بعد از آن، نه؟ با توجه به نتایج به دستآمده، این بیانیهها بیشتر نشانی از اینرسی سکون بود (یاد شیمی دوران دبیرستان به خیر). مقابل نهادن طیف موسوم به روشنفکران و متفکران در برابر عامهیی که بیهیچ توجهی به موج این بیانیهها - و به هر دلیلی - کار دیگری کرد، این سوال و جواب را در بطن خود دارد که به راستی هر کدام از این امضاها به طور بالقوه میتواند چند نفر از عامهی مردم را با خود همراه کند؟ چه آن دوست جوانی که دغدغههای نوشتاریش دسر و بستنی کافههاست، و چه آن نویسندهی دیرسالی که حیثیت ادبی / کتابی خود را زیر این امضا گرو گذاشت، به راستی فکر میکرد چند نفر به بینش سیاسی یا انتخاب اخلاقی او اعتماد دارند؟ به شخصه مدتهاست باور دارم (و داد میزنم!) دوستان ِ عزیز فراموشکار، دقیقهی نود وقت به یادآوردن وظیفهی روشنفکری نیست. ما اگر دلم برای سطح فرهنگی این ملت دور از دنیا میسوزد، به جای تهدید و التماس او به انتخابی که نمیداند تفاوت و ارجحیتش چیست، با همین شغل یا سرگرمی ادبی خودم زمینهساز فرهنگی باشم که روزی دیگر نوع دیگری تصمیم بگیرد: بنویسم، ترجمه کنم، کمی سریعتر و قویتر. اگر با ادبیات و تفکر و صدای جدیدی آشنا میشوم که شاید یکی از هزار ، به جامعه هم معرفیش کنم تا سه نفر دیگر را هم با خودم همراه کنم، و طلبکار بدفهمی و ناسپاسی ملتی هم نباشم که چنان همیشه بابت این کار نه پولی به من می دهد نه تاج افتخاری بر سرم می گذارد.
در مثالی عینی از رابطهی ادبیات و جامعه، امیدوارم حالا دیگر باید تیراژ بالای کتابی چون «بامداد خمار» جای تمسخر نداشته باشد، واقعیت خواندن در کشور ما همین است. اگر در پی تغییر این واقعیت و جایگزینی آن با نوع دیگری از نوشتار هستیم که بدون تمایل به حذف بامدادهای خمار، قدرتمندانه صدای خودش را هم بلند کند، کلیشهییترین و کارآمدترین راهش هر چه بیشتر نوشتن و ترجمه کردن است: به / از یک زبان، به / از ده زبان؛ اگر این کتاب مجوز نگرفت، سراغ ده کتاب دیگر رفتن؛ تا روزی که بتوانیم، بگذارند، ادامه دهیم. دنیای مردم، و دنیای ادبیات، خیلی بزرگ است؛ خیلی بزرگتر از مقالات پر بغض و اشک و آه و نفرینی که در وبلاگها مینویسیم.
فضای وبلاگی هزار و یک حسن دارد، اما بزرگترین عیب آن توهمی است که خیلی از ما کاربران را دچار خود میکند: این که من ِ وبلاگ نویس خود را چنان مرکز جهان و قطب عالم نوشتار میپندارم که در واگشت معکوسی که به گمانم ریشه در همان خوی استبدادی ایرانی دارد، به جای این که پذیرای امکانات بینهایت صدای دیگر این جهان مجازی باشم، شلاق تهمت بیفرهنگی و جهل را بر همان چند خواننده و همکار محدود این محیط میکشم. شاید اگر به جای نصیحت و دلالت هم، هر کداممان معلم فقط چهار، پنج بچه در دنیای واقعی باشیم ...
حالا دیگر بعضی دوستان آن سوی آبی باید باور کنند که مثلا ترجمهی ادبیات دههی هفتاد آمریکایی در ایران، هنوز یک اتفاق ادبی محسوب میشود. اگر میخواهید این اتفاق دو دهه جلو بیاید، آستین بالا بزنید و بنویسید، ترجمه کنید، چاپ کنید. این نوشته ها بر حسب ارزششان جای خود را باز خواهند کرد، گیرم در حرکتی لاکپشتی، گیرم در ربع قرن.
باری، به شخصه آن چه را که از دستم بر میآید و به آن اعتقاد دارم، ادامه میدهم، من هم تا روزی که بتوانم. متن دیگری از بونوئل را در زیر آورده ام:
مراسم عشای ربانی واتیکان
مراسم عشا ربانی واتیکان، عنوان مقالهیی که به خط لاتین ِ درهم نوشته شده. فیلمی کوتاه، مسابقهی میان به جاآورندگان عشا ربانی در میدان سنت پیتر رم را نشان خواهد داد. کلیسا «که همیشه به فتح تمدنها و میادین ورزشی توجه داشته» تصمیم گرفته تا مراسم عشای ربانی را هماهنگ با ضرباهنگ پرتپش روح زمانهی ما برگزار کند. به این منظور، میان هر جفت از ستونهای غولآسای میدانی که برنینی طراحی کرده، محرابهایی واقعی نصب شده اند که بر سر هر یک کشیشی مراقب است. با کلمهی «حرکت»، کشیشان با حد اعلای سرعتی که بتوانند، شروع به خواندن مراسم عشای ربانی میکنند. آنها در کمال خلوص نیت و با سرعتی باورنکردنی ذکر دومینوس وبیسکوم، صلیب به خود کشیدن، و غیره را به جا میآورند؛ و در همین حال بچهکشیشهای مسوول محراب هم با کتاب دعا و سایر آلات برگزاری مراسم کنارشان عقب و جلو میروند. چند نفری، مثل بوکسورها، از شدت خستگی از پا میافتند. درنهایت، ماچن رندوز از هوسکا، که با رکورد زمانی یک دقیقه و چهل و پنج ثانیه ذکر عشا را کامل گفته است، برنده اعلام میشود. او به عنوان جایزه یک ظرف مخصوص نان مقدس و یک سبد حصیری بزرگ آراگونی دریافت میکند.
هول و اعتماد
مصاحبهی بهار محمدی عزیز (اگنس) با من در مورد کتاب هول امروز ۳۰خرداد در روزنامهی اعتماد (اين جا) چاپ شده است، تیتر مطلب، حاصل پرسش های دقيق او، این است: تاثیر بورخس از ذهنم پاکنشدنی است. امیرپویان شیوای گرامی (راز) نیز در همان صفحه یادداشتی فلسفی و جذاب در مورد هستیشناسی داستان اباطیل این کتاب آورده است.
شاید بگوییم در این روزهای طوفانی جامعه چه حالی میماند برای ادبیات و نقد؟ اما کار ما همین است. اگر حدیثی داریم در همین کلمات داستانی میآوریم. کلمهی من انعکاس منی است که خود انعکاس هزل و اضطراب همین جامعه هستم. حرفهایم در این مصاحبه، در کنار دو یادداشت آخر وبلاگم، بیش از هر زمان نشاندهندهی جهانبینی من، امید، و ناامیدیم هستند. بهار میپرسد چرا این همه تلخی؟ چرا این همه خیانت پنهان؟ و چرا طنز؟ امروز بیش از هر زمان نام کتاب برای خودم معنا یافته.
به لحاظ اجتماعی حرفم را زده ام، دوستان باز هم به جای نقد و قبول نکردههاشان دنبال تحریمکنندهیی، بازندهیی، مجرمی، چیزی میگردند تا گناه – کدام گناه – را بر گردن او بگذارند و بار را از دل و ذهن خود بردارند. تا کی حرف برنده و بازنده میزنیم؟ نتیجهی بازی «یا با مایی یا بر مایی» چه خواهد بود؟
در داستان کتیبه گفته ام: «ما همه در این هول عظیم غوطهوریم.» فعلا حرف تازهیی ندارم.
پینوشت دو روز بعد: در روزنامهی شرق امروز – چهارشنبه 1 تیر- هم نقد خواندنی و موشکافانهیی بر کتاب هول چاپ شده با نام فرشتههای فناکننده (اين جا). یکی از نکات بسیار جالبی که آقای نصراله مهدوی، نویسندهی محترم، به آن اشاره کرده اند، قدرت تخریب و ویرانگری زنهای این داستانهاست: میسوزانند، آتش میزنند، دستور قتل میدهند و ... شاید این روحیهی عصیان خود من باشد که اگر در داستانها فوران نمیکرد، کارم را در زندگی به همین جاها میرساند و به جرم قتل روانهی زندان میشدم!! بهتر است داستانسرایی کرد تا این که به زندان رفت.
روشنفکران انتخاباتی
گاهی استعداد عجیبی دارم که دشمنتراشی کنم، شاید همین دوستهایی که دارم، بد عادتم کرده اند.
انتخابات تمام شد. انتخابات بهانهی بحث من است. بحثم کمی طولانی شده. حوصله کنید.
دیروز ِ رایگیری را با گروهی از اعضاء فامیلم بودم. بهترین نمود دموکراسی را در همان جمع شش نفره دیدم: دو نفرمان اصلا رای ندادند، یک رای اولی به قالیباف رای داد، یک نفر به معین، یک نفر به کروبی، یک نفر به رفسنجانی. (خانمی هم در میان جمع بود که با توجه به وضعیت سنی و سلامتی به نظر میرسید رای آخری باشد!) همه با هم حرف زدند، نظراتشان را گفتند، اعتراضشان را کردند و نهایتا هم هر کس نتیجهی خودش را گرفت. کسی در این جمع ادعای روشنفکری نداشت، اگر هم داشت بر زبان نیاوردش. مهمترین نکته برای من این بود که هیچ دعوا و توهین و تحقیری هم به میان نیامد که مثلا اگر تو رای نمیدهی یا به فلانی رای میدهی یعنی چنینی و چنانی، روشنفکر نیستی، خائنی، روشنگر نیستی و ...
به اقتضای رشتهی تحصیلیم چند سال پیش مدتی را با جماعت سینمایی گذراندم، این دو سه سال اخیر را بیشتر با بچههای ادبی بوده ام، با دوستان نویسنده و مترجم وروزنامهنگار. تجربیات و برداشتهایم از این کلمهی روشنفکر منوط به منش همین گروههاست که به ظاهر در جهان غرب هم بدنهی اصلی بحث روشنفکری را همینها تشکیل میدهند. نمیخواهم وارد بحثی تاریخی و تبارشناسانه بشوم و این اعتقاد شخصیم را موشکافی کنم که گرچه بعضی مولفههای گفتمان روشنفکری در مقاطعی در کشور ما وجود داشته و افرادی هم بوده اند که با حضور در این گفتمان - و حتا حرکت جلوتر از آن - و با داشتن شروط لازم و نه کافی روشنفکری دراین زیرشاخه قرار گرفته اند، اما به نظرم ما اصلا روشنفکر نداریم (برای درس روش تحقیق دانشگاه همین موضوع را انتخاب کرده بودم که ثابت کنم در ایران روشنفکری اجتماعی معنا نداشته و ندارد، تنها گاهی حرکتهای فردی و پراکنده در تغییر شیوهی زندگی شخصی، یا جنجالهای جمعی به سوی قلهی آگاهی: غیر نهادینه، کوتاه، محتوم به شکست.) دقیقا به خاطر همین زیرشاخگی، همین صفتمندی، همین چسب دوقلوست که فکر میکنم روشنفکری نه به عنوان یک سبک زندگی ِ حاصل از یقین فکری، بلکه به عنوان یک صفت متحرک که میتوان به اقتضای موقعیت پاک یا جابجایش کرد، پیراهن عثمانی بوده که پشتش پنهان شده ایم تا گناه هر محافظهکاری و ریاکاری و ترس خودمان را که در شراکت با اقدام دیگران به سرانجامی ناپسند رسیده، به گردن آن دیگری ِ خارج از این گفتمان بیندازیم. وقتی نه من ِ اول شخص بدانم روشنفکری چیست و نه توی دوم شخص، راحت میتوانم هر کرده و ناکردهی درست و نادرست خودم و تو را به روشنفکر بودن یا نبودن نسبت بدهم. از ملانصرالدین پرسیدند مرکز دنیا کجاست؟ گفت همین جایی که من ایستاده ام. میگویید نه، خودتان وجب کنید.
به عناصر مشترک و غیر مشترک اخلاقی طیفی از خودمان که این روزها در هر بحث انتخاباتی با جملهی «وظیفهی ما روشنفکران ...» شروع کرده ایم، کاری ندارم و نیز به صحت و سقم گمان تمام کسانی که خود را روشنفکر میدانند. همه آزادند که هر صفتی را که میخواهند به خود بگیرند، اما آزاد نیستند که کسی را که یکی از عناصر این بازی - مثلا همین آقای معین - را به هر دلیلی برنگزیده، به باد استهزا و تحقیر بگیرند و بگویند فکر نمیکردیم ملت ایران این قدر بیغ و بیعقل باشند! این روزها این نگاه از موضع بالا را زیاد دیده ام، نگاه محکوم کردن دیگرانِ ِ خارج از این صف به صفت غیرروشنفکری و مالاندوزی و مقامپرستی و ...
من برای کسی نسخه نمیپیچم اما نسخههای همه را میخوانم. برای روشنفکری هم شخصا تعریفی دارم که تاوانش را داده ام: انتخاب خودم بوده، از کسی هم بابتش طلبکار نیستم.
یک داستاننویس گرامی در مصاحبهیی گفته بود «فرهنگ هر مملکتی را روشنفکرانش میسازند، نه بازاریها و عامهی مردم.» گرچه به نظر من این آقای محترم سخت از قافله عقب مانده و توهم خود را واقعیت میدانند، اما برای شروع، و از آن جا که شنیده ام این مضمون باور برخی دوستان دیگر هم هست، فرض را بر پذیرش این عبارت میگذارم و سوالم را بر همان پایه مطرح میکنم. از سویی، از آن جا که ظاهرا امروز طیف اصلی طرفداران دکتر معین منتسب به همین تعریف کلی روشنفکری اند، لاجرم پرسش کلی من از «روشنفکری» آنها را بیش از همه مخاطب قرار میدهد. پرسش من کلی است اما بیش از آن دانشجوی صادق و زلال شهرستانی یا تهرانی که مثل همیشه بیادعا و بیطلب و بیجنجال رای حمایت از معین - یا هر کس دیگر - را به صندوق ریخته، بیش از آن دوست ستودنی، دوستان مطرح در دنیای روشنفکری را مد نظر دارم. حساب غیر روشنفکرها هم که روشن ست!
دیگر این که از آن کسانی که بیش از همه با نوشتن و سرودن و تدریس، فرهنگسازی کردند و به گردن ما حق گذاشتند و رفتند، هیچ گاه نه شنیدم و نه خواندم که خود را روشنفکر پرچمدار تودهی نادان بدانند: اگر یقینی داشتند با عملشان ثابت کردند. لطفا پشت سر آن ها قایم نشویم که همه میدانیم نوشتن امروزمان مدیون چه کسانی هست و نیست. نیز، من قصد و توان بیحرمتی به کسی را ندارم. اگر خوانندهیی میان حرفهایم بخشی یافت که گمان کرد این اوست، همین جا اعلام میکنم که هر گونه تشابه افراد این فیلم با اشخاص حقیقی تصادفی است!
1- چرا اکثرا روز واقعه، دقیقهی نود، یادمان میآید که روشنفکریم؟ که باید پرچم هدایت توده را به دست بگیریم؟ من ِ آیندهساز ِ سرنوشتساز روشنفکر در بقیهی زندگی غیراتنخاباتی کجا هستم و کجاها روشنفکری خودم را نشان میدهم؟ روشنفکری من چه تعریفی دارد، آمدیم و اصلا انتخابات و دکتر معینی در کار نبود؟ همین که چند ماه یک بار چیزی - داستانی، مقالهیی، ترجمهیی، نقدی - بنویسم؟ همین که وبلاگ شیک و خواندنی و ستون نوشتهیی داشته باشم؟ قبول که این عناصر زندگی فکری و ادبی / فلسفی همه از شروط لازم اند، اما روشنفکری ما همین جا تمام میشود؟ منش زندگی من چیست؟ من ِ نوعی که در زندگی روزمره حرف زدنم لمپنی است، مرتب بدگویی و بددهنی میکنم، ناهارم سه چهارکیلو غیبت و بدگویی است، کلاه گذاشتن سر افسر راهنمایی را زرنگی میدانم، از هزارتومان پول مفت هم نمیگذرم، کل بحث روشنفکری را به یک بشقاب پلوی یک مهمانی ساز و ضربی میبخشم و ... حالا پرچمدار تودهی مردم میشوم؟ منی که دغدغهی روزمره ام خرابی اتوموبیلم و کیفیت بد غذای فلان رستوران است، منی که به خاطر استخدام رسمی در دانشگاه و شرکت و ادارهام تن به هر خفت و کلکی میدهم، کجای کارم از باقی مردم جداست که میخواهم هدایتشان کنم؟ کداممان چنین نبوده ایم؟
2- خیلی از دوستان من در همین محدودهی روشنفکری نقدهای اساسی به مثلا عملکرد صدا و سیما و ممیزی وزارت ارشاد و ... دارند و در مقام حرف مرتب هم تکرارش میکنند. منی هم که به صدا و سیما نقد دارم، کاری که عملا ازدستم برآمده این بوده که در تمام این سالها با صدا و سیما همکاری نکرده ام: حتا در حد یک گفتگو. من اگر نفس فعالیت این مجموعه را غیردموکراتیک بدانم، عملکرد شرافتمندانه و روشنفکرانهام دوری گزیدن از آن است (و البته به هیچ وجه به معنای انزوا و گوشهنشینی کلی زندگی هم نیست). چند نفر از دوستانی که در برابر گزینشی عمل کردن تلویزیون در مورد فیلمهای انتخاباتی فریاد وامصیبتا سر میدهند، در مقام عمل خودشان از همکاری باهر بخش این رسانه سر باز میزنند؟ حکایت غم نان است یا مثل همیشه شعاردادن راحتتر است؟ چندنفر به پیشنهادهای تلویزیونی نه میگویند؟ دیوار توجیه بلند است که ما با فلان نهاد همکاری میکنیم - پولش را هم میگیریم - ولی آن را شجاعانه نقد هم میکنیم! چرا این نقد همیشه در حرف است و نمود عینی ندارد؟
3- از میان دوستان روشنفکری که از وزارت ارشاد گله دارند و برای ترغیب مردم به حمایت از کاندیدایشان، مثلا از ممیزیهای آینده میترسانندشان، چند نفر اگر جایزهی دولتی برای کتاب و نوشتهشان گرفته اند، آن را قبول نکرده اند یا پس داده اند؟ ارشاد اگر جایزه بدهد خوب است وگرنه بد؟ چند نفر خارج از منافع شخصی و بیاین که کتاب خودشان مشکلی داشته باشد، به چیزی اعتراض کرده اند؟ این روشنفکرها کجا بوده اند؟
4- از میان سینماگرانی که دلسوزانه برای کاندیدایشان فعالیت کرده اند - یا حتا نکرده اند - چند نفرشان به جوایز جشنوارهی دولتی فجر و سیستم داوری آن در تمام این سالها اعتراض کرده اند؟ چند نفر جوایزشان را قبول نکرده اند یا پس فرستاده اند؟ چند نفر وقتی فیلم دوستشان - و نه خودشان! – به مشکل خورده، اعتراض کرده اند؟
5- چند نفر از دوستانی که امروز به دیگران سرکوفت میزنند که به فکر عافیت و مال ومنال اند، در این مدت از سفرهای داخلی و خارجییی که خودشان هم میدانسته اند تهش هیچ چیز نیست چشم پوشیده اند و به حساب جیب دیگری گردش نکرده اند؟ چند نفر بورسیههای دولتی را نپذیرفتند؟ چند نفر از نویسندهها حقوق نشریات وابسته به وزارتخانهها را نگرفته اند؟ چند نفر در هیچ مناقصه و مزایدهی فرهنگی! شرکت نداشته اند؟ چند نفر از روشنفکرانمان به عشق دیدن یک کشور خارجی یک رزومهی کاری و تحصیلی و ... غیرواقعی برای خودشان درست نکرده اند؟
پرسش زیاد است. لطفا از این توضیح واضحات بگذریم که اطرافمان دهها نفر وجود دارند که بی هیچ ادعا و جنجالی سنگ زیرین آسیای فرهنگ اند، کمرشان خم شده و نفسشان بریده، صورتشان را با سيلی و حقوق ثابت ماهی ۱۰۰و ۱۵۰ هزار تومان سرخ ميکنند که امثال من بنشینیم و نظریه صادر کنیم. میدانم و روی سخنم هم این خاموشان فروتن نیستند. این تنها سوزنی به خودم بود وجوالدوزی به دوستانم که این روزها بسیار طلبکار بوده اند و در هر قدم ادعايی داشته اند. به هر رو، مایی که میان این همه کار نوشتن را برگزیده ایم، آخرش همه عضو یک خانواده ایم. از خانوادهی خودم که میتوانم گله کنم!
من نمیفهمم، تو نمیفهمی، او نمیفهمد
ده دوازده روزی را که تهران نبودم، کاملا مجاب شدم که میشود بدون خیلی از چیزهایی که بهشان سخت عادت کرده ام گذراند و دل تنگ شد اما زندگی کرد ودر عین لذت از حضور در سبزی و پاکی طبیعت، حسرت روزهای آینده در تهران خاکستری را خورد.
این چند روزی را هم که برگشته ام، طبیعتا و در ادامهی ماههای پیش، سوژهی سنگین انتخابات سوار زندگی عادی بوده است. نه من حوصله و قصد بحث سیاسی دارم و نه شمای خوانندهیی که به حتم دیگر از تمام منافذ بدنت بحث انتخابات بیرون میزند، میخواهم کمی از تردیدهای اجتماعییی بنویسم که زادهی دریافتهای شخصیام هستند از محیطی زندگیم. شاید در نفس این حرفها چیزی اضافه بر تجربیات و دانستههای دیگران نباشد، اما گاهی مکتوب کردن همین دقایق روزمرهی عادی، هولناکی این گونه بودنمان را آشکارتر میکند.
دیشب با چند نفر از دوستان ادبی در کافهیی جمع بودیم تا از کتابی صحبت کنیم. صحبت پیش از آغاز، به انتخابات کشید و همه با میل یا اجبار شریکش شدند و دو سه نفر دیگر هم به ما پیوستند. بحث بیشتر بر سر نفس رای ندادن، رای دادن به کاندیدای منتخب قشر روشنفکر، یا انتخاب کاندیدای اقتدار بود. خانمی که به شدت از از کاندیدای منتخب روشنفکران دفاع میکرد، در برابر آن دیگری که اصلا نمیخواست رای بدهد، و در مقام پرسش و پاسخی دوستانه، بیشتر از داد و فریاد و عبارات «تو نمیفمی، او میفهمد، شما نمیفهمید، آنها نمیفهمند»، و مسخره کردن بهره میگرفت. اقای مقابل هم دور نبود که مشتش را روی میز بکوبد. مهم نیست این رفتارها مال طرفداران کدام جناح است، هولناکی قضیه دراین است که وقتی مایی که همه به لحاظ فرهنگی و سنی و تحصیلی و مالی و اجتماعی وفکری تقریبا در یک طبقه به سر میبریم، این گونه رفتار کنیم، وضعمان در مقابل آن دیگرییی که یک راه شیری با ما فاصله دارد، چه خواهد بود؟ منی که زیر لوای دموکراسی حرف مخالف خودم را در یک گفتگو تحمل نمیکنم، اگر به قدرت برسم در عمل با او چه خواهم کرد؟ اوی معتقد به دموکراسی با من چه میکند؟ شاید دوستان در مقام توجیه بگویند که بحث همین است دیگر و طبیعی است. اما اصلا طبیعی نیست (طبیعی با معیارهای جوامع صادر کنندهی کلمهی دموکراسی) که هنگام صحبت از دموکراسی نتوانیم با حداقل قوانین مکالمه با طرف مقابلمان سخن بگوییم: کم میآوریم، عصبانی میشویم، مسخره میکنیم، و از رگ گردن و وزن مشتمان سود میبریم. این ها همه البته چاشنیهای خیلی از گفتگوهایند، هر گفتگوی خطیری، اما متاسفانه در جمع 5، 500، 50 ،000 000 50 ما تبدیل به فعل غالب شده اند. من نمیتوانم دموکراسی را در یک گفتگوی دو نفره رعایت کنم، تویی که مقابل منی حتا همین حق سادهی حرف زدن من و وظیفهی سادهی گوش دادن خودت را رعایت نمیکنی. او نمیتواند بپذیرد که در محیط خانهاش جز خودش دیگرانی هم هستند که به لحاظ افکار و عادات زندگی کهکشانهایی بس دور از اویند. اینها را حتا اگر در حرف شفاهی و مکتوب هم بپذیریم – که اتفاقا همهمان ید طولایی در زندگی از روی کتاب و تئوری داریم – باز در آن دقیقهی طلایی آخر روح مستبدمان را لو میدهیم. سقوط اخلاقی ما وحشتناک است. همین رفتار پیارسال و در میزگردی دانشگاهی در مورد هشت مارس و حقوق زنان نجام شد که میزنشینانش هم از معروفترین سردمداران فمینیستی ایران بودند و از آزادی زن حرف میزدند (به نظرتان خیلی دیر نیست اگر شرح آن ماجرا را هم روی وبلاگم بگذارم؟). اصلا از همین نفس فضای وبلاگی آزادتر دیده اید یا شنیده اید (بر وزن پرسشی که از حاتم طایی شد که از خود کریمتر دیده است یا شنیده است)؟ همه معطوف بحث فیلترینگ و سانسورهایی شده ایم که از بالا بر فضای وبلاگ اعمال میشوند، اما همهی مساله که سانسور از بالا نیست. برای اعمال نظر بر روی همین دفترچهیادداشتهایی که ظاهرا حرف دلمان است – حالا با هر فونت و رنگ و شکل و نگارشی - باز پلیسها و آمرینی از خود وبلاگ نویسها وجود دارند که خیلی وقتها اگر سرتان هم به کار خودتان باشد و راه خودتان را بروید و اسم هیچ کسی را هم نیاورید، خود را مجاز میدانند که از همین حربههای مسخره کردن، توهین کردن، نفی کردن، گذاشتن کامنتهای زشت یا بیربط، و در دلسوزانهترین شکل از دعوت به شکلی دیگر بودن، برای ساکت کردن صدایی که موافق میلشان نیست استفاده کنند (و توجیه عمل که همیشه فراوان است.) این قضایا که دیگر ربطی به سیاست ندارد، اینها نشان دهندهی روح مستبد فرد ایرانی است که در پس ذهن خودش معتقد است سانسور خوب است به شرطی که من خودم اعمالش کنم!!
تردید بزرگ زندگیم همین جا شکل میگیرد: آیا اصلا ایرانی آمادگی پذیرش دموکراسی را دارد؟ اگر دارد، آیا باید چشم امید به بالادستییی بدوزد که بیاید و 10 سی سی دموکراسی توی مغزش تزریق کند؟ اگر ندارد، جایگزین آن چیست؟ تا چند صد سال دیگر ...؟
این بحث را ادامه خواهم داد با تمرکز بر جملهی دیگری که این روزها زیاد به گوش میخورد: ما روشنفکرها باید ... .