گاهی استعداد عجیبی دارم که دشمنتراشی کنم، شاید همین دوستهایی که دارم، بد عادتم کرده اند.
انتخابات تمام شد. انتخابات بهانهی بحث من است. بحثم کمی طولانی شده. حوصله کنید.
دیروز ِ رایگیری را با گروهی از اعضاء فامیلم بودم. بهترین نمود دموکراسی را در همان جمع شش نفره دیدم: دو نفرمان اصلا رای ندادند، یک رای اولی به قالیباف رای داد، یک نفر به معین، یک نفر به کروبی، یک نفر به رفسنجانی. (خانمی هم در میان جمع بود که با توجه به وضعیت سنی و سلامتی به نظر میرسید رای آخری باشد!) همه با هم حرف زدند، نظراتشان را گفتند، اعتراضشان را کردند و نهایتا هم هر کس نتیجهی خودش را گرفت. کسی در این جمع ادعای روشنفکری نداشت، اگر هم داشت بر زبان نیاوردش. مهمترین نکته برای من این بود که هیچ دعوا و توهین و تحقیری هم به میان نیامد که مثلا اگر تو رای نمیدهی یا به فلانی رای میدهی یعنی چنینی و چنانی، روشنفکر نیستی، خائنی، روشنگر نیستی و ...
به اقتضای رشتهی تحصیلیم چند سال پیش مدتی را با جماعت سینمایی گذراندم، این دو سه سال اخیر را بیشتر با بچههای ادبی بوده ام، با دوستان نویسنده و مترجم وروزنامهنگار. تجربیات و برداشتهایم از این کلمهی روشنفکر منوط به منش همین گروههاست که به ظاهر در جهان غرب هم بدنهی اصلی بحث روشنفکری را همینها تشکیل میدهند. نمیخواهم وارد بحثی تاریخی و تبارشناسانه بشوم و این اعتقاد شخصیم را موشکافی کنم که گرچه بعضی مولفههای گفتمان روشنفکری در مقاطعی در کشور ما وجود داشته و افرادی هم بوده اند که با حضور در این گفتمان - و حتا حرکت جلوتر از آن - و با داشتن شروط لازم و نه کافی روشنفکری دراین زیرشاخه قرار گرفته اند، اما به نظرم ما اصلا روشنفکر نداریم (برای درس روش تحقیق دانشگاه همین موضوع را انتخاب کرده بودم که ثابت کنم در ایران روشنفکری اجتماعی معنا نداشته و ندارد، تنها گاهی حرکتهای فردی و پراکنده در تغییر شیوهی زندگی شخصی، یا جنجالهای جمعی به سوی قلهی آگاهی: غیر نهادینه، کوتاه، محتوم به شکست.) دقیقا به خاطر همین زیرشاخگی، همین صفتمندی، همین چسب دوقلوست که فکر میکنم روشنفکری نه به عنوان یک سبک زندگی ِ حاصل از یقین فکری، بلکه به عنوان یک صفت متحرک که میتوان به اقتضای موقعیت پاک یا جابجایش کرد، پیراهن عثمانی بوده که پشتش پنهان شده ایم تا گناه هر محافظهکاری و ریاکاری و ترس خودمان را که در شراکت با اقدام دیگران به سرانجامی ناپسند رسیده، به گردن آن دیگری ِ خارج از این گفتمان بیندازیم. وقتی نه من ِ اول شخص بدانم روشنفکری چیست و نه توی دوم شخص، راحت میتوانم هر کرده و ناکردهی درست و نادرست خودم و تو را به روشنفکر بودن یا نبودن نسبت بدهم. از ملانصرالدین پرسیدند مرکز دنیا کجاست؟ گفت همین جایی که من ایستاده ام. میگویید نه، خودتان وجب کنید.
به عناصر مشترک و غیر مشترک اخلاقی طیفی از خودمان که این روزها در هر بحث انتخاباتی با جملهی «وظیفهی ما روشنفکران ...» شروع کرده ایم، کاری ندارم و نیز به صحت و سقم گمان تمام کسانی که خود را روشنفکر میدانند. همه آزادند که هر صفتی را که میخواهند به خود بگیرند، اما آزاد نیستند که کسی را که یکی از عناصر این بازی - مثلا همین آقای معین - را به هر دلیلی برنگزیده، به باد استهزا و تحقیر بگیرند و بگویند فکر نمیکردیم ملت ایران این قدر بیغ و بیعقل باشند! این روزها این نگاه از موضع بالا را زیاد دیده ام، نگاه محکوم کردن دیگرانِ ِ خارج از این صف به صفت غیرروشنفکری و مالاندوزی و مقامپرستی و ...
من برای کسی نسخه نمیپیچم اما نسخههای همه را میخوانم. برای روشنفکری هم شخصا تعریفی دارم که تاوانش را داده ام: انتخاب خودم بوده، از کسی هم بابتش طلبکار نیستم.
یک داستاننویس گرامی در مصاحبهیی گفته بود «فرهنگ هر مملکتی را روشنفکرانش میسازند، نه بازاریها و عامهی مردم.» گرچه به نظر من این آقای محترم سخت از قافله عقب مانده و توهم خود را واقعیت میدانند، اما برای شروع، و از آن جا که شنیده ام این مضمون باور برخی دوستان دیگر هم هست، فرض را بر پذیرش این عبارت میگذارم و سوالم را بر همان پایه مطرح میکنم. از سویی، از آن جا که ظاهرا امروز طیف اصلی طرفداران دکتر معین منتسب به همین تعریف کلی روشنفکری اند، لاجرم پرسش کلی من از «روشنفکری» آنها را بیش از همه مخاطب قرار میدهد. پرسش من کلی است اما بیش از آن دانشجوی صادق و زلال شهرستانی یا تهرانی که مثل همیشه بیادعا و بیطلب و بیجنجال رای حمایت از معین - یا هر کس دیگر - را به صندوق ریخته، بیش از آن دوست ستودنی، دوستان مطرح در دنیای روشنفکری را مد نظر دارم. حساب غیر روشنفکرها هم که روشن ست!
دیگر این که از آن کسانی که بیش از همه با نوشتن و سرودن و تدریس، فرهنگسازی کردند و به گردن ما حق گذاشتند و رفتند، هیچ گاه نه شنیدم و نه خواندم که خود را روشنفکر پرچمدار تودهی نادان بدانند: اگر یقینی داشتند با عملشان ثابت کردند. لطفا پشت سر آن ها قایم نشویم که همه میدانیم نوشتن امروزمان مدیون چه کسانی هست و نیست. نیز، من قصد و توان بیحرمتی به کسی را ندارم. اگر خوانندهیی میان حرفهایم بخشی یافت که گمان کرد این اوست، همین جا اعلام میکنم که هر گونه تشابه افراد این فیلم با اشخاص حقیقی تصادفی است!
1- چرا اکثرا روز واقعه، دقیقهی نود، یادمان میآید که روشنفکریم؟ که باید پرچم هدایت توده را به دست بگیریم؟ من ِ آیندهساز ِ سرنوشتساز روشنفکر در بقیهی زندگی غیراتنخاباتی کجا هستم و کجاها روشنفکری خودم را نشان میدهم؟ روشنفکری من چه تعریفی دارد، آمدیم و اصلا انتخابات و دکتر معینی در کار نبود؟ همین که چند ماه یک بار چیزی - داستانی، مقالهیی، ترجمهیی، نقدی - بنویسم؟ همین که وبلاگ شیک و خواندنی و ستون نوشتهیی داشته باشم؟ قبول که این عناصر زندگی فکری و ادبی / فلسفی همه از شروط لازم اند، اما روشنفکری ما همین جا تمام میشود؟ منش زندگی من چیست؟ من ِ نوعی که در زندگی روزمره حرف زدنم لمپنی است، مرتب بدگویی و بددهنی میکنم، ناهارم سه چهارکیلو غیبت و بدگویی است، کلاه گذاشتن سر افسر راهنمایی را زرنگی میدانم، از هزارتومان پول مفت هم نمیگذرم، کل بحث روشنفکری را به یک بشقاب پلوی یک مهمانی ساز و ضربی میبخشم و ... حالا پرچمدار تودهی مردم میشوم؟ منی که دغدغهی روزمره ام خرابی اتوموبیلم و کیفیت بد غذای فلان رستوران است، منی که به خاطر استخدام رسمی در دانشگاه و شرکت و ادارهام تن به هر خفت و کلکی میدهم، کجای کارم از باقی مردم جداست که میخواهم هدایتشان کنم؟ کداممان چنین نبوده ایم؟
2- خیلی از دوستان من در همین محدودهی روشنفکری نقدهای اساسی به مثلا عملکرد صدا و سیما و ممیزی وزارت ارشاد و ... دارند و در مقام حرف مرتب هم تکرارش میکنند. منی هم که به صدا و سیما نقد دارم، کاری که عملا ازدستم برآمده این بوده که در تمام این سالها با صدا و سیما همکاری نکرده ام: حتا در حد یک گفتگو. من اگر نفس فعالیت این مجموعه را غیردموکراتیک بدانم، عملکرد شرافتمندانه و روشنفکرانهام دوری گزیدن از آن است (و البته به هیچ وجه به معنای انزوا و گوشهنشینی کلی زندگی هم نیست). چند نفر از دوستانی که در برابر گزینشی عمل کردن تلویزیون در مورد فیلمهای انتخاباتی فریاد وامصیبتا سر میدهند، در مقام عمل خودشان از همکاری باهر بخش این رسانه سر باز میزنند؟ حکایت غم نان است یا مثل همیشه شعاردادن راحتتر است؟ چندنفر به پیشنهادهای تلویزیونی نه میگویند؟ دیوار توجیه بلند است که ما با فلان نهاد همکاری میکنیم - پولش را هم میگیریم - ولی آن را شجاعانه نقد هم میکنیم! چرا این نقد همیشه در حرف است و نمود عینی ندارد؟
3- از میان دوستان روشنفکری که از وزارت ارشاد گله دارند و برای ترغیب مردم به حمایت از کاندیدایشان، مثلا از ممیزیهای آینده میترسانندشان، چند نفر اگر جایزهی دولتی برای کتاب و نوشتهشان گرفته اند، آن را قبول نکرده اند یا پس داده اند؟ ارشاد اگر جایزه بدهد خوب است وگرنه بد؟ چند نفر خارج از منافع شخصی و بیاین که کتاب خودشان مشکلی داشته باشد، به چیزی اعتراض کرده اند؟ این روشنفکرها کجا بوده اند؟
4- از میان سینماگرانی که دلسوزانه برای کاندیدایشان فعالیت کرده اند - یا حتا نکرده اند - چند نفرشان به جوایز جشنوارهی دولتی فجر و سیستم داوری آن در تمام این سالها اعتراض کرده اند؟ چند نفر جوایزشان را قبول نکرده اند یا پس فرستاده اند؟ چند نفر وقتی فیلم دوستشان - و نه خودشان! – به مشکل خورده، اعتراض کرده اند؟
5- چند نفر از دوستانی که امروز به دیگران سرکوفت میزنند که به فکر عافیت و مال ومنال اند، در این مدت از سفرهای داخلی و خارجییی که خودشان هم میدانسته اند تهش هیچ چیز نیست چشم پوشیده اند و به حساب جیب دیگری گردش نکرده اند؟ چند نفر بورسیههای دولتی را نپذیرفتند؟ چند نفر از نویسندهها حقوق نشریات وابسته به وزارتخانهها را نگرفته اند؟ چند نفر در هیچ مناقصه و مزایدهی فرهنگی! شرکت نداشته اند؟ چند نفر از روشنفکرانمان به عشق دیدن یک کشور خارجی یک رزومهی کاری و تحصیلی و ... غیرواقعی برای خودشان درست نکرده اند؟
پرسش زیاد است. لطفا از این توضیح واضحات بگذریم که اطرافمان دهها نفر وجود دارند که بی هیچ ادعا و جنجالی سنگ زیرین آسیای فرهنگ اند، کمرشان خم شده و نفسشان بریده، صورتشان را با سيلی و حقوق ثابت ماهی ۱۰۰و ۱۵۰ هزار تومان سرخ ميکنند که امثال من بنشینیم و نظریه صادر کنیم. میدانم و روی سخنم هم این خاموشان فروتن نیستند. این تنها سوزنی به خودم بود وجوالدوزی به دوستانم که این روزها بسیار طلبکار بوده اند و در هر قدم ادعايی داشته اند. به هر رو، مایی که میان این همه کار نوشتن را برگزیده ایم، آخرش همه عضو یک خانواده ایم. از خانوادهی خودم که میتوانم گله کنم!



