من نمی­فهمم، تو نمی­فهمی، او نمی­فهمد

ده دوازده روزی را که تهران نبودم، کاملا مجاب شدم که میشود بدون خیلی از چیزهایی که بهشان سخت عادت کرده ام گذراند و دل تنگ شد اما زندگی کرد ودر عین لذت از حضور در سبزی و پاکی طبیعت، حسرت روزهای آینده­ در تهران خاکستری را خورد.

این چند روزی را هم که برگشته ام، طبیعتا و در ادامه­ی ماه­های پیش، سوژه­ی سنگین انتخابات سوار زندگی عادی بوده است. نه من حوصله و قصد بحث سیاسی دارم و نه شمای خواننده­یی که به حتم دیگر از تمام منافذ بدنت بحث انتخابات بیرون میزند، می­خواهم کمی از تردیدهای اجتماعی­یی بنویسم که زاده­ی دریافت­های شخصی­ام هستند از محیطی زندگیم. شاید در نفس این حرف­ها چیزی اضافه بر تجربیات و دانسته­های دیگران نباشد، اما گاهی مکتوب کردن همین دقایق روزمره­ی عادی، هولناکی این گونه بودنمان را آشکارتر می­کند.

دیشب با چند نفر از دوستان ادبی در کافه­یی جمع بودیم تا از کتابی صحبت کنیم. صحبت پیش از آغاز، به انتخابات کشید و همه با میل یا اجبار شریکش شدند و دو سه نفر دیگر هم به ما پیوستند. بحث بیشتر بر سر نفس رای ندادن، رای دادن به کاندیدای منتخب قشر روشنفکر، یا انتخاب کاندیدای اقتدار بود. خانمی که به شدت از از کاندیدای منتخب روشنفکران دفاع می­کرد، در برابر آن دیگری که اصلا نمی­خواست رای بدهد، و در مقام پرسش و پاسخی دوستانه، بیشتر از داد و فریاد و عبارات «تو نمی­فمی، او می­فهمد، شما نمیفهمید، آنها نمی­فهمند»، و مسخره کردن بهره می­گرفت. اقای مقابل هم دور نبود که مشتش را روی میز بکوبد. مهم نیست این رفتارها مال طرفداران کدام جناح است، هولناکی قضیه دراین است که وقتی مایی که همه به لحاظ فرهنگی و سنی و تحصیلی و مالی و اجتماعی وفکری تقریبا در یک طبقه به سر میبریم، این گونه رفتار کنیم، وضعمان در مقابل آن دیگری­یی که یک راه شیری با ما فاصله دارد، چه خواهد بود؟ منی که زیر لوای دموکراسی حرف مخالف خودم را در یک گفتگو تحمل نمی­کنم، اگر به قدرت برسم در عمل با او چه خواهم کرد؟ اوی معتقد به دموکراسی با من چه می­کند؟ شاید دوستان در مقام توجیه بگویند که بحث همین است دیگر و طبیعی است. اما اصلا طبیعی نیست (طبیعی با معیارهای جوامع صادر کننده­ی کلمه­ی دموکراسی) که هنگام صحبت از دموکراسی نتوانیم با حداقل قوانین مکالمه با طرف مقابلمان سخن بگوییم: کم می­آوریم، عصبانی میشویم، مسخره می­کنیم، و از رگ گردن و وزن مشتمان سود میبریم. این ها همه البته چاشنی­های خیلی از گفتگوهایند، هر گفتگوی خطیری، اما متاسفانه در جمع 5، 500، 50 ،000 000 50 ما تبدیل به فعل غالب شده اند. من نمی­توانم دموکراسی را در یک گفتگوی دو نفره رعایت کنم، تویی که مقابل منی حتا همین حق ساده­ی حرف زدن من و وظیفه­ی ساده­ی گوش دادن خودت را رعایت نمی­کنی. او نمی­تواند بپذیرد که در محیط خانه­اش جز خودش دیگرانی هم هستند که به لحاظ افکار و عادات زندگی کهکشان­هایی بس دور از اویند. این­ها را حتا اگر در حرف شفاهی و مکتوب هم بپذیریم – که اتفاقا همه­مان ید طولایی در زندگی از روی کتاب و تئوری داریم – باز در آن دقیقه­ی طلایی آخر روح مستبدمان را لو می­دهیم. سقوط اخلاقی ما وحشتناک است. همین رفتار پیارسال و در میزگردی دانشگاهی در مورد هشت مارس و حقوق زنان نجام شد که میزنشینانش هم از معروفترین سردمداران فمینیستی ایران بودند و از آزادی زن حرف می­زدند (به نظرتان خیلی دیر نیست اگر شرح آن ماجرا را هم روی وبلاگم بگذارم؟). اصلا از همین نفس فضای وبلاگی آزادتر دیده اید یا شنیده اید (بر وزن پرسشی که از حاتم طایی شد که از خود کریم­تر دیده است یا شنیده است)؟ همه معطوف بحث فیلترینگ و سانسورهایی شده ایم که از بالا بر فضای وبلاگ اعمال می­شوند، اما همه­ی مساله که سانسور از بالا نیست. برای اعمال نظر بر روی همین دفترچه­یادداشت­هایی که ظاهرا حرف دلمان است – حالا با هر فونت و رنگ و شکل و نگارشی - باز پلیس­­ها و آمرینی از خود وبلاگ نویسها وجود دارند که خیلی وقت­ها اگر سرتان هم به کار خودتان باشد و راه خودتان را بروید و اسم هیچ کسی را هم نیاورید، خود را مجاز می­دانند که از همین حربه­های مسخره کردن، توهین کردن، نفی کردن، گذاشتن کامنت­های زشت یا بی­ربط، و در دلسوزانه­ترین شکل از دعوت به شکلی دیگر بودن، برای ساکت کردن صدایی که موافق میلشان نیست استفاده کنند (و توجیه عمل که همیشه فراوان است.) این قضایا که دیگر ربطی به سیاست ندارد، این­ها نشان دهنده­ی روح مستبد فرد ایرانی است که در پس ذهن خودش معتقد است سانسور خوب است به شرطی که من خودم اعمالش کنم!!

تردید بزرگ زندگیم همین جا شکل میگیرد: آیا اصلا ایرانی آمادگی پذیرش دموکراسی را دارد؟ اگر دارد، آیا باید چشم امید به بالادستی­یی بدوزد که بیاید و 10 سی سی دموکراسی توی مغزش تزریق کند؟ اگر ندارد، جایگزین آن چیست؟ تا چند صد سال دیگر ...؟

این بحث را ادامه خواهم داد با تمرکز بر جمله­ی دیگری که این روزها زیاد به گوش می­خورد: ما روشنفکرها باید ... .

Tuesday 14 June 2005