لطفا این متن را با آهنگ Show Must Go On در پسزمینه بخوانید!
نه وقت و قصد تصفیه حساب و خردهگیری است، نه نمک پاشیدن بر زخم دوستانی که - صادقانه یا جز آن - در ده روز اخیر شاهد فروریزی دوبنای آرزویی بودند که دومی، در یکی از غریبترین راهکارهای سیاسی تاریخ جهان، توامان هم ویرانکنندهی اولی تلقی میشد و هم نجاتدهندهی آن!
در صداقت خیلی از دوستانی که زیر بیانیهی حمایت از آقای رفسنجانی را امضا کردند شک ندارم، و نیز در نعل وارو زدنشان. اصلیترین سوال من و همفکرانم این بود که اگر به نفس ائتلاف ملی اعتقادی هست، چرا این جا و این گونه؟ چرا قبل و بعد از آن، نه؟ با توجه به نتایج به دستآمده، این بیانیهها بیشتر نشانی از اینرسی سکون بود (یاد شیمی دوران دبیرستان به خیر). مقابل نهادن طیف موسوم به روشنفکران و متفکران در برابر عامهیی که بیهیچ توجهی به موج این بیانیهها - و به هر دلیلی - کار دیگری کرد، این سوال و جواب را در بطن خود دارد که به راستی هر کدام از این امضاها به طور بالقوه میتواند چند نفر از عامهی مردم را با خود همراه کند؟ چه آن دوست جوانی که دغدغههای نوشتاریش دسر و بستنی کافههاست، و چه آن نویسندهی دیرسالی که حیثیت ادبی / کتابی خود را زیر این امضا گرو گذاشت، به راستی فکر میکرد چند نفر به بینش سیاسی یا انتخاب اخلاقی او اعتماد دارند؟ به شخصه مدتهاست باور دارم (و داد میزنم!) دوستان ِ عزیز فراموشکار، دقیقهی نود وقت به یادآوردن وظیفهی روشنفکری نیست. ما اگر دلم برای سطح فرهنگی این ملت دور از دنیا میسوزد، به جای تهدید و التماس او به انتخابی که نمیداند تفاوت و ارجحیتش چیست، با همین شغل یا سرگرمی ادبی خودم زمینهساز فرهنگی باشم که روزی دیگر نوع دیگری تصمیم بگیرد: بنویسم، ترجمه کنم، کمی سریعتر و قویتر. اگر با ادبیات و تفکر و صدای جدیدی آشنا میشوم که شاید یکی از هزار ، به جامعه هم معرفیش کنم تا سه نفر دیگر را هم با خودم همراه کنم، و طلبکار بدفهمی و ناسپاسی ملتی هم نباشم که چنان همیشه بابت این کار نه پولی به من می دهد نه تاج افتخاری بر سرم می گذارد.
در مثالی عینی از رابطهی ادبیات و جامعه، امیدوارم حالا دیگر باید تیراژ بالای کتابی چون «بامداد خمار» جای تمسخر نداشته باشد، واقعیت خواندن در کشور ما همین است. اگر در پی تغییر این واقعیت و جایگزینی آن با نوع دیگری از نوشتار هستیم که بدون تمایل به حذف بامدادهای خمار، قدرتمندانه صدای خودش را هم بلند کند، کلیشهییترین و کارآمدترین راهش هر چه بیشتر نوشتن و ترجمه کردن است: به / از یک زبان، به / از ده زبان؛ اگر این کتاب مجوز نگرفت، سراغ ده کتاب دیگر رفتن؛ تا روزی که بتوانیم، بگذارند، ادامه دهیم. دنیای مردم، و دنیای ادبیات، خیلی بزرگ است؛ خیلی بزرگتر از مقالات پر بغض و اشک و آه و نفرینی که در وبلاگها مینویسیم.
فضای وبلاگی هزار و یک حسن دارد، اما بزرگترین عیب آن توهمی است که خیلی از ما کاربران را دچار خود میکند: این که من ِ وبلاگ نویس خود را چنان مرکز جهان و قطب عالم نوشتار میپندارم که در واگشت معکوسی که به گمانم ریشه در همان خوی استبدادی ایرانی دارد، به جای این که پذیرای امکانات بینهایت صدای دیگر این جهان مجازی باشم، شلاق تهمت بیفرهنگی و جهل را بر همان چند خواننده و همکار محدود این محیط میکشم. شاید اگر به جای نصیحت و دلالت هم، هر کداممان معلم فقط چهار، پنج بچه در دنیای واقعی باشیم ...
حالا دیگر بعضی دوستان آن سوی آبی باید باور کنند که مثلا ترجمهی ادبیات دههی هفتاد آمریکایی در ایران، هنوز یک اتفاق ادبی محسوب میشود. اگر میخواهید این اتفاق دو دهه جلو بیاید، آستین بالا بزنید و بنویسید، ترجمه کنید، چاپ کنید. این نوشته ها بر حسب ارزششان جای خود را باز خواهند کرد، گیرم در حرکتی لاکپشتی، گیرم در ربع قرن.
باری، به شخصه آن چه را که از دستم بر میآید و به آن اعتقاد دارم، ادامه میدهم، من هم تا روزی که بتوانم. متن دیگری از بونوئل را در زیر آورده ام:
مراسم عشای ربانی واتیکان
مراسم عشا ربانی واتیکان، عنوان مقالهیی که به خط لاتین ِ درهم نوشته شده. فیلمی کوتاه، مسابقهی میان به جاآورندگان عشا ربانی در میدان سنت پیتر رم را نشان خواهد داد. کلیسا «که همیشه به فتح تمدنها و میادین ورزشی توجه داشته» تصمیم گرفته تا مراسم عشای ربانی را هماهنگ با ضرباهنگ پرتپش روح زمانهی ما برگزار کند. به این منظور، میان هر جفت از ستونهای غولآسای میدانی که برنینی طراحی کرده، محرابهایی واقعی نصب شده اند که بر سر هر یک کشیشی مراقب است. با کلمهی «حرکت»، کشیشان با حد اعلای سرعتی که بتوانند، شروع به خواندن مراسم عشای ربانی میکنند. آنها در کمال خلوص نیت و با سرعتی باورنکردنی ذکر دومینوس وبیسکوم، صلیب به خود کشیدن، و غیره را به جا میآورند؛ و در همین حال بچهکشیشهای مسوول محراب هم با کتاب دعا و سایر آلات برگزاری مراسم کنارشان عقب و جلو میروند. چند نفری، مثل بوکسورها، از شدت خستگی از پا میافتند. درنهایت، ماچن رندوز از هوسکا، که با رکورد زمانی یک دقیقه و چهل و پنج ثانیه ذکر عشا را کامل گفته است، برنده اعلام میشود. او به عنوان جایزه یک ظرف مخصوص نان مقدس و یک سبد حصیری بزرگ آراگونی دریافت میکند.



