مکالمات فرانسوی

بخش هایی از کتاب جدید – مکالمات فرانسوی – را این جا می آورم، آن هایی را که به انتخاب، بیشتر دوستشان دارم. ترجیح می دهم توضیح دیگری ندهم. باقی با شما ...

هنگامی که درباره مسئولیت و تکلیف و به طبع آن از شخصی صحبت می کنم که با او از طریق چهره در ارتباط هستم، این شخص وابسته به نظامی که بتوان آن را «در بر گرفت» یا «به چنگ آورد» نمایانده نمی شود. به عبارتی در این رابطه مسئولانه، دیگری یکتاست. یکتا یعنی فارغ از هر نوع. به این معنا، او مطلقا دیگری است. نه فقط در رابطه اش با من؛ او چنان تنهاست که گویی تنها شخص حائز اهمیت در این لحظه است. جوهره مسئولیت در سایه یکتایی آن کسی که شما مسئولش هستید، نهفته است. شما عاشق اید، عشقی فارغ از شهوت جنسی، هم سو با ایده پاسکال. و به این معنا، عشق دست یافتن به آن یکتاست.
امانوئل لویناس

به نظر من زنان در آن لحظه یی که نمی دانند دارند چه کسی را به دنیا می آورند، به درک خود می رسند ... من به اسطوره دمتر بسیار علاقمندم ... دمتر برای یافتن دخترش به تمام جهان سفر می کند ... هر بار گیاهی از خاک سر بزند، می تواتند همان دختر او باشد. منظورم از اصل originaire همین است، چیزی آن سوی شکل تثبیت شده، نوعی اصل آوارگی، اصلی که مطابق آن نه می دانی خودت که هستی و نه می دانی در طلب چه هستی.
مونیک اشنایدر

سکوت دیگری هم وجود دارد که با زبان رابطه دارد، و باز نوعی تامل در ورای زبان هم وجود دارد. این سکوت چیزی است بدیهی، بی هیچ بحثی، این سکوت پیش شرط تامل فلسفی است. فلسفه زبان شناختی تا آن جا از این مساله غافل است که از این منظر تفکر را با سخن گفتن یکی می داند. به نظر من تفکر نخستین و برجسته ترین سکوت موجود است. سکوت، شرط لازم ظهور چیزی دیگر است.
میشل سر

زنان از خودشان می گویند، صرفاهمان گونه که گل دوزی می کنند یا فرش و بافتنی می بافند. گاه این گفتمان بیشتر در راستای همان فعالیت ها (ی مردانه) و کمتر آزادی بخش است، چون گفتمانی است که رمزگانش به زنان اختصاص نیافته. «از خود گفتن»، هنوز متضمن ِ بخشیدن یک زندگی جنسی، و یک زندگی سیاسی، و ارزش های حقیقت، زیبایی و مذهب به فرد نیست.
لوس ایریگاری

فرض بر این است که فلاسفه با گفتمانی کاملا عقلانی پیش می روند، و ادعا دارند که در این زمینه به نحوی بارز فرای تمام گفتمان های دیگر قرار گرفته اند؛ ادعا دارند که فلسفه از هر شکل دیگر گفتمان، دانش، یا آفرینش بهتر است ... بسیاری از مردان به همین روال می پندارند که فرادست زنان اند. من به آینده یی جاهل مآب می اندیشم، و به این حقیقت که یک مرد جاهل فکر می کند فراتر از تمام مردان و «مردانه تر» از دیگران است.
میشل لودوف

حس می کنیم که گفتمان فلسفی خسته کننده است، که فقط می تواند خود را در اشکال مختلف، در ترکیبات مختلف، تکرار کند. .. این فرصتی است برای تفکر، شبیه مرگ یا پایان نیست، بل که یک فرصت است. و اگر نامش فلسفه است، پس فکر می کنم که فلسفه نه تنها آینده یی دارد، بل که اصلا اگر آینده یی وجود داشته باشد، تنها آینده همان است.
ژاک دریدا
(و این کتاب زیر چاپ بود که دریدا درگذشت.)

ادامه متن

comments ( 7 ) | permalink | Tuesday 26 July 2005
منزل نو، کتاب نو

اینک منزل نو. منزل مجازیم را عوض کرده ام، و این ساده ترین تعویض در میان تغییرات ماه های اخیر زندگیم بوده است. چند سال است که به این باور رسیده ام روح کولی وار من هیچ جا ریشه نخواهد گرفت. جسمم هم که ساکن باشد - که هست فعلا- باز ذهن و دلی کولی دارم. اگر هم خواستم، نشد که ریشه بگیرم ... نشد. پس ترک کرده ام و تنها گذاشته ام و رفته ام. زمانش که برسد باید بروی، باید منزلت را ترک کنی. تا قبل از آن برایش بجنگ و دوستش بدار اما بوی آوارش که بلند شد خودت را بیرون بکش تا بر سرت هوار نشود. و سخت ترین کار دنیا هم همین است، همین که که بفهمی زمان اسباب کشی کی فرا می رسد. از جایی می روی تا به جایی دیگر بپیوندی، صدای دری که این سو پشت سرت می بندی هم پوش می شود با صدای در تازه یی که آن سوتر باز می کنی. می روی که بر یک وجب خاک و جان نو پا بگذاری ... جا پا محکم کنی؟ این را دیگر نمی دانم که اصلا می شود جایی، پایی، محکم کرد یا نه. همان گام اول شاید انتهای راه هم باشد. ترک کردن، به وقتش که باشد، انسانی ترین کار دنیاست. اما انسانی ترین ها همیشه هم رئوفانه و مهرآمیز نیستند، اصلا مگر می شود این پسوند هزارچهر انسانی را تنها به حفره های مثبت روح خاکستریمان نسبت داد؟ گاه انسان به قهرآمیزیش خود را، و دیگری را، بیشتر درمی یابد.
این روزها رهاترم، سرخوشتر. من با رفتن و جا عوض کردن باز پر باز می کنم، به خودم نزدیک می شوم، باز به خودم امید می بندم. گاهی لازم است خودت را گم کنی تا لذت پیداکردنت را صدباره بچشی. آخ از دست این نسبی بودن ها که به قطعیت رسانده اندم که گاهی ماندن لازم است و گاه رفتن و ترک کردن، گاهی گم شدن و گاه پیدا شدن، گاه ریشه گرفتن و گاه از ریشه کندن. حالا چه دردناک که همه این بازی ها هم انسانی اند. تراژدی زندگی ما هم همین جا شکل می گیرد: در لحظه که هر چه بکنیم حق داریم، در این لحظه خطا کردن، خطا را جبران کردن، و رفتن، در این لحظه انسان بودن. چه شگرف است این انسان. به نوشتن نمی آید.
سخن دوم این که کتاب نو. کتاب جدیدم چاپ شد. مکالمات فرانسوی: شش گفتگو با امانوئل لویناس، مونیک اشنایدر، میشل سر، مبشل لودوف، لوس ایریگاری، ژاک دیدا – نوشته رائول مورتلی. نشر چشمه. این نخستین کتاب من در حوزه فلسفه است و بسیار دوستش دارم. از دو سه روز دیگر در کتاب فروشی چشمه توزیع می شود و تا دو سه هفته فقط در آن جا به فروش می رسد، بعد به سایر کتاب فروشی ها می رود. مشتاق نظراتتان هستم.
و سخن آخر. "سایت داری" من با یاری همسایه ها یی بس صبور انجام شد. امیر پویان (راز) عزیز از ابتدای طرح این فکر تا حتا مرحله کپی/ پیست کردن یادداشت های وبلاگم – شرمنده! - در کنار ماجرا بود و دوستی نادیده به نام امیر حسین وسام نیز حل مشکلات فنی را پذیرفت. جز تشکر، و شاید یادداشتی آتی در باب دوستی های "مجازی ِ تبدیل به حضوری" شده ام، چه می توانم کرد؟
Posted by Shiva Moghanloo at July 26, 2005 10:19 AM
Trackback Pings
TrackBack URL for this entry:
http://www.shivamoghanloo.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/5
Comments
منزل نو مبارک !
Posted by: کامیار at July 26, 2005 12:27 PM
خونه نو مبارک خانم مقانلو
Posted by: amin at July 26, 2005 01:00 PM
mobarake!
Posted by: amin at July 26, 2005 01:04 PM
مبارک باشد...
Posted by: peyman at July 26, 2005 04:25 PM
خورشید یک روز غروب خواهد کرد
و دوباره
در یک رودخانه
نمی توان شنا کرد
هم مبارک باشد منزل و هم کتاب
موفق باشی
Posted by: Shobeir at July 26, 2005 11:17 PM
khooneye no va chape ketabe jadid mobarak
omidvaram hamishe movafagh bashi
Posted by: azadeh at July 27, 2005 12:18 AM
شیوا جان مبارکه.
Posted by: یلدا at July 27, 2005 09:35 AM
khaneh be khaneh koo be koo...
Posted by: margarita at July 28, 2005 01:38 AM
سلام. خانه نو مبارک. تولد مکالمات فرانسوی هم مبارک! راستی فکر کنم در عوض کردن خانه من ازشما پیشی گرفته باشم. شاد!
Posted by: omid at July 28, 2005 08:56 AM
اولا سرای نو مبارک.دوما همیشه خوشحال تر باشی.سوم ، کتاب نو مبارک. چهارم یک مبارک بی دلیل.
Posted by: سجاد صاحبان زند at July 28, 2005 02:58 PM
سلام.سرای نو مبارک.وهمچنین کتاب نو. و همچنین خود نو و هچنین یک مبارک بی دلیل.
Posted by: سجاد صاحبان زند at July 28, 2005 03:00 PM
تبریک خانم مقانلو.امیدوارم وبلاگ جدید مثل قبلی خواندنی وجذاب باشد.
Posted by: m.j.sh at July 31, 2005 03:44 AM
مبارکه...اینجا چه قشنگ شده!...لینکتونو اصلاح کردم...شاد باشید!
Posted by: شقايق at July 31, 2005 07:14 PM
هم منزل جدید مبارک هم کتاب جدید .
Posted by: مهرزاد at August 4, 2005 01:31 AM
Post a comment

permalink | Tuesday 26 July 2005
کجا


شاید این روزها به معناهای جدیدی رسیده باشم، شاید خیلی چیزهای دیگر به نظر بی­معنا شده باشند، آن قدر که با خنده برگزار کنم همه­شان را، اما نوشتن نه هنوز؛ و انسان نه هنوز.. در پرسه­های اینترنتی این عکس­ها را دیدم. من هنوز می­نویسم، اما آیا انسانم هنوز؟


permalink | Monday 04 July 2005
جای ما این جاست

خب، بونوئلی­هایم را با قطعه­ی دیگری از او ادامه می­دهم، نوشته­یی متعلق به 80 سال پیش که طراوتش هنوز شیفته­کننده است. یکی از دلایلی که او را خیلی دوست دارم، این است که او به گروه مستقل­ها تعلق دارد: به یک جریان فکری / سینمایی که در عین تاثیرگزاری و موج­سازی، همواره خارج از رسانه­های قدرت و بدنه­ی فرهنگی دولتی / نیمه­دولتی / تجاری سینما و ادبیات باقی ماند. کار مشکلی است این قدرت توامان تاثیرگزار بودن و به راه خود رفتن، چرا که در نبرد یا تضاد آرا و عقاید، آن کس که مستقل است و کار خود را می­کند و تریبون عمومی چند هزارتایی ندارد، کفه­ی مخاطبش هم سبک­تر خواهد بود، گرچه به نظرم همزمان احترام و استقلال و استغنایش هم بیشتر حفظ می­شود. البته نه هر فرد مستقلی صاحب اندیشه است و نه هر آدم تریبون­داری مغرض، اما من از یک آمار تاریخی و اجتماعی متعلق به همه­ی زمان­ها و مکان­ها صحبت می­کنم. شخصا، همان طور که قبلا هم گفته ام، کاری را که بلدم و دوست دارم ادامه می­دهم که اگر قرار به فرهنگ­سازی باشد، باید از دل همین نوشتن­ها و ارتباطات فرهنگی ریز و درشت درآید، هر کس به وسع خود و توان خود.

در مورد بحث­های پیش آمده هم به دو نکته­ اشاره می­کنم و می­گذرم. نخست این که گرچه من بالفعل نه با کسی دعوایی داشته ام و نه برای کسی یا گروهی لشکرکشی کرده ام و نه تن به بازی روانی / کلامی کسانی خواهم داد که نابلدی و اشمئزاز من را در استفاده و در قبال استراتژی "توهین" می­شناسند، اما بر سر مواضع شخصیم در باب روشنفکری ایرانی ایستاده ام که به گمانم کم­ترین حق اجتماعی من به عنوان یک شهروند زنده است. در مقابل توهین مکتوبی که از سوی آقای مهرگان به من شد، با حق پاسخگویی، و تا جایی که فکر کرده ام ارزش پاسخ­گویی دارد، و بر اساس معیارهای اخلاقی و فکری خودم، جواب گفته ام و با شخص ایشان دیگر کاری ندارم. نیز اگرچه ایشان، و دیدگاهشان، از شاخصه­های جریان فکری روزنامه­ی شرق است اما مقالات پیشین من هیچ گاه به طور مشخص این روزنامه را مخاطب نکرده بودند. با این همه، و اگرچه همه را به یک چوب نمی­رانم، اما لشکرکشی ناگهانی این دو سه روزه­ی دو سه نفر از نویسندگان سایت دبش - تریبون رسمی اینترنتی ژورنالیست­های شرق- که هیچ کدامشان را هم نمی­شناسم، و ادامه­ی رسمی این حملات در شماره­ی امروز - که به هر حال من را هم مخاطب قرار داده اند - این تردید را پیش می­آورد که این همه کینه و بغض ناگهان سرریز شده، علاوه بر تفاوت یا تضاد دیدگاه­های اجتماعی، از چه جایی و چه زمانی نشات می­گیرد؟ طبعا دلایل و جواب­هایی وجود دارند اما شخصا وقت تحلیل و معطل شدن بر سر هر حرف و اظهار نظری را ندارم. موضعم کاملا مشخص است. این آقایان هم البته مختارند تا هر زمان و هر چه که خواستند بنویسند. ملالی نیست. هم من کارهای مهم­تری دارم، و هم یقینا خوانندگان و دوستان این وبلاگ. کتاب­های نخوانده هم زیادند.

به هر حال برای نظراتی که در باب روشنفکری داشتم، شاهد مدعا از غیب رسید: تمام بحث من این بود که ما نه تنها روشنفکر اجتماعی - به معنای مثلا زولایی آن- نداریم و خیلی از دوستان منتسب به این صفت، عملا توده­وارتر از هر توده­یی رفتار می­کنند، بل که وقتی تاب و وسع یک گفتگوی صحیح و بدون توهین در حد همین وبلاگستان کوچک هم وجود ندارد، دعوت به پرچم­داری عامه­ی مردم ایران که اکثرا از شهرستان­ها و طبقات مختلف اجتماعی اند، در بهترین حالت صرفا خنده­دار خواهد بود. طبعا هر جا لازم بدانم این بخش بحث­هایم را ادامه می­دهم و از گفتگو هم استقبال می­کنم؛ در عین این که وکیل سطح فکر دیگران نیستم، اما پیش فرضم برای پذیرفتن هر سخنی رعایت حداقل استاندارد حرمت است. این هم البته مشکل من نیست که کسانی که در این چند سال توانایی و جسارت حمله­ی مستقیم به نویسنده و مترجم مورد کینه­شان را نداشتند، در این چند روزه توهینشان را بر سر من یا در وبلاگ من خالی کرده اند: باید بونوئل­وار خندید.

به هر حال فکر می­کنم نفس این ماجرا از حد پست­ها و کامنت­های خاله زنکی / دایی مردکی!! نویسندگان و طرفداران فراتر خواهد رفت؛ و با گذشت زمانی که از هم اکنون هم شروع شده، ماهیت و دلایل پشت چنین صحبت­هایی نمایان­تر می­شود.

این ها که گفتم نه از باب توضیح به کسی بود، و نه در مقام دفاع یا روشن کردن موضعی. موضع فکری و فرهنگی من روشن است: همین چند کتاب کوچکی که دارم. این­ها را بیشتر برای این نوشتم که اشخاص حقیق و حقوقی و مستعاری که به امید تماشا و مشارکت در دعوا! به این جا خواهند آمد، وقتشان تلف نشود و باور کنند برای مشهور شدن خود یا وبلاگشان راه­های بیشتر و بهتری از کامنت گذاشتن در وبلاگ نحیفی چون مال من وجود دارد. و اینک بونوئل:

به نظرم نه خیر است و نه شر

فکر می­کنم آن­ها گهگاه ما را تماشا می­کنند،
از جلو از عقب از کناره­ها:
آن چشمان کینه­توز مرغان،
موحش­­تر از آب­های متعفن غارها،
زناکار چون چشمان مادری مرده بر چوبه­ی دار،
لزج چون جماع،
چون ژلاتینی که لاشخورها می­بلعندش.

فکر می­کنم باید بمیرم
با دستانی مدفون در گلابه­ی جاده­ها.

فکر می­کنم اگر پسری از من متولد شود
تا ابد نظاره­گر دیوانی خواهد بود که در شامگاه با هم آمیزش می­کنند.

comments ( 1 ) | permalink | Sunday 03 July 2005
افشاگری امید مهرگان

امید مهرگان (امر منفی)- که شاید بعضی از دوستان با درفشانی­های ایشان در صفحه­ی اندیشه­ی روزنامه­ی شرق آشنا باشند - در جدیدترین نظریه­پردازی وبلاگی خود متن عالمانه و مستدلی در باب حملات اخیر ابلهانی چون من به مقوله­ی روشنفکری نوشته اند که خواندنش را به دو دلیل به همه­ی دوستان توصیه می­کنم:

1- برای خیلی­هایی که می­گویند که از خواندن مقالات ایشان در روزنامه­ی شرق چیزی نمی­فهمند و هیچ وقت متوجه منظور نهایی ایشان نمی­شوند، خواندن مقاله­ی حاضر در درک کامل نه تنها سطح فکری و علمی و استدلالی، بل­که سطح خانوادگی و اخلاقی و تربیتی ایشان، و در کل درک محضر این بزرگوار، مفید خواهد بود. نیز، از این پس با آگاهی و هشیاری بیشتری صفحات اندیشه­­یی را که چون اویی نویسنده­اش است، دنبال خواهند کرد.

2- اگر کسی حوصله و وقت داشته باشد، شاید بتواند از درون عبارات متن ایشان جلد دیگری به "فرهنگ کوچه" اضافه کند و برای عبرت آیندگان برگی به دفتر زرین لات­منشی بیفزاید. شخصا در حد خودم نمی­دانم که با زبان خودشان وارد مقوله­ی لمپنیسم و قداره­کشی کلامی ایشان در سر گذر کوچه­ی وبلاگیشان بشوم چون راستش در تمام عمرم، و در این مدت کوتاه وبلاگ­نویسی، به عفت کلام بسیار معتقد بوده ام. نيز به هيچ رو قصد سوال و جواب تئوريک با ایشان را ندارم چون منطقی در بحثشان نميبينم. خواننده نيز خود قدرت انتخاب، فهم، و قضاوت خواهد داشت.

ایشان در مطلبی که به شکل درهم و فله­یی عرضه کرده اند و بی این که حتا جسارت نام بردن مستقیم از کسی را داشته باشند، در آن به چند نفر تاخته اند من جمله هم به بحث­های من لینک داده اند و هم به چند مقاله­ی اخیر پیام یزدانجو (فرانکولا)، و ظاهرا درک نکرده اند که بحث ما دو نفر در باب روشنفکری به دو موضوع مجزا مربوط می­شده و خودمان هم دو نفر هستیم! ایشان توامان هم با خشمی زئوس­وار که لرزه بر اندام هر خواننده­یی می­اندازد، و هم با تلمیحاتی بسیار شیرین، متنشان را به چند کیلو فحش مزین کرده اند. راستش دقیقا نمی­توانم بفهمم تا کجای فحش­هایشان به من مربوط است و تا کجایش مثلا به آقای یزدانجو. پس به اندازه­ی همان چند کلمه­­یی که زحمت لینک دادنش را متقبل شده اند، پاسخی برایشان می­نویسم:

1- بر خلاف شما و دوستانتان که ظاهرا در یک دوران قبیله­یی - از کلمات بسیار مورد علاقه­ی شما و نوچه­هایتان - به سر می­برید، بنده شخصا یک آدم منفرد هستم. اگر شما هنوز زخم خورده­ و شفانیافته­ی مقاله­یی هستید که پیام یزدانجو در جواب توهین­های شما و قطب بزرگتان به خودش نوشت، آن­قدر شجاعت داشته باشید که از روبرو با اصل مساله برخورد کنید و به هر چیزی در زمان و مکان خودش بپردازید، وبه این شکل خنده­دار دست و پا نزنید. منظورم این نیست که انتقاد و نظر را از شما - یا هر کس دیگر - قبول نمی­کنم، همه­مان مختاریم نوشته­های هم را به نقد بکشیم، اما هر کودکی با خواندن مطلبتان می­فهمد سوزش شما در جدالی خیلی قدیمی­تر ریشه دارد که ربطی به نوشته­های فعلی من ندارد.

2- شخصا اولین نتیجه­یی که از حرف­های پراکنده و بی­ربط و کولاژوار شما، و نحوه­ی بیان آن­ها، می­گیرم، عقده­ی شدید و غریبی است که شما نسبت به هر چیزی به جز خودتان دارید: آدم­های دیگر، و افکار دیگر. در مورد آن مسائل خدادادی و ثابتی که موجب بروز چنین گره­هایی در شخصیت شما شده، نمی­توان امید تغییر داشت ولی چون پاره­یی از مسائلی که موجب بروز چنین بحران­هایی در شما می­شود اکتسابی اند، شاید با کمی بیشتر تجربه­ی زندگی کردن یاد بگیرید که عقده­های سرکوب شده و ناشده­ی یک عمر را نمی­شود در قالب یک مقاله آورد و به دریدا و بورژوازی و بچه­های شهرستانی و تحریم­کننده­های انتخابات و وبلاگ­ نویس­هایی چون من و ... یک جا فحش داد. بهتر است مشکلاتتان نسبت به زندگی مثلا بورژوازی یا زیبایی­ و محبوبیت و آزادی و رفاه و ... را در یک مقاله نشان دهید؛ نفرتتان به دریدا و سایر پست­مدرن­ها را در یک مقاله­ی دیگر؛ و مقاله­ی سوم را هم به توهین به دانشجوهای شهرستانی اختصاص دهید.

باری. لب کلام این که اگر من گفته ام روشنفکر نداریم، شما چرا به خودتان می­گیرید و عصبانی می­شوید؟ کی با شما بود؟ از دوستان ادیبی که نقد من می­تواند بالقوه متوجه کم­کاری ایشان در ارتباط با مردم عام، یا نبودن منش ریشه­دار روشنفکری در زندگی خصوصیشان باشد، هیچ کس عصبانی نشده و داد وبیداد به راه نینداخته. شما کجای این ماجرا بودید که ناراحت شده اید؟ به عنوان مثال دوستان سایت هنوز که مواضع سیاسی­مان با هم اصلا همدلانه هم نبود، نه تنها فحش و فضیحتی به پا نکردند که حتا به نوشته­های من لینک هم دادند؛ ولی خب، فکر نمی­کنم بشود شما را با هیچ کس دیگری جز خودتان مقایسه کرد چه برسد به این بچه­ها. قطعا شما جزء کسانی که یا در جریان هجده تیر گرفتار شدند و یا این روزها از کار بیکار، نبودید و نیستید.

راستش نوشته­ی شما بیشتر مایه­ی مزاح من و دوستانم را فراهم کرد، و به احتمال زیاد بقیه­ی خواننده­ها هم دقایقی را با آن شاد خواهند شد. چنین نوشته­هایی در زندگی امثال منی که شبانه­روز کار می­کنند تا هزینه­ی اجتماعی و فکری زندگی­شان را تامین کنند، می­تواند زنگ تفریح کوچکی باشد که البته تمایلی به دوباره شنیدن آن هم ندارم و تعقیبش نمی­کنم. این که شما می­خواهید به هر قیمتی شده در تاریخ اندیشه­ی این کشور بمانید و به هر نحوی که شده فراموش نشوید، به خودتان مربوط است. تنها ناراحتی من این است که من به این گفته­ی نیچه معتقدم که اگر نمی­توانی دوستان بزرگی داشته باشی، لااقل بکوش دشمنان حقیری نصیبت نشوند. من خدا را شکر البته دوستان بزرگی دارم، اما گویا در بخش دوم جمله­ی نیچه و در رابطه با دشمنانم دچار بدشانسی شده ام.

comments ( 1 ) | permalink | Friday 01 July 2005