جای ما این جاست

خب، بونوئلی­هایم را با قطعه­ی دیگری از او ادامه می­دهم، نوشته­یی متعلق به 80 سال پیش که طراوتش هنوز شیفته­کننده است. یکی از دلایلی که او را خیلی دوست دارم، این است که او به گروه مستقل­ها تعلق دارد: به یک جریان فکری / سینمایی که در عین تاثیرگزاری و موج­سازی، همواره خارج از رسانه­های قدرت و بدنه­ی فرهنگی دولتی / نیمه­دولتی / تجاری سینما و ادبیات باقی ماند. کار مشکلی است این قدرت توامان تاثیرگزار بودن و به راه خود رفتن، چرا که در نبرد یا تضاد آرا و عقاید، آن کس که مستقل است و کار خود را می­کند و تریبون عمومی چند هزارتایی ندارد، کفه­ی مخاطبش هم سبک­تر خواهد بود، گرچه به نظرم همزمان احترام و استقلال و استغنایش هم بیشتر حفظ می­شود. البته نه هر فرد مستقلی صاحب اندیشه است و نه هر آدم تریبون­داری مغرض، اما من از یک آمار تاریخی و اجتماعی متعلق به همه­ی زمان­ها و مکان­ها صحبت می­کنم. شخصا، همان طور که قبلا هم گفته ام، کاری را که بلدم و دوست دارم ادامه می­دهم که اگر قرار به فرهنگ­سازی باشد، باید از دل همین نوشتن­ها و ارتباطات فرهنگی ریز و درشت درآید، هر کس به وسع خود و توان خود.

در مورد بحث­های پیش آمده هم به دو نکته­ اشاره می­کنم و می­گذرم. نخست این که گرچه من بالفعل نه با کسی دعوایی داشته ام و نه برای کسی یا گروهی لشکرکشی کرده ام و نه تن به بازی روانی / کلامی کسانی خواهم داد که نابلدی و اشمئزاز من را در استفاده و در قبال استراتژی "توهین" می­شناسند، اما بر سر مواضع شخصیم در باب روشنفکری ایرانی ایستاده ام که به گمانم کم­ترین حق اجتماعی من به عنوان یک شهروند زنده است. در مقابل توهین مکتوبی که از سوی آقای مهرگان به من شد، با حق پاسخگویی، و تا جایی که فکر کرده ام ارزش پاسخ­گویی دارد، و بر اساس معیارهای اخلاقی و فکری خودم، جواب گفته ام و با شخص ایشان دیگر کاری ندارم. نیز اگرچه ایشان، و دیدگاهشان، از شاخصه­های جریان فکری روزنامه­ی شرق است اما مقالات پیشین من هیچ گاه به طور مشخص این روزنامه را مخاطب نکرده بودند. با این همه، و اگرچه همه را به یک چوب نمی­رانم، اما لشکرکشی ناگهانی این دو سه روزه­ی دو سه نفر از نویسندگان سایت دبش - تریبون رسمی اینترنتی ژورنالیست­های شرق- که هیچ کدامشان را هم نمی­شناسم، و ادامه­ی رسمی این حملات در شماره­ی امروز - که به هر حال من را هم مخاطب قرار داده اند - این تردید را پیش می­آورد که این همه کینه و بغض ناگهان سرریز شده، علاوه بر تفاوت یا تضاد دیدگاه­های اجتماعی، از چه جایی و چه زمانی نشات می­گیرد؟ طبعا دلایل و جواب­هایی وجود دارند اما شخصا وقت تحلیل و معطل شدن بر سر هر حرف و اظهار نظری را ندارم. موضعم کاملا مشخص است. این آقایان هم البته مختارند تا هر زمان و هر چه که خواستند بنویسند. ملالی نیست. هم من کارهای مهم­تری دارم، و هم یقینا خوانندگان و دوستان این وبلاگ. کتاب­های نخوانده هم زیادند.

به هر حال برای نظراتی که در باب روشنفکری داشتم، شاهد مدعا از غیب رسید: تمام بحث من این بود که ما نه تنها روشنفکر اجتماعی - به معنای مثلا زولایی آن- نداریم و خیلی از دوستان منتسب به این صفت، عملا توده­وارتر از هر توده­یی رفتار می­کنند، بل که وقتی تاب و وسع یک گفتگوی صحیح و بدون توهین در حد همین وبلاگستان کوچک هم وجود ندارد، دعوت به پرچم­داری عامه­ی مردم ایران که اکثرا از شهرستان­ها و طبقات مختلف اجتماعی اند، در بهترین حالت صرفا خنده­دار خواهد بود. طبعا هر جا لازم بدانم این بخش بحث­هایم را ادامه می­دهم و از گفتگو هم استقبال می­کنم؛ در عین این که وکیل سطح فکر دیگران نیستم، اما پیش فرضم برای پذیرفتن هر سخنی رعایت حداقل استاندارد حرمت است. این هم البته مشکل من نیست که کسانی که در این چند سال توانایی و جسارت حمله­ی مستقیم به نویسنده و مترجم مورد کینه­شان را نداشتند، در این چند روزه توهینشان را بر سر من یا در وبلاگ من خالی کرده اند: باید بونوئل­وار خندید.

به هر حال فکر می­کنم نفس این ماجرا از حد پست­ها و کامنت­های خاله زنکی / دایی مردکی!! نویسندگان و طرفداران فراتر خواهد رفت؛ و با گذشت زمانی که از هم اکنون هم شروع شده، ماهیت و دلایل پشت چنین صحبت­هایی نمایان­تر می­شود.

این ها که گفتم نه از باب توضیح به کسی بود، و نه در مقام دفاع یا روشن کردن موضعی. موضع فکری و فرهنگی من روشن است: همین چند کتاب کوچکی که دارم. این­ها را بیشتر برای این نوشتم که اشخاص حقیق و حقوقی و مستعاری که به امید تماشا و مشارکت در دعوا! به این جا خواهند آمد، وقتشان تلف نشود و باور کنند برای مشهور شدن خود یا وبلاگشان راه­های بیشتر و بهتری از کامنت گذاشتن در وبلاگ نحیفی چون مال من وجود دارد. و اینک بونوئل:

به نظرم نه خیر است و نه شر

فکر می­کنم آن­ها گهگاه ما را تماشا می­کنند،
از جلو از عقب از کناره­ها:
آن چشمان کینه­توز مرغان،
موحش­­تر از آب­های متعفن غارها،
زناکار چون چشمان مادری مرده بر چوبه­ی دار،
لزج چون جماع،
چون ژلاتینی که لاشخورها می­بلعندش.

فکر می­کنم باید بمیرم
با دستانی مدفون در گلابه­ی جاده­ها.

فکر می­کنم اگر پسری از من متولد شود
تا ابد نظاره­گر دیوانی خواهد بود که در شامگاه با هم آمیزش می­کنند.

Sunday 03 July 2005
م.قیری:

و کاری از دست ِ پترُس برنمی آید.