افشاگری امید مهرگان

امید مهرگان (امر منفی)- که شاید بعضی از دوستان با درفشانی­های ایشان در صفحه­ی اندیشه­ی روزنامه­ی شرق آشنا باشند - در جدیدترین نظریه­پردازی وبلاگی خود متن عالمانه و مستدلی در باب حملات اخیر ابلهانی چون من به مقوله­ی روشنفکری نوشته اند که خواندنش را به دو دلیل به همه­ی دوستان توصیه می­کنم:

1- برای خیلی­هایی که می­گویند که از خواندن مقالات ایشان در روزنامه­ی شرق چیزی نمی­فهمند و هیچ وقت متوجه منظور نهایی ایشان نمی­شوند، خواندن مقاله­ی حاضر در درک کامل نه تنها سطح فکری و علمی و استدلالی، بل­که سطح خانوادگی و اخلاقی و تربیتی ایشان، و در کل درک محضر این بزرگوار، مفید خواهد بود. نیز، از این پس با آگاهی و هشیاری بیشتری صفحات اندیشه­­یی را که چون اویی نویسنده­اش است، دنبال خواهند کرد.

2- اگر کسی حوصله و وقت داشته باشد، شاید بتواند از درون عبارات متن ایشان جلد دیگری به "فرهنگ کوچه" اضافه کند و برای عبرت آیندگان برگی به دفتر زرین لات­منشی بیفزاید. شخصا در حد خودم نمی­دانم که با زبان خودشان وارد مقوله­ی لمپنیسم و قداره­کشی کلامی ایشان در سر گذر کوچه­ی وبلاگیشان بشوم چون راستش در تمام عمرم، و در این مدت کوتاه وبلاگ­نویسی، به عفت کلام بسیار معتقد بوده ام. نيز به هيچ رو قصد سوال و جواب تئوريک با ایشان را ندارم چون منطقی در بحثشان نميبينم. خواننده نيز خود قدرت انتخاب، فهم، و قضاوت خواهد داشت.

ایشان در مطلبی که به شکل درهم و فله­یی عرضه کرده اند و بی این که حتا جسارت نام بردن مستقیم از کسی را داشته باشند، در آن به چند نفر تاخته اند من جمله هم به بحث­های من لینک داده اند و هم به چند مقاله­ی اخیر پیام یزدانجو (فرانکولا)، و ظاهرا درک نکرده اند که بحث ما دو نفر در باب روشنفکری به دو موضوع مجزا مربوط می­شده و خودمان هم دو نفر هستیم! ایشان توامان هم با خشمی زئوس­وار که لرزه بر اندام هر خواننده­یی می­اندازد، و هم با تلمیحاتی بسیار شیرین، متنشان را به چند کیلو فحش مزین کرده اند. راستش دقیقا نمی­توانم بفهمم تا کجای فحش­هایشان به من مربوط است و تا کجایش مثلا به آقای یزدانجو. پس به اندازه­ی همان چند کلمه­­یی که زحمت لینک دادنش را متقبل شده اند، پاسخی برایشان می­نویسم:

1- بر خلاف شما و دوستانتان که ظاهرا در یک دوران قبیله­یی - از کلمات بسیار مورد علاقه­ی شما و نوچه­هایتان - به سر می­برید، بنده شخصا یک آدم منفرد هستم. اگر شما هنوز زخم خورده­ و شفانیافته­ی مقاله­یی هستید که پیام یزدانجو در جواب توهین­های شما و قطب بزرگتان به خودش نوشت، آن­قدر شجاعت داشته باشید که از روبرو با اصل مساله برخورد کنید و به هر چیزی در زمان و مکان خودش بپردازید، وبه این شکل خنده­دار دست و پا نزنید. منظورم این نیست که انتقاد و نظر را از شما - یا هر کس دیگر - قبول نمی­کنم، همه­مان مختاریم نوشته­های هم را به نقد بکشیم، اما هر کودکی با خواندن مطلبتان می­فهمد سوزش شما در جدالی خیلی قدیمی­تر ریشه دارد که ربطی به نوشته­های فعلی من ندارد.

2- شخصا اولین نتیجه­یی که از حرف­های پراکنده و بی­ربط و کولاژوار شما، و نحوه­ی بیان آن­ها، می­گیرم، عقده­ی شدید و غریبی است که شما نسبت به هر چیزی به جز خودتان دارید: آدم­های دیگر، و افکار دیگر. در مورد آن مسائل خدادادی و ثابتی که موجب بروز چنین گره­هایی در شخصیت شما شده، نمی­توان امید تغییر داشت ولی چون پاره­یی از مسائلی که موجب بروز چنین بحران­هایی در شما می­شود اکتسابی اند، شاید با کمی بیشتر تجربه­ی زندگی کردن یاد بگیرید که عقده­های سرکوب شده و ناشده­ی یک عمر را نمی­شود در قالب یک مقاله آورد و به دریدا و بورژوازی و بچه­های شهرستانی و تحریم­کننده­های انتخابات و وبلاگ­ نویس­هایی چون من و ... یک جا فحش داد. بهتر است مشکلاتتان نسبت به زندگی مثلا بورژوازی یا زیبایی­ و محبوبیت و آزادی و رفاه و ... را در یک مقاله نشان دهید؛ نفرتتان به دریدا و سایر پست­مدرن­ها را در یک مقاله­ی دیگر؛ و مقاله­ی سوم را هم به توهین به دانشجوهای شهرستانی اختصاص دهید.

باری. لب کلام این که اگر من گفته ام روشنفکر نداریم، شما چرا به خودتان می­گیرید و عصبانی می­شوید؟ کی با شما بود؟ از دوستان ادیبی که نقد من می­تواند بالقوه متوجه کم­کاری ایشان در ارتباط با مردم عام، یا نبودن منش ریشه­دار روشنفکری در زندگی خصوصیشان باشد، هیچ کس عصبانی نشده و داد وبیداد به راه نینداخته. شما کجای این ماجرا بودید که ناراحت شده اید؟ به عنوان مثال دوستان سایت هنوز که مواضع سیاسی­مان با هم اصلا همدلانه هم نبود، نه تنها فحش و فضیحتی به پا نکردند که حتا به نوشته­های من لینک هم دادند؛ ولی خب، فکر نمی­کنم بشود شما را با هیچ کس دیگری جز خودتان مقایسه کرد چه برسد به این بچه­ها. قطعا شما جزء کسانی که یا در جریان هجده تیر گرفتار شدند و یا این روزها از کار بیکار، نبودید و نیستید.

راستش نوشته­ی شما بیشتر مایه­ی مزاح من و دوستانم را فراهم کرد، و به احتمال زیاد بقیه­ی خواننده­ها هم دقایقی را با آن شاد خواهند شد. چنین نوشته­هایی در زندگی امثال منی که شبانه­روز کار می­کنند تا هزینه­ی اجتماعی و فکری زندگی­شان را تامین کنند، می­تواند زنگ تفریح کوچکی باشد که البته تمایلی به دوباره شنیدن آن هم ندارم و تعقیبش نمی­کنم. این که شما می­خواهید به هر قیمتی شده در تاریخ اندیشه­ی این کشور بمانید و به هر نحوی که شده فراموش نشوید، به خودتان مربوط است. تنها ناراحتی من این است که من به این گفته­ی نیچه معتقدم که اگر نمی­توانی دوستان بزرگی داشته باشی، لااقل بکوش دشمنان حقیری نصیبت نشوند. من خدا را شکر البته دوستان بزرگی دارم، اما گویا در بخش دوم جمله­ی نیچه و در رابطه با دشمنانم دچار بدشانسی شده ام.

Friday 01 July 2005
امید:

خیلی خوب بود