آخرین شب کافه کتاب یا مزایده در نشر چشمه
خبر قطعی را که همه شنیده ایم و صحت هم دارد، شایعه تلخ هم این بود که خود فروشگاه، نشر چشمه را می گویم، در معرض خطر تعطیلی قرار دارد. دیگر به «چرا»یش فکر نمی کنم. فکری ندارد آخر. از دیروز دلم بدجوری گرفته، از قطعیت اولی و از احتمال دومی. مهلتشان برای اختتام رسمی کافه امشب است، از فردا رسما خداحافظ کافه کتاب. امروز غروب میروم پیش بچه های چشمه. به آقای حقیقت می گویم «به هر حال ... ما هم هستیم با شما» بلند می خندد. کاوه مثل یک رهبر سرخپوستی، مثل یک کوه آبی مثلا، یک دستش به تلفن است و یک دستش مشغول مصاحفه با دوستداران. او هم می خندد و جلوی چشم نگران افراد قبیله اش داستان را آرام پیش می برد. بچه های دیگر هم تک و توک هستند، و یکی دو تا از دوستان خبرنگار. می گویم «عکس یادگاری؟»
این نوع بودن را اگر نه به خنده و مزاح، پس به چه چیز دیگر می شود برگزار کرد؟ این امید و استقامت بودن را؟ طفلکی آقای درویشیان تند و تند امانتی ها و کتاب هایی را که آن جا دارد، جمع می کند. یکی به شوخی می گوید «آخرین خریدهاتان را بکنید از این جا». آن یکی می گوید «نه، هیچ اتفاقی برای خود فروشگاه نمی افتد» به ندا می گویم «کی حراج می زنید؟»
می روم بالا. خب دیگر ... گفتن ندارد. بچه ها دارند میزها را کنار می کشند و صندلی ها را جمع می کنند. می ایستم یک دل سیر به نگاه کردن سالن خالی و کوچک، و بعد یک دل سیر به منظره همیشه شلوغ کریمخان از آن بالا. نه این که همه خاطراتم از این جا خوش ِ خوش باشد، اصلا وقتی با جایی یا کسی زیاد درگیر می شوی که نمی شود همه اش خاطره خوش باشد؛ اما مساله دقیقا همین است که به هر حال همراه هم بوده ایم، خاطره داریم از هم ما و این کافه. با خود فروشگاه که از زمان دانشجوییم، و با کافه از یک سال و نیم پیش همراه بوده ام. حالا همه تصویرها و صورت ها و صداها و ماجراها با دور تند از ذهنم می گذرند: یک سال ونیمی به یک دقیقه. چهره و صدا، و داد و فریاد و قهقه بچه هایی که این جا با هم آشنا شدیم، آشناییمان بیشتر شد، دوست شدیم یا از هم جدا شدیم. یاد جشن دوستانه کتاب هول می افتم که برایم چه شیرین بود، می دانم که امشب دوباره همه عکس ها و نوشته های یادگاری آن روز مهمانانم را نگاه خواهم کرد و دلم برای همه تنگ خواهد شد؛ دیگر کجا ببینم همه شما را با هم؟
در این فضای کوچک چقدر هدیه، یادگاری، نگاه تلخ، سخن محبت آمیز، فشار دست دوستانه، کنایه تند، اولین لبخند شروع، و آخرین نگاه خداحافظی رد و بدل شد؟ چند نفر قرارداد کتابشان را بستند؟ چند نفر ناشر پیدا کردند؟ چند نفر مصاحبه کردند؟ چند نفر دعواشان شد؟ چند نفر پنبه هم را زدند؟ چند نفر دستنویس داستان و ترجمه هاشان را برای هم خواندند؟ چند نفر با چشم پر اشک قهوه خوردند؟ چند نفر پوستر نمایشگاه و سخنرانی هاشان را روی دیوار زدند؟ چند نفر عاشق شدند و چند نفر دل بریدند؟ چند نفر بیتی یادگاری روی خرده کاغذها نوشتند؟ چند نفر ساعت ها نشستند و فقط خیره شدند به دیگرانی که همه این کارها را می کردند؟ چند نفر زندگی کردند این جا؟ خودم در تمام این مدت قرارهای کاری و حتا بسیاری از قرارهای دوستانه ام را این جا گذاشته ام. منی که اهل محفل نشینی و مهمانی دادن و آمد و رفت به منزل اهالی ادب و هنر نیستم، چقدر این جا برایم امن و دلنشین بوده همیشه. هر وقت، هر که را خواسته ام ببینم، با او این جا قرار گذاشته ام؛ و می دانم که بسیاری دیگر هم مثل من.
یاد لیوان های یخ زده ماءالشعیر میافتم. با دور تند می بینم که این جا چقدر رانی خوردیم، چقدر سر سیگار نکشیدن بچه ها با هم دعوا کردیم، چقدر توی جلسه ادبی کوچک و 6-7 نفره مان با هم مرافعه کردیم، خندیدیم، و حرص خوردیم از دست هم و از دست موسیقی همیشه به راه نوارفروشی؛ و تصویر سیما هم که هم همیشه هست کنار این ها. فکرش را که می کنم می بینم با تمام آدم هایی که به نوعی برایم عزیز یا مهم بوده اند، در این جا بوده ام؛ روزی یا ساعتی یا حتا درحد یک سلام و علیک در این کافه با هم بوده ایم، حتا تصویر آن هایی هم که ازشان خوشم نمی آید دارد از جلو چشمم رد می شود: بله، همه این جا بوده اند! چه عجیب است که مکانی این قدر با ساعات زندگی بیرونی آدم گره بخورد. باز نه این که همیشه هم این جا را دوست داشته ام، خیلی وقت ها بوده که اصلا دلم نخواسته بیایم کافه، ولی ... می فهمی که، این کافه همیشه بخشی از زندگی من، ما، باقی می ماند.
قفسه ها خالی اند البته، و یخچال هم. ظاهرا توی نامه اماکن که مربوط به ممنوع بودن وجود کافه رستوران در داخل کتاب فروشی است، حکم کرده اند که "خارج کردن همه مواد فاسدشدنی" به کاوه می¬ گویم شامل ماها هم می شود؟ ما ها هم فاسدشدنی هستیم؟
یک ظرف شیرینی سیب روی پیشخوان جا مانده. نمی ¬دانیم مال چند روز پیش است. با بچه ها ناخنکش می زنیم و حراجش می کنیم. پسرک جوراب فروشی که مرتب می آید این بالا دنبال مشتری، باز سر و کله اش پیدا می ¬شود. مشغول مشتری¬ یابی است که با یک تکه شیرینی راهی بیرونش می کنیم. بعد آقایی می آید و با تعجب می پرسد «این جا چرا همچین شده؟» به شیرینی ها نگاه میکند و کیف پولش را بیرون می کشد. می گوید «قهوه که نیست از این ها بخریم». بچه ها به هزار زحمت حالیش می کنند که امروز اگر چیزی هم گیرش بیاید، مجانی است. می گوییم باقیش را ببر.
همه می خندیم. فکر می کنم این جور وقت ها خندیدن بهترین و آخرین راه است، این جور وقت هایی که که با سماجت نگاه و تردید کلام به کاوه می گویی یعنی هیچ امیدی نیست که کافه ... و کاوه هم با کلام خونسرد و نگاه مهربانش می گوید «نه».
حالا برای آن بالا خیلی فکرها می شود کرد. یکی می گوید برای مجالس عروسی، از 9 شب به بعد که کتابفروشی تعطیل می شود، کرایه اش بدهیم. یکی می گوید برای آموزش حرکات موزون هم مناسب است، یکی هم می گوید کلاس زبان. به کاوه می گویم می خواهی در وبلاگم بنویسم که این جا را به مزایده گذاشته ای؟ می گوید «آره خبرش را بده و کامنت هایی را هم که می رسد برایم بیاور».
حالا، به تمام دوستانی که این متن را می خوانند و خبرش را برای بقیه هم می برند: لطفا در گذاشتن کامنت های پیشنهادی و ابداعی کم لطفی نکنید. تمام پیشنهاد ها با دقت بررسی خواهند شد. قضیه خیلی جدی و فرهنگی است: مزایده طبقه دوم فروشگاه چشمه!!فرهاد می گوید «این جا همیشه مرا به یاد فیلم بربادرفته می انداخته که تویش یک سره جشن بوده و جنب و جوش و بگو بخند و دعوا. حالا هم انگار روزهای جنگ است که همه دارند از تارا می روند». با یلدا گوشه یی می نشینیم و کتابی را ورق می زنیم. خانمی هم آمده بالا دیکشنری بخرد.
می¬ آیم پایین و خداحافظی می کنم. همه مان زندگی یی داریم که باید برگردیم سراغش؛ سراغ همین نوشتن مثلا، کار دیگری از دستم برنمی آید. بخشی از من آن بالا جا می ماند و بخشی از آن جا همراه من سوار تاکسی می شود. لبخندی بر لب، به امید دیداری بر زبان، و "فردا، فردا روز دیگری است" در ذهن.
زندگی فیلمی است که بد ساخته شده
از همان لحظه که این جمله گدار را شنیدم، عجیب درگیرش شدم. سینمایش را، و سیاستش را، دوست دارم یا ندارم به کنار: این حرفش برای من، اصلا تعریف دقیق زندگی است.
مدتی است دلم هوای نامه نوشتن دارد، گاهی هوس می کنم در داستان نویسی به سنت کلاسیک و حسنه نامه نویسی برگردم. دوست نویسنده یی می گفت تا به حال برای خودت نامه عاشقانه نوشته ای؟ و در برابر "نه" من ادامه داد: پس نویسنده نیستی.
حالا این نه یک نامه عاشقانه است، نه یک گلایه نامه، و نه یک شادی نامه. تنها نمودی است از مضحکه یی که همه مان را سخت درگیرش میبینم، نامه یی خطاب به کارگردان مثلا.
سلام. فکر می کنم این از آن دست نامه های بی پاسخ باشد، از آن ها که هرگز گیرنده یی ندارد، فقط دعا می کنم مرجوعی نباشد. خیلی بد است با هزار آرزو چیزی بفرستی و بعد دوباره تحویل خودت بدهند که "یافت نشد." خب، ما هم که عادتمان شده "آن چه یافت می نشود" را آرزو کنیم. شاید هم بهتر باشد تا ابدالدهر تاریخ دنیا و اینترنت، این نامه بچرخد و سرگردان بماند میان کابل های نوری.
و اما بعد. استاد گدار می فرمایند که ... (همان جمله بالا). همین است دیگر. من به بعضی بخش های این فیلم زندگی ایراداتی دارم. حالا، می دانم که کوچک تر از این حرف ها هستم که برای ملت پیامی بدهم؛ ولی فکر می کنم با یک تدوین مجدد از همین راش های گرفته شده، می شود نسخه بهتری را اکران کرد. نیازی به دوباره گیری هیچ صحنه یی هم نیست. ناسلامتی این تدوینگر است که باید خرابکاری های فیلمبردار را رفع و رجوع کند. اما اگر گیر اصلی از فیلمنامه باشد، که گویا هست...
فیلم زندگی خودم را بگویم مثلا. تا این جای فیلمنامه کلاسیک است البته که نقاط عطف اوج و فرود به شکل متناوب و در دقایق طلایی تکرار می شوند. خب، نه سکانس های شاد دائمی هستند و نه سکانس های غمگین همیشگی (فیلم زندگی دوستان دیگر هم ایضا، فقط ترتیباتش فرق می کند). اما مشکل اصلی این است که در همین اوج و فرودها گاهی از فرط پلان های اضافه و به درد نخور و صحنه پرکن، ماجرای اصلی گم می شود و حواس ما هم پرت. هی چپ می رویم و راست می آییم که اصلا این همه اینسرت و پلان اضافه، به علاوه هنرپیشه های مهمان و صداهای اضافه صحنه، کجای قصه اصلی را پر می کند آخر؟ این ها نبودند هم هیچ اتفاقی نمی افتاد. دو به شک گفتن این ها هستم که ناگهان هاتفی می گوید: خموش. فضولی نکن دخترک.
خب، چشم. اما تکلیف این همه سیاهی لشکر چیست وسط زندگی من؟ بدتر این که خودم هم خیلی جاها سیاهی لشکر هزار فیلم زندگی دیگرم! نمی شود این دکور عظیم و صحنه های بریز و بپاش و پر خرج به یک لوکیشن محدودتر مطمئن تر خلاصه می شد؟ می گویم نقش های فرعی و افکت های اضافه اگر تعدادشان کم بشود و ماجرا بماند با همان چند بازیگر اصلی، حقیقتا به جایی ضرر نمی زند. باز صدایی می گوید: توی عجول از کلیت فیلمنامه و داستان چیزی نمی دانی، تمام لذت و هیجان این فیلم به این است که تا همان پلان آخرش نفهمی کی بازیگر نقش اصلی است و کی سیاهی لشکر، تو بازی خودت را بکن. تشخیص صدای اصلی سر صحنه و افکت اضافه شده هم که دیگر از حد درک تو خارج است. گاهی در صدای قیژ یک در مفاهیمی یافت می شود که صرفا خاص است "مر ابدال را".
می گویم، خواهشا، نمی شود بعضی نماها را کمی بیشتر کش بدهیم و بعضی ها را زودتر کوتاه کنیم؟ جدا صحنه هایی هست که باید دقیق تر دیدشان. بعضی سکانس ها اصلا دوباره دیدنشان مزه می دهد. می توانیم به اقتضا داستان بعضی جاها را هی تکرار کنیم! اگر هم با تکرار موافق نیستی، دست کم زمان صحنه را بیشتر می کنیم. تازه این ها را کلوزآپ هم نگرفته ای که جلو چشممان را بگیرد و خوب حالیمان بشود چی به چی است: یک لانگ شات بسته ای، آن هم برای چند ثانیه. یک نمای لانگ و این همه اتفاق بی در و پیکر! آخر تکلیف بیننده بی گناه چیست؟ تا بفهمم چی به چی است، صحنه عوض شده و با یک سوئیچ پن – آن هم از نوع شلاقی – پرت شده ام به یک وادی دیگر. حالا نمی شد با یک تراولینگ آرام تر...؟ . خلاصه طوری نشود که تدوام روایت خطی را از دست بدهیم. بر عکس، جاهایی هم هست که به نظرم باید با دو سه فریم سر و ته ماجرا هم می¬آمده، اما یکی دو سکانس طول کشیده! هنرپیشه ها هیمن طور بی دلیل حرف می زنند و نما هم فیکس مانده روی یک بک گراند خاص. نه دوربین حرکت می کند، نه چیزی در صحنه جابجا می شود. گاهی حتا هنرپیشه ها هم فریز می شوند: هی کلوزآپ است که بی دلیل از هنرپیشه های داغان ردیف می شود این وسط. تماشاچی هم خسته می شود و مدام به ساعتش نگاه می کند. به نظرم می شود همه اش را در آورد و ریخت دور و ریتم داستان را سریع تر کرد. خب، حالا انتظار دارید در جوابم اصلا صدایی بلند شود یا نه؟ تازه بلند هم که بشود می گوید: ... (این جا را دیگر نمی دانم که صدا چه می گوید.)
این ها به کنار. تکلیف این همه جامپ کات و شکستن خط فرضی چیست؟ یک استاد تدوین که به این همه جامپ بی دلیل نمره دوازده هم نمی دهد. این جا چنان در چشم بر هم زدنی خط می شکند و دوربین می چرخد و جاگیری عناصر صحنه عوش می شود که نفس همه بند می¬آید. به چشم خودمان شک می کنیم بیش تر. این یکی خواهش را که دیگر می شود بکنم، ... که بعضی صحنه ها را به جای کات های سخت و ناگهانی با فیدهای آرام رنگی و سوپرایمپوزهای حساب شده عوض کنیم؟ به جبرانش هم می شود آن جاهایی را که اصلا بودنشان ضرورتی ندارد، با چند کات تند و یک تدوین شتابی سریع رد کرد تا خیلی سانتی مانتل به نظر نیاید. تکلیف برش های موازی و متقاطع را هم بهتر است همین جا روشن کنیم: جای چند برش موازی این وسط خالی است. مثلا اگر همزمان می فهمدیم آن سوی شهر چه خبر است، یا آن یکی هنرپیشه دارد چه می کند، می توانستیم دیالوگمان را هم زودتر بگوییم و برویم، یا اصلا وسط داستان قهر کینم و بازی نکنیم چون می فهمیدیم آن یکی صحنه قرار است چه بر سرمان بیاید. خلاصه در وقت صرفه جویی می کردیم و از عقلمان هم استفاده بهینه. صدا می فرماید که به تو فقط برگه های دیالوگ و بازی خودت را داده اند، در مورد رویدادهای موازی فضولی نکن. من هم می فرمایم اما خیلی از این موازی ها آخرش به پلان من و اکت من ختم می شوند، آن وقت چه؟ اما انگار من حتا یک قنددان را هم نباید جابه جا کنم. دکوپاژ صحنه خیلی دقیق است و منشی صحنه هم خیلی حرفه یی.
تازه قرار شد به مبحث شیرین فیلمبرداری اصلا وارد نشوم، وگرنه همین طور ایراد بود که به لنز و ارتفاع می گرفتم. حقیقتا جاهایی اصلا فوکوس نیست، هی باید چشممان را تنگ کنیم. بوم صدا هم یک صحنه هایی تا وسط کادر پایین آمده و کسی متوجه نشده، از به هم خوردن راکورد نوری هم که نگو: همین طور روز و شب جایشان را با هم عوض می کنند و کسی ککش هم نمی گزد. در مورد موسیقی ...؟ موسیقی دیگر پیشکش. از ابتدای این فیلم، از نوار قصه های کانون و اشعار شاملو بگیر تا کنسرت های بن جوی و رکوییم باخ و چه چه بنان و عرعر آرش و موسیقی کانتری و نواهای ژاپنی، آن قدر شنیده ام که دیگر تم اصلی موسیقی زندگیم را تشخیص نمی دهم.
و با همه این ها ... با همه این ها، همین زندگی را خوش است. شاید اگر همه چیز بهتر بود، به همان اندازه بدتر هم می بود. به همین ایرادها خوب است دیگر. البته به نظرم یک تدوین مجدد می خواهد اما می دانم که نمی شود کاریش کرد. بین خودمان بماند، همین آشفتگی و پیش بینی ناپذیریش ست که قابل ادامه می کندش.
لوئیس بونوئل، وقتی نسل سومی بود ... !
خدا این نسل سومی ها ارا از ما نگیرد که دست کم در عرصه وب بدجوری لنگ میمانیم. دو نفرشان در سر و سامان گرفتن این سایت خیلی محبت کرده اند: محمد حسین دارایی (فوتوبلاگ xylen) و امیرحسین هاشمی (وبلاگ داستان کوتاه) که در ستون لینک های کنار صفحه تشریف دارند. لینک انسانی من با اینان هم امیر پویان عزیز بوده که معلمشان است و گویا بسیار رفیق؛ حالا حق استادی او به کنار، بحث نمره و امتحان هم به کنار، در حق من که بی دریغ لطف کرده اند. سایت به کنار، کامیار (وبلاگ unbelivable) هم هست که بیشتر در زمینه ادبیات با هم حرف میزنیم، به او قول گذاشتن مقاله یی در همین صفحه و در باب موضوع مورد علاقه اش را داده ام که نوشتنش به لحاظ ذهنی عملی شده، فقط مانده وقت و حوصله مکتوب کردنش! این هر سه وبلاگ هایی خواندنی و دیدنی دارند، با اجتماع بزرگسال اطرافشان در تعامل اند، در دبیرستان استعدادهای درخشان علامه حلی درس می خوانند و مهرماه امسال به سال دوم عروج خواهند کرد.
با این که همیشه در کنار سایر کارهایم تدریس هم کرده ام، اما از نفس تدریس چندان خوشم نمی آید. همان طور که دو بار شنیدن چیزی خسته ام می کند، تکرار کردن حرف های خودم هم بی حوصله ام می سازد، و معلمی هم یعنی همین تکرار. (ولی مگر کل زندگی هم چیزی جز این تکرارهاست؟) در عین حال هیچ گاه این رشته را به کل هم نبریده ام، تنها به این شوق که ارتباطم با نسل¬های بعد از خودم حفظ شود: هم از بودنشان، و از درک حضورشان، و از شادابی جاریشان لذت می برم؛ و هم خودم را به صرف همین چند کلمه¬یی که از قلمم بیرون می آید – و این ها هم می خوانندش – در برابرشان بسیار مسئول می دانم، که مسئولیت کلمه چقدر سنگین است. و باز همیشه فکرمی کنم چطور باید این پیوند را حفظ کرد که بر شوق و تشنگی نسل بعد از ما همان نرود که – به خاطر گم کردن حلقه های رابط ما با نسل برج عاج نشین یا مایوس یا بی تفاوت قبلی - بر ما رفت.
باری، به افتخار اینان، بخش¬هایی از دفترچه خاطرات بونوئل در سن چهارده سالگی را در این جا می آورم. تفاوت ها وجود دارند البته، ولی آن چه همیشه همان است، در همه زمان ها و مکان ها، سرخوشی این سن است و رهایی دوست داشتنیشان.
بخش هایی از دفترچه خاطرات دوران نوجوانی بونوئل
28 دسامبر 1913
بعد از صبحانه رفتم پیش پپین، بهتر شده بود؛ دوتاییمان رفتیم پیش ژواخیم. بعدش رفتیم بیلیارد بازی کنیم، و از آن جا با امیلیو برگشتیم منزل ما تا ورق بازی کنیم. ساعت کلیسا زنگ یازده ی عشا را که زد، دست کشیدیم اما زنگش که تمام شد، برگشتیم منزل ژواخیم؛ آن جا ما سه تا با کارمن ورق بازی کردیم. بعدش من رفتم منزل دایی سانتوس ناهار بخورم. چون روز قدیسان معصوم بود، به شوخی برای اورلیا و کارمن از این پودرهای فرفیون خریدم که همه را به عطسه می اندازد. اما چون آن دو تا دست به یکی کرده بودند، و تنها معصوم آن جا هم من بودم، و چون سعی کردند بفهمند که آیا راست است که این پودر آدم را به عطسه می اندازد، پس نتیجه این شد که من تا دو ساعت نتوانستم جلو عطسه ام را بگیرم ...
29 دسامبر 1913
امروز صبح که لباس می پوشیدم، گترهام را بستم با کمربند یازده سوراخه ام، و کلاه حصیریم را هم گذاشتم، چون داشتیم می رفتیم لافونسا لادا کشته شدن خوک ها را تماشا کنیم؛ و در عین حال ببینیم می شود چند تایی توکا زد یا نه؛ اما کل چیزی که پراندیم چند تا حواصیل وکلاغ بود که از قبل از این که متوجه ما بشوند، داشتند پروازشان را می کردند. در همین گیر و دار، هزار تا پرنده داشتند توی آسمان پرواز می کردند که گرچه دلم نمی خواست بهشان شلیک کنم اما چون عصبانی بودم که حتا یک گلوله خشک و خالی هم شلیک نکرده ام، به طرف یک فنچ نشانه رفتم که آتش کنم. اما سرمای شدید، برف، و باد سخت، انگشت هایم را آن قدر بی حس کرده بود که نشد ماشه را بچکانم. به حر حال چیزهایی برای خوردن داشتیم و ...
ادامه متن
همه از گنجی میگویند، اما زنی هم آن جاست
در مقابلش هیچ کاری نمی¬توانی بکنی، در مقابل اراده¬یی مغرور، لجباز، ابلهانه، و خردکننده که تصمیم گرفته بمیرد. انسانی را می¬بینی که به وجهی غزل¬وار و غیر معاصر، انگار از دل شعر حافظ، می¬گوید – نه، عمل می¬کند – که "یا همین که من می¬گویم، یا مرگ من". بسته به انتخاب اخلاقیت یا تحسینش می¬کنی یا تمسخر، بسته به انتخاب سیاسیت یا حمایتش می¬کنی یا طرد، به او خرده می¬گیری که حساب و کتاب¬های سیاسی و مالی را بر هم زده و اوضاع اجتماعی را بر تو بدتر کرده یا این که خودت هم در کنج خانه¬ات می¬نشینی و با او روزه¬ی آب می¬گیری؛ این¬ها همه مال توست، همه چیز به باورهایت بسته دارد، به آن جایی که در دنیا ایستاده ای، که یا ببینیش یا از کنارش بگذری یا تُفش کنی، اما ... کمی دقیق¬تر نگاه کن: کنار – درست کنار – قهرمان / قربانی / مرتد / دیوانه / بازیگر / دلقک تو زنی هم ایستاده.
به اعتقاد من آن که راه سیاست را بر می¬گزیند، یا که برای هر مرام ِ به زعم خودش درستی مبارزه می¬کند، آن که خودش را وقف آرمانی چنان سهمگین می¬کند که به خاطرش میل و غریزه¬ی پایه¬ی زندگی را هم در خود ندید می¬گیرد، نباید خانواده تشکیل دهد. به اعتقاد تو این واژه¬ی «نباید» بسیار تام روایانه و غیرانسانی است، اما انگار همین است که هست. هر کس به امر مرامش، به عشق هر اعتقادی که دارد، وقتی خواست به به سیم آخر بزند، نباید ماهی دیگری را هم با خود به دل طوفان بکشاند. و بعدتر، و بدتر، حتا دو بچه ماهی را ... نمی¬شود تا جایی عرف را بر هم زد و تا جایی درگیر باورش شد. می¬گویی اما اگر ماهی دوم خود آگاهانه و با عشق- یا به اجبار و از سر ناچار؟ - خواست کنار او به طوفان بزند، چه؟ اگر بچه ماهی¬ها هیچ از این که هستند و شنا می¬کنند باکشان نباشد، چه؟ اصلا اگر از ابتدای زندگی قصد خلاف آب¬رَوی نبوده و به ناگهان، به جبر زمان، یا که از سر تقدیر، یا که از روی تصمیم، به خواست خود یا سرنوشت، چنین بر او گذشته باشد چه؟ حالا این جا هم تاوان بدهد که دیگرانی را هم درگیر شنای خود کرده؟ این ها همه هست البته، اما انگار صدای گریه¬یی هم دارد می¬آید. دو سه نفر دیگر هم دارند تاوان می¬دهند.
آن که فکر می کنی خودت هستی، تنها تو نیستی، تنها «تو» نیست، آن «من» هم هستم. من هم بوده ام که اینک تو، تو هستی.نمی¬دانم و نخواهم دانست بر ایشان چه گذشته. در کلیشه¬یی¬ترین مثال¬ها فیدل کاسترو را می¬بینم و کاندولیزا رایس را. هر یک در دو قطب مقابل تفکرات سیاسی و اجتماعی، وفادار به آرمانی از برای خود جاودان، در یک خودخواهی عظیم، در اندیشیدن تنها به اهداف ِ «خود»ی که حضور دیگری را نه بر می¬تابد و نه می¬خواهد درگیر بازی جاه¬طلبی کندش؛ اینان از پله¬های دنیا تنها بالا می¬روند. از آن سو، گنجی را می¬بینم که دارد بی فکر «خود» و «خودخواهی»، خودترین ِ خودش، یعنی جانش را به خاطر نفس اندیشیدن به «اندیشه¬ی دیگر» از دست می¬دهد و هم¬زمان در اوج خودخواهی از خواست نزدیکترین «دیگری ِ خود» یعنی همسرش، و حق او به همسر ماندن و شوهر را زنده دیدن، غافل می¬ماند. ترسناکی این تناقض را می¬بینید؟ می¬بینید همسرش با چه صبر و ایمان دردناکی، به احترام حرف او، قدم به قدم در ترک این خود همراهیش کرده و سخنگویش شده اما همزمان فریاد می¬زند که من همسرم را زنده می¬خواهم. دل نسوزانیم، دلسوزی نمی¬خواهد؛ موافق یا مخالف، مبارزه¬ی تراژیکش را ببینیم که سپر همسرش را بر دوش می¬کشد. به چه امید؟
این جا مرز خود و خودخواهی کجاست؟ دیگری ِ دنیای من چه کسی است؟ بر سر این دیگری چه می¬آید؟