همه از گنجی میگویند، اما زنی هم آن جاست

در مقابلش هیچ کاری نمی¬توانی بکنی، در مقابل اراده¬یی مغرور، لجباز، ابلهانه، و خردکننده که تصمیم گرفته بمیرد. انسانی را می¬بینی که به وجهی غزل¬وار و غیر معاصر، انگار از دل شعر حافظ، می¬گوید – نه، عمل می¬کند – که "یا همین که من می¬گویم، یا مرگ من". بسته به انتخاب اخلاقیت یا تحسینش می¬کنی یا تمسخر، بسته به انتخاب سیاسیت یا حمایتش می¬کنی یا طرد، به او خرده می¬گیری که حساب و کتاب¬های سیاسی و مالی را بر هم زده و اوضاع اجتماعی را بر تو بدتر کرده یا این که خودت هم در کنج خانه¬ات می¬نشینی و با او روزه¬ی آب می¬گیری؛ این¬ها همه مال توست، همه چیز به باورهایت بسته دارد، به آن جایی که در دنیا ایستاده ای، که یا ببینیش یا از کنارش بگذری یا تُفش کنی، اما ... کمی دقیق¬تر نگاه کن: کنار – درست کنار – قهرمان / قربانی / مرتد / دیوانه / بازیگر / دلقک تو زنی هم ایستاده.
به اعتقاد من آن که راه سیاست را بر می¬گزیند، یا که برای هر مرام ِ به زعم خودش درستی مبارزه می¬کند، آن که خودش را وقف آرمانی چنان سهمگین می¬کند که به خاطرش میل و غریزه¬ی پایه¬ی زندگی را هم در خود ندید می¬گیرد، نباید خانواده تشکیل دهد. به اعتقاد تو این واژه¬ی «نباید» بسیار تام روایانه و غیرانسانی است، اما انگار همین است که هست. هر کس به امر مرامش، به عشق هر اعتقادی که دارد، وقتی خواست به به سیم آخر بزند، نباید ماهی دیگری را هم با خود به دل طوفان بکشاند. و بعدتر، و بدتر، حتا دو بچه ماهی را ... نمی¬شود تا جایی عرف را بر هم زد و تا جایی درگیر باورش شد. می¬گویی اما اگر ماهی دوم خود آگاهانه و با عشق- یا به اجبار و از سر ناچار؟ - خواست کنار او به طوفان بزند، چه؟ اگر بچه ماهی¬ها هیچ از این که هستند و شنا می¬کنند باکشان نباشد، چه؟ اصلا اگر از ابتدای زندگی قصد خلاف آب¬رَوی نبوده و به ناگهان، به جبر زمان، یا که از سر تقدیر، یا که از روی تصمیم، به خواست خود یا سرنوشت، چنین بر او گذشته باشد چه؟ حالا این جا هم تاوان بدهد که دیگرانی را هم درگیر شنای خود کرده؟ این ها همه هست البته، اما انگار صدای گریه¬یی هم دارد می¬آید. دو سه نفر دیگر هم دارند تاوان می¬دهند.
آن که فکر می کنی خودت هستی، تنها تو نیستی، تنها «تو» نیست، آن «من» هم هستم. من هم بوده ام که اینک تو، تو هستی.نمی¬دانم و نخواهم دانست بر ایشان چه گذشته. در کلیشه¬یی¬ترین مثال¬ها فیدل کاسترو را می¬بینم و کاندولیزا رایس را. هر یک در دو قطب مقابل تفکرات سیاسی و اجتماعی، وفادار به آرمانی از برای خود جاودان، در یک خودخواهی عظیم، در اندیشیدن تنها به اهداف ِ «خود»ی که حضور دیگری را نه بر می¬تابد و نه می¬خواهد درگیر بازی جاه¬طلبی کندش؛ اینان از پله¬های دنیا تنها بالا می¬روند. از آن سو، گنجی را می¬بینم که دارد بی فکر «خود» و «خودخواهی»، خودترین ِ خودش، یعنی جانش را به خاطر نفس اندیشیدن به «اندیشه¬ی دیگر» از دست می¬دهد و هم¬زمان در اوج خودخواهی از خواست نزدیکترین «دیگری ِ خود» یعنی همسرش، و حق او به همسر ماندن و شوهر را زنده دیدن، غافل می¬ماند. ترسناکی این تناقض را می¬بینید؟ می¬بینید همسرش با چه صبر و ایمان دردناکی، به احترام حرف او، قدم به قدم در ترک این خود همراهیش کرده و سخنگویش شده اما همزمان فریاد می¬زند که من همسرم را زنده می¬خواهم. دل نسوزانیم، دلسوزی نمی¬خواهد؛ موافق یا مخالف، مبارزه¬ی تراژیکش را ببینیم که سپر همسرش را بر دوش می¬کشد. به چه امید؟
این جا مرز خود و خودخواهی کجاست؟ دیگری ِ دنیای من چه کسی است؟ بر سر این دیگری چه می¬آید؟


Friday 12 August 2005
بهار:

http://www.bahar-m.com/agness/archives/000245.html

ساسان . م . ک . عاصی:

بسیار عالی و منصفانه گفتید.
در پی خواندن این متن دوباره این سوال سراغم می‌آید که چطور آدم دلیل‌هایش را انتخاب می‌کند. دلیلی که ازسر عشق است به یک انسان و دلیلی از سر عشق به آزادی. هر دو والاترین ارزش‌ها را دارند اما...
در این میان حس می‌کنم کی دارد برای عشق به آزادی مبارزه می‌کند و آن دیگری برای عشق به انسان. و احساس می‌کنم آنکه برای عشق به یک انسان مبارزه می‌کند سختی‌های بیشتری را متحمل می‌شود. اما دقیقا در یکی از این دو مسیر است که یکی آن دیگری را قربانی می‌کند. با همان خودخواهی یا حتی دیگر خواهی که منجر به خودخواهی می‌شود.

saba nakhjavani:

با سلام ..لذت بخش بود این وجه از آگاهی اما به گمانم این روند از روشنفکری حاضر یک جعل تاریخی است ...خانم مقانلو از نوشتارتان ممنون.

saba nakhjavani:

سلام .. این وجه از آگاهی ستودنی است ..اما این روشنفکری اخیر ناخواسته در صدد جعلی تاریخی است...

amir ghazipour:

dar lahzeh ajibi miresim be ghate omid !...

حمید:

http://www.nasiriphotos.com/blog/default.asp?id=1002892

گنجی جلوی خانه و همسرش