لوئیس بونوئل، وقتی نسل سومی بود ... !

خدا این نسل سومی ها ارا از ما نگیرد که دست کم در عرصه وب بدجوری لنگ میمانیم. دو نفرشان در سر و سامان گرفتن این سایت خیلی محبت کرده اند: محمد حسین دارایی (فوتوبلاگ xylen) و امیرحسین هاشمی (وبلاگ داستان کوتاه) که در ستون لینک های کنار صفحه تشریف دارند. لینک انسانی من با اینان هم امیر پویان عزیز بوده که معلمشان است و گویا بسیار رفیق؛ حالا حق استادی او به کنار، بحث نمره و امتحان هم به کنار، در حق من که بی دریغ لطف کرده اند. سایت به کنار، کامیار (وبلاگ unbelivable) هم هست که بیشتر در زمینه ادبیات با هم حرف میزنیم، به او قول گذاشتن مقاله یی در همین صفحه و در باب موضوع مورد علاقه اش را داده ام که نوشتنش به لحاظ ذهنی عملی شده، فقط مانده وقت و حوصله مکتوب کردنش! این هر سه وبلاگ هایی خواندنی و دیدنی دارند، با اجتماع بزرگسال اطرافشان در تعامل اند، در دبیرستان استعدادهای درخشان علامه حلی درس می خوانند و مهرماه امسال به سال دوم عروج خواهند کرد.
با این که همیشه در کنار سایر کارهایم تدریس هم کرده ام، اما از نفس تدریس چندان خوشم نمی آید. همان طور که دو بار شنیدن چیزی خسته ام می کند، تکرار کردن حرف های خودم هم بی حوصله ام می سازد، و معلمی هم یعنی همین تکرار. (ولی مگر کل زندگی هم چیزی جز این تکرارهاست؟) در عین حال هیچ گاه این رشته را به کل هم نبریده ام، تنها به این شوق که ارتباطم با نسل¬های بعد از خودم حفظ شود: هم از بودنشان، و از درک حضورشان، و از شادابی جاریشان لذت می برم؛ و هم خودم را به صرف همین چند کلمه¬یی که از قلمم بیرون می آید – و این ها هم می خوانندش – در برابرشان بسیار مسئول می دانم، که مسئولیت کلمه چقدر سنگین است. و باز همیشه فکرمی کنم چطور باید این پیوند را حفظ کرد که بر شوق و تشنگی نسل بعد از ما همان نرود که – به خاطر گم کردن حلقه های رابط ما با نسل برج عاج نشین یا مایوس یا بی تفاوت قبلی - بر ما رفت.
باری، به افتخار اینان، بخش¬هایی از دفترچه خاطرات بونوئل در سن چهارده سالگی را در این جا می آورم. تفاوت ها وجود دارند البته، ولی آن چه همیشه همان است، در همه زمان ها و مکان ها، سرخوشی این سن است و رهایی دوست داشتنیشان.

بخش هایی از دفترچه خاطرات دوران نوجوانی بونوئل

28 دسامبر 1913
بعد از صبحانه رفتم پیش پپین، بهتر شده بود؛ دوتاییمان رفتیم پیش ژواخیم. بعدش رفتیم بیلیارد بازی کنیم، و از آن جا با امیلیو برگشتیم منزل ما تا ورق بازی کنیم. ساعت کلیسا زنگ یازده ی عشا را که زد، دست کشیدیم اما زنگش که تمام شد، برگشتیم منزل ژواخیم؛ آن جا ما سه تا با کارمن ورق بازی کردیم. بعدش من رفتم منزل دایی سانتوس ناهار بخورم. چون روز قدیسان معصوم بود، به شوخی برای اورلیا و کارمن از این پودرهای فرفیون خریدم که همه را به عطسه می اندازد. اما چون آن دو تا دست به یکی کرده بودند، و تنها معصوم آن جا هم من بودم، و چون سعی کردند بفهمند که آیا راست است که این پودر آدم را به عطسه می اندازد، پس نتیجه این شد که من تا دو ساعت نتوانستم جلو عطسه ام را بگیرم ...

29 دسامبر 1913
امروز صبح که لباس می پوشیدم، گترهام را بستم با کمربند یازده سوراخه ام، و کلاه حصیریم را هم گذاشتم، چون داشتیم می رفتیم لافونسا لادا کشته شدن خوک ها را تماشا کنیم؛ و در عین حال ببینیم می شود چند تایی توکا زد یا نه؛ اما کل چیزی که پراندیم چند تا حواصیل وکلاغ بود که از قبل از این که متوجه ما بشوند، داشتند پروازشان را می کردند. در همین گیر و دار، هزار تا پرنده داشتند توی آسمان پرواز می کردند که گرچه دلم نمی خواست بهشان شلیک کنم اما چون عصبانی بودم که حتا یک گلوله خشک و خالی هم شلیک نکرده ام، به طرف یک فنچ نشانه رفتم که آتش کنم. اما سرمای شدید، برف، و باد سخت، انگشت هایم را آن قدر بی حس کرده بود که نشد ماشه را بچکانم. به حر حال چیزهایی برای خوردن داشتیم و ...

2 ژانویه 1914
ساعت نه و نیم رفتم پپین را ببینم. آن دو نفر دیگر داشتند بازی می کردند، اما ما با هم مارکوف خواندیم ... بعد از ناهار برگشتم پیش ژواخیم، و خودمان را با مثانه خوکی که مثل یک کیسه بوکس از سقف آویزان بود، سرگرم کردیم .

3 ژانویه 1914
برای ناهار رفتم پیش ژواخیم و پپین، و هر سه تامان در اتاق غذاخوری ورق بازی کردیم. بعد غذا، به منزل دون لوئیس رفتیم تا با مانع و میله های پارالل ورزش کنیم ... بعدش هم رفتیم خانه تا نگاتیوهای شیشه یی را برای عکاسی آماده کنیم. بعد از شام، کمی صحبت کردیم و بعدش خوابیدیم. روز محشری بود.


پ.ن: تا جایی که حافظه و علاقه ام یاری کرده، لینک دوستانی را که در این ماه های وبلاگداری و بی لینکی من بزرگواری کرده و مرا در فهرست دوستان خود داشته اند، گذاشته ام. اگر موردی از قلم افتاده لطفا به پای گیجی من بگذارید و لطف کرده خبرم کنید.

Monday 15 August 2005
پيمان:

از لطفت ممنونم.

ساسان . م . ک . عاصی:

خسته نباشید خانم مقانلو
این چند ماه اخیر آن‌قدر از بونوئلی‌هایتان لذت بردم که نمی‌دانم چطور باید تشکر کنم.
راستش سرگرمی‌های بونوئلی هم مثل اینکه خاص خودش بوده... قضیه زدن فنچ و سرما از یک طرف و کیسه بوکس خوکی از طرف دیگر، ظاهرا نمی‌تواند کسی را جز خالق سگ آندلسی و شمعون صحرا و الباقی حیرانی‌‌گرها پدید بیاورد.
همین است که آرزوی بونوئلی بودن به دلم مانده (چه آرزوها بلا نسبت بونوئل!) آخر از بچگی تا هنوز نه دل نگاه کردن به گسوفند سربریده(خوک که چه عرض کنم در اینجا که هستیم!) داشتم و نه فراتر از روپولی و خاک‌بازی کاری کردم.
این اسپانیا هم چه بلاهایی که سر آدم‌ها نمی‌آورد! کولی و گیتار و افتاب و اعراب و مسیحیت و افسانه... انگار ساخته شده برای رویابین شدن آدم‌هایی مثل بونوئل.
باز هم ممنونم.

atireza:

سلام
بونوئل نویسی هنری است هم عرض بونوئل بودن.
لطفا نظرتان را درباره سینما وفمینیسم که در www.rangedigar.blogfa.com توضیحش رفته است برایم بنویسید
متشکرم

فرياد ناصري:

سلام/همين كه مي خوانم براي من كافيست/به هر حال چيزهائي براي ....

zenganli:

کودک 6 ساله قوشاچایلی به دلیل تقاضای تدریس زبان ترکی آذربایجانی در مدرسه ضرب و شتم شد


مهران رحیمی کودک شش ساله تورک،دانش آموز کلاس اول ابتدایی ساکن روستای « قیرمیزی خلیفه» از توابع شهرستان قوشاچای(واقع در 10 کیلومتری جنوب میاندواب کنونی)، در اولین روز مهر ماه به دلیل تقاضای تدریس زبان مادریش توسط معلم کلاس به شدت تنبیه شده است.

مهران که فرزند سعید و زینب است در اولین روز مدرسه به هنگامی که معلم مشغول صحبت به زبان فارسی بود از جای بلند شده و با اشاره به تورک بودن خود و خانواده اش خواهان تدریس زبان تورکی آذربایجانی در مدرسه روستا و همچنین سراسر آذربایجان می شود.

گفته این طفل سبب خشم آموزگار شوونیست کلاس شده و منجر به ضرب و شتم وی می شود.

پدر این طفل هشیار گفته است که معلم فارس پرست کلاس در اولین روز مدرسه بجای مهربانی کردن در حق کودک، 6 ضربه خط کش بر دستهای وی کوبیده و نیز چند سیلی محکم بر بصورت معصوم او زده است. او همچنین اظهار داشته که بعد از این تنبیه ظالمانه، مهران به اتاق مدیر برده شده تا مورد استنطاق مدیریت مدرسه قرار گیرد.

در اتاق مدیریت ، مهران 6 ساله تحت فشار روانی قرار می گیرد تا توضیح دهد که این درخواست «بسیار زشت»(!) را چه کسی به او تلقین کرده است.

متعاقب این امر پدر مهران به مدرسه احضار شده تا در خصوص تقاضای غیر معمول فرزندش پاسخگو باشد!

سعید رحیمی پدر این طفل شجاع همچنین گفته است که بعد از این حادثه نفرت انگیز مهران 6 ساله در اقدامی تحسین انگیز شناسنامه اش را به دست گرفته و خواهان عوض شدن نام فارسی خود در شناسنامه شده است!

بی تردید آنچه که در روستای قیرمیزی خلیفه از توابع قوشاچای آذربایجان اتفاق افتاده تنها یک حادثه نیست بلکه تداوم پروژه درازمدت و خونینی است که از جانب نژاد پرستان فارس و در راستای انهدام فرهنگهای بومی کشور من جمله زبان و تاریخ و هویت 35 میلیون تورک آذربایجانی در حال اجرا است.

عکس این کودک قهرمان آذربایجانلی و نام معلم مزدور این مدرسه بزودی در اختیار افکار عمومی قرار خواهد گرفت.

سئلدا قوشاچایلی


atila:

سلام یولداشیم. چوخ دیرلی بلاگین وار. منه ده باش ویر.