از همان لحظه که این جمله گدار را شنیدم، عجیب درگیرش شدم. سینمایش را، و سیاستش را، دوست دارم یا ندارم به کنار: این حرفش برای من، اصلا تعریف دقیق زندگی است.
مدتی است دلم هوای نامه نوشتن دارد، گاهی هوس می کنم در داستان نویسی به سنت کلاسیک و حسنه نامه نویسی برگردم. دوست نویسنده یی می گفت تا به حال برای خودت نامه عاشقانه نوشته ای؟ و در برابر "نه" من ادامه داد: پس نویسنده نیستی.
حالا این نه یک نامه عاشقانه است، نه یک گلایه نامه، و نه یک شادی نامه. تنها نمودی است از مضحکه یی که همه مان را سخت درگیرش میبینم، نامه یی خطاب به کارگردان مثلا.
سلام. فکر می کنم این از آن دست نامه های بی پاسخ باشد، از آن ها که هرگز گیرنده یی ندارد، فقط دعا می کنم مرجوعی نباشد. خیلی بد است با هزار آرزو چیزی بفرستی و بعد دوباره تحویل خودت بدهند که "یافت نشد." خب، ما هم که عادتمان شده "آن چه یافت می نشود" را آرزو کنیم. شاید هم بهتر باشد تا ابدالدهر تاریخ دنیا و اینترنت، این نامه بچرخد و سرگردان بماند میان کابل های نوری.
و اما بعد. استاد گدار می فرمایند که ... (همان جمله بالا). همین است دیگر. من به بعضی بخش های این فیلم زندگی ایراداتی دارم. حالا، می دانم که کوچک تر از این حرف ها هستم که برای ملت پیامی بدهم؛ ولی فکر می کنم با یک تدوین مجدد از همین راش های گرفته شده، می شود نسخه بهتری را اکران کرد. نیازی به دوباره گیری هیچ صحنه یی هم نیست. ناسلامتی این تدوینگر است که باید خرابکاری های فیلمبردار را رفع و رجوع کند. اما اگر گیر اصلی از فیلمنامه باشد، که گویا هست...
فیلم زندگی خودم را بگویم مثلا. تا این جای فیلمنامه کلاسیک است البته که نقاط عطف اوج و فرود به شکل متناوب و در دقایق طلایی تکرار می شوند. خب، نه سکانس های شاد دائمی هستند و نه سکانس های غمگین همیشگی (فیلم زندگی دوستان دیگر هم ایضا، فقط ترتیباتش فرق می کند). اما مشکل اصلی این است که در همین اوج و فرودها گاهی از فرط پلان های اضافه و به درد نخور و صحنه پرکن، ماجرای اصلی گم می شود و حواس ما هم پرت. هی چپ می رویم و راست می آییم که اصلا این همه اینسرت و پلان اضافه، به علاوه هنرپیشه های مهمان و صداهای اضافه صحنه، کجای قصه اصلی را پر می کند آخر؟ این ها نبودند هم هیچ اتفاقی نمی افتاد. دو به شک گفتن این ها هستم که ناگهان هاتفی می گوید: خموش. فضولی نکن دخترک.
خب، چشم. اما تکلیف این همه سیاهی لشکر چیست وسط زندگی من؟ بدتر این که خودم هم خیلی جاها سیاهی لشکر هزار فیلم زندگی دیگرم! نمی شود این دکور عظیم و صحنه های بریز و بپاش و پر خرج به یک لوکیشن محدودتر مطمئن تر خلاصه می شد؟ می گویم نقش های فرعی و افکت های اضافه اگر تعدادشان کم بشود و ماجرا بماند با همان چند بازیگر اصلی، حقیقتا به جایی ضرر نمی زند. باز صدایی می گوید: توی عجول از کلیت فیلمنامه و داستان چیزی نمی دانی، تمام لذت و هیجان این فیلم به این است که تا همان پلان آخرش نفهمی کی بازیگر نقش اصلی است و کی سیاهی لشکر، تو بازی خودت را بکن. تشخیص صدای اصلی سر صحنه و افکت اضافه شده هم که دیگر از حد درک تو خارج است. گاهی در صدای قیژ یک در مفاهیمی یافت می شود که صرفا خاص است "مر ابدال را".
می گویم، خواهشا، نمی شود بعضی نماها را کمی بیشتر کش بدهیم و بعضی ها را زودتر کوتاه کنیم؟ جدا صحنه هایی هست که باید دقیق تر دیدشان. بعضی سکانس ها اصلا دوباره دیدنشان مزه می دهد. می توانیم به اقتضا داستان بعضی جاها را هی تکرار کنیم! اگر هم با تکرار موافق نیستی، دست کم زمان صحنه را بیشتر می کنیم. تازه این ها را کلوزآپ هم نگرفته ای که جلو چشممان را بگیرد و خوب حالیمان بشود چی به چی است: یک لانگ شات بسته ای، آن هم برای چند ثانیه. یک نمای لانگ و این همه اتفاق بی در و پیکر! آخر تکلیف بیننده بی گناه چیست؟ تا بفهمم چی به چی است، صحنه عوض شده و با یک سوئیچ پن – آن هم از نوع شلاقی – پرت شده ام به یک وادی دیگر. حالا نمی شد با یک تراولینگ آرام تر...؟ . خلاصه طوری نشود که تدوام روایت خطی را از دست بدهیم. بر عکس، جاهایی هم هست که به نظرم باید با دو سه فریم سر و ته ماجرا هم می¬آمده، اما یکی دو سکانس طول کشیده! هنرپیشه ها هیمن طور بی دلیل حرف می زنند و نما هم فیکس مانده روی یک بک گراند خاص. نه دوربین حرکت می کند، نه چیزی در صحنه جابجا می شود. گاهی حتا هنرپیشه ها هم فریز می شوند: هی کلوزآپ است که بی دلیل از هنرپیشه های داغان ردیف می شود این وسط. تماشاچی هم خسته می شود و مدام به ساعتش نگاه می کند. به نظرم می شود همه اش را در آورد و ریخت دور و ریتم داستان را سریع تر کرد. خب، حالا انتظار دارید در جوابم اصلا صدایی بلند شود یا نه؟ تازه بلند هم که بشود می گوید: ... (این جا را دیگر نمی دانم که صدا چه می گوید.)
این ها به کنار. تکلیف این همه جامپ کات و شکستن خط فرضی چیست؟ یک استاد تدوین که به این همه جامپ بی دلیل نمره دوازده هم نمی دهد. این جا چنان در چشم بر هم زدنی خط می شکند و دوربین می چرخد و جاگیری عناصر صحنه عوش می شود که نفس همه بند می¬آید. به چشم خودمان شک می کنیم بیش تر. این یکی خواهش را که دیگر می شود بکنم، ... که بعضی صحنه ها را به جای کات های سخت و ناگهانی با فیدهای آرام رنگی و سوپرایمپوزهای حساب شده عوض کنیم؟ به جبرانش هم می شود آن جاهایی را که اصلا بودنشان ضرورتی ندارد، با چند کات تند و یک تدوین شتابی سریع رد کرد تا خیلی سانتی مانتل به نظر نیاید. تکلیف برش های موازی و متقاطع را هم بهتر است همین جا روشن کنیم: جای چند برش موازی این وسط خالی است. مثلا اگر همزمان می فهمدیم آن سوی شهر چه خبر است، یا آن یکی هنرپیشه دارد چه می کند، می توانستیم دیالوگمان را هم زودتر بگوییم و برویم، یا اصلا وسط داستان قهر کینم و بازی نکنیم چون می فهمیدیم آن یکی صحنه قرار است چه بر سرمان بیاید. خلاصه در وقت صرفه جویی می کردیم و از عقلمان هم استفاده بهینه. صدا می فرماید که به تو فقط برگه های دیالوگ و بازی خودت را داده اند، در مورد رویدادهای موازی فضولی نکن. من هم می فرمایم اما خیلی از این موازی ها آخرش به پلان من و اکت من ختم می شوند، آن وقت چه؟ اما انگار من حتا یک قنددان را هم نباید جابه جا کنم. دکوپاژ صحنه خیلی دقیق است و منشی صحنه هم خیلی حرفه یی.
تازه قرار شد به مبحث شیرین فیلمبرداری اصلا وارد نشوم، وگرنه همین طور ایراد بود که به لنز و ارتفاع می گرفتم. حقیقتا جاهایی اصلا فوکوس نیست، هی باید چشممان را تنگ کنیم. بوم صدا هم یک صحنه هایی تا وسط کادر پایین آمده و کسی متوجه نشده، از به هم خوردن راکورد نوری هم که نگو: همین طور روز و شب جایشان را با هم عوض می کنند و کسی ککش هم نمی گزد. در مورد موسیقی ...؟ موسیقی دیگر پیشکش. از ابتدای این فیلم، از نوار قصه های کانون و اشعار شاملو بگیر تا کنسرت های بن جوی و رکوییم باخ و چه چه بنان و عرعر آرش و موسیقی کانتری و نواهای ژاپنی، آن قدر شنیده ام که دیگر تم اصلی موسیقی زندگیم را تشخیص نمی دهم.
و با همه این ها ... با همه این ها، همین زندگی را خوش است. شاید اگر همه چیز بهتر بود، به همان اندازه بدتر هم می بود. به همین ایرادها خوب است دیگر. البته به نظرم یک تدوین مجدد می خواهد اما می دانم که نمی شود کاریش کرد. بین خودمان بماند، همین آشفتگی و پیش بینی ناپذیریش ست که قابل ادامه می کندش.
تهیه کننده که ورشکست باشد و مدیرتولید هم که همیشه خواب بماند بهتر از این نمیشود خب! آدم دلش میخواهد آرزو کند کاش کارگردان تارکوفسکی بود، یا کوستوریتسایی که حداقل کیف موسیقی را ببریم، یا آلن که بخندیم. اما ظاهرا کارگردان بیش از حد ارزشی است(دل چه کسی خون نیست از آن کاتها که وسط صحنههای رومانس میدهد؟ یا صحنههایی که یکی از آن بازیگرهای ارزشیتر رو به دوربین سه ساعت مونولوگ میگوید! ) بههرحال، امیدوارم حداقل فکری به حال قراردادها بکنند.
پیروز باشید.
بااجازه ی آقای گداروخانم مقانلوفقط بایدافزودکه این تنهافیلمی است که کارگردانش،خودبازیگران هستند،اعم ازبازیگران اصلی وفرعی وسیاهی لشکرهای مفلوک.اماآنچه ازهمه مهمتراست این است که دراین میان عده ای هم فقط تماشاچی اند.فکرمی کنم بهرام صادقی جایی نوشته است که مازندگی نمی کنیم بلکه فقط زندگی راتماشامی کنیم.
باعرض معذرت که فضای طنزتان رابایادداشت خودآلودم.
شاد باشید.
zendegi filmist ke bad sakhte shode?! wooowww.aali bud!bad az in har vaght bekham weblog bekhunam male shoma ham motmaennan jozveshun khahad bud.be well.
این نحوه نگرش گدار به زندگی اگرچه جذاب و در نوع خودش جدیده اما عامیانه است, در چنین نگرشی راجع به هر فرآیند بعد از خاتمه اش اظهار نظر میشه و نتیجه زمانی محقق میشه که شما از نقطه ای بعد ازسکانس آخربه فیلم نگاه کنی .
من دیدگاه های کیرکگارد رو بیشتر میپسندم چون بنظر من برای قضاوت درباره زاید بودن تکراری بودن کش دار شدن و ... پلانهای زندگی باید در همون پلان قرار داشته باشی, خوبی و بدی هر سکانس از این فیلم رو فقط حین بازی همون سکانس میشه تعیین کرد, اصلا کلی از حرف و حدیثها, زشتی ها و زیبایی ها, شکست ها و کامیابی ها فقط مال همون زمان بازیه و اثری ازش در آخر فیلم نیست.
Ba Dorood!
I came to your site through Sardozami's link which appreciates your style of writing, and so do I. I started on your site at 9 pm and it is half past one in the morning and I wished I would have talked to you more in the "book fair" in Tehran few months ago.I liked your writings about "Roshfekran", drug and ... Your comments are like fresh air from the "new generation" and I am glad to see it blowing! Good luck!



