خبر قطعی را که همه شنیده ایم و صحت هم دارد، شایعه تلخ هم این بود که خود فروشگاه، نشر چشمه را می گویم، در معرض خطر تعطیلی قرار دارد. دیگر به «چرا»یش فکر نمی کنم. فکری ندارد آخر. از دیروز دلم بدجوری گرفته، از قطعیت اولی و از احتمال دومی. مهلتشان برای اختتام رسمی کافه امشب است، از فردا رسما خداحافظ کافه کتاب. امروز غروب میروم پیش بچه های چشمه. به آقای حقیقت می گویم «به هر حال ... ما هم هستیم با شما» بلند می خندد. کاوه مثل یک رهبر سرخپوستی، مثل یک کوه آبی مثلا، یک دستش به تلفن است و یک دستش مشغول مصاحفه با دوستداران. او هم می خندد و جلوی چشم نگران افراد قبیله اش داستان را آرام پیش می برد. بچه های دیگر هم تک و توک هستند، و یکی دو تا از دوستان خبرنگار. می گویم «عکس یادگاری؟»
این نوع بودن را اگر نه به خنده و مزاح، پس به چه چیز دیگر می شود برگزار کرد؟ این امید و استقامت بودن را؟ طفلکی آقای درویشیان تند و تند امانتی ها و کتاب هایی را که آن جا دارد، جمع می کند. یکی به شوخی می گوید «آخرین خریدهاتان را بکنید از این جا». آن یکی می گوید «نه، هیچ اتفاقی برای خود فروشگاه نمی افتد» به ندا می گویم «کی حراج می زنید؟»
می روم بالا. خب دیگر ... گفتن ندارد. بچه ها دارند میزها را کنار می کشند و صندلی ها را جمع می کنند. می ایستم یک دل سیر به نگاه کردن سالن خالی و کوچک، و بعد یک دل سیر به منظره همیشه شلوغ کریمخان از آن بالا. نه این که همه خاطراتم از این جا خوش ِ خوش باشد، اصلا وقتی با جایی یا کسی زیاد درگیر می شوی که نمی شود همه اش خاطره خوش باشد؛ اما مساله دقیقا همین است که به هر حال همراه هم بوده ایم، خاطره داریم از هم ما و این کافه. با خود فروشگاه که از زمان دانشجوییم، و با کافه از یک سال و نیم پیش همراه بوده ام. حالا همه تصویرها و صورت ها و صداها و ماجراها با دور تند از ذهنم می گذرند: یک سال ونیمی به یک دقیقه. چهره و صدا، و داد و فریاد و قهقه بچه هایی که این جا با هم آشنا شدیم، آشناییمان بیشتر شد، دوست شدیم یا از هم جدا شدیم. یاد جشن دوستانه کتاب هول می افتم که برایم چه شیرین بود، می دانم که امشب دوباره همه عکس ها و نوشته های یادگاری آن روز مهمانانم را نگاه خواهم کرد و دلم برای همه تنگ خواهد شد؛ دیگر کجا ببینم همه شما را با هم؟
در این فضای کوچک چقدر هدیه، یادگاری، نگاه تلخ، سخن محبت آمیز، فشار دست دوستانه، کنایه تند، اولین لبخند شروع، و آخرین نگاه خداحافظی رد و بدل شد؟ چند نفر قرارداد کتابشان را بستند؟ چند نفر ناشر پیدا کردند؟ چند نفر مصاحبه کردند؟ چند نفر دعواشان شد؟ چند نفر پنبه هم را زدند؟ چند نفر دستنویس داستان و ترجمه هاشان را برای هم خواندند؟ چند نفر با چشم پر اشک قهوه خوردند؟ چند نفر پوستر نمایشگاه و سخنرانی هاشان را روی دیوار زدند؟ چند نفر عاشق شدند و چند نفر دل بریدند؟ چند نفر بیتی یادگاری روی خرده کاغذها نوشتند؟ چند نفر ساعت ها نشستند و فقط خیره شدند به دیگرانی که همه این کارها را می کردند؟ چند نفر زندگی کردند این جا؟ خودم در تمام این مدت قرارهای کاری و حتا بسیاری از قرارهای دوستانه ام را این جا گذاشته ام. منی که اهل محفل نشینی و مهمانی دادن و آمد و رفت به منزل اهالی ادب و هنر نیستم، چقدر این جا برایم امن و دلنشین بوده همیشه. هر وقت، هر که را خواسته ام ببینم، با او این جا قرار گذاشته ام؛ و می دانم که بسیاری دیگر هم مثل من.
یاد لیوان های یخ زده ماءالشعیر میافتم. با دور تند می بینم که این جا چقدر رانی خوردیم، چقدر سر سیگار نکشیدن بچه ها با هم دعوا کردیم، چقدر توی جلسه ادبی کوچک و 6-7 نفره مان با هم مرافعه کردیم، خندیدیم، و حرص خوردیم از دست هم و از دست موسیقی همیشه به راه نوارفروشی؛ و تصویر سیما هم که هم همیشه هست کنار این ها. فکرش را که می کنم می بینم با تمام آدم هایی که به نوعی برایم عزیز یا مهم بوده اند، در این جا بوده ام؛ روزی یا ساعتی یا حتا درحد یک سلام و علیک در این کافه با هم بوده ایم، حتا تصویر آن هایی هم که ازشان خوشم نمی آید دارد از جلو چشمم رد می شود: بله، همه این جا بوده اند! چه عجیب است که مکانی این قدر با ساعات زندگی بیرونی آدم گره بخورد. باز نه این که همیشه هم این جا را دوست داشته ام، خیلی وقت ها بوده که اصلا دلم نخواسته بیایم کافه، ولی ... می فهمی که، این کافه همیشه بخشی از زندگی من، ما، باقی می ماند.
قفسه ها خالی اند البته، و یخچال هم. ظاهرا توی نامه اماکن که مربوط به ممنوع بودن وجود کافه رستوران در داخل کتاب فروشی است، حکم کرده اند که "خارج کردن همه مواد فاسدشدنی" به کاوه می¬ گویم شامل ماها هم می شود؟ ما ها هم فاسدشدنی هستیم؟
یک ظرف شیرینی سیب روی پیشخوان جا مانده. نمی ¬دانیم مال چند روز پیش است. با بچه ها ناخنکش می زنیم و حراجش می کنیم. پسرک جوراب فروشی که مرتب می آید این بالا دنبال مشتری، باز سر و کله اش پیدا می ¬شود. مشغول مشتری¬ یابی است که با یک تکه شیرینی راهی بیرونش می کنیم. بعد آقایی می آید و با تعجب می پرسد «این جا چرا همچین شده؟» به شیرینی ها نگاه میکند و کیف پولش را بیرون می کشد. می گوید «قهوه که نیست از این ها بخریم». بچه ها به هزار زحمت حالیش می کنند که امروز اگر چیزی هم گیرش بیاید، مجانی است. می گوییم باقیش را ببر.
همه می خندیم. فکر می کنم این جور وقت ها خندیدن بهترین و آخرین راه است، این جور وقت هایی که که با سماجت نگاه و تردید کلام به کاوه می گویی یعنی هیچ امیدی نیست که کافه ... و کاوه هم با کلام خونسرد و نگاه مهربانش می گوید «نه».
حالا برای آن بالا خیلی فکرها می شود کرد. یکی می گوید برای مجالس عروسی، از 9 شب به بعد که کتابفروشی تعطیل می شود، کرایه اش بدهیم. یکی می گوید برای آموزش حرکات موزون هم مناسب است، یکی هم می گوید کلاس زبان. به کاوه می گویم می خواهی در وبلاگم بنویسم که این جا را به مزایده گذاشته ای؟ می گوید «آره خبرش را بده و کامنت هایی را هم که می رسد برایم بیاور».
حالا، به تمام دوستانی که این متن را می خوانند و خبرش را برای بقیه هم می برند: لطفا در گذاشتن کامنت های پیشنهادی و ابداعی کم لطفی نکنید. تمام پیشنهاد ها با دقت بررسی خواهند شد. قضیه خیلی جدی و فرهنگی است: مزایده طبقه دوم فروشگاه چشمه!!فرهاد می گوید «این جا همیشه مرا به یاد فیلم بربادرفته می انداخته که تویش یک سره جشن بوده و جنب و جوش و بگو بخند و دعوا. حالا هم انگار روزهای جنگ است که همه دارند از تارا می روند». با یلدا گوشه یی می نشینیم و کتابی را ورق می زنیم. خانمی هم آمده بالا دیکشنری بخرد.
می¬ آیم پایین و خداحافظی می کنم. همه مان زندگی یی داریم که باید برگردیم سراغش؛ سراغ همین نوشتن مثلا، کار دیگری از دستم برنمی آید. بخشی از من آن بالا جا می ماند و بخشی از آن جا همراه من سوار تاکسی می شود. لبخندی بر لب، به امید دیداری بر زبان، و "فردا، فردا روز دیگری است" در ذهن.
خیلی نیامده بودم کافه کتاب. ولی خیلی دلم گرفت. عاشق آن یادداشت ما باید ساعت نه خانه باشیم بودم.خیلی محترمانه و بامزه بود.
بههرحال برای پیشنهاد مزایده: یک سری نویسنده فاسد نشدنی انتخاب شوند. یک میز هم بگذارند آن وسط. فاسد نشدنیاش به این معنی باشد که تحت هیچ شرایطی نامه امضا کردن راه نیاندازند و از هیچ آبزی و غیر آبزی حمایت نکنند. بعد این نویسندهها هر کدام یک روز بیایند آن وسط بنشینند و برای مراجعین داستان بنویسند. بعد داستانها به مزایده گذاشته شوند. هم فال است و هم تماشا. البته سیگار کشیدن هم آزاد باشد خیلی خوب است. ادبیات بدون سیگار مثل ادبیات بدون چای و قهوه میماند!
به همه هم یواشکی قهوه داده شود. تا هم کافه باشد و هم کتاب. به خاطر از تولید به مصرف بودن، خطر تاریخ مصرف گذشتن هم از بین میرود.
من اگر چخوف بودم یا ونهگات، حاضر بودم با کمال میل در این برنامه شرکت کنم.
باور کنید تمام این چند روز در حسرت آن بودم که چرا بیشتر نیامدم کافه کتاب. به هر چیز سوگندپذیر سوگند، اگر یک بار دیگر کافه باز شود هفتهای یک بار میروم آنجا. حتی حاضرم سیگار هم نکشم.
سپاسگزار تمام دوستانی هم که این همه تصاویر خوب از کافه کتاب و نشر چشمه برای من ایجاد کردند هستم.
انصافا نمونه ادب و وقار.
منم ناراحت شدم. پیشنهاد من: چطوره چن تا دستگاه بازی بچه ها اون جا نصب کنن؟ از این اسبای سکه ای؟
تسلیت میگم ... سلمونی مردونه چطوره؟
چیزی نمیتونه جای خالی کافه رو ÷ر کنه. چه خوب میشه اگر میزها و صندلی ها رو جمع نکنند و فقط در تا دور رو کتاب بچینند تا هر کس بخواد کتاب انتخاب کنه بتونه راحت بنشینه و چند صفحه ای ورق بزنه تا سرفرصت انتخابش رو بکنه
سلام! پایدار باشید!
نمی دانم این کدامین رسم پلیدی است که در این روزگار حاکم است ! آن را که دوست دارم کاترینا می برد ! آن دیگری را نبود امکانات ...جایی که سالها در آن فیلم دیدم در آتش می سوزد و حایش همجنان خالی مانده... جایی که به آن عشق می ورزم هم رو به نابودی می رود! کاش می شد ماری کرد ............
این یکی هم دلیل دیگری بود که تاسف بخورم ( و کاری هم از دستم بر نیاید) اگر بر می امد لطفا بگویید تا انجام دهم!
"ماها هم فاسدشدنی هستیم؟" خیلی خوب بود:)خواندم و لذت بردم و افسوس خوردم.
من يك بار بيشتر نرفته بودم ! اما حيف كه تعطيل شد ! اما اي كاش روزي دوباره باز شود !! فقط صندلي بگذاريد تا مردم جمع بشن تا باهم در مورد هرچه ميخواهند صحبت كنند ! يه سالن براي تبادل نظر !!
سلام/ من از بچه های اهل قلم که از کتاب هول شما رو در انجمن خواندیم ممنون می شم اگه به من سر بزنین



