در خبرها آمده: بر اساس جدیدترین آمار سازمان بهداشت جهانی، ایران رتبه نخست معتادان در جهان را دارد.
خب، الحمدلله. همه چیزمان به هم می خورد. هفته پیش هم که همین سازمان های جهانی اعلام کردند رتبه اول فرار مغزها مال کشور ماست. اصلا بیایید همه با هم یک عکس یادگاری بگیریم و روی یک ستون مقاوم در برابر تشعشعات اتمی نصبش کنیم تا آیندگان این نسل و این قومی را که ما هستیم، و این زمانه را، از یاد نبرند.
این روزهای مهری - گرچه هنوز باد پاییز هم شروع نشده - بیشتر از قبل یاد روزهای دانشکده می کنم. آن سال های 76 – 82 که ما سوگلی های دانشکده فسقلیمان بودیم. روزهایی که من تنها نگاه می کردم. روزهایی که بین خیلی از بچه ها استفاده از حشیش و جوینت به نشان تفاوت و عصیان و درد فلسفی و بار تحمل ناپذیر هستی و عشق و عرفان و شعور مرتبه بالا و آزادی و بریدن از خانواده و گذشته و نمی دانم هزار چیز دیگر باب بود: می کشیدند تا صادق هدایت باشند، نسل بیت باشند، روشنفکر عاصی باشند؛ ناراضی معترض باشند، هنرپیشه مطرح باشند. می کشیدند و می رفتند توی پلاتوها تمرین می کردند تا روزی ناب ترین و ساختارشکنانه ترین نمایش عالم را از صدقه سر عالم هپروت به صحنه ببرند و به دنیا نشان دهند متن و اجرا و بازیگر حشیشی چه ها که نمی کند. می کشیدند تا روزی غریب ترین رمان و داستان ایرانی را بنویسند که خواننده هم مثل خودشان ساعت ها مبهوت و میخکوب کاغذها بماند. روزها ها بحث می کردند که الیور استون اگر خودش اسیدی نبود این فیلم ها نمی ساخت و دنیای سینما را تکان نمی داد. دوستی بود که گیاهخوار شده بود تا به مدد نیمرو و سبزی و حشیش و کوه، صادق هدایت شود. بین پسرهای پست مدرن - که مثل همیشه بدترین چیزهای سنت و بدترین چیزهای مدرنیته را کنار هم جمع کرده بودند تا پست مدرن باشند - باب بود تا به نشان توامان روشنفکری و قیصربازی، خودشان میزان مصرف مخدر دوست دخترشان را تعیین کنند. و دوست دخترهای این گروه از روشنفکرانمان، هیچ گاه، تا همین امروز، حتا خطی هم نوشتند که دلمان خوش باشد از آن مجالست با ابدال، چه بر انباشت دانش و تفکرشان اضافه شد.
طنز ماجرای اعتیاد را می بینید؟ ساختارشکن های ما دقیقا به همان سبک و سیاق سنت پدرسالار پیش رفتند. عجب عصیانی! چه انقلاب فکری درخشانی! در مملکتی که همیشه بساط وافور جزء لازمه زندگی سنتی پدرسالاری بوده، تبدیل کردن آن بساط به سرنگ و سیگاری مدرن حقیقتا که انقلاب بزرگی است. از معتادان بی لباس کنار جوی آب حرف نمی زنم، حرفم از معتادان رده بالا و کتابخوان و کنسرت بروی کنار گوشمان است، همان ها که خودشان معتقدند سکان شکسته کشتی اژدر خورده روشنفکریمان دستشان است. چه عصیانی که آلترناتیوهای اجتماعیمان هم از همان روش جریان های اصلی و سنتی بهره می گیرند. آلترناتیو ...؟
نشنیدم و ندیدم که از آن پلاتوهای پر دود اجرای خلاقانه یی بیرون آمده باشد. بچه ها بعد از فارغ التحصیلی رفتند و در هیاهوی مردابی که همه تویش دست و پا می زنیم، گم شدند. از آن خدایان بزرگ و سیگار به دست دانشکده که ساعت ها مبهوت روی پله ها ولو می شدند و سر کلاس نمی رفتند و تنها به جمعی از بچه های کوچک تر و برگزیده اجازه ورورد به محفل مخفی اهل دود را می دادند، حتا اسمی هم در میان نیست. هنرمند معروف که هیچ، ... کاش حداقل در زندگی عادی و خانوادگیشان آدم های موفقی باشند. صادق هدایت هامان از هدایت بودن نه به دانستن چند زبان خارجی و نگاشتن خروارها متن خلاقانه، که به همان نان و سبزی اکتفا کردند و از کنار بالش گرم و نگاه مهربان مادرهاشان یک سانتیمتر هم تکان نخورند. معترض هامان سنتی ترین همسرها را گرفتند تا امنیت خانه همیشه برقرار باشد. یک و نصفی فمینیستمان از فراغ دوست پسرها به جنون رسیدند. نسل بیتمان هم که برای گذران زندگی دست به دامن حقوق وزارت ارشاد شد. و همه این ها پیچیده در غباری سکرآفرین.
و ما همیشه ملت توجیه ضعف هامان هستیم. می خواهی معتاد باشی؟ می خواهی شبانه روز بکشی؟ نشان رهایی و آزادگی است که وقتی آشنایی کنار میدان ولیعصر ببیندت آن قدر حالت بد باشد و روی شکمت خم شده باشی که تشخیصش ندهی؟ آن هایی را که ادامه تحصیل می دهند و مدرک آکادمیک می گیرند، مسخره می کنی؟ کارمندها و خانه دارها و بچه ننه ها و همسران وفادار و کسبه احمق و نویسندگان محافظه کار را تحقیر می کنی که جسارت دود کردن ندارند؟ خب، باشد. این زندگی توست. عرصه خصوصی توست. حق توست. میان این همه جبر و زور، همین که فکر می کنی انتخاب آزادانه یی کرده ای، جالب است. تفاوت همیشه قابل اعتنا و محترم است. حقوق تو، معتاد هم که باشی، باید از سوی گروه ای دیگر محترم شمرده شود. تااین جایش را قبول دارم. اما حرفم این است که اعتیادت را توجیه نکن. به فضیلت تبدیلش نکن. حقارتت باشد یا افتخارت، آن را میان زرورق تفکر و روشنفکری به خورد چهار بچه مشتاق و نادانی نده که ایمان دارند اگر سیگاریشان را مثل تو را پر کنند، بر قله های الهام و شهود هنری می ایستند.
میان این لحن تلخ، این خشم و غضب به یاد آمده، دلسوزی و استیصال کلامم را هم می شنوی؟ من کسی را محکوم نمی کنم. دلم گرفته. چه بر سر این نسل آمد؟ نسل بعدی هم که حالش روشن است. ما کریستال و اکس را نداشتیم و این ها دارند. چرا ماجرا به این جا، به این هیچ جا رسید؟ ته دلم می گویم تو به روش خودت ملتفت بی سامانی و بلبشویی دنیای اطرافمان شده بودی و می فهمیدی در این هپروت غلیظ و مکنده ی اجتماعی چه بر سرمان می آید، پس انتخاب کردی که دست کم تخدیرت را به میل خود داشته باشی. راستش من هم رتبه اول بودم، خیر سرم شاگرد اول و ... می گویم تو بگو که منی که همیشه ماهی مخالف آب حقیر دانشگاه بودم ... که نه بچه باحالی بودم که در جمع حشیشیان بر بخورم و نه جزء چاکران مدیر گروه بودم تا استخدام آینده در دانشکده را بیمه کنم ... که رتبه نخست امتحان بورسیه اعزام به خارج برای دوره دکترا را کسب کردم ولی به علت خصومت شخصی آقای مدیرگروهی که می دانست برای سوادش تره هم خرد نمی کنم از رفتن باز ماندم و حکم تدریس دانشگاه را هم از دستم گرفتند، ... کداممان بیشتر ضرر کردیم؟ من که جلو رفتم و سرم به دیوار خورد یا تویی که سر جایت میخکوب شدی و به دیواری هم نخوردی؟ آن جامعه مرا بیشتر مسخره کرد یا تو را؟ اصلا همین که داستان می نویسم خودم را مسخره نمی کنم؟هر کدام روش خودمان را برگزیدیم. من ایده ئالیست و جنگجو دست کم برای آزاد ماندن خودم جنگیدم. تو هم به گروه پیوستی. به قول دوستی نفس بساط دور هم دود کردن، حکایت از همدستی و همفکری و وحدت آرا دارد: فردیتت را پای بساطی که نشسته یی از دست می دهی، حلقه می زنی به شوق این که با این کار به دانش و فلسفه و علم پیران سر حلقه برسی. پیری هم که کار نباشد، به شوق آرامش و اطمینانی که حضور رفقایی نصیبت می دهد که برای فلاکتت آغوش می گشایند و شریکت می شوند در این نامیدی و پوچی، ادامه می دهی. ماها شدیم کرگردن های تنها! همین است که تویی که می کشی خوشحال تری از مایی هستی که نمی کشیم. و مگر خوشحالی آرزوی همه نیست؟ خوش به حالت که خوش حالی. بی خیال رتبه های اول جهانی.
یاد خروارها استعداد تلف شده، شوق هرز رفته، و نقشه های کشیده شده اما انجام نیافته بچه های پاراگراف های بالا، و خود تو، روی سرم هوار می شود. دیوانه می شوم. هفته یی چند پیشنهاد پیوستن به بازار کلاشانه و تحقیرآمیز نت ورک مارکتینگ های رنگ و وارنگ و هرمی نصیبم می شود: همه شان هم دانشجو هستند! نه فقط مثل آن روزهای ما بچه هنری، که فنی و پزشکی و علوم انسانی و ... راستی در این قضیه رتبه اول جهانی را نداریم؟ کعبه آمال این بچه ها هدایت و کروآک نیستند. به هیچ پیر دیر و بساط و محفلی هم احترام نمی گذارند. یک پارتی می روند و اکسشان را می زنند. می بینی؟ حرمت اعتیاد هم میانشان از بین رفته! مثل شماها بزرگتر و کوچکتر حالیشان نمی شود. احتمالا مملکت و فرهنگی را که شما نتوانستید، این ها نجات می دهند. حالا یقه کی را بگیرم که چه به روز ما آمد؟ اصلا یقه گرفتنی در کار نیست! اگر تو از خودت راضی باشی و او از تو ... من دیگر چه کاره ام. خدایا، این آمار واقعا حقیقت دارد؟
می دانی علیرغم اطمینان و آگاهی تلخم، و علیرغم اخبار بیرحم و تصاویر مهیبی که هر روز از گوش و چشمم سرازیر رگ و ریشه های تنم می شوند، هنوز چه جرقه های شیرینی سر پا نگهم می دارند؟ دلخوشی های من هم کم نیستند. فکر می کنم آن دیگرانی هم که پای بساط تخدیر تو ننشستند به همین چیزها هنوز ایمانکی دارند. می دانی برای آماده کردن کتاب بعدیم چه تصویری را احضار می کنم؟ : تصویر آن بچه هایی پرشوری را که نمایشگاه کتاب امسال از شهرستان نور آمده بودند و چند روز توی غرفه ها دنبال مترجم بیکار و الکی خوش کتاب بارتلمی گشته بودند تا به او بگویند در شهرستان کوچکشان برای این داستان ها جلسات نقد و بررسی گذاشته اند و شرمنده و مبهوتش کنند از مسوولیت در برابر خط و کلمه. آن بچه ها معتاد نبودند. و من به این مساله ایمان دارم.

