چند متر بالاتر یا پایین تر

این که مدتی است این جا چیزی ننوشته ام، چند علت دارد. اول این که گرمای هوا و کسالت سیال تابستان همیشه بهانه خوبی بوده برای به تعویق انداختن بعضی کارهایم. حالا چند تابستان است که روزهایم خیلی دیر آغاز می شوند. ساعات روشن روز را گیج و خسته از سر باز می کنم و تنها با باد غروب، با کبودی کمرنگ آسمان، سر پا می شوم. انسان هم موجود غریبی است: چشم می کشد تا ساعات عمرش زودتر بگذرند که مگر در یکی از ساعات آینده کاری بکند!
دوم این که مجموعه داستان جدیدم را آماده کرده ام، یکی دو داستانش هنوز کار می برد اما در مراحل پایانی پیش از سپردن به ناشر است. در این مدت هیچ تمرکزی برای پرداختن به نوع دیگری از نوشتار نداشته ام، حتا ترجمه های آماده ام هم بلاتکلیف مانده اند تا ابتدا تکلیفم با این مجموعه، با این دود مقدس، روشن شود. ذهنم را به کل دزدیده و حوصله چندانی برای مشغله های دیگر باقی نگذاشته. وسواس زبانیم زیاد شده و درگیری درونیم با داستان ها بیشتر. از مجموعه قبلی بیشتر آزارم می دهد، بیشتر هم دوستش دارم. باز هم چشم می کشم تا این ساعات نوشتن زودتر به پایان برسند! بعدش هم قطعا دلم برایشان تنگ خواهد شد.
سوم این که چند روزی این بخت خوش را داشتم که در معیت آب های جنوب باشم، مهمان خلیج فارس. برای خودم هم عجیب است که چقدر دنیایم عوض می شود آن جا. در آن شهری که همه اش یک رنگ سفید براق و تند است که توی آبی شفاف و کمرنگ آسمان حل می شود و به خط سرمه یی کناره می رسد. یاد شهرهای ندیده مارکز می اندازدم. آن جا همه چیز توی یک برق رخوتناک می درخشد، هم آرامت می کند و هم به جوشش وامی داردت. هیچ شهر ایران را به قدر کیش دوست ندارم. تنها جایی است که وقت خداحافظی، آرزو می کنم باز هم بتوانم برگردم. این جا برایم هم ایران هست و هم ایران نیست. هم وطن است و هم هیچ کدام از عناصر مزاحم و چشم و گوشخراشی را که انگار لازمه ایرانی بودن شده اند، در خود ندارد. آرامش مردم و ماسه ها و قایق ها توی هم می تنند. یادت می آید لبخند زدن هم اتفاقی است که باید برای هر چهره یی بیافتد؛ که پیچ و تاب دادن به عضلات تهران زده تنت، بی این که زیر هیچ نگاه محکوم کننده یی باشی، چقدر دلپذیر است. یادت می آید که این حق توست که وقتی توی شهری حرکت می کنی هیچ تصویر و نوشته و صدا و تابلوی دلآزاری را نبینی. حق توست واقعا ... ؟
بهترین تجربه ام، ورود به جهان شگفت انگیز زیر آب بود. از آن روز به بعد مدام از خودم پرسیده ام غواص ها پس از تجربه این جهان رویایی، دیگر چطور می توانند روی زمین زندگی کنند؟ هر لحظه دلشان تنگ نمی شود برای فرار به سوی این بی کرانگی؟ همین که می روی آن پایین ناگهان معنای همه چیز عوض می شود. چیزهای دغدغه آوری که توی این زندگی کوچک اذیتت می کنند یا برایت مهم شده اند، و تمام دلنگرانی ها و دلبستگی ها، آن قدر دور و حقیر می شوند که انگار همه را صد سال پیش توی پیچ یک جاده جا گذاشته ای. یادت می رود که مثلا خواندن چند خط نوشته بددلانه، دیدن ناجوانمردی یک دوست سابق، تعقیب کردن هیاهوهای کودکانه سردمداران همین جهان کوچک وبلاگی، روبرو شدن با بدشانسی های شغلی و کاری، و یا هر چیز دیگری توانسته بوده چند دقیقه یا چند ساعتی ذهنت را مشغول خودش کند. همه شان تمام می شوند. ماهی ها و مرجان ها با سعه صدر تو آدم مزاحم را د رخلوتشان می پذیرند و می گذارند آرام در منزلشان حرکت کنی. آن پایین فقط سکوت است و حرکت و رنگ. رنگ هایی که این بالا گیرت نمی آیند. بعد، از همه چیز پاک پاک می شوی.
دوستی می گفت: حسش شبیه همان سکانس فیلم «انجمن شاعران مرده» است که معلم بچه ها را به بالا رفتن روی میزها و تماشای دنیا از چند متر بالاتر تشویق می کند؟ می گویم: شبیه همان و بسیار بیش از آن. نفس قضیه در حرکت عمودی است. این اختلاف ارتفاع خیلی مهم است. بالاتر یا پایینتر از سطح زمینش چندان فرقی نمی کند، مهم این است که آن جای مطمئنی را که رویش ایستاده ای، خودخواسته ترک کنی و زاویهی دوربینی را که به سوی دنیا نشانه رفته ای، بچرخانی. آن وقت بعضی چیزها کوچک تر می شوند و بعضی چیزها بزرگ تر. و این تجربه بی نظیری است.

Friday 16 September 2005
مجيد زهری:

جای نقدهای دقیق و راديکال شما خالی بود.

omid:

سلام. مدت‌ها بود که نيامده بودم. آمدم تا فراموش نشوم. خواندم و انگار که آنجا بودم.