دست به قلم مجازی شدم دوباره. چند روزی را سفر بودم، تاریخ برگشت معینی هم برای خودم در نظر نگرفته بودم، واگذاشته بودمش به پر رنگ شدن دلائل منطقی حضورم در تهران و ته کشیدن وجوهات جیبم! رفته بودم بخش هایی از کردستان و آذربایجان غربی را ببینم، و با دست پر هم بازگشتم . اما همیشه از تناقضات ماجرا این است که به سفر می رویم تا خستگی روزمرگی را بزداییم و بعد که برمی گردیم باید یکی دو روزی استراحت کنیم تا خستگی سفر از تنمان برود! بماند که در سنندج سرما خوردم – سرماخوردگی در شهر اپیدمی بود- ولی به لطف پررویی خودم و مراقبت های دلسوزانه میزبانانم به حرکت شهر به شهرم ادامه دادم.
هدف اولیه، دیدن ژینای عزیزم بود و گذراندن اوقاتی را با او و خانواده مهربان و فرهیخته اش، و به طبع او آشنایی با بچه های فرهنگی - ادبی سنندج. اما در کنار این، رفتم تا کمی هم با دغدغه عمیقی که دو سه سالی است درگیرش بوده ام، از روبرو مواجه شوم: این ماجرای دیگری. فکر کردن به دیگری و دیگربودگی مدت هاست رهایم نمی کند، چه دیگری های خودم و درون خودم، و چه دیگری های مردم دیگری که اتفاقا تنها پس از تایید بخش های ثابت و خودی درون خودم، می توانم از حضورشان مطمئن باشم. همین که بالاخره باید جایی از شیوامقانلو تعریفی داشته باشم تا بعدش بپذیرم که تو هم مثلا ایکس هستی، اما هر نقطه اطمینانی از هویت خودم به همان اندازه زیر پایم را سست هم می کند. به بحث های لکانی و دلوزی اش کاری ندارم، دیگری بودن را در عرصه نظریه مدت هاست درک کرده ام. غالبا با رادیکالیسمی غیر این جایی، دیگری بودن را تایید کرده ام اما همیشه هم فکرکرده ام اگر واقعا در اجتماعی برخوردار از تنوع زیستی زندگی می کردم، عملا تا کجا می توانستم این تنوع و تفاوت را تاب بیاورم؟! سقف ظرفیت تایید و احترام به دیگری بودن، در ما ایرانی ها کجاست؟ و به خودم جواب داده ام که اتفاقا در آن صورت، در صورت زندگی کردن روزانه با دیگری های واقعا متفاوت، مساله چنان برایم حل شده بود که حتا به آن فکر هم نمی کردم. بحث علت و معلول است، گرچه هنوز مطمئن نیستم کدام یک آن یکی را هدایت می کند: آیا وجود تنوع فرهنگی – با هر توجیه و سبب حضوری: زور، جبر، اختیار، تصادف و ... - باعث قبول و جاافتادن آن تفاوت ها می شود یا اول باید با سعه صدر حضور فی نفسه ماهیتی به نام تفاوت را تایید کنیم تا بعدا تفاوت ها به چنان ساختارهای تثبیت شده اجتماعی تبدیل شوند که دیگر دغدغه آفرینمان نباشند؟ (می دانم که در مثلا خود پاریس هم هنوز خیلی از مسائل مربوط به دیگری بودن حل نشده، اما فکرش را بکنید که فاصله بنیادین فرهنگ های متفاوتی که یک شهروند فرانسوی یا حتا هندی در طول روز با آن ها مواجه است، با تفاوت های دور و بر یک فرد مثلا تهرانی چقدر است؟)
همیشه فکر کرده ام مایی که تاب پذیرش متفاوت بودن اندیشه و رفتار شخص دیگری را که با هم مذهب و هم آئین و هم زبان و هم نژاد است نداریم، اگر مثلا فردا هنگام خروج از خانه با سیاهپوست بودایی مرامی روبرو شویم که اسپانیایی حرف می زند، چه خواهیم کرد؟ از خودم پرسیده ام از ادبیات و فرهنگ و آداب استان های دیگر ایران که زبان متفاوتی دارند، چقدر می دانم؟ از شعر و ترانه هاشان؟ سنت هاشان؟ و احساس مردمانشان؟ از هم وطن هایی که فقط گفتار روزمره و داخلیشان با من فرق دارد؟ راستی که بسیار کم. ادیب و سخنور کردی در این سفر نکته جالبی را گوشزدم کرد. گفت: خیلی از مترجمین فارسی زبان و مرکز نشین آن قدر که بر ادبیات کشورهای آمریکای جنوبی و شمالی تسلط دارند، با ادبیات آذری یا کردی کشور خودشان آشنا نیستند. این حقیقتی است تلخ. و با دیدن اشتیاق احترام انگیزی که این استادان قدیمی به گفتگو با من فارس زبان کم تجربه داشتند، بیشتر از خودم پرسیدم که آن حلقه های رابط را کجا گم کرده ایم؟ گرچه همان طور که به خود ایشان هم گفتم در عین قبول کم توجهی و کم کاری فارس ها و مثلا ناشران این جایی، به نظرم از آن سو انگار ادبیات کردی هم خودش را در یک سیستم ارتباطی قدیمی و بسته محبوس کرده و تنها به مخاطب زبانی معدودی دل خوش کرده است. دلایل هر چه باشند، تنها نتیجه اش این است که تاکید صرف بر تک زبانه نوشتن، آن زبان را پیشاپیش به محاق فرو می برد. نظرتان در باره سایت های دوزبانه چیست؟
در میان دوستان کرد، عطش و پتانسیل بسیار بچه های خوشفکری را دیدم که علیرغم نیت بلندشان، در عمل بیشتر به حرف زدن و حرف زدن، و تکرار و بازتولید اندیشه های قدیمی و تکراری رو می آورند. تقصیر چندانی هم ندارند، کلاس و کارگاه آموزشی و ... در کار نیست. همین تاسیس گروه های رسمی هنری و فرهنگی با دست خالی هم همت می خواهد، اما قوی ترین گروه فکری دنیا هم در نبود فرصت یادگیری روزانه و تبادل دانش با محیط های دیگر، به اکوسیستم بسته یی تبدیل می شود که آینده اش روشن است. در تهران ما باز دستمان به یکی دو استاد می رسد – اگر حوصله اش باشد - اما آن ها که هیچ، فرضا کتاب های جدید را هم بخوانند، پرسش هایشان را با که در میان بگذارند؟ این وضع همه شهرستان هاست به گمانم. فاصله نجومی و وحشنناک تهران با شهرستان ها – از همه لحاظ – دیگر پرشدنی نیست. آن جا ادبای مسن تری را دیدم که اگر از نزدیک و به لطف وساطت دوستی دیگر ندیده بودمشان، هرگز خبردار نمی شدم که چنان معلوماتی را ذخیره نادیدنی سینه هاشان کرده اند و بیشتر در نقل شفاهی، اگر گوش مشتاقی باشد، بیانش می کنند. چه حیف. کاش می شد همه به این اثار دسترسی داشته باشند،
در کنار این ها مهمان نوازیشان بی نظیر بود، چنان که خیلی وقت ها شرمندگی من بر لذتم غلبه می کرد. دوستانی را دوباره دیدم و دوستانی جدید پیدا کردم که اگر لطف بی دریغشان نبود، سفرم کامل نمی شد؛ و دوباره به این مثل ایمان آوردم که دوست را در سفر باید شناخت (البته قبلا تجربه اش را داشتم که چون دوست سابقی را در سفری بهتر شناختم، کنارش گذاشتم!!). و این که سه تجربه حسی و ادراکی بی نظیر داشتم: اول دیدن دریاچه باشکوه زریوار مریوان که بی اغراق از میان چند دریاچه یی که دیده ام زیباترینشان است: فضایی باشکوه و منحصر به فرد (عکس هایش هنوز آماده نشده)؛ دوم بالا رفتن از تپه های زیویه که اگرچه به علت ناتمام بودن حفاری و بسته بودن ورودی ها چیز زیادی نصیبم نشد اما فضایش عجیب وهم انگیز و پراحساس بود؛ و سوم ایستادن کنار قبر محمد قاضی در مقبره الشعرای مهاباد: نگاهش می کردم و می دیدم هنوز هم هربار که به فصل اهلی کردن روباه در کتاب شازده کوچولو فکر می کنم، گریه ام می گیرد.
حالا برگشته ام تهران و می بینم باز همان زندگی است، گرچه انگار جای دیگری هم نمی توانم زندگی کنم. انگار این روزها هیاهوهایی بوده و هست بر سر جوایز ادبی. حرف و حدیث زیاد است. در همین عرصه وب نوشته های جالبی خواندم، بعضی ها به روابط فرامتنی جوایز اشاره می کنند، بعضی ها به دشواری انتخاب، یکی دو نوشته جسورانه و بی تعارف دیدم؛ و مثلا مقاله یی هم بود که نویسنده آن به جایزه یی که دوستانش در آن سهم زیادی نداشتند حمله کرده بود و در مقابل، و در تیتری دیگر، لیست کاندیداهای جایزه دیگری را که تماما به دوستان او تعلق داشت، ستوده بود؛ خب، این هم دموکراسی ماست دیگر. در بهترین حالت فقط خنده دار است. باور دارم که این جنگ های هسته یی! ربط چندانی به واقعیت وجودی اجتماع ندارد، به نفس ادبیات که دیگر هیچ. حرف هایی در مورد آسیب شناسی داستان نویسی رو به زوالمان دارم که در فرصتی دیگر خواهم نوشت، اگر تنبلی و مشغله های دیگر بگذارد.
و این جمله آخر برای دوست صبورم، کامیار: بدقولی کرده ام، اما همین پنج شنبه یادداشت دیوار را می گذارم. همه اش حاضر است ولی اقتضای زمان بود که اول از سفرم بنویسم!
پی نوشت: داستانی از بارتلمی را که برای مجموعه ترجمه جدیدم ترجمه کرده ام، در سایت دوست خوبم میترا الیاتی، جن و پری، چاپ شده است.
)): !
(هیچوقت نمی دانم وقتی کسی از سفری برمیگردد چه باید بگویم! «رسیدن به خیر» معمول است اما من همیهش ناخودآگاه می گویم سفر خوش!) راستش این قضیه دیگری و دیگربودگی بعضی اوقات آنقدر برایم هراسآور میشود که زبانم بند میآید. از دیگریهایی که ممکن است باشم که گاه تا سرحد مرگ میترسم. اینکه ممکن است فردا روزی منی کهتا بهحال فلان رفتار رانکردهام در شرایط خاصی فلان رفتار را پیش بگیرم که از آن بیزارم. اینکه ممکن است هیولای کوچکی گوشهای پنهان باشد و مثلا این غرغرهای گاه بهگاه دود آتش او باشد. و حتی دیگری های خوبی که خودم دوستشان ندارم. در مورد خودم که اغلب عین فیلمهای ترسناک چشمانم را میبندم روی یاد فکر کردن به دیگری. آخر گاهی حتی خیالشان هم میتواند ترسناک باشد. شاید هم به قول دوستی خیلی سقوطی فکر میکنم! اما در مورد دیگران کمی کمتر میترسم. گرچه معلوم هم نیست چقدر در پذیرش موفق باشم. راستش هنوز مثلا از دیدن کسانی که تا پیش از ماه رمضان الکل مینوشند و ماه رمضان جانماز آب میکشند گیج میشوم(به روش و مذهبشان کاری ندارم. اما گاهی به شوخی دلم میخواهد بهشان بگوید جهنم را دیگر پر نکنند تا حداقل توی جهنم بشود یک نفسی بکشم!). و خیلی چیزهای دیگر حتی که شاید برایم ساده و پذیرفته شده باشد، اما شاید هنگام روبروئی نتوانم از شوکه شدن خودداری کنم. بههرحال ماجرای عجیبیست. درباره کردستان و آذربایجان هم که باید بگویم به شدت خوشا به حالتان. من همیشه در حسرت دیدن کردستان بودم. دوستان کرد زیادی داشتهام و دارم که همیشه برایم مثال مهربانی و بزرگمنشی بوده اند. همیشه دوست داشتم ببینم مگر آن سرزمین چگونه است که مردمی این چنین دوست داشتنی تربیت میکند. بههرحال، من هم در این افسوس همراه میشوم که چرا همراهی نیست و چرا اینهمه شناخت نسبت به گنجینههایی که کنرامان هستنداینهمه کم است. البته مسئله اینکه کسانی نمیخواهند همراهی و شناخت باشد هم مطرح هست. بههرحال، امیدوارم بشود روزی بر این نخواستن بددلان غلبه کرد. (شعر و موسیقی کردی همیشه برایم بسیار جذاب و لذتبخش بوده و هست.) پر حرفی نکنم... به خاطر لطفتان هم ممنونم. راستش کاری به خوبی و بدی کارهایم ندارم. میدانید که دوستشان دارم. بااین حال هنوز خودم نمی دانم تکلیفم با آنها چیست. نوشتن مهمترین بخش و یکی از دلایل زندگیام شده دیگر (کاملا). اما... نمیدانم! این هم لابد از خواص بیخوشیست! یا از بیحوصلگی من در بازخوانیهایی که همه تبدیل به بازنویسی میشوند. بههرحال همیشه سپاسگزار الطاف و راهنماییهای بسیار خوب شما هستم. برایتان آرزوی سرخوشی و پیروزی دارم. (تازه خواستم پرحرفی نکنم و چهار خط هم اضافه شد!)
از اینکه توجه نشان دادید جدا مچکریم/همه مون با هم /
wishing you happiness today tomorrow and always!!
نوشته تان را با اشتیاق خواندم و در لابلای سطرها و کلماتش نفس کشیدم. دست مریزاد خانم مقانلوی عزیز!
سلام!ممنون که سر زدین!استفاده بردم
je suis encore la bas
LOL!!!
بازيافت مفاهيم حسي = غرب شاعرانه ي ايران / نمي دانم چرا همه چيز را با شعر مي آورند. شما كه در غرب ايران اين همه جور تفاوت ديده اي؟ شاعرانه بود ؟ نه.
سلام عزیز.سوغات خوبی بود. همیشه ی ایام بکامت.ممنون
با سلام
ديباچه يک سايت ادبي است با تمرکز و نگاه ويژه به داستان کوتاه.
آنچه شما ميتوانيد در ديباچه پيداکنيد:
ـ داستان کوتاه (حرفهاي و تجربي)
ـ نقد
ـ گفتوگو
ـ مقاله
ـ معرفي کتاب
ـ گزارش
ـ معرفي چهرههاي شاخص ادبياتداستاني
ـ کارگاه داستاننويسي
ديباچه سايتي براي بهترين داستانهاي کوتاه
Ba Salam
Dibache, yek site Adabi ast. Ba tamarkoz va negahe vizhe be Dastane Kotah.
AnChe Mitavanid dar Dibache peyda konid:
Dastane Kotah (Herfeii Va Tajrobi)
Naghd
Goft O Goo
Maghale
Mo-arefi Ketab
Gozaresh
Mo-arefi Chehrehaye Shakhese Adabiyate Dastani
Kargah DatanNevisi
DIBACHE siti baraye Behtarin DastanHaye Kootah.
www.dibache.com
سلام بر شما!عزیزم من به روزم
راستي خانم شيوا مقانلو اين اصطلاحاتي كه به كار ميبري مطمئني كه معناي درستش را مدنظر ميآوري؟ اصلا خودت هم متوجه منظور و معناي نوشتهات شدي تا من بيچاره كه كارم ور رفتن با متون نظري است بتوانم بفهمم تو با كدام اصطلاحات كدام فيلسوف يا متفكر با امثال من حرف ميزني؟ بابا كوتاه بيا. از حرفهاي خاله زنك همين دور و بريهايت بزن. تو كه از همين آب و هوايي. تو ديگه چرا؟
سلام خانم مقانلو و ممنون از رد شدنتان...من سعی می کنم.مرسی :) همیشه خوب و سرخوش باشید
متاسفم: چه چیزی چاپ "شده" است؟ داستانی از بارتلمی "را"؟!
Ketabe jadidit ro baram post kon Shiva, age vaght o halesh o dari, kheily khoshal misham bekhoonam, inja ketabe irani nemitoonam peida koanm, makhsoosan jadid ha ro, Adresse man in e:
Shide keshavarz Manesh
CL Canalejas 30,2 1
08020 BARCELONA
Barcelona - Spain
Adress o be hamin tartib benevis .
سلام بر شما!به عرض برسونم که من اون پیامی که برای شما نوشته اند و گفتن نوشته هاتون خاله زنک هست من ننوشتم و نمی دونم کی این هارو برای شما نوشته بعضیها مثل اینکه شهامت اینکه خودشون باشند رو ندارند به هر حال گفتم این نوشته ها رو از من ندونین !من به روزم
http://www.kargah.com/shideh_keshavarz/1/index.php?other=1
This is the link of my works in kargah. I'll be glad to know your opinion honey
مثل اين كه شما هم مثل من كه هميشه از روز شنبه مي خواستم پسر خوبي باشم هستيد. با اين فرق كه از پنجشنبه مي خواهيد كاري را انجام دهيد. كدام پنجشنبه؟ سوال خوبيه....
با دو مطلبتازه به روزم.گل سرخ سرخ و نقدی بر کتاب پویا عزیزی
جالب است، ديوار و ديگري بودن و انجمن شاعران مرده، راستي کجائيد؟
shivaaaaa!!!!! in nazare bala va javabie ash ro ro ki be name man neveshte !?!?!??!?!?!???!?! ajib e!!!?!?!?!?!!?
salam shiva khanom halet chetore



