از سفری عجیب و جذاب برگشته ام: از سلیمانیه کردستان عراق، از جشنواره هنری - ادبی گلاویژ.
توضیح انگیزه رفتنم مفصل است، آوردن دیده ها و تحلیل هایم نیز، و خاطره هایم از آدم های دور و نزدیک. شاید سفرنامه کوچکی در دو، سه بخش، همین جا روی وب، شاید... چه بدقول شده ام در وبلاگ نویسی. کمی تقصیر همین سفرهای مداوم بوده، بخشی درگیری هایم با زندگی روزمره – درگیری هایی نه منفی البته – و بخشی هم به گردن این که تا حس و حال نوشتن به سراغ انگشتم نیاید نمی توانم چیزی را "به روز" کنم، نمی توانم با تحولات جهان پیش بروم، نمی توانم خواننده ها را مثلا به گفتن از ناهار روز و سردرد شبم مهمان کنم. بگذریم، اعتراف می کنم که حاصل فرعی این زمان فراغ، دیدن و شنیدن محبت دوستانی بود که از سکوت من کمی نگران شده بودند، و شرمنده دل مهربان همه شان هستم.
از سفری عجیب و جذاب برگشته ام، هنوز کمی گیج ام. چیزهایی باید ته نشین شود، گرچه چیزهایی هم برایم عینی شده اند. در این بخش نخست، بیش از نقل دیده هایم، قطعه یی می نویسم از حس این سفر ... و تا بعد
نقطه صفر
همه جا نقطه صفر است اگر "تو"ی آدم آن جا نباشد ... اگر خودت از میان دستت به روی زمین رها شود.
مرز، خط است. خطی که می شود باریک و مرتعشش کرد
چنان که دیگر نه لبه درگاه فلزی ایستگاهی سرد در آسمان و زمین،
نه تاش خط سیاه و پریده و پهن شده بر آسفالت پر ترک نگهبان مرزی،
که به باریکی تار موی دلداری باشد که این سو مانده و لرزش تار دل آن یکی که آن سو رفته.
جامه دان ... جامه دان ... جامه دان ها به صف.
نگاه گیر کرده زنی میان زیپ ساکش، دو نیم: نیم به بالا، به آسمان. نیم به پایین، به مهره های گرد گردنبندی سبز و سرازیر تا روی پیشانی کودک خفته.
و پینه های یک دست که بند پوسیده ساکی سیاه از عرق ِ هزار و یک شب عبور غیرقانونی را، به این سوی نقطه، به لرزش انگشتان جوان برادری می دهند که خوشحالیش را با کت نوی هجرت یک جا به تن کرده.
و میان چشم های در اشتیاق رفتن یا حسرت ماندن گاهی هم برق گرانقیمت چکمه یی چرمی ... بوی قهوه یی واکس و سیگار.
این جا چه جای دلچسبی است برای عاشق شدن. برای مردن،
این جا تو هیچ نامی نداری، تنها همین جا،
روی همین موی نازک زلف دلدارت.
سیم های خاردار زمین تو آن سوی مرز اند و آسمان پشت سرم خاکستری است،
من این جا معلق مانده ام،
من همین ... همین یک نقطه را از دنیا دارم برای رد نشدن.
همین یک نقطه برای بخار شدن زیر سنگینی پالتو، و از آسمان جاری شدن بر زمین سوم و هیچمی که نه از آن تو باشد و نه از آن من و او.
مثل همیشه، مثل همیشه دنیا
در غرابت یک نقطه کوچک،
به هم گره می خوردند خنده این و گریه آن در بازی بی برنده رفتن و ماندن.
این جا شناسنامه احساسات را از دستشان می گیرند.
اجازه ... اجازه گذرت را لحظه یی از دستت می گیرند،
به فاصله یک مو، واژه ها و لهجه ها و تلفظ اسمت چه آشنا عوض می شوند
نوک کفش که آن سو فرو آید کار تمام است،
و از "این جا" به "همین جا" می رسی.
عینک آفتابی ات را بالا می زنی تا صورتت را تطبیق دهند:
"سرخی چشم هایم مال گرد و خاک هواست که توی حدقه هایم جاری شده، آقا.
"به من اجازه گذر بده ... نده ... بده ... نده ...آقا".
تا ابد هم که روی نقطه صفر نگهم داری ... همین لحظه هم که ردم کنی ... اما وطن من کجاست؟
این خط، یک "یک" بی انتهاست
"یک" سنگین و معناداری که تهی بودن نقطه صفری تو را از هویت ناخواسته پر می کند.
و ملیتی که جدا می کندت از از اضطراب و رقص آن دیگری.
و مچاله در آغوش مامت، یادت می آید از "آن" های آن سوی همه خط های "یک" که تنها "نفر" هستند و کسی جایی پناهشان نمی دهد،
و آن آواره های گمی که نام یا راه می¬خواهند و هیچ سو نمی خواهدندشان:
خانه شان شاید شکافی در دل کوه، آوازی از گلو تا لب، شرابی به شب در جام باشد.
این "یک" بی انتها تا کجا با صفر کشیده می شود، تا چند شب؟
و مرز ما کجا تمام می شود، در کدام روز؟
مگر تو نقطه صفر من باشی.
khanoome aziz, ey kash mishood ketabe shoma ra inja dar alman kharid, man dar haman noghteye safre marziye soleymaniye bi anke ateghadi be jang dashte basham haman atarafe marivan majroh shodeh am, rasti behesht hamanjast be daste arteshe iraQ ,anja dar dehkadeye ney ke dide yeed na? anja dokhtarakani abi chasm miyabi va bavar kardani nist gahi faghr ,va in hame nabarabari!!!



