سلیمانیه

در درس گزارش نویسی دوره لیسانس یادمان دادند که هنگام نوشتن گزارش، در عین رعایت نقطه نظر ثابت راوی، تا حد ممکن از آوردن تفاسیر شخصی و افعال حسی پرهیز کنیم. ولی این یک گزارش نیست، تحلیل و تفسیر من است؛ و نه یک خبرنامه مستند (که قولش را به سایتی دیگر داده ام) . به علاوه، بخش هایی از سفر هم در ذهنم داستانی شده، حوادث و افرادی که تنها به مدد داستان می توانم از آن ها بگویم. داستان را هم نوشته ام و به مجموعه جدید اضافه کرده امش.

هیجان و هول آغاز این سفر پا به پای هم پیش رفت. خیلی جاهای دنیا را می شود صرفا تصمیم گرفت و میل خود رفت و دید، اما این سفری بود که به گمانم اگر با حمایت و میزبانی جشنواره گلاویژ برگزار نمی شد، به این زودی ها و سادگی ها، و به این امنیت و راحتی، امکان رفتنش نبود. به نظرم، علیرغم عملیات انتحاری و ترورها و فجایعی که هر روز وصفشان را می شنویم، عراق اکنون در یک پرانتز زمانی نسبتا آرام به سر می برد که معلوم نیست با انجام انتخابات آتی تا چه حد ادامه یابد، شاید وضع بهتر شود و شاید هم نه. کردستان عراق البته همیشه در این سال ها وضع متفاوت و بهتری داشته، به همان اندازه که در دوران بعث هم زیر فشار و آزارهای سخت تری بوده. رفاه و آرامش کمترین خواسته یی است که این مردم همیشه در حال جنگ و دفاع می توانند داشته باشند. گرچه انگار حس نبرد هنوز هم با تاریخشان جلو می آید. من این ویژگی را نه تحسین می کنم و نه تقبیح. واقعیتی است که وجود دارد و مال آن هاست. جنگ و تفنگ چیزی مفاهیم مربوط به سال های دور نیست که اکنون دیگر معنایی نداشته باشند: در سلیمانیه هر که را ببینی، زمانی پیشمرگه بوده، در کوه زندگی و نبرد کرده، و اکنون هم به همان جدیت وظایف شهریش را انجام می دهد. اجبار زندگی چهره ها را خشن کرده، حتا دخترها هم کمتر می خندند. چه انتظاری اما ...؟ مدام به خودم یادآوری کرده ام که من روز جشن سرزمینی رسیده ام که سال ها عزا داشته. با این همه به نظر می رسد طبقه جددی، و زندگی متفاوتی هم به سرعت در حال شکل گرفتن است.
سلیمانیه نسبت به باقی عراق، امن تر و بی سر و صداتر است، و با شتاب روزافزون و محسوسی رو به سوی مدرن شدن دارد. در این شهر حتا چند متر زمین نکنده و دست نخورده پیدا نمی شود، ده سال دیگر شهر قابل تشخیص نخواهد بود. در کنار حضور حس و پیشینه پیشمرگه بودن در نهادهای اداری و رسمی، زندگی مردم کاملا مصرفی شده است، و ردپای حضور کشورهای مختلف بر چهره شهر کاملا پیداست: اتوموبیل های آخرین مدل، وسائل برقی خانگی و تجهیزات آمریکایی و اروپایی هتل ها، و .... هدف - طبق گفته های خودشان - رسیدن به فضایی چون هنگ کنگ یا دبی است. بگذریم که عدم دسترسی این منطقه به آب های آزاد، امکان چنین مقایسه یی را به شدت کم می کند، اما به نظرم با توجه به مسائل قومی و عشیره یی - که هنوز هم بسیار قوی است - کار چندان ساده یی نباشد. و به راستی حیف از اصالت این شهر و منطقه نیست که بخواهد به سیرک خوشرنگ اما بی هویتی چون دبی تبدیل شود؟ از سویی هنوز قیود و بستگی های فرهنگی شدیدی در این شهر وجود دارد که قبولش حتا برای من ایرانی با فرهنگ و زبان نزدیکم تعجب برانگیز یا سخت است، و از طرفی نمودهای مدرنیزاسیون با قدرت هر چه تمام تر خوشدان را نشان می دهند. مدرن شدن ناگزیر این شهر، در کنار تمام نکات مثبت و درخشانی که لازمه ی هماهنگ شدن یک شهر با نقشه ی جغرافی جهان در قرن 21 است، احتمالا در سکوت و سرعت فرهنگ مصرفی را ویژگی عادی شهر خواهد کرد. بنابراین سه نکته زیر به نظرم تناقضاتی اساسی در اوضاع اجتماعی این شهر پیش می آورد که البته تحلیلش در ت خصص من نیست: اهمیت بسیار سابقه پیشمرگه بودن در ورود به مناسبات بالای شغلی و اجتماعی + همسویی با مدرنیزاسیون (که البته از سوی همان نهادهای قبلی حمایت می شود) + نسل جدیدی که هم تحت قوانین سنت قومی و عشیره یی و احترام به نسل جنگجوی قبلی است و هم سرخوش تر و بی خیال تر و امیدوارتر. به هر حال من نوعی از دور دستی به آتش دارم، برای قوم بلادیده یی که سال ها زیر آتش جنگ و بمباران شیمیایی حال جنگ و دفاع بوده، آرامش و رفاه معنایی دارد که من هرگز درک نخواهم کرد. این ها فرصت کمتری برای زندگی داشته اند، گرچه شاید به خاطر هم جواری با مرگ، بهتر از ما معنای زندگی را می¬دانند.

دو هفته یی پیش از سفر ما، ملابختیار - رهبر حزباتحادیه میهنی (ببخشید! اشتباهی در اسم حزب داشتم!) کردستان و از میزبانان این مراسم، و یکی از باهوش ترین انسان هایی که تا کنون دیده ام- مورد ترور نافرجامی قرار گرفته بود و متاسفانه چند نفر از محافظلنش هم کشته شده بودند. روز حرکت ما هم همزمان بود با انفجارات مهیب خانقین و عبور ماشینمان از کنار آن شهر. حالا من هر چقدر هم مثلا شجاع!، اما حدس زدن حالم کار چندان سختی نیست. اصلا عجیب ترین تجربه این سفر، درک همین اضطرابی بود که در کل اتمسفر یک کشور مواجه با فاجعه تروریسم وجود دارد ... هوا آفتابی و درخشان است، مردم معمولی در حال حرکت و خرید و زندگی روزمره اند، و من میهمان و مسافر هم یا در سالن جشنواره نشسته ام یا در پیاده روها پرسه می زنم، اما در همین حال همیشه جایی گوشه ذهنم این احتمالی وجود دارد که شاید از داخل سطل آشغال کنار خیابان، یا ماشینی که آن سو پارک شده، یا ... مصیبتی به پیشوازمان بیاید. علیرغم حفاظت شدید و امنیت بالای منطقه، التهابی را در کل فضا و در نگاه بچه های میهمان و میزبان می دیدم. شاید هم این التهاب بیشتر مال گروه ما بود که به عنوان مهمان ویژه تحت مراقبت های شدیدتری قرار داشتند.
جذابیت دیگر این سفر هم آشنایی و دوستی نزدیک تر با کسانی بود که پیش از این ارتباطات کم یا دواردوری داشتیم. چقدر جای این برنامه ها در خود ایران خالی است. نکته تحسین برانگیز این مراسم، بی طرفی و هوشمندی میزبانان در تهیه یک فهرست متنوع و متکثر از مهمانان ایرانی بود: نویسنده ها و مترجمین و روزنامه نگاران و محققین مستقل یا مربوط به گروه های مختلف و بعضا متضاد فرهنگی، افرادی از طیف های مختلف فکری و فرهنگی و شغلی که تنها وجه اشتراکشان ادبیات بود. مقایسه اش می کنم با خیلی از برنامه های ادبی کشور خودمان که چنان در انحصار یک جمع رفقای چهار، پنج نفره قرار گرفته که به قول دوستی اگر برای خریدن چی توز هم به بقالی برویم، باز آن جا زیارتشان می کنیم!
تنها خانم های مدعو گروه فرخنده آقایی، لی لی فرهاد پور، و من بودیم، که خب طبیعتا بیش از آقایان هم مورد تکریم قرار داشتیم. جمع گرمی بود: لی لی (روایتگر) با خنده ها و انرژی فراوانش به من هم نیرو می داد، اسد امرایی (از زبان دیگران) که با مسوولیت پذیری بسیاری مراقب همه مان بود، محمد حسینی (بی یا) - آقای آبی تر از گناه!! - و مرد خونسرد و بدبین و مهربان گروه، و بهمن دارالشفایی (آق بهمن وبلاگستان) پسر نازنین و همراهی از بخش بین الملل شرق؛ ما چند نفر در بیشتر مراحل سفر با هم بودیم. بزرگواران دیگری هم همراهمان بودند: سید علی صالحی، پیر قوم، که شعر گریه نکن دیکتاتورش، شعری خطاب به صدام، مورد استقبال بسیار جشنواره قرار گرفت و به کردی هم ترجمه قرائت شد، محمد پورجعفری که با شوخی ها و زنده دلی هایش همه را به شور و هیجان می آورد، کامران بیات محقق کم گو اما گزیده گو، ابوتراب خسروی راوی که تنها نافذانه نگاه می کرد، فریاد شیری آرام که با بزرگواری لقب شیرفریاد را که به ایشان دادیم تحمل می کرد!، محمد رضا یوسفی که مثل همان کتاب هایی که برای کودکان می نویسد بی غل و غش بود، مریوان حلبچه یی که نمونه کامل اراده در برابر دشواری های زندگی دانستمش، صلاح الدین کریم زاده که پر از جست و خیز و حرف و ماجرا بود، و چند دوست دیگر.

میزبانانمان به واقع از هیچ پذیرایی و محبتی برای راحتی ما فروگذار نکردند، اما بی برنامگی هایی هم بود که انرژی بچه ها را به تحلیل می برد و زمانمان را می شکت. شخصا آن ها را به پای تجربیات نو سلیمانیه در برپایی جشنواره های بین المللی، و آشنایی نه چندان کامل بچه های میزبان با خواسته های فرهنگی مهمانان می گذارم. از جمله این که در جلسات شعر و داستان خوانی دوستان کرد و عرب زبان، هیچ ترجمه یی از متونشان در دسترس نبود و مترجم همزمانی هم وجود نداشت (بگذریم که از یکی دو نفری در دقایق آنتراکت می خواستیم که اشعارشان را برایمان معنا کنند!) یا این که ما خودمان را برای میزگردهای ادبی / هنری آماه کرده بودیم اما میزگردی در کار نبود.

بخش بعدی نوشته ام در مورد دیدار از حلبچه خواهد بود، و در مورد زنان سلیمانیه، و بعضی دوستان کرد .

پ. ن.: دوست عزیزی از سلیمانیه که اطلاعات دقیق تری داشتند نامخه دادند که در حادثه ترور آقای بختیار کسی کشته نشده، بلکه مجروح داشته اند. ممنون از توضیحشان. گرچه من این خبر را همان شب ورودمان به سلیمانیه، و نیز دو روز بعد هنگام صحبت با یکی از راهنماها، شنیدم. به هر حال ممنون که تصحیح کردید.

Monday 05 December 2005
علي:

از انجائيكه ميدونم شما فرق مدرنيزاسيون با مصرف گرايي رو بهتر از من ميدوني اما تعجبي نميكنم از ديدن نسل بيخيال و سرخوش در اونجا, چون ما اينجا هم ازشون زياد داريم.

شیرین:

دوست عزیز از فعالیتهای فرهنگی هنری کردستان ایران چقدر خبر دارید؟ هیچ دلتان به درد نمیاید که این بچه‌ها برای کوچکترین کار با هزاران مانع روبرو هستند؟ هیچوقت به عنوان یك خبرنگار، روزنامه نگار یا هموطن از خودت پرسیده‌ای در کردستان چه میگذره؟ هموطنانت در لرستان و اهواز و خوزستان و ... چه زنگی دارند؟ جنوبی‌های که روی طلای سیاه راه می‌روند و از فقر و نداریشان هر چقدر بگوی کم است ...

کاش به پیرامون خودت نگاهی بیندازی

شیوا مقانلو:

برای دوست گرامی. شیرین. دقیقا به این سفرها میروم تا باخبر شوم. من البته خبرنگار و روزنامه نگار نیستم و کارم هم انعکاس مسائل اجتماعی نیست، اما به قول شما به عنوان یک هموطن نویسنده کمترین کاری که از دستم برمی آید، پرداختن به ارتباطات فرهنگی است. شاید اگر پست های قبلی مرا هم بخوانید روشن کننده تر باشد. با تشکر از کامنتتان.

saman:

salam khanome moghanlo
man soleimani masule safare soleimanye hastam
lotfan beman e-mail bezanid,bahatun kar daram
tashakor