با محمدرضا یوسفی در بازار سنتی سلیمانیه

7.jpg

Monday 05 December 2005
علی میرخانی:

سلام....سی پل به روز شد...قدمتان سر چشم

koorosh pourzartosht:

۱.درود.
۲.اين چند وقت گهگاه سری به اينجا زده‌ام اما آنقدر زود آمده و رفته‌ام که فرصتی برای گذاشتن يادداشتی پيدا نکرده‌ام تا.....
۳. تا اينکه عکسها بهانه‌ای شد برای نوشتن يادداشت. راستش در اين دنيای مجازی که همه زير هزار پرده چهره پنهان کرده‌اند و گاه هيچ تصوری از انکه برايش می‌نويسی و يا مطلبش را می‌خوانی نداری ديدن اين عکسها دست کم برای من يکی جذاب بود. کمش اينکه اکنون فکر می‌کنم کمی بيشتر آنکه را تا ديروز نوشته هايش را می‌خواندم می‌شناسم.
۴. يک چيز جالب برايتان بگويم٬ يکی از نخستين دلايلی که انگيزه شد تا نوشته‌های شيوا مقانلو را جسته و گريخته دنبال کنم انتخاب عنوان بونويلی از جانب او بود برای پاره‌ای از مطالبش و ديدن اينکه يکی را يافته‌ام که او هم يکجورايی(به قول مسعود کيميايی) با بونويل و فضاهايش ارتباط برقرار کرده. چند روز پيش در قسمت فيلمهای خارجی فروشگاه ويرجين می‌گشتم که چشمم به دو مجموعه از فيلمهای بونويل افتاد و به دنبال تداعی معانی‌های پست‌مدرنيستی به ياد شيوامقانلو افتادم! به هرحال جدا از شوخی, لذت ديدن بل دوژور و راه شيری و روزانه‌های يک پيشخدمت با کيفيت خوب و .... را دوست داشتم يکجورايی با شما هم قسمت کنم اين شد که اين چند خط نوشته شد.
۵. سعی می‌کنم ديگر هرگز فيلم کازابلانکا را نگاه نکنم چون می‌ترسم با اين شيوه‌ی تداعی‌گری در هنگام ديدن همه‌اش به دنبال يافتن شما در آن بگردم! احتمالن نشسته در يک گوشه از کافه‌ی ريک و مشغول خواندن با آخرين نفسهايم!
۶. اگر می‌بينيد صميمانه نوشتم و يا به قول امروزی‌ها زيادی پسرخاله شدم فکر می‌کنم تقصير از همان عکسهاست!
۷. شاد باشيد و پاينده.

ساسان . م . ک . عاصی:

عالی بود خانم مقانلو. اول سپاس ِ روایت دلنشین‌تان (اصلا نفهمیدم کی تمام شد متن، همین‌طور آرام آرام جلو می‌رفتم، یک‌دفعه دیدم که خط آخر است،در حالیکه کم ِکم می‌توانستم همان‌طوری حداقل ده صفحه دیگر هم بخوانم) و چقدر هم دقیق. کلی کنجکاو شدم برای دیدن سلیمانیه. (یاد دوستان کُردم افتادم که همیشه از بهترین و صمیمی‌ترین دوستانم بوده‌اند و هستند. یکی از دوستانم را بعد از سه‌چهار سال اتفاقی دیدم و آن‌چنان صمیمی بود و مهربان هنوز که انگار آخرین بار بیست دقیقه قبلش همدیگر را دیده بودیم. حداقل برای من همیشه دستپاچه و نیمه منجمد!(این لقب به تازگی نصیبم شده انگار!!!) که خیلی آرامش‌بخش و جذاب است.)
به‌هرحال، دقت‌تان در روایت و صداقتی که به چشم می‌خورد تحسین‌برانگیز است.
(این لقب سیرک خوش‌رنگ بی‌هویت هم برای دبی خیلی جالب بود. دوستی که چندسال آنجا زندگی کرده بود می‌گفت شهر کاغذی است با کاغذهای رنگی. و قضیه چی‌توز هم خیلی عالی)
خلاصه اینکه خیلی لذت بردم (همراه کلی غبطه به آن جمع خوب). راستی! این بازاچه پارچه جادوئی به علت آن همه رنگارنگی جادوئی است؟ (عجب جائی... چشم‌هایم خیره مانده بود به آن همه رنگ. حالا جادوهای دیگرش را نمی‌دانم...) سرخوش باشید. خیلی منتظر خواندن ادامه هستم.

فریاد ناصری:

سلام خانم مقانلو/چقدر یاد شیر کو بی کس انداختید مرا/یاد دره پروانه/یاد بوی تار شکسته /یاد این کلماتی که اینجا سلیمانیه هستندآمجا کوه و پارچه های رنگی