یک سالگی کازابلانکا

دوستان عزیز، اول این که بخش بعدی سفرنامه من، حلبچه پس از آن دود سفید، در بخش گردشگری سایت میراث فرهنگی عرضه شده. (این جا) از زنده بودن این شهر کوچک نوشته ام و از دموکراسی یی که امروز به جلادتان گاز شیمیایی می فروشد و فردا بر مزارتان شمع روشن می کند.

و اما بعد ...
گیجی، یکی از صفات پایه یی من است! توجیهش نمی کنم؛ اما وقتی فرد، یا موضوع خاصی ذهنم را مشغول خود می کند – که به هر حال همیشه هم می کند! – آن وقت چنان بر آن مساله متمرکز می شوم که مسائل دیگر به حاشیه می روند. پروفسور که نیستم، اما کم از آن پروفسورهای کلیشه یی جوک ها ندارم که قورباغه را به جای ساندویچ می خورند و ساندویچ را روی میز تشریح می کنند.
این ها را گفتم که به این جا برسم که اگر آفلاین تبریک چند روز پیش آقای عاصی عزیز (پاندوپان) نبود، یادم نبود وبلاگم یک ساله شده؛ الان گویا ده، دوازده روزی هم گذشته باشد. برایم جالب بود که منی که همیشه اول سال جدید شمسی، تولد دوستانم را توی تغویم علامت می زنم تا بعد شرمنده نشوم - و گاهی هم می شوم! - تولد وبلاگ خودم هم یادم رفته. حالا بهانه یی دارم برای نگاه سریعی به پشت سر. آدم نوستالژیکی نیستم اما حرمت و حفظ حافظه تاریخی، فردی یا جمعی، برایم بسیار مهم است.
از آغاز گشودن کازابلانکا، تقسیم بندی خاصی در نظر نداشتم، نه برای محتوای کلی نوشته هایم – وبلاگ ادبی، فرهنگی، یا ... – و نه برای تک تک آن ها. برای من، بار ادبی مقاله یی که می نویسم همان قدر اهمیت دارد که محتوای فرهنگی یا اجتماعی متنی که با آن ذهنیتم را برای خواننده رو می کنم. به نظرم زندگی هم همین است، حوزه هایش چندان تفکیک پذیر نیست. همان انتخاب و ارائه سوژه است که نگاه و موضع من مولف را نسبت به دنیا نشان می دهد. این جا محل رو شدن دست هاست، هر چند هم که با سیاست رفتار کنیم. اصلا آمده ایم که دستمان را رو کنیم.
آشکارا وجود تفکر آزاد یا فاشیستی از لابلای واژه های یک وبلاگ نویس (و یک نویسنده) بیرون می زند، از همان مرحله اول انتخاب کلمات و صفات. البته منافاتی ندارد که کسی مثلا با تفکر دگم و فاشیستی از ادبیات و هنر هم بنویسد یا بهشان علاقمند باشد، چون هیچ حوزه یی صاحب ندارد بل که دقیقا همین دوراهی انحصاری کردن هنر و اندیشه به گروه های خاص، و یا پذیرش نمودهای آن از سوی تمامی وبلاگ نویسان فعال در این حوزه، ادعای من اندیشمند را در باب فرهنگی بودن خودم یا سایتم روشن خواهد کرد، حالا ادعای من هر چه می خواهد باشد. امروز می توان هم سنگ فرهنگی بودن را به سینه زد و هم بسیار عوامانه رفتار کرد. نه این که مشکلی با عوام داشته باشم. اتفاقا تجربه تاریخی! یک جدل وبلاگی بر سر روشنفکری نشان داد که من با توجه به تعاریف دوستانی که مفاهیم روشنفکری و فرهنگی بودن را تعریف، یا به خود اختصاص داده اند، بیشتر دوست دارم در سویه و کنار عوام باشم، و با توجه به شرائط موجود در همین سو هم خواهم ماند. قرار نیست فیلی هوا کنم، من ِ نوعی کتاب خودم را می نویسم و ترجمه ام را می کنم. و هم چنان به شعور مخاطب کتاب و وبلاگم ایمان دارم، مخاطبی که هر چند من به تعریف ویا تنقید امری بپردازم، خودش می تواند فاصله یی انتقادی از نوشته ها بگیرد و چیزی را کشف کند.
آن شرط ذهنی را که از ابتدا با خودم گذاشته ام، همیشه ادامه داده ام و خواهم داد: دوری از حلقه های محفلی و باند بازی و فضای اطراف بعضی پدرسالاران وبلاگستان، و بی اعتنایی محترمانه نسبت به بازی های اطرافیان شان. این باز، سیاست کل زندگی من بوده و هست. در یکی از مصاحبه های اخیرم در مورد پدرسالاری در فضای ادبیات ایران پرسیدند. پاسخ دادم گرچه با هر نوع "سالاریت"ی در هر امری مخالف ام، اما واقعیت این است که هنوز به شکلی بسیار جهان سومی درگیر محفل بازی و بزرگان قوم هستیم، منتها نشان طنز و حقارتش همین بس که اگر روزی شاملو و گلشیری و ... با آن سلیقه و سواد و دانش آکادمیک و چند زبان خارجی که می دانستند، تفکر باندی داشتند و پدرسالاران ادبی ما بودند، ببینیم که امروز سر حلقه به دست چه کسانی افتاده و بعضی بچه ها مجبورند برای ورود به بازی دور چه کسانی بچرخند! با این همه خوشنودی ام را پنهان نمی کنم که به رغم تمام هیاهوهای رنگی، سیر سقوط این سالاریت دقیقا به خاطر همین بیسوادی و ضد علم بودن سران حلقه ها سرعت گرفته و گریزی از نابودی ندارد. در مواجهه با نسلی دو زبانه که دیگر از فلسفه و تئوری نمی ترسد، این گروه خواه ناخواه عقب خواهند رفت.
تعدادی از دوستان به بهانه ترجمه هایم از بونوئل با این وبلاگ آشنا شدند. مدتی است شعر یا داستان جدیدی در صفحه خودم نگذاشته ام. شاید امکان من برای چاپ مستقل کتاب هایم (از جمله همین بونوئلی ها را که زیر چاپ اند)، دغدغه معرفی وبلاگی شان را کم کرده، ضمن این که علاقه ام هم بیشتر تعقیب مباحث اجتماعی / فرهنگی بوده است. با این همه، وبلاگ فضای خوبی برای محک زدن آخرین تدوین یک اثر ادبی پیش از عرضه به بازار است، چیزی شبیه پیش اکران فیلم های سینمایی برای مخاطبان اندک. گرچه این جا فضای بحث و نظر معمولا چندان تخصصی نمی شود – و البته منطقیش هم همین است – اما به مدد همین کامنت ها می شود با کسانی آشنا شد که بتوانند بحث تخصصی را خارج از فضای وبلاگی دنبال کنند. در واقع، این جا انگار ویترین است، نه فروشگاه اصلی. اما به درستی برای انتخاب کالا هدایتت می کند.
خوش اقبال بوده ام که بعضی از دوستان خوبم را در این فضا یافته ام، طبعا نوشته های رادیکال ترم دشمنانی را هم نصیبم کرده که منطقی اش هم همین است. ورود به این قبیل بازی ها مستلزم شنیدن این نظرها هم هست. اتفاقا شرائط تحسین برانگیز دنیای چند قطبی فعلی و امکان داشتن تریبون هایی کوچک و شخصی، فرصتی خانگی است برای بالا بردن ظرفیت پذیرش دیگری، سخن مخالف و نظر متضاد، در تک تک ما.
آخرش این که، از وبلاگ نویسان قدیمی یا معروف تر کسی را چندان می شناسم و ارتباطی هم با ایشان ندارم. در اعیاد ملی و تولدها و دعواهایشان هم شرکت نمی کنم. فرصتی که برای تعقیب نوشته ها باشد، صفحات دوستانم، وبلاگ های خبری، یا لینک های به روز شده آشنایانم را می خوانم، و گاهی که چیز هیجان انگیزی که به تصادف یا سماجت کشف می کنم. در عین ابراز احترام و دوستی به قدیمی ترها، جوان ها و تازه نفس ها برایم جذابیت بیشتری دارند. با تفکر قائل به وجود شهروند درجه یک و دو، اعضا اصلی و فرعی، یا بچه معروف و بچه غیرمعروف، در وبلاگستان به شدت مخالف ام و امیدوارم دید همه مان آن قدر باز باشد که از روابط قدیمی روستایی فاصله بگیریم و فکر نکنیم نوشتن یا ننوشتن شخص خودمان یا چند نفر دوستانمان بر کل فضای وبلاگستان تاثیر می گذارد. هیچ کس حوصله و وقتش را ندارد که وبلاگ من را مرکز جهان بداند. واقعیت این است که به ازای هر یک نفر قدیمی که ننویسد و از دور خارج شود، دست کم پنج شش نفر تازه نفس وارد فضا می شوند، چرا آن ها کشف و معرفی نشوند؟ وبلاگستان همیشه زنده و پویاست، اگر من چشمم را باز کنم.
باری، وبلاگ نویسی را دامه خواهم داد، شاید کندتر از قبل. تنها به دلیل شرائط کاری ام.

شب یلداست، امشب. خوش بگذرد.

Wednesday 21 December 2005
ساسان . م . ک . عاصی:

باز هم تبریک خانم مقانلو. خواندن این یادداشت و جمع‌بندی خیلی لذت‌بخش بود؛‌هم دقتش و هم سادگی‌ و صراحتش.
راستش این قضیه "وبلاگ من" (مثالی) مرکز جهان، گرچه به نظر کم کمک دارد حل می‌شود، اما هنوز نگاه کردن به گذشته‌اش و نگاه کردن به رگه‌های باقی‌مانده‌اش کمی خنده‌اور و خیلی سوال‌برانگیز است.
درباره ویترینی که گفتید با شما هم‌عقیده‌ام (تعبیر خیلی جذابی بود).
خیلی خوشحالم که باز هم نوشتن در اینجا را ادامه می‌دهید. برای‌تان آرزوی سرخوشی و پیروزی دارم. (سعی کردم یادداشت کوتاهی بنویسم!!!)

سیاوش:

تولد وبلاگت مبارک خانم مقانلو رسیدن به خیر. توی متنتان کنایه زدید ولی راستش من دسگیرم نشد منظورتان کیست همان سالاران ادبی عصر حاضر منظورم بود

امین:

یه سالگی مبارک!

Mehran:

salam
Ozr mikham babate in khat!
Ketabe motaleeate faransaviye shoma ro khoondam.
Tarjomeh ye khoob va "shiva"ee ast.
Makhsoosan az fasle akhare oon keh mosahebeh ee ba Derrida bood. Man eftekhare shagerdi ye Derrida ra dar Paris dashteh am, va har matlabi keh rajeh beh ou bashad, ba alagheh mikhoonam.
Andak ghalami dar falsafeh mizanam, va akhiran ketabi ba onvane "emshab ba Derrida" keh taalife khodam hast, montasher kardeh am.
Dar zemn, site khoobi darid, man tazeh beh jam e khanandegane shoma peyvasteh am.
Ba taghdime behtarin dorood ha,
Mehran

جليل صفربيگي:

سلام!يك سالگيتان مبارك!مطالبتان را هم اينجا و هم در سايتهاي ديگر پيگيري و مطالعه مي كنم.مخصوصا ترجمه هايتان را.پايدار باشيد!

کتاغ سياه:

اين زندگي سگي نيز با ما سر پايان ندارد . مي خواهد غلام عقلم شوم
من خسته زاحساس زندگي فهمم به سياه ميزند .امضاي تازه من ديگر امضاي روزهاي دبستان نيست اي كاش آن نام را دوباره پيدا كنم اي كاش آن كوچه را دوباره ببينم آنجا كه ناگهان يك روز نام كوچكم از دستم افتاد و لا به لاي خاطره ها گم شد آنجا كه يك كودك غريبه با چشمهاي كودكي من نشسته است از دور لبخند او چقدر شبيه من است ! آه ، اي شباهت دور ! اي چشمهاي مغرور ! اين روزها كه جرات ديوانگي كم است بگذار باز هم به تو برگردم ! بگذار دست كم گاهي تو را به خواب ببينم ! بگذار در خيال تو باشم ! بگذار . . . بگذريم ! اين روزها خيلي براي گريه دلم تنگ است . سري به من بزن شايد حرف مشترکي داشته باشيم.

pouyan:

موفق باشی شیوا جان! مبارک هم باشد.

shahram asadi:

salam bar shoma .khoshhalam ke ba shoma ashena shodam.veblag khobi darid.be khosos matalebe cinamaei an.be matalebe cinamaei bishtar bepardazid.ba tashakor.

شراره:

یکسالگی وبلاگتون مبارک
از نوشته هاتون لذت میبرم. امیدوارم سال جدید وبلاگنویسیتون پربارتر و وبلاگتون زودبزود آپدیت بشه:)
قلمتون پایدار و تنتون سلامت .

saeed kamali dehghan:

بی اعتنایی محترمانه نسبت به بازی های اطرافیان شان.موافقم تو اين كشور يه نظر من مافياي ادبي راه افتاده.مافياي ادبي فرهنگي هنري.به قول وودي آن مافيايي ها تنها از بين خودشان آدم مي كشند.

فریبا بابک:

سلام بر شما! من هم با شما موافقم ادبیات را نباید در خدمت محفل یا باند خاصی قرار داد

alireza mirkhani:

سلام....سی پل به روز شد....قدمتان سر چشم

یک دوست:

سلام دوست عزیز
فکرنمی کنید درآوردن نام شاملو به عنوان باندبازاشتباهی صورت گرفته باشد.این نخستین باراست که چنین چیزی می شنوم.به آن بزرگ مردهمه انگی زده شده بود غیرازاین یکی.درضمن شاملو دارای سواد آکادمیک نبود ومتاسفانه چندزبان خارجی هم نمی دانست.ازنظرنام بردن باندبازهای حوزه ادبیات نباید دست وبال شمابسته بوده باشد>مگر آنکه خودرامجبوردیده باشید از باندبازان درقیدحیات نامی نیرید.به هرحال دراین زمینه اگر روزی احتیاجی بود من می توانم با نام آنهاچندده برگ سفید و÷اک رابه گند بکشم.
موفق وپیروزباشید

KamyaR:

به به! مبارک است رنگ و لعاب جدید!