جایی برای گفتگو

هفته پیش را با تیم برگزار کننده همایش بین المللی "جامعه سازی با گفتگو" در دفتر موسسه بین المللی گفتگوی بین ادیان (IID ) بودم. این همایش، بخش دوم برنامه سه جانبه یی بود که بین نمایندگان سه نهاد کلیسای پیرو لوتر آلمان، انگلیکن بریتانیا، و ان- جی- او اسلامی گفتگوی ادیان ایران، و به دنبال جلسه اکتبر گذشته شان در لندن، برگزار می شد. هدف اصلی این برنامه، چنان که از اسمش پیداست، ایجاد فضایی برای "گفتگو" میان پیروان ادیان مختلف ابراهیمی است: گفتگوهایی در باب مشترکات و مفترقات. دو عضو از هفت عضو هر گروه، نمایندگان ادیان دیگر هستند، مثلا در میان اعضا انگلیسی، نمایندگان مسلمان و کاتولیک هم حاضر اند، و بر عکس. گرچه از ابتدا شرطی برای بسته بودن جلسات قید نشده بود اما عملا جلسات تنها با حضور جمع بیست نفره اعضا، و بیشتر در دفتر مرکزIID برگزار می شد. مخاطب عامی وجود نداشت، اما متن سخنرانی ها در سایت این موسسه و احنمالا نشریه ماهنامه شان چاپ خواهد شد.
حضور منی که تئولوژی، و الاهیات در معنای علمی آن، هیچ گاه دغدغه ام نبوده و نخواهد بود، در چنین همایشی برای خودم هم کمی عجیب بود. اما پیش شرط همیشگی ذهنیم که تنها وقتی به سراغ چنین برنامه هایی می روم که امکان تجربیات تازه یی جدا از روال عادی زندگیم را فراهم کنند (پیش شرطی که البته همیشه حفظ اصول ذهنی رادیکالم را در اولویت قرار می دهد) برایم محرک خوبی بود. به علاوه، همان مساله "دیگری" که مدت هاست در اشکال گوناگونش برایم مطرح شده: از خودم که خارج شوم، تاب تحمل غیر را چقدر خواهم داشت؟ تجربه یی بود در ادامه تمرین های پیوسته ام برای قبول و احترام به تفاوت، لبخند زدن به کسی که بنیان های ذهنی اش برایم ناآشنا و شاید نپذیرفتنی است، فرصتی برای عبور از آن پوشش ظاهری آدم ها که همیشه پیش داوری ایجاد می کند، وقتی برای قسمت کردن ترس های انسانی مان با هم: جنگ و ترور. این ها بود که دعوت دبیر همایش را قبول کردم و به عنوان مترجم سایت در جلسات حاظر شدم.
مثل همیشه، البته سخنان بدیهی و تکراری هم شنیدم، برنامه های نمایشی هم دیدم، و ریخت و پاش های پذیرائی هم ناراحتم کرد. اما شنیدن نکات درخشان برخی از سخنرانی ها هم برایم هیجان انگیز بود. در کنارش، مواجهه یا دوستی با خیلی ها: اسقف اعظم کلیسای آلمان که مدام با بچه ها اخم و تخم می کرد، مادر روحانی جین پوش انگلیسی، پدر روحانی سرزنده و جوانی که بیشتر به فوتبالیست ها می مانست، حجه الاسلامی که پایان نامه اش دکترایش در مورد کلنیزاسیون (شبیه سازی از دیگاه تشیع) بود، دختر روزنامه نگار و حقوقدان پاکستانی الاصلی که در لندن برای بورسیه کردن دانشجویان رشته های دینی فعالیت می کرد، و استادان ایرانی ساکن کشورهای دیگر. گاهی چنان حواسم درگیر بحث ها می شد که فراموش می کردم باید گفته ها را یادداشت کنم! جذابیت ها فراوان بود و حوزه ها متنوع: فلسفی مثل نفس "گفتگو"، تاریخی مثل سنت ارتباطی اسلام و مسیحیت، فقهی مثل لقای باکره یا علم کلام، و سیاسی چون حوق اقلیت، و نقش دولت ها: واقعا دلم می خواست وارد صحبت بشوم!
راستش اگر می خواستم بر اساس تجربه وطنی چند ماه پیشم در باب گفتگو، قضاوت کنم، باید به احتمال درگیری فیزیکی بین اعضا هم فکر می کردم. در جریان انتخابات ریاست جمهوری امسال، فقط و فقط به خاطر امضا نکردن یک بیانیه حمایتی، از سوی جمعی از «اندیشه» ورزان این مرز و بوم مورد الطاف زبانی بسیار قرار گرفتم – بعد، در اعتراض به آن ماجرا، با این منطق استوار مواجه شدم که «بستر یا جزء تفکیک ناپذیر هر گفتگوی روشنفکرانه یی عصبیت فحاشانه و تخلیه قوای ذهنی به شکل ناسزاست». با پیش قضاوتی بر اساس آن ماجرا، آدم انتظار دارد هنگام صحبت از اختلافات دو هزارساله و تاریخی و سیاسی و قومی و اجتماعی و ... میان اجنبی هایی از ملیت های گوناگون، دست کم لنگه کفشی بین طرفین پرتاب شود. اما ظاهرا پیش شرط فرهیختگی برای خیلی از انسان های دیگر، همان احترام و پذیرش، و رعایت هنجارهای پذیرفته شده انسانی در وقت صحبت است. اتفاقا یکی از مواردی که به آن اشاره شد، تروریسم بود: از بین بردن «دیگری» به صرف این که نظر دیگری دارد و حرف متفاوتی می زند. ایجاد جو ارعاب و تهدید که اگر مثل ما نباشی باید بمیری.
شدت و نوع حمله همیشه بستگی به امکانات حمله کننده دارد، اما نفس کنش تروریستی یکی است: استفاده از زور علیه کسی که نسبت به اعمال زور ناآگاه تر یا ناتوان تر است. شک ندارم که اگر به دست کسانی بر اساس منطق "هتاکی یعنی پیش شرط روشنفکری" در تریبون شخصی یا جمعی شان (وبلاگ، روزنامه، کانال تلویزیونی و ...) مشغول اظهار نظر اند، اسلحه بدهی، بی معطلی پای دیوار تیربارانت می کند. حملات کلامی چنین افرادی (که به نفس منطق حذف دیگری اعتقاد دارند) تنها از نبودن امکانات کشتار سرچشمه می گیرد، نه رعایت احوال و حرمت جان انسان دیگر. کسی که در تریبون یک طرفه خود با استفاده از واژه و جمله به قلع و قمع و تحقیر اندیشه های دیگری و ترور شخصیت او مشغول است، وای به روزی که بتواند اسلحه هم دستش بگیرد. ترور، ترور است؛ مهم آن است که «اندیشه» تروریستی داشته باشی. ترور شخصیت پیش نیاز ترور جسمی است. چرا فکر می کنیم جنگ و جنگ افروزی تنها کار سیاستمداران یا نظامیان است: خطر اصلی جنگ و کشتار از اندیشه درون سرمان، از همین نزدیکی ها، شروع می شود؛ از متفکرانی که در تئوری و عمل منطق حذف فیزیکی دیگری را قبول دارند و به آن دامن می زنند. حمله به مثلا منی که صرفا فلان شیوه فلسفیدن را دوست ندارم، فردا خیلی راحت می تواند به قتل فیزیکی آدم هایی منجر شود که تفاوت های بسیار مهم تری چون ملیت، دین، نژاد و ... دارند. خطر اصلی در مخیله یک تمامیت طلب است که به هر قیمتی شده صدای دیگر را خاموش می کند: فحش وبلاگی، بمبی که در اهواز منفجر می شود، هواپیمایی که به مرکز تجارت جهانی می خورد. حالاتروریست هر لباسی که می خواهد داشته باشد. چرا فکر می کنیم ترور تنها از دست طالبانی بر می آید که شلوار افغانی دارند، نه لی؟
باری، فرض پایه تمام صحبتهایی که آن چند روز شنیدم این بود: تنوع آراء، فی نفسه امری قابل ستایش است، موجب حرکت و پیشرفت، محرک جستجو و تحقیق، عامل رشد فردی و اجتماعی. اختلاف هم، اصلی قطعی است که همیشه وجود داشته؛ نه می توان نادیده اش گرفت، نه می توان از بینش برد، نه می توان ساده انگارانه پذیرفت که بی خطر است و موجب تنش و جنگ نمی شود. شاید بهترین کاری که می شود کرد، ابتدا شناختن موارد اختلاف است، بعد به رسمیت شناختشان، شاد بودن از زندگی در دنیای تفاوت ها، احترام به تنوع و دیگربودگی، و آن گاه تصمیم گیری:، هم برای اکثریت و هم برای اقلیت.
به درستی نمی دانم میدان مانور چنین بحث هایی در جامعه ما کجاست، هر قدمی اما برای من به معنای امیدواری است. به شخصه، از هر کنش منجر به شناخت و ارتباط با دیگران که از بروز هر نوع جنگی، داخلی یا خارجی، جلوگیری کند، مشتاقانه حمایت می کنم. خطر جنگ افروزی درون تک تک ماست: تک تک مایی که به زعم خود حقیقت مطلق ایم.
به هر رو، به بهانه این همایش به اماکنی رفتم که حضور در آن جا در حالت عادی برایم دشوار یا حتا ناممکن بود: دو تا از جلسات ما درکنیسه یهودیان و کلیسای سرکیس ارامنه برگزار شد. دیدن آن تورات پوستی عتیق، شنیدن کر خوش آهنگ بچه های ارمنی، و این که روزت را با دعا به سه زبان مختلف آغاز کنی، تجربه های عجیبی بودند. نکته جالب دیگر، بخش لاتین کتابخانه مرکز ادیان قم بود. وای ی ی، چه گنجینه عظیم و پنهانی! طبعا این مرکز به خاطر امکاناتی که دارد می تواند کتبی را خریداری و جمع آوری کند که برای دیگران چندان مقدور نیست. غیر از غرفه های پر و پیمان مربوط به علوم اسلامی و مسیحی و یهودی، بخش های مثلا مربوط به بودیسم و امثالهم همه مان را متعجب کرده بود. هر چه را که می شد در حیطه تئولوژی فکرش را کرد، از کهنه و نو، آن جا بود، به زبان های مختلف.
و بعد ... برگشتم به زندگی عادیم، عادی بودنی اگر باشد اصلا در زندگی.

در ادامه تفاوت ها، دیشب هم مراسم اهدای جایزه ادبیات داستانی واو بود: جایزه یی برای رمان متفاوت سال گذشته. شرح اندکی خواهم نوشت اگرچه در این راستا! کمی بدقول شده ام.

comments ( 3 ) | permalink | Friday 27 January 2006
حاشیه های دونالد بارتلمی

گریم جدید سایت کار آگنس عزیز است. همان طور که یک سال پیش کازابلانکا را با داستانی از بارتلمی شروع کردم، حالا هم داستان دیگری از او را که ترجمه کرده ام، این جا می گذارم، با توضیحی قبل از آن.
«بارتلمی» شروع کار حرفه یی من بود، سال 1381، و کتاب «زندگی شهری» که نخستین کتابی بود که از او به فارسی ترجمه می شد. هیجان این همزمانی «اولین»ی به کنار، این که توانسته بودم - کم و زیاد - از این نویسنده معروف در جهان و ناشناس در ایران کتابی ترجمه کنم شادمانم کرده بود. حیرتم هم البته کم از آن نبود: چرا قبلش کسی به سراغ بارتلمی نرفته بود؟ سال ها از مرگ این نویسنده قدر می گذشت، و سال هایی بیش تر از دوران شکوفایی ادبیش در جهان ...
اگرچه با خوشحالی و به عینه دیدم که چاپ پر خطر «زندگی شهری» راه را برای چند مترجم و ناشر دیگر هم گشود تا به سراغ او بروند، گذشت زمان اما جواب ساده یی به سوال من داد: ما در کشور ادبیات متوسط و بهداشتی و بی بخار زندگی می کنیم! بارتلمی زیاده از حد نامتعارف بود، و هست.
نه این که بگویم موضع گیری خاصی علیه شخص من مترجم یا مترجمان دیگر وجود داشته، نه، این موضعی کلی است که در برابر یک دیدگاه و زبان و تفکر ادبی نو و طبعا ناشناس و احتمالا خطرناک وجود دارد. این موضع گیری خرچنگی – منظورم پاهای منشعبش است! – که در حوزه ادبیات داستانی تالیفی ما هم به وضوح دیده می شود ربطی به معیار بد و خوب ادبی هم ندارد، صرفا حکایت سدسازی در برابر تازگی هاست، و حاکمیت نقادی ادبی ایرانی که اصلا جانش را ندارد از سطح ادبیات جنگ جهانی دوم جلوتر بیاید. به خدا بعد از همین بارتلمی چهره های شاخص دیگری هم بر سر جهان داستان منت ظهور گذاشتند که می شود به ایرانی ها معرفی شان کرد، ولی در این فضایی که بچه محل بودن خود آن مرحوم هم هنوز محل سوء ظن است توقعی بس بیهوده است که بگوییم کسی به در منزل نویسندگان دهه 90 قرن قبل برود.
با این همه، ظاهرا گاهی در فضای مجازی - گاهی هم غیر مجازی و جلسه یی ! - بحث هایی در باب بارتلمی در می گیرد، این جریان کم و بیش خوشحال کننده است: هر چه کمیت عنایت به یک هنرمند بیشتر باشد، رقابت در کیفیت پرداختن به آثار او هم بالا خواهد رفت. برای ترجمه هم خوشبختانه هیچ قلمرو و باندی – هنوز! – وجود ندارد، اما پای «نقد» و بارتلمی شناسی که پیش می آید دست کم توقع من این است که سطح بحث کاملا مستدل و حرفه یی و کارشناسانه، و دست کم درصدی در چارچوب های پذیرفته شده نقد باشد. گرچه در برابر سوال کلیشه یی و مظلوم و مهجور «منتقد ادبی کیست؟»، و با توجه به معیارهایی که در فضای ادبی اطرافمان می بینم، هیچ جوابی ندارم. بی تعارف هیچ جوابی. ظاهرا نقد، بی در و پیکر ترین حوزه ادبی در ایران است؛ نه پیشینه تحصیلات آکادمیک می خواهد، نه وجود آرشیوی از کتب تالیفی یا نقدهای ادبی چاپ شده در مطبوعات، و نه آشنایی با دانش نظری روز و تحولات گفتمان نقادانه در جهان. بدون تعارف، کسی که بخواهد دست به کار نقد حرفه یی مثلا همین ترجمه های بارتلمی بزند – و کاش پیدا هم بشود - طبعا باید علاوه بر تسلط قابل قبول بر زبان مبدا و مقصد، آشنایی مناسبی هم با فضاهای ذهنی بارتلمی، تاریخ معاصر و تحولات اقتصادی / سیاسی زمان او، پیشینه آکادمیکش و ... هم داشته باشد. شاید به نظر زیاده از حد ایده آلیستی بیاید اما بگذاریم دست کم اگر منتقد بی غرضی پیدا نمی شود که با سعه صدر به من مترجم بگوید اشکالات کارم کجاست، آن خواننده بی گناهی که کنار گود نشسته بداند استاندارد نقد و داوری در بقیه دنیا چیست.
من که خودم هم پس از مدت ها و با ترجمه حدود چهل داستان از بارتلمی - که خیلی هاشان غیر قابل چاپ اند و تنها به حکم علاقه نزدیکشان شده ام - با فضاهای داستانی او آشنا شده ام و می دانم که در چاپ دوم زندگی شهری چه ویرایشی باید انجام دهم، و در نبود آن منتقد حرفه یی بخت برگشته یی که قرار بود با ادبیات و تاریخ و جامعه شناسی و زبان شناسی آشنا باشد، بیشتر دوستانی را واجد صلاحیت نقد آثار او می دانم که اگرنه یک کتاب، که دست کم چند داستانی از او یا نقدهای آن سوی آبی ها را پیرامون کارش ترجمه و چاپ کرده باشند.
به هر رو، این هم داستان حاشیه ها، که از معروف ترین آثار اوست. البته این داستان در مجموعه زیر چاپم، زن تسخیر شده، نشر مرکز، نیامده است.

حاشيه ها
ادوارد داشت در مورد حاشيه ها به كارول توضيح مي داد. گفت: «پهناي حاشيه ها فرهنگ، زيبايي شناسي، اصول گرايي يا فقدان اون ها رو نشان مي ده. حاشيه چپ خيلي بهن شخصي رويايي رو نشان مي ده كه به لحاظ فرهنگي و تربيتي درك عميقي نسبت به عالی ترين نوع هنر و موسيقي داره، در حالي كه ...» ادوارد كه از كتاب دست نويسش نقل قول مي آورد، ادامه داد: «در حالي كه حاشيه هاي چپ باريك مخالف اين رو نشان مي دند. نداشتن حاشيه چپ هم حاكي از طبيعتي عملگراست، صرفه جويي صحيح و در كل بدسليقه گي نسبت به هنر. حاشيه راست خيلي پهن هم شخصي رو نشان مي ده كه از روبرو شدن با واقعيت مي ترسه، نسبت به آينده بسيار دل نگرانه و در كل ديرجوش.»
كارل گفت: «من اعتقادي به اینا ندارم.»
ادوارد ادامه داد: «حالا، با توجه به تابلوي روي شانه هاي تو ... تو يك حاشيه پهن دوره به دوره داري كه نشان دهنده شخصي یه با حساسيت هاي خيلي بالا و عاشق رنگ و شكل، كسي كه از جماعت دوري مي كنه و در جهان آرزوهاي دلچسب و رويايي خودش زندگي مي كنه.»
- «مطمْني كه مطلب رو درست فهميدي؟»
ادوارد گفت: «من ميون خليج پهناوري از بي خبري و تاريكي با تو در ارتباطم.»
كارل پرسيد: «و من موجب اين تاريكي هستم، منظورت همينه؟»
ادوارد گفت: «این تاريكي رو تو ایجاد کردي، توي مادر سياه. معركه است، مرد.»
كارل گفت: «ادوارد ، به خاطر خدا.»
- «چرا اين چيزها رو روي تابلوت نوشتي كارل؟ حقيقت كه نداره، داره؟»
كارل گفت: «يك جورايي حقيقت داره.»
نگاه رو به پاييني به آگهي دوشي قهوه ييش انداخت كه مي گفت(1): من به جرم دزديدن بنج دلاري كه ندزديده بودم، پنج سال در زندان سلبي آلاباما زنداني بودم. در مدتي كه زندان بودم برادرم كشته شد ، مادرم هم وقتي كوچك بودم فرار كرده بود. تو زندان شروع به موعظه كردم و هرجا كه مي توانستم عشق به معادشناسي رو بشناسانم، براي مردم موعظه مي كردم. من تقاضانامه هاي كاري زيادي رو بر كرده ام اما هيج كس به من كار نمي دهد جون قبلا زنداني بوده ام، و كل جريان خيلي ملال آور، و پپسي كولايي شده. براي غذاخوردن محتاج اعانه ي شما هستم، خدا ما را از شر شيطان حفظ كند.
كارل گفت: «حقيقت داره، يك جور حقيقت دروني ... كه به عنوان ما به ازاي عيني اون جيزي كه واقعا اتفاق افتاده، پيش رومون روشنه. این مسلمه.»
ادوارد گفت: «حالا، نگاه كن. اين "گ" و "ك" رو چه طوري نوشته اي. روي سركش ها بيش تر فشار داده اي تا روي بدنه حرف كه نشون دهنده پرخاش كري و قدرته. اين واقعيت هم كه روي انتهاي كشيده اون ها بيش تر فشار آمده، حاكي از يك طبيعت طعنه زن، لج باز و زودرنجه. منظورم رو مي فهمي؟»
كارل گفت: «اگه تو مي گي حتما هست.»
ادوارد گفت: «حروف اول كلماتت خيلي كوچك اند، حس خضوع رو مي رسونه.»
كارل گفت: «اگه مادرم مي فهميد خيلي خوشحال مي شد.»
- «از طرف ديگه، شكم خيلي بزرك "ج" و "چ" هات هم افراط و خودمحوري رو نشان مي ده.»
كارل جواب داد: «اين هميشه يكي از مشكلات من بوده.»
ادوارد، كه جلو دیوار يك ساختمان خم شده بود، پرسيد: «اسم كاملت چيه؟» در خيابان چهاردهم بودند، نزديك برادوي.
كارل گفت: «كارل ماريا فون وبر.»
- «معتادي؟»
كارل گفت: «ادوارد، تو آدم لچري هستي.»
- «مسلموني؟»
كارل دستي به موهاي بلندش کشید: «تو راز هستي گابريل مارسل رو خوانده اي؟ واقعا دوستش دارم. به نظرم كتاب خيلي خوبي بود.»
ادوارد با اصرار گفت: «اي بابا كارل، جواب سوالم رو بده. بين نژادها دوستي و صداقت برقرار شده، تو هم بهش معتقدي؟»
كارل گفت: «من فكر مي كنم مي شه به يك جور انطباقي رسيد و دولت هم همين حالا داره هركاري كه رو كه از دستش بر مي آد انجام مي ده، به نظرم در مورد تمام جوانب مساله حرف زدند. اين جا هم جاي خوبي براي گوش بري نيست، مي دوني؟ از صبح تا حال فقط دو بار اعانه گرفتم.»
ادوارد گفت: «اگر حرفم رو به دل نگيري ... مردم، مردمي رو كه تميز به نظر برسند بیش تر دوست دارند.»
كارل كه دوباره به موهايش دست مي كشيد، پرسيد: «واقعا فكر مي كني زيادي بلنده؟»
ادوارد پرسيد: تو فكر مي كني رنك پوست من قشنگه؟ حسودي مي كني؟»
كارل گفت: «نه، حسودي نه.»
- «مي بيني؟ افراط و خودمحوري. درست همون طور كه گفتم.»
- «حقيقت رو بگم، تو يك جورهايي خسته كننده اي.»
ادوارد يك ثانيه يي در مورد اين موضوع فكر كرد. بعد گفت: «با اين همه من سفيدم.»
كارل گفت: «اين رنگ درجه يكه. گرچه از صحبت در مورد رنك خسته شده ام. بيا از ارزش ها يا چيزهاي ديگه صحبت كنيم.»
ادوارد ناگهان گفت: «كارل، من یه احمقم.»
كارل گفت: «آره.»
ادوارد گفت: «با اين همه يك احمق سفيدم. همين مساْله است كه توی من خيلي جذابه.»
كارل گفت: «تو جذاب هستي كارل. حقيقت داره. قيافه قشنگي داري. ظاهرت خيلي خوبه.»
ادوارد مايوسانه گفت: «به جهنم. تو هم خيلي خوب حرف مي زني. حواسم هست.»
كارل گفت: «دليلش اينه كه زياد چیز مي خونم. تو آدمخوار جان هاوكز(2) رو خوانده اي؟ به نظرم وحشتناك عالي بود.»
ادوارد گفت: «موهات رو كوتاه كن كارل، و يك لباس نو بخر.مثلا يكي از اين لباس ايتاليايي هاي جديد كه كت هاي چسبون داره. خودت هم مي دوني كه مي توني تو كارت ترقي كني، فقط اگه تمام هم و غمت رو روش بگذاري.»
- «تو چرا نگراني، ادوارد؟ چرا شرايط من تو رو نگران مي كنه؟ چرا دنبال كارت نمي ري و با يكي ديگه حرف نمي زني؟»
ادوارد اعتراف كرد: «تو به تنگم آوردي. دارم سعي می کنم به حقيقت درونیت نفوذ كنم تا اون چيزي رو كه واقعا هستي پيدا كنم. عجيب نيست؟»
كار ل گفت: «جان هاوكز پاي سوسك و چند تايي كتاب ديگه هم نوشته كه الان اسمشون از ذهنم رفته. فكر مي كنم يكي از بهترين نويسندگان جوون آمريكاييه.»
ادوارد گفت: «كارل، واقعيت دروني تو چيه؟ بريزش بيرون بسر.»
كارل به آرامي گفت: «مال خودمه.» نگاهي رو به پايين و به كفش هايش انداخت كه به يك جفت پرنده قهوه یي مرده مي مانستنند.
- «تو مطمئني اون يك و نيم دلاري رو كه روي تابلوت نوشته، ندزديدي؟»
كارل گفت: ادوارد، بهت گفتم كه اون يك و نيم دلار رو ندزديدم.» با آگهي دوشي اش كمي اين پا و آن پا كرد. «الحق كه اين جا تو خيابون چهاردهم خيلي سرده.»
ادوارد گفت: «اين تصور توئه كارل. اين خيابون سردتر از خيابون پنجم يا لكس نيست. احساس تو كه اين جا سرده احتمالا فقط ناشي از وضعيت حاشيه يي ات به عنوان يك آدم نااميد تو جامعه ماست.»
كارل گفت: «ممكنه.» نگاهي در صورتش بود. «مي دوني كه رفتم اداره دولتي و ازشون خواستم در مارين باند كاري به من بدند ولي اين كار رو نكردند؟»
- «منظورت رو خوب بیان کردی، پسر؟»
كارل گفت: «اون كار پنبه چيني رو به من ندادند، نظرت در اين مورد چيه؟»
ادوارد گفت: «اين عشق معادشناسي چه جور عشقيه؟»
كارل گفت: «يك عشق ثانويه است. به هر حال من اسمش رو اين گذاشتم. عشق در آن سوي رود اردن . اين اصطلاح به مجموعه شرايطي اشاره دارد كه ... خب، يك جور داستانه كه ما سياهپوست ها واسه خودمون مي گيم تا دلمون رو خوش كنيم.»
ادوارد گفت: «غفلت و تاريكي.»
كارل گفت: «ادوارد، تو من رو دوست نداري.»
ادوارد گفت: «خيلي هم دوستت دارم. معمولا كتاب هات رو از كجا مي دزدي كارل؟»
كارل گفت: «بيش تر از دراگ استورها. به نظرم خيلي جاهاي خوبي اند چون اغلب طویل و کم عرض اند و فروشنده ها هم ترجيح مي دند كنار پيشخوان پشت نويسي عقب فروشگاه بايستند، در حالي كه كتاب ها معمولا توي رف هاي گردون و كوچك جلو فروشگاه اند. خيلي راحته كه چندتايي رو سُر بدي توي جيب اوركتت، البته اكه اوركت بپوشي.»
- «اما ...»
كارل گفت: «آره، مي دونم چه فكري مي كني. اگه من كتاب مي دزدم پس چيزهاي ديگه هم مي دزدم. اما به لحاظ متافيزيكي كتاب دزديدن با پول دزديدن فرق مي كنه. مطمئن ام ويلون(3) چيز خيلي خوبي براي گفتن در مورد اين مساْله داره.»
- توي اگر شاه بودم نيست؟
كارل اضافه كرد: «به علاوه، خود تو هيج وقت جيزي ندزديده اي؟ یه جاهايي از زندگيت؟»
ادوارد گفت: «زندگي من! چرا يادم انداختيش؟»
كارل با تعجب گفت: «ادوارد تو از زندگيت راضي نيستي! فكر مي كردم زندگي سفيدپوست ها قشنگه! اين كلمه قشنگ رو خيلي دوست دارم. شادم مي كنه.»
ادوارد گفت: «گوش كن كارل، چرا خودت رو روي اصلاح دست خطت متمركز نمي كني؟»
- «منظورت اصلاح شخصيتمه؟»
ادوارد گفت: «نه، زحمت اصلاح شخصيت رو نكش. فقط اصلاح دست خطت. حروف اول كلمات رو بزرگ تر بنويس. شكم "ج" و "ج" رو كوچیك تر بكش. به فضاي بين كلماتت توجه كن كه سردرگميت رو نشان ندند. به حاشيه ها هم توجه كن.»
- «اين هم ايده يه، اما يك جور نگاه سطحي به اين قضيه نيست؟»
ادوارد ادامه داد: «مراقب فضاهاي بين خطوط باش. فضاي بين خطوط وضوح و تفكر رو نشان مي دند. به پايان ها هم دقت كن. بيست و دو نوع پايان وجود داره كه هر كدوم هم در مورد شخصيت افراد كلي چيز به آدم ياد مي دند. كتاب رو به تو قرض مي دم. دست خط خوب كليد پيشرفته. يا اگه كليد پيشرفت نيست، دست كم يك كليد كه هست. تو مي توني اولين فرد نژاد خودت باشي كه رييس جمهور مي شه.»
- «خيلي خوبه، مي شه پشت اين يكي گذاشت.»
- «دوست داري برم كتابم رو بيارم؟»
كارل گفت: «فكر نمي كنم. نه، متشكرم. نه اين كه اعتقادي به راه حل تو نداشته باشم، اما چيزي كه حالا مي خوام رفتن به دست به آبه. مي شه لطفا آگهي دوشي من رو يك دقيقه یي نگه داري؟»
ادوارد گفت: «حتما، مساْله يي نيست.» و به آني آگهي دوشي را روي شانه هاي نحيفش سراند. «پسر، يك جورايي سنگين اند، نه؟»
كارل با بدجنسي گفت: «تا همين مغازه مردونه اين كنار مي رم.»
وقتي كارل برگشت، دو تايي با پشت دست محكم به صورت هم سيلي زدند، با آن قسمت زيباي دست كه انگشت ها از آن جا درآمده اند.

شیوا مقانلو

(1) در متن انگلیسی داستان، تک تک کلمات روی تابلو سردوشی، با حروف بزرگ شروع می شوند. م
(2) John Hawks نویسنده و آکادمیسین معروف آمریکایی (1998-1925). م
(3) Villonشاعر فرانسوی. در حدود 1460 میلادی. م

comments ( 13 ) | permalink | Saturday 07 January 2006