حاشیه های دونالد بارتلمی

گریم جدید سایت کار آگنس عزیز است. همان طور که یک سال پیش کازابلانکا را با داستانی از بارتلمی شروع کردم، حالا هم داستان دیگری از او را که ترجمه کرده ام، این جا می گذارم، با توضیحی قبل از آن.
«بارتلمی» شروع کار حرفه یی من بود، سال 1381، و کتاب «زندگی شهری» که نخستین کتابی بود که از او به فارسی ترجمه می شد. هیجان این همزمانی «اولین»ی به کنار، این که توانسته بودم - کم و زیاد - از این نویسنده معروف در جهان و ناشناس در ایران کتابی ترجمه کنم شادمانم کرده بود. حیرتم هم البته کم از آن نبود: چرا قبلش کسی به سراغ بارتلمی نرفته بود؟ سال ها از مرگ این نویسنده قدر می گذشت، و سال هایی بیش تر از دوران شکوفایی ادبیش در جهان ...
اگرچه با خوشحالی و به عینه دیدم که چاپ پر خطر «زندگی شهری» راه را برای چند مترجم و ناشر دیگر هم گشود تا به سراغ او بروند، گذشت زمان اما جواب ساده یی به سوال من داد: ما در کشور ادبیات متوسط و بهداشتی و بی بخار زندگی می کنیم! بارتلمی زیاده از حد نامتعارف بود، و هست.
نه این که بگویم موضع گیری خاصی علیه شخص من مترجم یا مترجمان دیگر وجود داشته، نه، این موضعی کلی است که در برابر یک دیدگاه و زبان و تفکر ادبی نو و طبعا ناشناس و احتمالا خطرناک وجود دارد. این موضع گیری خرچنگی – منظورم پاهای منشعبش است! – که در حوزه ادبیات داستانی تالیفی ما هم به وضوح دیده می شود ربطی به معیار بد و خوب ادبی هم ندارد، صرفا حکایت سدسازی در برابر تازگی هاست، و حاکمیت نقادی ادبی ایرانی که اصلا جانش را ندارد از سطح ادبیات جنگ جهانی دوم جلوتر بیاید. به خدا بعد از همین بارتلمی چهره های شاخص دیگری هم بر سر جهان داستان منت ظهور گذاشتند که می شود به ایرانی ها معرفی شان کرد، ولی در این فضایی که بچه محل بودن خود آن مرحوم هم هنوز محل سوء ظن است توقعی بس بیهوده است که بگوییم کسی به در منزل نویسندگان دهه 90 قرن قبل برود.
با این همه، ظاهرا گاهی در فضای مجازی - گاهی هم غیر مجازی و جلسه یی ! - بحث هایی در باب بارتلمی در می گیرد، این جریان کم و بیش خوشحال کننده است: هر چه کمیت عنایت به یک هنرمند بیشتر باشد، رقابت در کیفیت پرداختن به آثار او هم بالا خواهد رفت. برای ترجمه هم خوشبختانه هیچ قلمرو و باندی – هنوز! – وجود ندارد، اما پای «نقد» و بارتلمی شناسی که پیش می آید دست کم توقع من این است که سطح بحث کاملا مستدل و حرفه یی و کارشناسانه، و دست کم درصدی در چارچوب های پذیرفته شده نقد باشد. گرچه در برابر سوال کلیشه یی و مظلوم و مهجور «منتقد ادبی کیست؟»، و با توجه به معیارهایی که در فضای ادبی اطرافمان می بینم، هیچ جوابی ندارم. بی تعارف هیچ جوابی. ظاهرا نقد، بی در و پیکر ترین حوزه ادبی در ایران است؛ نه پیشینه تحصیلات آکادمیک می خواهد، نه وجود آرشیوی از کتب تالیفی یا نقدهای ادبی چاپ شده در مطبوعات، و نه آشنایی با دانش نظری روز و تحولات گفتمان نقادانه در جهان. بدون تعارف، کسی که بخواهد دست به کار نقد حرفه یی مثلا همین ترجمه های بارتلمی بزند – و کاش پیدا هم بشود - طبعا باید علاوه بر تسلط قابل قبول بر زبان مبدا و مقصد، آشنایی مناسبی هم با فضاهای ذهنی بارتلمی، تاریخ معاصر و تحولات اقتصادی / سیاسی زمان او، پیشینه آکادمیکش و ... هم داشته باشد. شاید به نظر زیاده از حد ایده آلیستی بیاید اما بگذاریم دست کم اگر منتقد بی غرضی پیدا نمی شود که با سعه صدر به من مترجم بگوید اشکالات کارم کجاست، آن خواننده بی گناهی که کنار گود نشسته بداند استاندارد نقد و داوری در بقیه دنیا چیست.
من که خودم هم پس از مدت ها و با ترجمه حدود چهل داستان از بارتلمی - که خیلی هاشان غیر قابل چاپ اند و تنها به حکم علاقه نزدیکشان شده ام - با فضاهای داستانی او آشنا شده ام و می دانم که در چاپ دوم زندگی شهری چه ویرایشی باید انجام دهم، و در نبود آن منتقد حرفه یی بخت برگشته یی که قرار بود با ادبیات و تاریخ و جامعه شناسی و زبان شناسی آشنا باشد، بیشتر دوستانی را واجد صلاحیت نقد آثار او می دانم که اگرنه یک کتاب، که دست کم چند داستانی از او یا نقدهای آن سوی آبی ها را پیرامون کارش ترجمه و چاپ کرده باشند.
به هر رو، این هم داستان حاشیه ها، که از معروف ترین آثار اوست. البته این داستان در مجموعه زیر چاپم، زن تسخیر شده، نشر مرکز، نیامده است.

حاشيه ها
ادوارد داشت در مورد حاشيه ها به كارول توضيح مي داد. گفت: «پهناي حاشيه ها فرهنگ، زيبايي شناسي، اصول گرايي يا فقدان اون ها رو نشان مي ده. حاشيه چپ خيلي بهن شخصي رويايي رو نشان مي ده كه به لحاظ فرهنگي و تربيتي درك عميقي نسبت به عالی ترين نوع هنر و موسيقي داره، در حالي كه ...» ادوارد كه از كتاب دست نويسش نقل قول مي آورد، ادامه داد: «در حالي كه حاشيه هاي چپ باريك مخالف اين رو نشان مي دند. نداشتن حاشيه چپ هم حاكي از طبيعتي عملگراست، صرفه جويي صحيح و در كل بدسليقه گي نسبت به هنر. حاشيه راست خيلي پهن هم شخصي رو نشان مي ده كه از روبرو شدن با واقعيت مي ترسه، نسبت به آينده بسيار دل نگرانه و در كل ديرجوش.»
كارل گفت: «من اعتقادي به اینا ندارم.»
ادوارد ادامه داد: «حالا، با توجه به تابلوي روي شانه هاي تو ... تو يك حاشيه پهن دوره به دوره داري كه نشان دهنده شخصي یه با حساسيت هاي خيلي بالا و عاشق رنگ و شكل، كسي كه از جماعت دوري مي كنه و در جهان آرزوهاي دلچسب و رويايي خودش زندگي مي كنه.»
- «مطمْني كه مطلب رو درست فهميدي؟»
ادوارد گفت: «من ميون خليج پهناوري از بي خبري و تاريكي با تو در ارتباطم.»
كارل پرسيد: «و من موجب اين تاريكي هستم، منظورت همينه؟»
ادوارد گفت: «این تاريكي رو تو ایجاد کردي، توي مادر سياه. معركه است، مرد.»
كارل گفت: «ادوارد ، به خاطر خدا.»
- «چرا اين چيزها رو روي تابلوت نوشتي كارل؟ حقيقت كه نداره، داره؟»
كارل گفت: «يك جورايي حقيقت داره.»
نگاه رو به پاييني به آگهي دوشي قهوه ييش انداخت كه مي گفت(1): من به جرم دزديدن بنج دلاري كه ندزديده بودم، پنج سال در زندان سلبي آلاباما زنداني بودم. در مدتي كه زندان بودم برادرم كشته شد ، مادرم هم وقتي كوچك بودم فرار كرده بود. تو زندان شروع به موعظه كردم و هرجا كه مي توانستم عشق به معادشناسي رو بشناسانم، براي مردم موعظه مي كردم. من تقاضانامه هاي كاري زيادي رو بر كرده ام اما هيج كس به من كار نمي دهد جون قبلا زنداني بوده ام، و كل جريان خيلي ملال آور، و پپسي كولايي شده. براي غذاخوردن محتاج اعانه ي شما هستم، خدا ما را از شر شيطان حفظ كند.
كارل گفت: «حقيقت داره، يك جور حقيقت دروني ... كه به عنوان ما به ازاي عيني اون جيزي كه واقعا اتفاق افتاده، پيش رومون روشنه. این مسلمه.»
ادوارد گفت: «حالا، نگاه كن. اين "گ" و "ك" رو چه طوري نوشته اي. روي سركش ها بيش تر فشار داده اي تا روي بدنه حرف كه نشون دهنده پرخاش كري و قدرته. اين واقعيت هم كه روي انتهاي كشيده اون ها بيش تر فشار آمده، حاكي از يك طبيعت طعنه زن، لج باز و زودرنجه. منظورم رو مي فهمي؟»
كارل گفت: «اگه تو مي گي حتما هست.»
ادوارد گفت: «حروف اول كلماتت خيلي كوچك اند، حس خضوع رو مي رسونه.»
كارل گفت: «اگه مادرم مي فهميد خيلي خوشحال مي شد.»
- «از طرف ديگه، شكم خيلي بزرك "ج" و "چ" هات هم افراط و خودمحوري رو نشان مي ده.»
كارل جواب داد: «اين هميشه يكي از مشكلات من بوده.»
ادوارد، كه جلو دیوار يك ساختمان خم شده بود، پرسيد: «اسم كاملت چيه؟» در خيابان چهاردهم بودند، نزديك برادوي.
كارل گفت: «كارل ماريا فون وبر.»
- «معتادي؟»
كارل گفت: «ادوارد، تو آدم لچري هستي.»
- «مسلموني؟»
كارل دستي به موهاي بلندش کشید: «تو راز هستي گابريل مارسل رو خوانده اي؟ واقعا دوستش دارم. به نظرم كتاب خيلي خوبي بود.»
ادوارد با اصرار گفت: «اي بابا كارل، جواب سوالم رو بده. بين نژادها دوستي و صداقت برقرار شده، تو هم بهش معتقدي؟»
كارل گفت: «من فكر مي كنم مي شه به يك جور انطباقي رسيد و دولت هم همين حالا داره هركاري كه رو كه از دستش بر مي آد انجام مي ده، به نظرم در مورد تمام جوانب مساله حرف زدند. اين جا هم جاي خوبي براي گوش بري نيست، مي دوني؟ از صبح تا حال فقط دو بار اعانه گرفتم.»
ادوارد گفت: «اگر حرفم رو به دل نگيري ... مردم، مردمي رو كه تميز به نظر برسند بیش تر دوست دارند.»
كارل كه دوباره به موهايش دست مي كشيد، پرسيد: «واقعا فكر مي كني زيادي بلنده؟»
ادوارد پرسيد: تو فكر مي كني رنك پوست من قشنگه؟ حسودي مي كني؟»
كارل گفت: «نه، حسودي نه.»
- «مي بيني؟ افراط و خودمحوري. درست همون طور كه گفتم.»
- «حقيقت رو بگم، تو يك جورهايي خسته كننده اي.»
ادوارد يك ثانيه يي در مورد اين موضوع فكر كرد. بعد گفت: «با اين همه من سفيدم.»
كارل گفت: «اين رنگ درجه يكه. گرچه از صحبت در مورد رنك خسته شده ام. بيا از ارزش ها يا چيزهاي ديگه صحبت كنيم.»
ادوارد ناگهان گفت: «كارل، من یه احمقم.»
كارل گفت: «آره.»
ادوارد گفت: «با اين همه يك احمق سفيدم. همين مساْله است كه توی من خيلي جذابه.»
كارل گفت: «تو جذاب هستي كارل. حقيقت داره. قيافه قشنگي داري. ظاهرت خيلي خوبه.»
ادوارد مايوسانه گفت: «به جهنم. تو هم خيلي خوب حرف مي زني. حواسم هست.»
كارل گفت: «دليلش اينه كه زياد چیز مي خونم. تو آدمخوار جان هاوكز(2) رو خوانده اي؟ به نظرم وحشتناك عالي بود.»
ادوارد گفت: «موهات رو كوتاه كن كارل، و يك لباس نو بخر.مثلا يكي از اين لباس ايتاليايي هاي جديد كه كت هاي چسبون داره. خودت هم مي دوني كه مي توني تو كارت ترقي كني، فقط اگه تمام هم و غمت رو روش بگذاري.»
- «تو چرا نگراني، ادوارد؟ چرا شرايط من تو رو نگران مي كنه؟ چرا دنبال كارت نمي ري و با يكي ديگه حرف نمي زني؟»
ادوارد اعتراف كرد: «تو به تنگم آوردي. دارم سعي می کنم به حقيقت درونیت نفوذ كنم تا اون چيزي رو كه واقعا هستي پيدا كنم. عجيب نيست؟»
كار ل گفت: «جان هاوكز پاي سوسك و چند تايي كتاب ديگه هم نوشته كه الان اسمشون از ذهنم رفته. فكر مي كنم يكي از بهترين نويسندگان جوون آمريكاييه.»
ادوارد گفت: «كارل، واقعيت دروني تو چيه؟ بريزش بيرون بسر.»
كارل به آرامي گفت: «مال خودمه.» نگاهي رو به پايين و به كفش هايش انداخت كه به يك جفت پرنده قهوه یي مرده مي مانستنند.
- «تو مطمئني اون يك و نيم دلاري رو كه روي تابلوت نوشته، ندزديدي؟»
كارل گفت: ادوارد، بهت گفتم كه اون يك و نيم دلار رو ندزديدم.» با آگهي دوشي اش كمي اين پا و آن پا كرد. «الحق كه اين جا تو خيابون چهاردهم خيلي سرده.»
ادوارد گفت: «اين تصور توئه كارل. اين خيابون سردتر از خيابون پنجم يا لكس نيست. احساس تو كه اين جا سرده احتمالا فقط ناشي از وضعيت حاشيه يي ات به عنوان يك آدم نااميد تو جامعه ماست.»
كارل گفت: «ممكنه.» نگاهي در صورتش بود. «مي دوني كه رفتم اداره دولتي و ازشون خواستم در مارين باند كاري به من بدند ولي اين كار رو نكردند؟»
- «منظورت رو خوب بیان کردی، پسر؟»
كارل گفت: «اون كار پنبه چيني رو به من ندادند، نظرت در اين مورد چيه؟»
ادوارد گفت: «اين عشق معادشناسي چه جور عشقيه؟»
كارل گفت: «يك عشق ثانويه است. به هر حال من اسمش رو اين گذاشتم. عشق در آن سوي رود اردن . اين اصطلاح به مجموعه شرايطي اشاره دارد كه ... خب، يك جور داستانه كه ما سياهپوست ها واسه خودمون مي گيم تا دلمون رو خوش كنيم.»
ادوارد گفت: «غفلت و تاريكي.»
كارل گفت: «ادوارد، تو من رو دوست نداري.»
ادوارد گفت: «خيلي هم دوستت دارم. معمولا كتاب هات رو از كجا مي دزدي كارل؟»
كارل گفت: «بيش تر از دراگ استورها. به نظرم خيلي جاهاي خوبي اند چون اغلب طویل و کم عرض اند و فروشنده ها هم ترجيح مي دند كنار پيشخوان پشت نويسي عقب فروشگاه بايستند، در حالي كه كتاب ها معمولا توي رف هاي گردون و كوچك جلو فروشگاه اند. خيلي راحته كه چندتايي رو سُر بدي توي جيب اوركتت، البته اكه اوركت بپوشي.»
- «اما ...»
كارل گفت: «آره، مي دونم چه فكري مي كني. اگه من كتاب مي دزدم پس چيزهاي ديگه هم مي دزدم. اما به لحاظ متافيزيكي كتاب دزديدن با پول دزديدن فرق مي كنه. مطمئن ام ويلون(3) چيز خيلي خوبي براي گفتن در مورد اين مساْله داره.»
- توي اگر شاه بودم نيست؟
كارل اضافه كرد: «به علاوه، خود تو هيج وقت جيزي ندزديده اي؟ یه جاهايي از زندگيت؟»
ادوارد گفت: «زندگي من! چرا يادم انداختيش؟»
كارل با تعجب گفت: «ادوارد تو از زندگيت راضي نيستي! فكر مي كردم زندگي سفيدپوست ها قشنگه! اين كلمه قشنگ رو خيلي دوست دارم. شادم مي كنه.»
ادوارد گفت: «گوش كن كارل، چرا خودت رو روي اصلاح دست خطت متمركز نمي كني؟»
- «منظورت اصلاح شخصيتمه؟»
ادوارد گفت: «نه، زحمت اصلاح شخصيت رو نكش. فقط اصلاح دست خطت. حروف اول كلمات رو بزرگ تر بنويس. شكم "ج" و "ج" رو كوچیك تر بكش. به فضاي بين كلماتت توجه كن كه سردرگميت رو نشان ندند. به حاشيه ها هم توجه كن.»
- «اين هم ايده يه، اما يك جور نگاه سطحي به اين قضيه نيست؟»
ادوارد ادامه داد: «مراقب فضاهاي بين خطوط باش. فضاي بين خطوط وضوح و تفكر رو نشان مي دند. به پايان ها هم دقت كن. بيست و دو نوع پايان وجود داره كه هر كدوم هم در مورد شخصيت افراد كلي چيز به آدم ياد مي دند. كتاب رو به تو قرض مي دم. دست خط خوب كليد پيشرفته. يا اگه كليد پيشرفت نيست، دست كم يك كليد كه هست. تو مي توني اولين فرد نژاد خودت باشي كه رييس جمهور مي شه.»
- «خيلي خوبه، مي شه پشت اين يكي گذاشت.»
- «دوست داري برم كتابم رو بيارم؟»
كارل گفت: «فكر نمي كنم. نه، متشكرم. نه اين كه اعتقادي به راه حل تو نداشته باشم، اما چيزي كه حالا مي خوام رفتن به دست به آبه. مي شه لطفا آگهي دوشي من رو يك دقيقه یي نگه داري؟»
ادوارد گفت: «حتما، مساْله يي نيست.» و به آني آگهي دوشي را روي شانه هاي نحيفش سراند. «پسر، يك جورايي سنگين اند، نه؟»
كارل با بدجنسي گفت: «تا همين مغازه مردونه اين كنار مي رم.»
وقتي كارل برگشت، دو تايي با پشت دست محكم به صورت هم سيلي زدند، با آن قسمت زيباي دست كه انگشت ها از آن جا درآمده اند.

شیوا مقانلو

(1) در متن انگلیسی داستان، تک تک کلمات روی تابلو سردوشی، با حروف بزرگ شروع می شوند. م
(2) John Hawks نویسنده و آکادمیسین معروف آمریکایی (1998-1925). م
(3) Villonشاعر فرانسوی. در حدود 1460 میلادی. م

Saturday 07 January 2006
محمد:

سلام/ از اینکه باز هم از بارتلمی ترجمه کردید بسیار درود فراوان بر شما / امیدوارم تمام آثار بارتلمی را ترجمه کنید . بعد هم الان داستان را میخوانم و باز میایم اینجا . لینکش را هم که حتماَ در وبلاگ خلوتم خواهم گذاشت .

ساسان . م . ک . عاصی:

مثل همیشه آمدن به کازابلانکا لذت‌بخش بود (به همه آدم‌هائی که یک روز گذارشون به کافه ریک افتاده باید به شدت پیشنهاد بهم حتما به کازابلانکا هم بیایند!)/ اول اینکه آرایش تازه مبارک. حس همان کازابلانکای اول را دارد (اول اول که نه. فکر کنم آنبنفش بود. منظورم اول دوم!). خلاصهاینکه رنگ نارنجی‌اش فوق‌العاده است. چند دقیقه‌ای فقط خیره به این رنگ فوق‌العاده بودم./ خب! هنوز وقتی یادممی‌افتد بار اولی که بارتلمی رادیدم و خریدم سر ذوق می‌آیم. آن‌وقت‌هاهنوز بارتلمی را جز به یک اسم نمی‌شناختم و بیشتر خواندن چندخط از ترجمه دلنشین‌اش جذبم کرد؛ بعد که خواندم از تماشای این غول زیبا بال در آوردم. بی‌تعارف بگویم که کار بزرگی کردید. اصلا سوادترجمه ندارم، با این حال باید بگویم ترجمه‌هاتاناز لذت‌بخش‌ترین ترجمه‌هائی‌ست که خوانده‌ام (راستش، این احساس را به من می‌دهد که نویسنده یک نسخه هم به فارسی نوشته). خواندن تحلیل دقیق‌تان بر علت مهجور ماندن بارتلمی لذت‌بخش بود. استادی داشتم که اعتراف میکرد از بُل به این‌طرف هیچ نویسنده‌ای را نمی‌شناسد! دوستی هم داشتم دقیقا با همین موقعیت، و البته با این تفاوت که به ونه‌گات فحش می‌داد!!! (کاش حداقل مثل آن استاد اسمش را هم نمی‌دانست!). خلاصه این راهم بگویم که چند روز پیش دیدم کسی نشسته و احتمالا در اولین تجربه ترجمه‌اش یک داستان از چخوف را برای یک مجله هنری ترجمه کرده. می‌بخشید، شادی کمی بی‌ربط به نظر برسد، اما ناخودآگاه همین‌طور که یادداشت شما را می‌خواندم اینها به ذهنم رسید و البته آن ناشر ـ منتقدی هم که (احتمالا قبلا هم عرض کرده‌ام) چند خط اول شبکه تار عنکبوتی رنگین را خواند (تا جائی که اگزوز ماشین دور می‌شود!) و شروع کرد به ایراد گرفتن... به‌هرحال امیدوارم آنفضای خوب که گفته‌اید پدیدبیاید و همین‌طور منتقدانی که اثر را مثل نان و پنیر شام نبینند و نقد را مثل نیمرو درست کردن (که اگر سوخت هم سوخت بگویند!). من شخصا به عنوان یک خواننده یک دنیا سپاسگزار کارهای عالی شما هستم. / تا یادداشتم سر به هزار خط نگذاشته.../ داستان فوق‌العاده بود. راستش اولش ترسیدم که گم بشوم درونش، اما هر چه به پایان نزدیکتر شد دیدم چقدر استادانه دارد صمیمی می‌شود با ذهن و راه را نشان می‌دهد؛ و دیالوگ‌ها واقعا حیرت‌زده‌ام کردند. می‌شودبه هر موضوعش ساعت‌ها فکر کرد. واقعا لذت‌بخش بود. باز باید چند بار دیگر بخوانمش./ خیلی ممنونم به خاطر یادداشت‌تان و خاطره مخابراتی جذاب. راستش نمی‌فهمم کابل تلفن به چه دردی می‌خورد (لابد جناب دزد می‌خواسته خودش یا کسی رادار بزند!... بهتر است قضیه را سیاسی نکنم!!!!) انصافا ماجرای خنده‌داری بود (اما عذاب قطع تلفن در کل محل واقعا الیم است!). راستش، نبوغ دزدی ایرانی چند هفته ای است ذهنم را حسابی مشغول کرده (بدهم شاید نباشد. مثلا من الآن می‌توانم اورفه کوکتو را با کیفیت عالی و به قیمت سه‌ هزار تومن به لطف همین نبوغ ببینم!) به‌هرحال اگر داستان خلقت را از طبیعت بدزدد این نبوغ، کارش تکمیل می‌شود!/ یادداشتم خیلی طولانی شد، شرمنده خیلی! همیشه می‌گویم باید فکری بکنم برای این طولانی‌نویسی‌ها و باز هم کاری نمی‌کنم و دردسر می‌سازم!/ برای‌تان آرزوی سرخوشی و پیروزی دارم خانم مقانلوی عزیز. شاد باشید.

نسرين:

خانم مقانلو طبق معمول از نوشته‌هاي بي ادعا و تميزشما به معنايي كه من مي‌شناسم لذت بردمكاش زمينه ايي بود تا از نزديك بيشتر با خود شما آشنا مي شدم آدمهايي با نوع ديدگاه و سبك نوشتاري شما اين روزها غنيمتند و باعث اميدواري موفق باشيد

آزاده:

سلام شیوا جان
معرکه بود! داستان و ترجمه. هردو. چه طنزی! کارل و ادوارد را بارها دیده ام با بحث های تمام نشدنی شان درباره ی معانی واژه ها و رنگ ها و زیبایی و فرهنگ و فلسفه و اجتماع و ... بیست و دومین پایانی که هیچوقت نمی آید. حسابی آدم را خسته و کلافه می کنند. کارل و ادوارد ساعت ها روبروی هم می نشینند و بحث می کنند. ساعت ها از همدیگر دور و دورتر می شوند.

ناما جعفري:

سلام مهربانانه....خانم منشی چشم های سگه چه رنگی بود...قهوه ای.....!!!
قهوه ای)قهوه ای.......................
آدم های هنری مثل یک قسمت ازیک داستان یایک فیلم ویایک نمایش هستندکه توسط یک خواننده یا یک بیننده بد/بدخوانده یادیده می شوند....به ديداري دوباراميدوار

payam:

سلام. داستان را تازه خوندم. یه نکته به ذهن ام رسید: تلفظ اسم اون شاعر به فرانسوی "ویون" هست نه "ویلون". اگه دوست داشتی اصلاح اش کن. موفق باشی.

arash:

سلام خانم مقانلو نوشته هاي شما بسيار جذاب خواندني و زيبا بود مثل هميشه اميدوارم يك روز شما رو از نزديك ببينم

جليل صفربيگي:

سلام!ترجمه ي زيباييست.دست مريزاد.منتظر چاپ كتابتان هم مي مانم.من به روزم و منتظر نظر شما.

فرهاد گوران:

سلام. کاش درباره سفر به کردستان عراق بیشتر می نوشتید...

میثم یوسفی:

سلام . من به این یادداشتتون لینک دادم. شاد باشید و درست !

فریاد ناصری:

داستان را خواندم همان روز های اول که گذاشتید/راستی کتا هول با گربه هایی که کشته می شوند/با آشپز خانه ای که او را با او ....//پسر نوح به روز شد

روزنامه نگار:

داستان هديه يك ميليون دلاري رئيس جمهور را اينجا بخوانيد.
http://kuyekmillion.blogfa.com/

سيب گاززده:

سلام خيلي با وقفه مينويسيد