هفته پیش را با تیم برگزار کننده همایش بین المللی "جامعه سازی با گفتگو" در دفتر موسسه بین المللی گفتگوی بین ادیان (IID ) بودم. این همایش، بخش دوم برنامه سه جانبه یی بود که بین نمایندگان سه نهاد کلیسای پیرو لوتر آلمان، انگلیکن بریتانیا، و ان- جی- او اسلامی گفتگوی ادیان ایران، و به دنبال جلسه اکتبر گذشته شان در لندن، برگزار می شد. هدف اصلی این برنامه، چنان که از اسمش پیداست، ایجاد فضایی برای "گفتگو" میان پیروان ادیان مختلف ابراهیمی است: گفتگوهایی در باب مشترکات و مفترقات. دو عضو از هفت عضو هر گروه، نمایندگان ادیان دیگر هستند، مثلا در میان اعضا انگلیسی، نمایندگان مسلمان و کاتولیک هم حاضر اند، و بر عکس. گرچه از ابتدا شرطی برای بسته بودن جلسات قید نشده بود اما عملا جلسات تنها با حضور جمع بیست نفره اعضا، و بیشتر در دفتر مرکزIID برگزار می شد. مخاطب عامی وجود نداشت، اما متن سخنرانی ها در سایت این موسسه و احنمالا نشریه ماهنامه شان چاپ خواهد شد.
حضور منی که تئولوژی، و الاهیات در معنای علمی آن، هیچ گاه دغدغه ام نبوده و نخواهد بود، در چنین همایشی برای خودم هم کمی عجیب بود. اما پیش شرط همیشگی ذهنیم که تنها وقتی به سراغ چنین برنامه هایی می روم که امکان تجربیات تازه یی جدا از روال عادی زندگیم را فراهم کنند (پیش شرطی که البته همیشه حفظ اصول ذهنی رادیکالم را در اولویت قرار می دهد) برایم محرک خوبی بود. به علاوه، همان مساله "دیگری" که مدت هاست در اشکال گوناگونش برایم مطرح شده: از خودم که خارج شوم، تاب تحمل غیر را چقدر خواهم داشت؟ تجربه یی بود در ادامه تمرین های پیوسته ام برای قبول و احترام به تفاوت، لبخند زدن به کسی که بنیان های ذهنی اش برایم ناآشنا و شاید نپذیرفتنی است، فرصتی برای عبور از آن پوشش ظاهری آدم ها که همیشه پیش داوری ایجاد می کند، وقتی برای قسمت کردن ترس های انسانی مان با هم: جنگ و ترور. این ها بود که دعوت دبیر همایش را قبول کردم و به عنوان مترجم سایت در جلسات حاظر شدم.
مثل همیشه، البته سخنان بدیهی و تکراری هم شنیدم، برنامه های نمایشی هم دیدم، و ریخت و پاش های پذیرائی هم ناراحتم کرد. اما شنیدن نکات درخشان برخی از سخنرانی ها هم برایم هیجان انگیز بود. در کنارش، مواجهه یا دوستی با خیلی ها: اسقف اعظم کلیسای آلمان که مدام با بچه ها اخم و تخم می کرد، مادر روحانی جین پوش انگلیسی، پدر روحانی سرزنده و جوانی که بیشتر به فوتبالیست ها می مانست، حجه الاسلامی که پایان نامه اش دکترایش در مورد کلنیزاسیون (شبیه سازی از دیگاه تشیع) بود، دختر روزنامه نگار و حقوقدان پاکستانی الاصلی که در لندن برای بورسیه کردن دانشجویان رشته های دینی فعالیت می کرد، و استادان ایرانی ساکن کشورهای دیگر. گاهی چنان حواسم درگیر بحث ها می شد که فراموش می کردم باید گفته ها را یادداشت کنم! جذابیت ها فراوان بود و حوزه ها متنوع: فلسفی مثل نفس "گفتگو"، تاریخی مثل سنت ارتباطی اسلام و مسیحیت، فقهی مثل لقای باکره یا علم کلام، و سیاسی چون حوق اقلیت، و نقش دولت ها: واقعا دلم می خواست وارد صحبت بشوم!
راستش اگر می خواستم بر اساس تجربه وطنی چند ماه پیشم در باب گفتگو، قضاوت کنم، باید به احتمال درگیری فیزیکی بین اعضا هم فکر می کردم. در جریان انتخابات ریاست جمهوری امسال، فقط و فقط به خاطر امضا نکردن یک بیانیه حمایتی، از سوی جمعی از «اندیشه» ورزان این مرز و بوم مورد الطاف زبانی بسیار قرار گرفتم – بعد، در اعتراض به آن ماجرا، با این منطق استوار مواجه شدم که «بستر یا جزء تفکیک ناپذیر هر گفتگوی روشنفکرانه یی عصبیت فحاشانه و تخلیه قوای ذهنی به شکل ناسزاست». با پیش قضاوتی بر اساس آن ماجرا، آدم انتظار دارد هنگام صحبت از اختلافات دو هزارساله و تاریخی و سیاسی و قومی و اجتماعی و ... میان اجنبی هایی از ملیت های گوناگون، دست کم لنگه کفشی بین طرفین پرتاب شود. اما ظاهرا پیش شرط فرهیختگی برای خیلی از انسان های دیگر، همان احترام و پذیرش، و رعایت هنجارهای پذیرفته شده انسانی در وقت صحبت است. اتفاقا یکی از مواردی که به آن اشاره شد، تروریسم بود: از بین بردن «دیگری» به صرف این که نظر دیگری دارد و حرف متفاوتی می زند. ایجاد جو ارعاب و تهدید که اگر مثل ما نباشی باید بمیری.
شدت و نوع حمله همیشه بستگی به امکانات حمله کننده دارد، اما نفس کنش تروریستی یکی است: استفاده از زور علیه کسی که نسبت به اعمال زور ناآگاه تر یا ناتوان تر است. شک ندارم که اگر به دست کسانی بر اساس منطق "هتاکی یعنی پیش شرط روشنفکری" در تریبون شخصی یا جمعی شان (وبلاگ، روزنامه، کانال تلویزیونی و ...) مشغول اظهار نظر اند، اسلحه بدهی، بی معطلی پای دیوار تیربارانت می کند. حملات کلامی چنین افرادی (که به نفس منطق حذف دیگری اعتقاد دارند) تنها از نبودن امکانات کشتار سرچشمه می گیرد، نه رعایت احوال و حرمت جان انسان دیگر. کسی که در تریبون یک طرفه خود با استفاده از واژه و جمله به قلع و قمع و تحقیر اندیشه های دیگری و ترور شخصیت او مشغول است، وای به روزی که بتواند اسلحه هم دستش بگیرد. ترور، ترور است؛ مهم آن است که «اندیشه» تروریستی داشته باشی. ترور شخصیت پیش نیاز ترور جسمی است. چرا فکر می کنیم جنگ و جنگ افروزی تنها کار سیاستمداران یا نظامیان است: خطر اصلی جنگ و کشتار از اندیشه درون سرمان، از همین نزدیکی ها، شروع می شود؛ از متفکرانی که در تئوری و عمل منطق حذف فیزیکی دیگری را قبول دارند و به آن دامن می زنند. حمله به مثلا منی که صرفا فلان شیوه فلسفیدن را دوست ندارم، فردا خیلی راحت می تواند به قتل فیزیکی آدم هایی منجر شود که تفاوت های بسیار مهم تری چون ملیت، دین، نژاد و ... دارند. خطر اصلی در مخیله یک تمامیت طلب است که به هر قیمتی شده صدای دیگر را خاموش می کند: فحش وبلاگی، بمبی که در اهواز منفجر می شود، هواپیمایی که به مرکز تجارت جهانی می خورد. حالاتروریست هر لباسی که می خواهد داشته باشد. چرا فکر می کنیم ترور تنها از دست طالبانی بر می آید که شلوار افغانی دارند، نه لی؟
باری، فرض پایه تمام صحبتهایی که آن چند روز شنیدم این بود: تنوع آراء، فی نفسه امری قابل ستایش است، موجب حرکت و پیشرفت، محرک جستجو و تحقیق، عامل رشد فردی و اجتماعی. اختلاف هم، اصلی قطعی است که همیشه وجود داشته؛ نه می توان نادیده اش گرفت، نه می توان از بینش برد، نه می توان ساده انگارانه پذیرفت که بی خطر است و موجب تنش و جنگ نمی شود. شاید بهترین کاری که می شود کرد، ابتدا شناختن موارد اختلاف است، بعد به رسمیت شناختشان، شاد بودن از زندگی در دنیای تفاوت ها، احترام به تنوع و دیگربودگی، و آن گاه تصمیم گیری:، هم برای اکثریت و هم برای اقلیت.
به درستی نمی دانم میدان مانور چنین بحث هایی در جامعه ما کجاست، هر قدمی اما برای من به معنای امیدواری است. به شخصه، از هر کنش منجر به شناخت و ارتباط با دیگران که از بروز هر نوع جنگی، داخلی یا خارجی، جلوگیری کند، مشتاقانه حمایت می کنم. خطر جنگ افروزی درون تک تک ماست: تک تک مایی که به زعم خود حقیقت مطلق ایم.
به هر رو، به بهانه این همایش به اماکنی رفتم که حضور در آن جا در حالت عادی برایم دشوار یا حتا ناممکن بود: دو تا از جلسات ما درکنیسه یهودیان و کلیسای سرکیس ارامنه برگزار شد. دیدن آن تورات پوستی عتیق، شنیدن کر خوش آهنگ بچه های ارمنی، و این که روزت را با دعا به سه زبان مختلف آغاز کنی، تجربه های عجیبی بودند. نکته جالب دیگر، بخش لاتین کتابخانه مرکز ادیان قم بود. وای ی ی، چه گنجینه عظیم و پنهانی! طبعا این مرکز به خاطر امکاناتی که دارد می تواند کتبی را خریداری و جمع آوری کند که برای دیگران چندان مقدور نیست. غیر از غرفه های پر و پیمان مربوط به علوم اسلامی و مسیحی و یهودی، بخش های مثلا مربوط به بودیسم و امثالهم همه مان را متعجب کرده بود. هر چه را که می شد در حیطه تئولوژی فکرش را کرد، از کهنه و نو، آن جا بود، به زبان های مختلف.
و بعد ... برگشتم به زندگی عادیم، عادی بودنی اگر باشد اصلا در زندگی.
در ادامه تفاوت ها، دیشب هم مراسم اهدای جایزه ادبیات داستانی واو بود: جایزه یی برای رمان متفاوت سال گذشته. شرح اندکی خواهم نوشت اگرچه در این راستا! کمی بدقول شده ام.
کمی بیشتر از کمی!
سلام بر دوست! من به روزم و منتظر نقد و نظر شما
يعني شما بلد نيستيد مشت بزنيد ؟



