دنیای کوچک
دیشب یکی از دوستانم در اعتراضی تلفنی به این که این چند پست آخر وبلاگم، شدیدا بار اجتماعی / انتقادی یافته، و به عنوان تاییدی بر ادامه حرکتم در مسیر "ادبیات و دیگر هیچ"، قول گرفت که با آوردن ترجمه یی، سس ملایمی به تاملات تلخم بزنم (شرمنده قول مقاله یی که به کامیار داده ام! راستش زور این دوستم از تو بیش تر بود). به هر حال تنوع منوی انتخاب هم مهم است. اما قبلش باید نکته یی را هم در مورد پست قبلم ذکر کنم.
آن پاراگرافی که در مورد موضع من نسبت به صدا و سیماست، و از رادیو مثال می آورم، ظاهرا بهانه بدفهمی شده. منظور من اما، دقیقا، آوردن مثالی شخصی است در تایید این نکته که خیلی وقت ها پیش داروی هایمان، بر انصافمان غلبه می کنند. نمونه یی که گفتم، انتقادی است به خودم که گاهی نگاه منفی و کلیم نسبت به یک ساختار، نمی گذارد در مورد خرده حرکت های انشعابی آن ساختار هم قضاوت درستی داشته باشم. سخت گیری من تنها نسبت به خودم انجام می شود، اتفاقا بر دیگران بسیار سهل گیرم. همان طور که گفتم اگرچه مخاطب جام جم نیستم و با تلویزیون هم همکاری نکرده و نخواهم کرد، اما هدف و منشی را که همان بچه های جام جم در برگزاری مراسم واو دارند، تحسین می کنم. طبیعتا منی که گاهی بعضی برنامه های سیما را نگاه می کنم، متوجه تلاش کارکناش هم می شوم، اما علیرغم تایید اندک جنبه های مثبت کار، نسبت به منش فرهنگی کل این بدنه و تاثیرات عام آن شدیدا انتقاد دارم و پایش هم می ایستم. البته صدای من و امثال من به جایی نمی رسد، و صد البته که توقعی هم نیست.
از آقای علیخانی متشکرم که بی این که تحت تاثیر تیتر و لینک های یاوران! این بحث قرار بگیرند، و با متانت و صبر و ذکر نام حقیقی – که انگار دیگر به این راحتی ها در کامنت دانی ها پیدا نمی شود – نظرشان را بیان کردند. نمونه یی بود از یگ دیالوگ محترمانه و بی غیظ در عرصه وب. اما تکرار می کنم که من اصلا نقدی به برنامه ایشان نداشتم، بعضی از صمیمی ترین کسانم کارمند سیما هستند، برای آقای علیخانی و هر کس دیگری هم که در این آشفته بازار هنوز به فکر فرهنگ است، آرزوی صبر دارم. همین هم جای دست مریزاد دارد که کسی تمام سعیش را بکند تا در حد میدان و امکان اندکی که صدا و سیما به او می دهد، کار قابل تاملی انجام دهد. ولی چشمم را هم نمی توانم به تخریب فرهنگی پردامنه سیما ببندم و نیز معتقدم تک تک ما در نحوه ساز و کار کل سیستمی که در آن کار می کنیم، سهیم و پاسخگو هستیم. در همان تماس تلفنی، به دوستشان هم گفتم که ممنونم که به فکر "کتاب هول" بوده اند. اما هم چنان معتقدم گاهی جسارت "نه" گفتن به بخش مثبت یک سیستم منفی، دست کم علامت سوالی در ذهن ایجاد می کند و اگر این علامت سوال ها و "نه" ها زیاد شوند، شاید تبدیل به یک تکان ذهنی یا فیزیکی شوند و ... به گمانم در مواجهه شرافتمندانه با یک سیستم معیوب، یک راه حل این است که قاطی سیستم بشوی و تمام سعیت را بکنی تا تغییری در آن ایجاد کنی، و قطعا ناملایماتش را هم بپذیری. یک راه دیگر هم این است که بتوانی از خیر خوب و بد کار بگذری و در اعتراض، از کل جریان بیرون بیایی. انتخاب هر کدام از این دو به شرائط آن لحظه زندگی ما بستگی دارد، و طبعا در مقابله با هر وجه زندگیمان هم گاهی این و گاهی آن را در پیش بگیریم. (مواجهه غیرشرافتمندانه اش هم که سر جای خود.) به هر رو، نه من نسبت به انتخاب شما انتقادی دارم و نه انتظاری که شما رویکرد مرا تایید کنید. قطعا انتخاب های من هم می تواند محمل نقد شما باشد. و به هر حال همینش خوب است که هر کدام بر طبق ایده هایم، کار درستمان را انجام دهیم. صمیمیت یادداشتتان مرا وا می دارد تا من برایتان درد دل کنم: به عنوان یک خواننده، من هم دلم می گیرد وقتی یادم می آید گلشیری مرد و حسرت چاپ مجدد فلان کتابش را به آن دنیا برد، که با آن همه استعداد و هوش تریبون عام نداشت، که خیلی نوشته هایش را ننوشت، که آن قدر سختگیرانه "نه" گفت، که آن همه وسواس داشت روی اسمی که قرار بود از او باقی بماند؛ ولی حالا چند سال بعد از مرگش، وقتی می بینم کنار نامش چه حاشیه هایی می آیند، بیش تر دلم می گیرد.
حالا داستانکی از فرانتس کافکا. چند وقتی است درگیر ترجمه داستانک هستم، تمرین خیلی خوبی است برای رسیدن به ایجاز و تعلیق. به تدریج همین جا می گذارمشان. این داستانک هم به نظرم معنای خیلی ... نه ببخشید، تفسیرش با خودتان.
یک حکایت کوچک
موش گفت «افسوس. جهان هر روز، یک سر، کوچک تر می شود؛ در آغاز آن قدر بزرگ بود که می ترسیدم در آن گم شوم. پیوسته می دویدم و می دویدم، و شاد بودم که می دیدم دیوارهای دو طرفم آن قدر از من دور هستند. اما این دیوارهای بلند چنان به سرعت باریک شدند که اینک تقریبا به خانه آخر رسیده ام. و آن کنج هم تله یی حاضر و آماده ایستاده که باید یک راست بدوم داخلش.»
گربه گفت «فقط لازم بود مسیرت را عوض کنی.» و بلعیدش.
پس نوشت: این ماجرای موضع من نسبت به صدا و سیما، سبب خیر دیگری هم شد؛ در همین رفت و آمدهای کلامی نکاتی روشن می شود که نظرات طرفین را از یکسویگی خارج می کند. آقای علیخانی لطف کردند و تماس گرفتند و توضیحاتی دادند برای شفاف تر شدن قضیه: اولا بر خلاف برداشت من از یادداشتشان، ایشان هیچ گونه مسوولیت یا پستی در رادیو نداشته اند و صرفا بر اساس تجربه حضور خودشان در برنامه، برایم کامنت نوشته بودند. دوم این که گفتند از بین تمام بچه های واو، تنها دبیر گروه مدتی با روزنامه جام جم همکاری داشته. خب، موضوع جالب تر شد. بچه ها در آن مراسم خودشان را معرفی کردند، اما پیشینه شان را نه. و برداشت کلی اهالی ادبیات، حتا ناشران، همان بود که نوشته بودم. به هر حال، دانستن این موضوع نه چیزی از جذابیت داشتن نگاه «متفاوت» ایشان کم می کند و نه تغییری در پرسش اساسی من می دهد که: تا کجا، و چگونه، می توان در یک سیستم معیوب، عملکردی درست داشت؟ اگر جریان آن قدر به نظرمان سیاه باشد که به کل قیدش را بزنیم (همان موضع من) که هیچ، اما اگر گزینه دوم «بهترین کار ممکن با نهایت توان و حسن نیت» را بپذیریم، کارمان چه شرائط و و ویژگی هایی خواهد داشت؟شاید بشود این بحث را همین طور خرد، خرد باز نگه داشت. نفس همین صحبت آقای علیخانی نشان می دهد که همه مشتاقیم تا در فضای سالمی در مورد این مسائل صحبت کنیم، صریح، بدون تعارف و بدون جنجال. به شخصه، و بدون توجه به محبت تیتری و لینکی! بعضی بزرگان که شاید ترجیح می دهند هر بحثی را به آشوب تبدیل کنند، پذیرای هر سخنی خواهم بود.
دنیای کوچک
دیشب یکی از دوستانم در اعتراضی تلفنی به این که این چند پست آخر وبلاگم، شدیدا بار اجتماعی / انتقادی یافته، و به عنوان تاییدی بر ادامه حرکتم در مسیر "ادبیات و دیگر هیچ"، قول گرفت که با آوردن ترجمه یی، سس ملایمی به تاملات تلخم بزنم (شرمنده قول مقاله یی که به کامیار داده ام! راستش زور این دوستم از تو بیش تر بود). به هر حال تنوع منوی انتخاب هم مهم است. اما قبلش باید نکته یی را هم در مورد پست قبلم ذکر کنم.
آن پاراگرافی که در مورد موضع من نسبت به صدا و سیماست، و از رادیو مثال می آورم، ظاهرا بهانه بدفهمی شده. منظور من اما، دقیقا، آوردن مثالی شخصی است در تایید این نکته که خیلی وقت ها پیش داروی هایمان، بر انصافمان غلبه می کنند. نمونه یی که گفتم، انتقادی است به خودم که گاهی نگاه منفی و کلیم نسبت به یک ساختار، نمی گذارد در مورد خرده حرکت های انشعابی آن ساختار هم قضاوت درستی داشته باشم. سخت گیری من تنها نسبت به خودم انجام می شود، اتفاقا بر دیگران بسیار سهل گیرم. همان طور که گفتم اگرچه مخاطب جام جم نیستم و با تلویزیون هم همکاری نکرده و نخواهم کرد، اما هدف و منشی را که همان بچه های جام جم در برگزاری مراسم واو دارند، تحسین می کنم. طبیعتا منی که گاهی بعضی برنامه های سیما را نگاه می کنم، متوجه تلاش کارکناش هم می شوم، اما علیرغم تایید اندک جنبه های مثبت کار، نسبت به منش فرهنگی کل این بدنه و تاثیرات عام آن شدیدا انتقاد دارم و پایش هم می ایستم. البته صدای من و امثال من به جایی نمی رسد، و صد البته که توقعی هم نیست.
از آقای علیخانی متشکرم که بی این که تحت تاثیر تیتر و لینک های یاوران! این بحث قرار بگیرند، و با متانت و صبر و ذکر نام حقیقی – که انگار دیگر به این راحتی ها در کامنت دانی ها پیدا نمی شود – نظرشان را بیان کردند. نمونه یی بود از یگ دیالوگ محترمانه و بی غیظ در عرصه وب. اما تکرار می کنم که من اصلا نقدی به برنامه ایشان نداشتم، بعضی از صمیمی ترین کسانم کارمند سیما هستند، برای آقای علیخانی و هر کس دیگری هم که در این آشفته بازار هنوز به فکر فرهنگ است، آرزوی صبر دارم. همین هم جای دست مریزاد دارد که کسی تمام سعیش را بکند تا در حد میدان و امکان اندکی که صدا و سیما به او می دهد، کار قابل تاملی انجام دهد. ولی چشمم را هم نمی توانم به تخریب فرهنگی پردامنه سیما ببندم و نیز معتقدم تک تک ما در نحوه ساز و کار کل سیستمی که در آن کار می کنیم، سهیم و پاسخگو هستیم. در همان تماس تلفنی، به دوستشان هم گفتم که ممنونم که به فکر "کتاب هول" بوده اند. اما هم چنان معتقدم گاهی جسارت "نه" گفتن به بخش مثبت یک سیستم منفی، دست کم علامت سوالی در ذهن ایجاد می کند و اگر این علامت سوال ها و "نه" ها زیاد شوند، شاید تبدیل به یک تکان ذهنی شوند و ... به گمانم در مواجهه شرافتمندانه با یک سیستم معیوب، یک راه حل این است که قاطی سیستم بشوی و تمام سعیت را بکنی تا تغییری در آن ایجاد کنی، و قطعا ناملایماتش را هم بپذیری. یک راه دیگر هم این است که بتوانی از خیر خوب و بد کار بگذری و در اعتراض، از کل جریان بیرون بیایی. انتخاب هر کدام از این دو به شرائط آن لحظه زندگی ما بستگی دارد، و طبعا در مقابله با هر وجه زندگیمان هم گاهی این و گاهی آن را در پیش بگیریم. (مواجهه غیرشرافتمندانه اش هم که سر جای خود.) به هر رو، نه من نسبت به انتخاب شما انتقادی دارم و نه انتظاری که شما رویکرد مرا تایید کنید. قطعا انتخاب های من هم می تواند محمل نقد شما باشد. و به هر حال همینش خوب است که هر کدام بر طبق ایده هایم، کار درستمان را انجام دهیم.
صمیمیت یادداشت آقای علیخانی وا می داردم تا من هم درد دلی کنم: به عنوان یک خواننده، من هم دلم می گیرد وقتی یادم می آید گلشیری مرد و حسرت چاپ مجدد فلان کتابش را به آن دنیا برد، که با آن همه استعداد و هوش تریبون عام نداشت، که خیلی نوشته هایش را ننوشت، که آن قدر سختگیرانه "نه" گفت، که آن همه وسواس داشت روی اسمی که قرار بود از او باقی بماند؛ ولی حالا چند سال بعد از مرگش، وقتی می بینم کنار نامش چه حاشیه هایی می آیند، بیش تر دلم می گیرد.
حالا داستانکی از فرانتس کافکا. چند وقتی است درگیر ترجمه داستانک هستم، تمرین خیلی خوبی است برای رسیدن به ایجاز و تعلیق. به تدریج همین جا می گذارمشان. این داستانک هم به نظرم معنای خیلی ... نه ببخشید، تفسیرش با خودتان.
یک حکایت کوچک
موش گفت «افسوس. جهان هر روز، یک سر، کوچک تر می شود؛ در آغاز آن قدر بزرگ بود که می ترسیدم در آن گم شوم. پیوسته می دویدم و می دویدم، و شاد بودم که می دیدم دیوارهای دو طرفم آن قدر از من دور هستند. اما این دیوارهای بلند چنان به سرعت باریک شدند که اینک تقریبا به خانه آخر رسیده ام. و آن کنج هم تله یی حاضر و آماده ایستاده که باید یک راست بدوم داخلش.»
گربه گفت «فقط لازم بود که مسیرت را عوض کنی.» و بلعیدش.
یک واو کم تر یا بیش تر
اصل خبر را شاید خوانده باشید، این هم بعد از خبرش است.
از دفتر واو، برای حضور در مراسم اهدای جایزه رمان متفاوت سال دعوتم کرده بودند. مردد بودم.
اول این که آنقدر اخبار عجیب و غریبی اطراف جوایز ادبی وجود داشته که پیشاپیش بر هر حرکت ادبی سایه یی از شک افتاده. برای منی هم که حاشیه ها را دنبال نمی کنم، به هر حال اطلاعات عصبی کننده همیشه رسیده؛ چرا که سرجمع ِ ادبیاتی ها دویست، سیصد نفری بیشتر نیستیم و دنیا هم هم چنان درگیر انقلاب اطلاعاتی. اما عجیب و مسرت بار این که اخبار واصله در مورد جایزه واو حکایت داشت که ظاهرا هیچ رابطه فرامتنی بین کادر برگزارکننده، داوران و کاندیداها وجود ندارد. ظاهرا پدر خوانده های ادبی و ژورنالیستی که امسال حضوری کوبنده در همه جوایز داشتند، هنوز این تنگه را فتح نکرده اند: مثلا هیچ یک از داوران کارمند مامان، بابای هیچ کاندیدایی نبود؛ سفره شام و ناهاری از سوی نویسنده ها پهن نشده بود، هیچ کاندیدایی برای عرض ارادت هفتگی در دفتر جایزه بده ها حاضر نشده بودند، و محفل انس و کوه و جنگلی هم در بین نبود (احترام نویسنده های آشنا و ناآشنایی که درگیر این سفره ها نیستند و کار ادبی شان را می کنند، به جا؛ و قلمشان هم پر جوهر. آن چند نفر ادعا و بی رابطه یی هم که واقعا به صرف کار خودشان و عدالت داوران در ردیف جایزه بگیرها قرار گرفتند، نوش جانشان). خب، این همه ساختارشکنی، آن قدر کشش داشت که من بدبین را هم تا خانه هنرمندان بکشاند.
دومین دلیل تردیدم، این بود که شنیدم این بچه ها بیشتر از اصحاب روزنامه جام جم هستند. موضع من نسبت به صدا و سیما روشن است. از همان سال های دانشجویی هم که قیمت نوشتن یک طرح تلویزیونی چند صفحه یی برای صدا و سیما وسوسه کننده کیف پولمان بود (البته در صورت وجود آشنایی که پشت کارت می ایستاد)، حاضر نشدم برای - به قول دوستان - سازمان کار کنم: کم بلایی نیست آن چه که خیلی از برنامه های سیما بر سر فرهنگ مریض احوال ما آورد. با این همه رادیکالیسم خودم را هم به کسی تسری ندادم. دوستان زیادی دارم که به هردلیلی آن جا کار می کنند. احترام و علاقه به همه شان سرجایش، این اما انتخاب من برای شیوه زندگی خودم بوده. امروز هم به آن کارمندی که کارش را آشکارا و از سر اجبار یا اعتقاد انجام می دهد، نقدی ندارم؛ بیشتر از نویسنده های مطرح و ژست روشنفکرانه شان متعجب ام که با اسامی مستعار برای سیما فیلمنامه و برنامه می نویسند! پشت این پنهان کاری چه خجالتی نهفته است؟چند ماه پیش از رادیو فرهنگ تماس گرفتند تا برای "کتاب هول" برنامه بگذارند. آقای خیلی مودبی بود، و از شنیدن جواب "نه" من جا خورد. گفت خیلی از دوستانتان در این برنامه حاضر بوده اند، شما چرا ...؟ از لطفشان تشکر کردم، گفتم هیچ مشکلی با خود بچه های این برنامه ندارم، و گفتم که اما حاضر نیستم هیچ همکاری با این رسانه بکنم، و این که به نظرم حتا حضورم در آن برنامه فرهنگی رادیویی، به منزله تایید یا کمک به روندی است که کل مجموعه صدا و سیما در پیش گرفته. (سوال فرعی هستی شناختی: چرا برای خیلی ها حاضر شدن در برنامه های صدا و سیما مایه پز یا حسرت است؟) بعدش بعضی از بچه ها گفتند چرا تریبونت را از دست دادی؟ می رفتی برای کتابت مخاطب بیشتر جمع می کردی و ... با این بحث تریبون به هر قیمتی خیلی مشکل دارم. چند تا مخاطب بیشتر قیمت آدم را عوض می کنند؟ از همه مهم تر این که، "کتاب هول" مال من است. دست کم این قدر تکلیفش را داشتم که به جایی "نه" بگویم.
اما به هر حال این موضع شخصی من بود، دلیل نمی شد که متر داوری بچه های واو را هم معیوب بدانم. شاید همین جوان خبرنگار ناشناس جام جم (که روزنامه اش را هم نمی خوانم)، به صرف همین اعتنایش به صداهای متفاوت، وجدان ادبی بیدارتری نسبت به فلان آدم معروفی داشته باشد که همه جا حضور دارد، شاید واقعا تمام رمان ها را خوانده باشد و بعد به آن ها نمره داده باشد، شاید به کارش حرمت می گذارد ... خلاصه، رفتم.
با دوست منتقد و مترجمی - که بیش از من از دیدن چهره های "چی توز"ی واهمه دارد - در تاریکی پخش فیلم ابتدای مراسم وارد سالن شدیم و بدون سر و صدا یا ابراز آشنایی، ردیف های عقب نشستیم تا با خیال راحت برنامه را دنبال کنیم، و طبعا اگر لازم شد در سکوت خارج شویم!
اجرای نویی داشتند. اول این که کم حرف زدند و متر و معیارشان هم روشن بود. به شکل خلاصه: ادبیاتی متفاوت در مضمون، زبان، یا اجرا. مانیفست خوانی شان خیلی جالب بود. پسری پشت میکروفن نشست و شروع به صحبت کرد که ناگهان صدای دختری ناپیدا هم از پشت صحنه به او پیوست و باهم به شکلی پلی فونیک، مقطع، و نا سینک به خواندن متن ادامه دادند. گاهی این عقب می ماند و گاهی آن. بده بستان جالبی بود. بعد هم جوایز را دادند. جالب این که برای اهدای جوایز آقایان دستغیب و سپانلو را به روی سن دعوت کردند. دوستم می گفت این دو مدتی است با هم حرف نمی زنند، قهر اند، یا همچه چیزی! بیچاره ها دو طرف سن ایستاه بودند و اصلا به هم نگاه نمی کردند.خدا را شکر که برنده ها هم متفاوت عمل کردند و بدون هیچ پز اسکاری و تشکر از "مامانم اینا و خان عمو و ... "، در سکوت جوایزشان را گرفتند و فقط لبخند زدند! آقای کیائیان هم فقط با یکی دو جمله صمیمانه تشکر کرد و پایین آمد. همین. راستش کراوات و ظاهر شیک و تمیز پسران واو هم خیلی «متفاوت» بود، از بس ادبیاتی ها را ژولیده دیده ایم. القصه، مراسم تمام شد. بعدش چای و شیرینی بود، تبریک به برنده ها، تشکر از برگزار کننده ها، و سلانه سلانه زیر چتر قرمز تا ثالث و چشمه و دیدن تازه ها.
پس نوشت: دو داستان مینی مالیستی از سام سیلوا ترجمه کرده ام. در سایت شهر قصه می توانید بخوانیدشان.