اصل خبر را شاید خوانده باشید، این هم بعد از خبرش است.
از دفتر واو، برای حضور در مراسم اهدای جایزه رمان متفاوت سال دعوتم کرده بودند. مردد بودم.
اول این که آنقدر اخبار عجیب و غریبی اطراف جوایز ادبی وجود داشته که پیشاپیش بر هر حرکت ادبی سایه یی از شک افتاده. برای منی هم که حاشیه ها را دنبال نمی کنم، به هر حال اطلاعات عصبی کننده همیشه رسیده؛ چرا که سرجمع ِ ادبیاتی ها دویست، سیصد نفری بیشتر نیستیم و دنیا هم هم چنان درگیر انقلاب اطلاعاتی. اما عجیب و مسرت بار این که اخبار واصله در مورد جایزه واو حکایت داشت که ظاهرا هیچ رابطه فرامتنی بین کادر برگزارکننده، داوران و کاندیداها وجود ندارد. ظاهرا پدر خوانده های ادبی و ژورنالیستی که امسال حضوری کوبنده در همه جوایز داشتند، هنوز این تنگه را فتح نکرده اند: مثلا هیچ یک از داوران کارمند مامان، بابای هیچ کاندیدایی نبود؛ سفره شام و ناهاری از سوی نویسنده ها پهن نشده بود، هیچ کاندیدایی برای عرض ارادت هفتگی در دفتر جایزه بده ها حاضر نشده بودند، و محفل انس و کوه و جنگلی هم در بین نبود (احترام نویسنده های آشنا و ناآشنایی که درگیر این سفره ها نیستند و کار ادبی شان را می کنند، به جا؛ و قلمشان هم پر جوهر. آن چند نفر ادعا و بی رابطه یی هم که واقعا به صرف کار خودشان و عدالت داوران در ردیف جایزه بگیرها قرار گرفتند، نوش جانشان). خب، این همه ساختارشکنی، آن قدر کشش داشت که من بدبین را هم تا خانه هنرمندان بکشاند.
دومین دلیل تردیدم، این بود که شنیدم این بچه ها بیشتر از اصحاب روزنامه جام جم هستند. موضع من نسبت به صدا و سیما روشن است. از همان سال های دانشجویی هم که قیمت نوشتن یک طرح تلویزیونی چند صفحه یی برای صدا و سیما وسوسه کننده کیف پولمان بود (البته در صورت وجود آشنایی که پشت کارت می ایستاد)، حاضر نشدم برای - به قول دوستان - سازمان کار کنم: کم بلایی نیست آن چه که خیلی از برنامه های سیما بر سر فرهنگ مریض احوال ما آورد. با این همه رادیکالیسم خودم را هم به کسی تسری ندادم. دوستان زیادی دارم که به هردلیلی آن جا کار می کنند. احترام و علاقه به همه شان سرجایش، این اما انتخاب من برای شیوه زندگی خودم بوده. امروز هم به آن کارمندی که کارش را آشکارا و از سر اجبار یا اعتقاد انجام می دهد، نقدی ندارم؛ بیشتر از نویسنده های مطرح و ژست روشنفکرانه شان متعجب ام که با اسامی مستعار برای سیما فیلمنامه و برنامه می نویسند! پشت این پنهان کاری چه خجالتی نهفته است؟چند ماه پیش از رادیو فرهنگ تماس گرفتند تا برای "کتاب هول" برنامه بگذارند. آقای خیلی مودبی بود، و از شنیدن جواب "نه" من جا خورد. گفت خیلی از دوستانتان در این برنامه حاضر بوده اند، شما چرا ...؟ از لطفشان تشکر کردم، گفتم هیچ مشکلی با خود بچه های این برنامه ندارم، و گفتم که اما حاضر نیستم هیچ همکاری با این رسانه بکنم، و این که به نظرم حتا حضورم در آن برنامه فرهنگی رادیویی، به منزله تایید یا کمک به روندی است که کل مجموعه صدا و سیما در پیش گرفته. (سوال فرعی هستی شناختی: چرا برای خیلی ها حاضر شدن در برنامه های صدا و سیما مایه پز یا حسرت است؟) بعدش بعضی از بچه ها گفتند چرا تریبونت را از دست دادی؟ می رفتی برای کتابت مخاطب بیشتر جمع می کردی و ... با این بحث تریبون به هر قیمتی خیلی مشکل دارم. چند تا مخاطب بیشتر قیمت آدم را عوض می کنند؟ از همه مهم تر این که، "کتاب هول" مال من است. دست کم این قدر تکلیفش را داشتم که به جایی "نه" بگویم.
اما به هر حال این موضع شخصی من بود، دلیل نمی شد که متر داوری بچه های واو را هم معیوب بدانم. شاید همین جوان خبرنگار ناشناس جام جم (که روزنامه اش را هم نمی خوانم)، به صرف همین اعتنایش به صداهای متفاوت، وجدان ادبی بیدارتری نسبت به فلان آدم معروفی داشته باشد که همه جا حضور دارد، شاید واقعا تمام رمان ها را خوانده باشد و بعد به آن ها نمره داده باشد، شاید به کارش حرمت می گذارد ... خلاصه، رفتم.
با دوست منتقد و مترجمی - که بیش از من از دیدن چهره های "چی توز"ی واهمه دارد - در تاریکی پخش فیلم ابتدای مراسم وارد سالن شدیم و بدون سر و صدا یا ابراز آشنایی، ردیف های عقب نشستیم تا با خیال راحت برنامه را دنبال کنیم، و طبعا اگر لازم شد در سکوت خارج شویم!
اجرای نویی داشتند. اول این که کم حرف زدند و متر و معیارشان هم روشن بود. به شکل خلاصه: ادبیاتی متفاوت در مضمون، زبان، یا اجرا. مانیفست خوانی شان خیلی جالب بود. پسری پشت میکروفن نشست و شروع به صحبت کرد که ناگهان صدای دختری ناپیدا هم از پشت صحنه به او پیوست و باهم به شکلی پلی فونیک، مقطع، و نا سینک به خواندن متن ادامه دادند. گاهی این عقب می ماند و گاهی آن. بده بستان جالبی بود. بعد هم جوایز را دادند. جالب این که برای اهدای جوایز آقایان دستغیب و سپانلو را به روی سن دعوت کردند. دوستم می گفت این دو مدتی است با هم حرف نمی زنند، قهر اند، یا همچه چیزی! بیچاره ها دو طرف سن ایستاه بودند و اصلا به هم نگاه نمی کردند.خدا را شکر که برنده ها هم متفاوت عمل کردند و بدون هیچ پز اسکاری و تشکر از "مامانم اینا و خان عمو و ... "، در سکوت جوایزشان را گرفتند و فقط لبخند زدند! آقای کیائیان هم فقط با یکی دو جمله صمیمانه تشکر کرد و پایین آمد. همین. راستش کراوات و ظاهر شیک و تمیز پسران واو هم خیلی «متفاوت» بود، از بس ادبیاتی ها را ژولیده دیده ایم. القصه، مراسم تمام شد. بعدش چای و شیرینی بود، تبریک به برنده ها، تشکر از برگزار کننده ها، و سلانه سلانه زیر چتر قرمز تا ثالث و چشمه و دیدن تازه ها.
پس نوشت: دو داستان مینی مالیستی از سام سیلوا ترجمه کرده ام. در سایت شهر قصه می توانید بخوانیدشان.
يعني همه ي كارهايي كه اكنون مي كنيد دوست داريد ؟
سلام خانم مقانلو. مطلب جالب نوشته ايد اما خواستم به نكته اي اشاره كنم كه در نوشته شما به آن پرداخته شده است و آن دعوت شما به صدا و سيماست. برنامه راديو فرهنگ چه در بخش شعر و چه در بخش داستان و در کل تمام برنامه های راديو يک سر و گردن متفاوت تر ( قابل توجه شما که به ادبيات متفاوت هم علاقمنديد) از تلويزيون است. با اين همه مگر آقای گلشيری نبود که گفته بود کاشکی يک بار می گذاشتند ما هم حرف بزنيم؟ چرا با راه را برای کسانی که به اين محيط پا گذاشته اند سخت می کنيم؟ اين ها را از سر دلتنگی برايتان نوشتم و مطمئن باشيد چنان که همان آقای مودب گفته اند اکثر قريب به اتفاق دوستان نويسنده و شاعر طی يک سال و چند ماه گذشته به اين برنامه رفته رفته و سه شب تمام از امکانات جمهوری اسلامی استفاده کرده و تبليغ شده اند هم خودشان هم کتاب شان و هم در کل مقوله کتاب را بيشتر نشان داده اند. اصلا هيچ می دانيد خيلی از دوستانی که در صدا و سيما سراغ شماها می آيند چقدر تحت فشار قرار دارند. ارادتمند يوسف عليخاني
وب سایت رسمی مصطفی مستور:صفحه صفر



