اسفندانه

خوب است که این بهانه عید و سال جدید را دارم برای به روز کردن وبلاگ تنبلم؛ رشته هنر هم بدجور ما را بدعادت کرد که تراوشات قلمی و تصویری مان همیشه مطابق حسمان پیش برود: به واقع تمام این هفته ها، حسش نبود و ننوشتم! باقی زندگی ادامه داشت البته، و باقی نوشته ها. چهار کتاب زیر چاپ دارم.
بهار تهران روزهاست که آمده، شکوفه ها باز شدند و ریختند و تمام شدند، هوا هم که به گرمای اردیبهشت می زند، سال اما هنوز نو نشده. یکی دو سفر در پیش دارم. و از آرزویم بگویم که برنامه ریزی کرده ام برای کار سینمایی. دو سال است مدام درگیر کلمه بوده ام، خسته شده ام، تصویر خونم پایین آمده: سال 85 را می خواهم فیلم بسازم.

حالا اگر زمان حسابرسی و به پشت سر نگاه کردن باشد ... می بینم که سال گذشته را واقعا به همه سهل گرفتم و به خودم سخت. باورهایم مدام محک زده شدند. نه این که باورهایی دیرسال داشته باشم و بهشان دلبسته، نه؛ اما پیاپی در شرائط انتخاب قرار گرفتم و مجبور شدم بر اساس اعتقادات ذهنیم انتخاب کنم: انتخاب هایی برای زندگی آینده، و برای تعیین چگونگی ادامه حضور کاری در این بلبشوی فرهنگی. به هر حال، به انتخاب هایم ایمان داشتم حتا اگر عواقبش را از پیش گمان می زدم؛ چوبش را هم اگر خوردم باز از دردش خوشم آمد. همین هاست که امروز آخر سال را از شیوایی که بودم راضی تر از باقی وقتهای ام.

سال عجیبی بود. خیلی از دوستانم می گویند سالی بد، اما به نظر - و برای - من نمی شود گفت بد: عجیب بود، پر از دست انداز و منحنی های سینوسی، شلوغ و بی ربط و پر هیاهو، و در عین حال از تکمیل کننده ترین حلقه های زنجیر چیزی که سرنوشت می نامیمش. به لحاظ شخصی پوست انداختم، شاید به قدر پنج سالم، یک جا، عوض شدم. خیلی چیزها را که باورم نمی شد، شد. بیش از پیش ایمان آوردم که برای هر چیز «باید زمانش فرا برسد.» تقدیر، تصادف، و نسبیت، را با هم تجربه کردم (انگار شد فیلم Crash!) کشتی تک دکله ام از دست کم دو دماغه خطرناک به سلامت رد شد، بادبانی پاره شد و خساراتی هم به بار آمد، کم هم غصه نخوردم، اما به سلامت جستم. آن قدر پشت هم مذاب و منجمد شدم که تمام قالبم عوض شد. دوست های تازه یی یافتم که شش ماه قبلش به خواب هم نمی دیدم در روزهای سخت تیمارداریم را بکنند، و با کسانی آشنا شدم که یک روز حضورشان به قدر چند ماه بزرگترم کرد.
به خودم و اطرافیانم که نگاه می کنم، می بینم اکثرمان کار خارق العاده ای نکردیم اما بسیار خسته ایم. چرا این قدر خسته ایم؟ انگار این ماه ها را توی خواب دویدیم، توی باد، دنبال هیچ چیز و همه چیز. همیشه سرم شلوغ بود اما هیچ کار ثابتی هم نداشتم، توامان مضطرب بودم و خوشحال، اکثرا خسته، خیلی وقت ها غمگین، و همان وقت ها امیدوار.

یادمان می ماند که سال 84، برای همه، بسیار تعیین کننده بود: کلان رویدادهای سیاسی کشور را که همه دیدیم و می بینیم که چه شد؛ اما آن چه در حوزه خرده پاره های اتفاقات اجتماعی، مثلا در عرصه همین ادبیات بدبختمان، گذشت هم بسیار تعیین کننده بود: جناح بندی ها و صف کشی ها آشکار و رو انجام شد، حلقه ها و گروه ها یا هم را یافتند و یا از هم جدا شدند، حضور و دیده شدن - یا نشدن - در مراسم و اجتماعات معنای روشن و صریحش را یافت. بی تعارف دیدیم که چه چیزهایی یک عمر - یک سال؟ - حضور پربار بر صحنه ادبی را بیمه می کند؛ و دیدیم بچه شرهایی را که جسورانه خانه پدرخواده ها را ترک کردند (همین جا به محفل نشینان خلوت انس بگویم که سکوت مقطعی این بچه ها آرامش قبل از طوفان است! چند کتاب اعجاب انگیز از این شیطانک ها در راه است، نوشته هایی هم تراز با سطح تئوریک باقی دنیا! که جا دارد از همین حالا خواب را از چشم محفلیان بپراند!). سواد علمی در معنای عام خودش - نبودش، وجودش، یا کمبودش- عامل تعیین کننده تمام این گردهم آمدن ها یا از هم جدا شدن ها بود. دیگر نمی شد محافظه کارانه، و از یک کنار، به همه لبخند زد و اظهار ارادت کرد، یا همه دل ها را با هم داشت. خوشبختانه راه برگشتی هم نمانده. روزهای جالب و تعیین کننده تری هم در راه است. تکلیف ها باید روشن می شد، و شد: اتفاقاتی افتاد، و دیگر هیچ کس نمی تواند بودن یا نبودنش را انکار کند. پادزهر جریانات پیرامون، مثل همیشه خواندن بود و خواندن و خواندن، و قوی تر شدن از درون. همه به هم توصیه می کردیم، و می کنیم، مدام: «بخونید بچه ها، به زبان اصلی، و متن های جدید را.»

نفس زندگی اما مثل همیشه بسی قشنگ تر و پرماجراتر از تمام این حرف ها بود. همان زندگی کوچکی که مثلا یک بخشش هم دخترک پنج ساله فال فروش سر خیابان است که تمام دندان هایش ریخته اما مدام از همه آدامس می خواهد. ورزشم را جدی تر گرفتم، و به صرافت افتاده ام بعضی ماجراهای سالن ورزش را به شکل داستانک های دنباله دار بنویسم! در کنار این ها، مسکن های همیشگی ام فیلم بود و موسیقی. (دست کم این یک اقبال خوش را داریم که شاهکارهای سینمایی به راحتی به دست همه مان می رسد) بی هوا فیلم دیدم، و در کنارش لذت کشف گروه های جدید پاپ، سبک های جدید رپ، تک خوان های گمنام، و بازیابی ستاره های فراموش شده را تجربه کردم. توامان سرگشتگی و سرخوشی.

انگار دست هایم باقی سال زنجیر باشد، خوشحالم که به بهانه سال نو می توانم به خیلی از دوست هایم که مدت هاست ازشان بی خبرم تلفن بزنم و تبریکی بگویم و حال و احوالی بکنیم! با این همه سایه ای روی همین دلخوشی های کوچک افتاده (مگر دلخوشی بی سایه هم می شود؟): این روزها را که اکثرمان کنار خانواده ها خواهیم بود، بیش از همه به زنی فکر می کنم که روزهاست خانواده چهار نفره اش را به تنهایی، سه نفره، میگرداند. می شود که بشنویم شوهرش آزاد شده و بازگشته است؟

عیدتان خوش. بختتان بیدار. و ایام به کام.

Wednesday 15 March 2006
ساسان . م . ک . عاصی:

سلام دوباره خانم مقانلوی عزیز. خب! این اسفندانه، یک شوک هیجان‌انگیز داشت که با تمام گیجی این‌روزهایم از ظهر که خوانده‌ام درخشان جلوی چشمم چرخ می‌خورد. یعنی هم تبریک می‌گویم به خاطر تصمیم‌تان برای سال 85 یعنی ساختن فیلم، هم اینکه یک دنیا خوشحالم و از همین حالا اگر بگویم ذوق‌زده برای تماشای فیلم‌تان باور کنید نه دروغ گفته‌ام و نه اغراق کرده‌ام. راستش از سال گذشته که اس.اُ.اس نوشته بودید یک‌بار منتظر چنین حبر هیجان‌انگیزی بودم و خب بالاخره... واقعا خوشحالم و جدا تبریک می‌گویم. / اما سال 84... اتفاقات عجیب، اتفاقات خوب و بد با هم، اتفاق اتفاق... چند روز پیش باورم نمی‌شد دارد تمام می‌شود. هنوز نمی‌توانم چیزی درباره‌اش بگویم. / اما از سال گذشته، چه یادداشت پر شوری بود. ممنون. هم پر شوق و هم شوق‌برانگیز، با توصیه‌های خوب و دوستی و مهربانی همیشه شما. دوباره سپاس. / به‌ آن سرگشتگی و سرخوشی توامان که گفتید دارم فکر می‌کنم که چه توصیف خوبی... تمام و کمال خیلی حرف‌ها دارد. (راستی! یک خبر بد... ظاهرا از این به بعد برای پیدا کردن فیلم‌ها باز مشکل خواهد بود. شنیده‌ام که تمام ایندست ودلبازی حضرات در ازاد گذاشتن پیغمبران هنر! برای یک حمله بی رحمانه بوده. حداقل یکی دو جا که می‌شناخته‌ام انگار مهر و موم شده‌اند متاسفانه!)/ و خبر تلخ‌تر را هم حتما شنیده‌اید که باز آن آزادی به تعویق افتاد. دلم عجیب گرفت.../ می‌بخشید که این‌قدر باز طبق معمول یادداشتم گیج شد. مدتی‌ست باید بگذارم دنبال کلمه‌ها تا برای حتی یک جمله ساده کنار هم بنشانم‌شان. شرمنده!(راستش چند بار حتی پیش آمد که خودم به شدت حوصله‌ام سر رفت از خواندن آشفته‌نوشته‌هایم!)به‌هرحال، مثل همییشه بسیار خوشحال کننده بود خواندن یادداشت تازه‌تان، با خبرهای خوب فراوان و نکات جذاب... پیشاپیش من هم برای شما نوروزی نوی نو را آرزو می‌کنم سراشر از سرخوشی و آرزو می‌کنم سال 85 مهمان کتاب‌های تازه‌تان باشیم (خب! البته این آرزو بیشتر برای خودم بود، گفتم همراه آرزوهائی که برای شمادارم بگویم که شاید زودتر برآورده شوند. به شدت مشتاق خواندن آن همه خواندنی‌های جذاب هستم). و آرزو می‌کنم سالی باشد که بتواند کنار سال‌هائی که نام آن بهترین سال‌ می‌گیرند، بنشیند. (باز به خاطر آشفتگی یادداشتم عذر می‌خواهم.) پیروز باشید و سرخوش.

siahvash:

پیشاپیش تبریک.هم عید هم انتشار کتابها و هم فیلم.صد سال به از این سالها.

koorosh pourzartosht:

درود. اين چند وقت بسيار به اينجا سر زدم و هربار كه خواستم چيزي بنويسم و تشكري بكنم از لطفتان كه سري به من زديد آنقدر وقت كم بود و وسواس به نوشتن به شكلي مقبول زياد كه از خيرش گذشتم تا امروز ... ديدم اگر همين الان كه فرصتي هست تا نخستين باشم به شادباش سال نو چيزي ننويسم ديگر تا سال آينده اين فرصت دست نخواهد داد. به هر روي، سال خوبي داشته باشيد و اميدوارم همگام با برنامه‌هايتان همه‌چيز به خوبي پيش برود. شاد باشيد.

هادی صادقی:

سلام سال نو شما هم مبارک امیدوارم ان زندانی هم ازاد شود و سال نو را خانواده اش با شادی اغازکنند
سال 84 سال بدی بود واقعا بد بود
امیدوارم سال خوبی داشته باشید
از این که با سایتتون اشنا شدم خیلی خوشحال شدم

نقطه الف:

سلام. بهار مبارک! دیدید می شد بشنویم؟ :) بهرحال شادی سر و ته سال نمی شناسد...کارت تبریک سال نو را در وبلاگم گذاشته ام.با بهترین آرزوها برای سال جدید و تازگی های بیشتر...سرخوش باشید!

الهام ملک پور:

سلام / نوروز مبارک

Shideh Keshavarz:

Shivaye azizam, khoshalam az khandan e hamishegi e blog at, va az inke samimane tarin tabrike sal e no ra taghdim to mikonam, bisht az har kesi, va ghodratat dar gozarandan keshti at be salamat az 2 damaghe khatar ra tahsin mikonam. va in dosough nist .

علیرضا تیفوسی:

خوشحال میشم به وبم سر بزنید

saeed kamali dehghan:

خانم مقانلو عزيز سال نو شما مبارك! دارم زندگي شهري اتان را مي خوانم!

اشكان:

ترجمه اش مي گردد همين كه سال خوبي بداريد .

صفورا هنرمند:

یه آهو بود که خیلی خوشگل بود.
روزی یک پری به سراغش اومد و بهش گفت: آهــو جون!... دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟!
آهو گفت: یه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پری آرزوی اون رو برآورده کرد و آهو با یک الاغ ازدواج کرد.

شش ماه بعد آهو و الاغ برای طلاق و جدایی، سراغ حاکم جنگل رفتند.

حاکم پرسید: علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقی نداریم، این خیلی خره.

حاکم پرسید: دیگه چی؟
آهو گفت: شوخی سرش نمیشه، تا براش عشوه میام جفتک می اندازه.

حاکم پرسید: دیگه چی؟
آهو گفت: آبروم پیش همه رفته، همه میگن شوهرم حماله.

حاکم پرسید: دیگه چی؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم، خونه ام عین طویله است.

حاکم پرسید: دیگه چی؟
آهو گفت: اعصابم را خـرد کرده، هر چی ازش می پرسم مثل خر بهم نگاه می کنه.

حاکم پرسید: دیگه چی؟
آهو گفت: تا بهش یه چیز می گم صداش رو بلند می کنه و عرعر می کنه.

حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: از من خوشش نمی آد، همه اش میگه لاغر مردنی، تو مثل مانکن ها می مونی.

حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آیا همسرت راست میگه؟
الاغ گفت: آره.

حاکم گفت: چرا این کارها رو می کنی ؟
الاغ گفت: واسه اینکه من خرم.

حاکم فکری کرد و گفت: خب خره دیگه ... چی کارش میشه کرد.

نتیجه گیری اخلاقی: در انتخاب همسر دقت کنید.
نتیجه گیری عاشقانه: بچه ها ... مواظب باشید وقتی عاشق موجودی می شوید "عشق" چشم هایتان را کور نکند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قربون همه شما
صفــــورا هنرمند
Safourahonar@Yahoo.com


محمد جعفرپور رودگلی:

سلام بر خانم مقانلوی عزیزم که بالاخره آپ شدند / اول تبریک عید را بگویم و برایتان آرزوی موفقیت و شادکامی را داشته باشم / دوم اینکه چه خبر هیجان انگیزی بود این تصمیم به فیلم ساختن شما ( خیلی دلم می خواست بدانم یک عشق بارتلمی چگونه فیلم می سازد )/ چه شود ... / به هر حال اگر دنبال دستیار می گشتید با کمال میل حاضرم در خدمت شما باشم و کلی چیز یاد بگیرم ازتان / خب ... به امید خدا

حسین شکر بیگی:

سلام! سال نو بر شما مبارک باد !شاد باشی

سيد مهدي موسوي:

وبلاگ غزل پست مدرن رسيدن يك سال تكراري و مسخره ديگر ، يك سال سرشار از غم و ابتذال و دروغ ، يك سال ديگر هيچ و هيچ و هيچ را مي خواست به تو و همه دوستان وبلاگ نويس تبريك و تسليت بگويد اما ديد وقتي از بالا به اين همه خالي نگاه كني مورچه اي هستي كه بايد جدا از گذشته و آينده بچسبي به حال و لبخند بزني به جنازه اي كه گاهي خوابهاي قشنگي مي بيند پس همين دقيقه بر تو مبارك باد و ديوانه وار از زندگي لذت ببر... وحشيانه! عقل عذابت نمي دهد؟!!!!!!! به اميد لحظه هاي خوبي كه در اين لحظه داري و مگر آينده چيزي جز وقوع حال در زماني ديگر است؟!!!!

نيما اکبرپور:

دير به دير به روز می‌کنی. به قولی آما به روز می‌کنی‌ها.
پاينده باشی و سال نو مبارک.

سید مهدی موسوی:

با متني تحت عنوان « شش شخصيت در جستجوي يك مؤلف » و خبر چاپ كتاب جديدم به روزم و منتظر نظرات شما... حتما سر بزنيد!

پیام رضایی:

سلام خانم مقانلو . از عید زیاد گذشته و من تازه سایت شما رو پیدا کردم . در هر حال سال خوبی داشته باشید . از صمیم قلب امیدوارم . راستش من خیلی دنبال یه نشونه ای از شما گشتم ولی خوب نبود .اخه اینجا شهرستانه ! و شهرستانم که . . . می دونین دیگه. یه خواهش بزرگ دارم . من یه وبلاگ راه انداختم که ادرسشو نوشتم . خواهش می کنم اگه تونستین یه سر بهش بزنین و صد البته نظرتون رو بگین . چون من کار شما رو خیلی قبول دارم و نظرتون هم برام مهمه . یه داستان بیشتر نیست . بازم خواهش می کنم .

پیام رضایی:

سلام . خانم مقانلو تو رو خدا اگه میشه یه نشونه ای چیزی بدین که بشه باهاتون تماس گرفت . خواهش می کنم .

atefeh:

salam .khub minevsi.man khahre afagh joodaki hastam !!

سامان بختیاری:

نمی دانم چرا ولی سال نو مبارک

از این که مثلا همه یک روز ÷یش میاد یه چیزی برای یه چیزی بنویسیم . مهم نیست

آدم باید منطق داشته باشد.

شاهين:

ino gosh kon : http://www.sharemation.com/shahinst2/sedash.swf

زینب حسن پور:

سلام.و امید که خوب باشید.اومدم که دعوت کنم تشریف بیارین خونه ی نقلی من. خوشحال می شم از مصاحبت و آشنایی حتما.

گیتی:

سلام شیوا خانوم.... من اتفاقی سایتت رو پیدا کردم... منو یادت میاد؟ گیتی... لیلا.... مشهد...:)

شاه رخ:

سلام / خوشحالم که قرار است تصویر خونتان برود بالا ول یخواهشا ً کماکان هوای کلمه را هم داشته باشید !

شاه رخ:

خوشحالم که تصویر خونتان می رود بالا ولی امیدوارم کماکان کلمه هم بالا باشد !