این روزها تب فوتبالی / فمینیستی خیلی بالا گرفته. حکم – تا این لحظه لغو نشده - رئیس جمهوری مبنی بر اجازه ورود تماشاگران زن به استادیوم های فوتبال بعضی از دوستان را به هیجان و سرور آورده، اما راستش من به عنوان یک زن عادی که اتفاقا اندک دستی هم در امور و مطالعات زنان دارد، نه از این خبر به هیجان آمده ام و نه باز شدن در استادیوم به روی زنان را یک پیرزوی تلقی می کنم.آَشنایانی که با مواضع و بحث های قبلی من در مورد فمینیسم نوع ایرانی، و به خصوص انتقادم نسبت به عملکرد بعضی از سردمداران - یا کسانی که به هر حال به عنوان سردمدار این جریان شناخته شده اند - آشناتر اند، می دانند که یکی از اعتراضات اصلی من متوجه تاکیدی است که این گروه ها بر صرف عملگرایی، و به قولی اکتیویسم اجتماعی، خود دارند و محدوده انجام یا همراهی با این اکتیویسم را هم بیشتر در اعتراضات خیابانی و تحصن روی زمین کد گزاری می کنند. به نظرم یکی از ابتدائی ترین استلزامات چنین تفکری این است که یک زن برای کسب حقوق مجبور است همیشه روی صحنه مبارزه باشد و مشتش را هم بلند کند (یا دست کم همان اکتیویست به نیابت از طرف او مشت بلند کند). می دانم که در بین روش های مختلف اما محدود احقاق حق، مشت بلند شده گاهی تنها ابزار است و گاهی جواب هم می دهد؛ اما پرسشم این است که واقعا محدوده فعالیت ها و خواسته ها و نیازهای همان اکتیویستی را چه چیزی تعیین می کند؟ برای چه خواسته هایی باید روی صحنه رفت؟ آیا نفس مساله اکتیویسم اجتماعی این است است که همیشه باید روی صحنه بود؟ اولویت مبارزه بر چه اساس تعیین می شود؟ و تازه به فرض روشن شدن این تعینات، آیا همیشه باید از یک نوع استراتژی مبارزاتی پیروی کرد؟
متاسفانه، و به تجربه، بسیاری اوقات در برابر پرسش هایی از این دست که از بار منطقی یا عقلائی یک فعالیت می پرسند، با این پاسخ مواجه شده ام: «ما اکتیویست اجتماعی هستیم، با عامه مردم و مشکلات عینی سر و کار داریم، و کارمان فلسفه بافی های آکادمیک نیست» اما حتا با پذیرش چنین پاسخی هم بحث اولویت نیازهای یک زن عامه – در معنای کلی آن – پررنگ تر می شود. ضمن این که چنین پاسخی این معنای ضمنی را هم دارد: «ما تیمی هستیم آماده اعتراض، حالا هر اعتراضی که شد.» این نه تنها جوابی مناسب به کسانی نیست که از دلائل، اهداف، و نتایج مورد نظر یک فعالیت اعتراض آمیز می پرسد، بل که بسیاری وقت ها پاک کردن صورت مساله یی است که می خواهد میزان سود و زیان در معامله، بر حسب انرژی خرج شده و سود به دست آمده، را بسنجد.
شخصا ضمن ابراز التزام عملی و فکری به حضور آگاهانه در صحنه، و ایمان به این که بسیاری از مسائل را می شود خرد خرد و به تدریج و با حرکات خزنده یا لاک پشتی حل کرد و از دست آوردهای کوچک به نتایج بزرگ تر رسید، معتقدم که در بسیاری از امور مربوط به زنان با چنان خط قرمزهای پهنی مواجه ایم که در برابر آن ها صحبت از اعمال خرد و دلخوشکنکی چون «حالا همین پیروزی رو بچسبیم تا بعد» بی معناست. حق رفت و آمد آزادانه به اماکن دلخواه، آشکارا از حقوق اولیه هر انسان است اما خیلی چیزهای دیگر هم از حقوق اولیه اوست؛ و در بین این همه حقوق، من بدبین تر یا دلسخت تر از آنم که اعطای حق تماشای بی واسطه فوتبال به زنان را پیروزی بدانم. این مورد خاص به نظرم شبیه این است که روی عضوی که دچار قانقاریاست، پماد آنتی بیوتیک بمالند.
آشکارا همه حق دارند درمورد مسائلی که برایشان مهم، حیاتی، یا جالب اند فعالیت کنند، و دقیقا مشکل من هم همین جاست: این مسئله استادیوم چقدر مهم، حیاتی، یا جالب است؟ به نظر من چنین حرکاتی، و حتا دستاوردهای متعاقبش، نه به معنای خراشیدن و کم کردن وسعت آن خط قرمز است، و نه حرکتی که در دراز مدت یا تدریجا به نتایج دیگری منتهی شود؛ بل که دور زدن آن خط قرمز است؛ اتلاف انرژی، دل خوش کردن به کلمه پیروزی؛ تلف کردن صداقتی که می تواند صرف حرکات مهم تر شود؛ و شاید حتا یک مصالحه. پیشنهاد و پرسشی جدی برای این دوستان دارم: حالا که ظاهرا این قبیل خواسته ها یا اعتراضات، و با چنین روش هایی، به پیروزی و ثمر می رسند، موافق اید فهرستی تهیه کنیم از سایر حقوق و خواسته های زنان، و اولویت بندی هم بکنیم شان؟
هر فاعلی دقیقا با انتخاب ابژه مورد نظر و عملش سطح فکر خود را هم تعین می کند، همه سطوح انسانی هم به جای خود محترم اند. اما آن هدفی که به خاطرش روی رینگ می روم نشان خواهد داد که من فاعل عمل، و کل فرایند مبارزه ام، را تا کجا باید جدی گرفت؛ یا تا کجا می شود به من میدان داد. سطح توقعات یک معترض نشان دهنده نوع عملکرد او نسبت به ابژه مورد اعتراض، و حتا نوع و نحوه ابراز اعتراضات بعدی او، هم هست. یادم می آید در یکی از تریبون های آزاد و اعتراض آمیز دانشجویی، بعضی از بچه های ما به این مساله عتراض داشتند که : «چرا دخترهای دانشجو نمی توانند در ملا عام و توی راهروها سیگار بکشند و باید بروند توی توالت یا پلاتو؟» ظاهرا امروز این مشکل دیگر چندان هم جدی نیست، دست کم توی حیاط دانشگاه. بله، سیگار هم یک حق انسانی است، این پیرزوی فوتبالی هم به نظرم شبیه همان جریان سیگار است.
این مصرع بی نظیر مدت هاست که ورد زبانم، ورد ذهنم، شده. واقعا درگیرش شده ام و به نظرم دقیق ترین تعریف از کل فرایند هستی ما، و گذران زندگیمان، است: هر چیز که در جستن آنی، آنی.
(این بحث را با تمرکز بر فعالیت های فمینیستی اینترنتی در ایران ادامه خواهم داد. متنی است که به خاطر هشتم مارس گذشته آماده اش کرده بودم، اما به نظرم با آن جو شلوغی و پرهیاهویی که در آن همه مدام به هم تبریک می گفتند، مناسبتی نداشت. حالا بهتر و منطقی تر، و علمی تر، می شود با دوستان گفت و گو کرد.)
نكروفيلي ام عالمي داره .
1. عمل و تئوري باهم بايد پيش بروند، اشكال از عملگراها نيست كه آنها بايد كار خودشان را بكنند. اشكال از نظريهپردازان است كه كارشان را انجام نميدهند.
2. تغييرات اجتماعي گاهي (درواقع هميشه)آنطوري كه ما پيشبيني ميكنيم:اول اين بعد اين يكي، پيش نميروند. گاهي مسائلي كه به نظرمان پيش پا افتاده ميايد، مثل همين قضيه ورزشگاهها(نه فقط فوتبال) پيشدرآمد تحولات مهم ميشوند.
3. چرا فكر ميكنيم رفتن به استاديوم ورزشي براي زنان بياهميت است؟ خودتان را نبينيد. معلوم است زني كه نوجواني را پشت سر گذاشته و به دغدغههايي مثل ازدواج، شوهر، بچه يا كار و فلسفه و ادبيات و يا مدل مو و لباس يا هر دغدغهاي ديگر ميانديشد، فوتبال را از نزديك ببيند يا نبيند اصلاً مهم نيست. چه بسا در زندگي به آن حتي فكر نكرده باشد. اما دختران 14- 15 سالهاي كه تمام دغدغه آنها تفريحات گروهي با دوستان وتخليه انرژي ، در غالب مهماني و رقص و فرياد و هياهواست، اين امكان فوقالعادهاي براي آنان است. چه بسا اين همه ناراحتيهاي رواني و عدم اعتماد به نفس دختران در مكانهاي عمومي از همين محدوديتها باشد كه برطرف شدن آنها براي سلامت جامعه واقعاً پيروزي است.
4. به اولويت بندي خواستهها اعتقادي ندارم. هر گروهي از مردم اولويت خود را دارند. مطمئن باشيد دختران نوجواني كه امروز اين اولويت خود را به دست آوردند، فردا در زندگي شغلي و خانوادگي خود هم اولويتهاي جديدي پيدا خواهند كرد كه به پشتوانه اين پيروزيهاي«ناچيز!» براي آن اولويتهاي ديگر هم تلاش خواهند كرد.
شخصا با نظرت موافق ام شیوا جان! این موضوع این روزها که برای حق های ابتدایی و مسلمی مثل لباس پوشیدن تخطئه می شویم بیشتر بی معنی جلوه می کند. پیروز و مستدام باشید! یا حق!
همیشه در اینطور مواقع یاد یک اتفاق در دوارنی که دانشگاه میرفتم در ذهنم زنده میشود. آقای همت که رئیس گروه تئاتر ما بود و (نهمن، بلکه خیلی از بچههای دیگر فقط به خاطر او دانشگاه آزاد و حتی دانشگاه هنر را انتخاب نکرده بودند و آمده بودند سوره) به بهانههای واهی (که اصلش اصرار آقای همت بود بر بهتر شدن وضع دانشجوها و مخالفت بالادستیها با ایشان) از دانشگاه بیرون فرستادند! و ما که همه به امید او رفته بودیم سوره، قرار شد اعتراض کنیم و رئیس جدید هم بلافاصله بعد از ورودش دستوراتی مبنی بر کنترل روابط بچهها و ممنوعیت سیگار کشیدن و این حرفها داد. و بالاخره اعتراض ما به لطف چند تن از دوستان دوراندیش! که البته صبحی زودتر توانسته بودند بروند دانشکده! اینطور تمام شد: قرار شد سیگار کشیدن آزاد باشد، روابط محدود نشود، آقای همت هم فراموش شود برگشتناش! به این میگفتند یک پیروزی بزرگ! و نتایج بعدش اخراج شدن آرام آرام بچهها بود و محدودیتهای جدیدی که کاملا قابل پیشبینی بود. آنها که بالادست نشستهاند خوب بلدند ببینند چه کسی کجا لبخند میزند تا از همان سطح دلخوشی بفهمند کجا میشود دست و پایش را بست. من هم نمیفهمم چطور میشود دلخوش بود به مسائلی که علنا نقش آبنباتهای رنگی را بازی میکنند. رک و روراست میگویم شخصا از مدتها پیش در این مسئله که چه باید کرد ماندهام. اصلا شیوه ی برخوردها را چه در برخوردهای تئوریک و چه در برخوردهای عملی درک نمیکنم. در برخوردهای عملی بازیهای مخالف به حدی رو است که فریفته شدن در برابر آنها به زعم من نیاز دارد که آدم یک بار خودش خودش را فریب بدهد تا بتواند آن بازیها را باور کند و در کمال تعجب میبینم که این بازیها باور میشوند! در برخوردهای تئوریک موجود هم شخصا همیشه مشکلم این بوده و هست که خب! مثلا من که یک چیزهائی درباره مشکلات موجود میدانم. واقعا نیازی نیست هر روز مسائلی برای من مثالی توضیح داده شود، برای کسی که اصلا امکان دانستن این مسائل و مشکلات برایش پیش نیامده چه باید کرد؟ بهزعم من این بازی مدام دارد در خودش گره میخورد. از روی دست موفقها نگاه کردن کار بدی نیست و حیف که اینجا چنین نیست چندان.
با شما همهقیدهام: هر چیز که در جستن آنی، آنی! و آن کسانی هم که چیزهائی را پنهان کردهاند خوب این مسئله را فهمیدهاند. همانطور که در مطلبی از لولیان آمده بود. از یک طرف بر قانقرایا آنتیبیوتیک میمالند و از طرف دیگر زخمهای تازهئی ایجاد میکنند. و تازه حتی تصور میکنم این زخمهای تازه هنوز زخم هم نیستند و فقط بازی ِ زخم زدناند و ظاهری و بعید نیست که بازی ِ سختتر و زخم اصلی از راه برسد بعدها. در شطرنج هم هر حریفی با دیدن حرکتهای حریف دیگر، سطح توانائیهای او را حدس میزند و به نظر من اینبار حریف یک پیادهی کوچک یا اصلا حتی یک فیل را داده و شادی کردن به خاطر یک مهره، بعید نیست که حداقل به کیش شدنهای مداوم ختم شود. (و نکتهی جالبتر را در همان آغاز خودتان گفتهاید: "حکم تا این لحظه لغو نشده!" که تا همین حالا محدود شده و کلی فتوابرانگیز بوده! نمیتوانم یاد اتفاقی که همان اول تعریف کردم نیافتم. / ممنون به خاطر این مطلب خوب و خیلی خوشحالم که باز مطلب تازهئی خواندم از شما و مشتاقم برای خواندن مطلبی که گفتهاید. سرخوش و شاد و پیروز باشید.
سلام خانم مقانلوی عزیز.این سوال بسیار خوبی بود: برای چه باید روی صحنه رفت؟ یعنی چی ارزش چی را دارد.چه کاری به چه خواستی می ارزد و چه بدست اوردنی به چه شادی ای می ارزد؟البته پاسخ اکتیویست ها بزعم من پاسخ بسیار بجایی بوده است.بهرحال انسانها محدودیت توانایی دارند.یعنی یا می توانند اندیشه ورزی غیر فعالانه را انتخاب کنند و یا برعکس.کسی که بخواهد در فعالیتهای این چنینی اجتماعی حضور داشته باشد فرصت و انرژی و توان درگیری با مشغله های سنگین دیگر و مضاعف را نخواهد داشت و بالطبع هرکسی باید کار خودش را درست انجام بدهد و از اکتیویست اجتماعی هم در هیچ کجای دنیا تولید فکر نمی رود. ممکن است یک صاحب اندیشه گاهی فعالیت اجتماعی داشته باشد و نه برعکس.اما موضوع این است که هرکسی به توانایی های خودش واقف است؟ و می داند در یکجاهای بهتر است از متخصصش کمکی هم بگیرد یا نه.این اعتماد به نفس بیش از اندازه همیشه مشکل ساز است.باید گاهی به اهل فن بیشتر از عقیده شخصی اعتماد کرد.حالا می خواهد این فن اندیشه باشد.چه فرقی می کند؟...درکل کاملا موافقم!بسیار عالی توضیح داده بودید و اتفاقا بحثی است که حتما باید ادامه داد...سرخوشانه زی!
سلام ، خیلی شاید ربطی به پست شما نداشته باشه اینی که میگم ولی فکر کنید این اتفاق دو سال پیش می افتاد یعنی رییس جمهور وقت این حرفو می زد !
اين مثال آنتي بيوتيك روي پوست خيلي به جا و جالب بود. در جامعه اي كه هنوز زنان آن جنس دوم به حساب مي آيند و اكثريت جامعه به آن ها به چشم همان ضعيفه قرون وسطايي نگاه مي كند فكر مي كنم مسايل خيلي مهم تري از رفتن به استاديوم وجود دارد. من كه خودم يك مرد هستم به خاطر ناهنجاري هايي كه در محيط استاديوم ها وجود دارد هيچوقت رغبتي به تماشاي مستقيم فوتبال نداشته ام. اگر عميق تر به اين مسئله نگاه كنيم مي بينيم كه تفاوت بسياري بين جامعه ما و يك جامعه اروپايي يا آمريكايي كه زنان در آن از آزادي هايي برابر با مردان و يا حتي در برخي موارد از حقوقي بيشتر از مردان برخوردارند وجود دارد. ما تا زماني كه نتوانسته ايم اين ذهنيت را كه به مردان برتري جنسي مي بخشد و زنان را جنس دوم به حساب مي آورد را تغيير دهيم و تا زماني كه نتوانسته ايم مشكلات بنيادي زنان را در جامعه (منظورم تمام ايران است از تهران گرفته تا خوزستان كه در برخي مناطق آن زنان از حداقل حقوق انساني هم بهره مند نيستند) حل كنيم با حضور زنان در استاديوم ها هيچ مشكلي حل نخواهد شد. پس بهتر است عميق تر و دقيق تر به اين مسئله نگاه كنيم نه سطحي در حد همان پماد آنتي بيوتيك روي عضو قانقاريا گرفته...
حرف آخر را بزنيد . مي پذيرم كه دادن اين آزادي هاي حقير مشكلي را حل نخواهد كرد و اصولا توهين به جامعه ي نسوان است . اما مساله چيز ديگري است . سركار تا ابد الدهر نمايش مضحك زيستن پوچي به نهايت را بازي كنيد. اما پشت اين نقاب چه مي بينم ؟ مقادير متنابهي عقده هاي سركوب شده كه اتفاقا از جنس همين دغدغه هاي حقير است . مشكل از آنجا آغاز مي شود كه عده اي از ما بهتران انسانها را مرزبندي مي كنند . آيا اين اولويت ها را خود زيسته ايد . نه . شما پرورش يافته ي همين جامعه ايد و مبتلا به همين مسايل كه در پس پرده ي يك بي تفاوتي ساختگي به تحولات پنهانش مي كنيد . دنيا با آنچه در ادبيات و تيوري مي آيد تومني هفت صنار فرق مي كند و هيچگاه به اين اندازه كه در ادبيات آمده جاي لجني نبوده است . چرا اين را مي گويم ؟ از برج عاجتان پايين بياييد و توهم ديدن همه چيز از بالا را دور بريزيد . الويت هاي ذهني شما كه ناگفته مي توان حدس زد از جنس خزعبلات روشنفكرانه خواهد بود دردي از جامعه دوا نمي كند . شمارش معكوس بمبي به نام جنون سكس با چاشني فقر شروع شده , روزانه در تهران 14 جنين ميان زباله هاي شهري يافت مي شود ( آمار خنده داري است ) اين انرژي هاي سركوب شده كجا بايد تخليه شود ؟ شما چند نسخه ي مطلاي روشنفكرانه به سبك فلان خواهيد پيچيد و احتمالا بي ربط به جامعه امروز ما . تيوري هاي روي كاغذ . چه كسي گفته ملت بايد دغدغه هاي اولويت بندي شده ي شما را داشته باشند ؟ اولويت كه چه عرض كنم . فرار . تجربه ثابت كرده با تزريق مقدار ثابتي انرژي به محيط مبنا در شرايط ثابت تكرار يك آزمايش ممكن است نتايج كاملا متفاوتي حاصل شود . جامعه پديده اي ارگانيك و پوياست اما شما آنرا چون جسد مي بينيد . چرا ؟ جواب دادن به اين سوال هوش سرشاري نمي طلبد ! لذت خاريدن , زخمي معمولي را تبديل به قانقاريا مي كند . پني سيلين يا قطع عضو . كداميك ؟ لطفا قبل خاراندن زخمهايتان دستها را خوب بشوريد دوست دموكرات !



