خستگی یازده روز نمایشگاه کتاب مقنعه پوشان!، وسوسه ام کرد تا ساکم را بردارم و بزنم به چاک جعده! به شهری که اگرچه بین النهرینی نیست، اما به گمانم بیش از هر شهر شرقی دیگر برازنده هزار و یک شب است: نقطه اتصال شرق و غرب جهان، مقرفرمانروایی سلاطین شاخ زرین، شبانه ترین شهر دنیا، پایتخت مد شرق، استانبول.
وقتت کم باشد، بخواهی هم آثار باستانی و بناهای تاریخی را ببینی، هم به مراکز فرهنگی سر بزنی، هم کافه نشینی کنی، و هم کنار اسکله پرسه بزنی و سندروم دریاییت را درمان کنی، می شود حکایت من که غروب ها حس می کردم انرژی ذهنی و میلم به گشت و گذار، هیچ تناسبی با خستگی پاهایم ندارد. قصد نوشتن از شکوه و یبایی آثار باستانی شان را ندارم. به حتم در سایت های جهانگردی جزئیات جالبی را می شود پیدا کرد. وانگهی، کلمه هم کم می آورم: جلال مرموز ایاصوفیا، آن ارتفاع خردکننده بنا و حس خضوع غیردنیوی که به ناچار دچارش می شوی، چیزی نیست که بشود نوشت. باید تجربه کرد. تاریکی ناگهانی و مرموز حیاط باریک و نیمه مسقف ورودی حرمسرای توپ کاپی قابل گفتن نیست، آن مورمور عجیبی که به تن من توریست قرن بیست و یکمی افتاد، شاید تنها به درد یک داستان بخورد. چه خوش سلیقه بوده اند این شاهان عثمانی! غروب روی Golden Horn، شاخ زرین، یا تنگه یی که بخش اروپایی شهر را به دو نیم می کند، واقعا طلایی است. از هر نقطه اسکله که به آن سوی آب نگاه کنی، شش منار مسجد آبی توی چشمت می نشیند. شوق گفتن هست، ولی مجال دیگری لازم دارد.
می دانم که استانبول ویترین جذاب ترکیه است. کشوری که به گفته رسانه ها برای چند دانشجوی کرد، به جرم شرکت در یک راهپیمایی، سال ها زندان می برد؛ از اردوگاه های کردنشینشان هم که همه دنیا خبر دارد. تورم استانبول – نه فقط برای ما با این پول بی ارزشمان - که برای خودشان هم سرسام آور است، محلات فقیرنشینش بدتر از مال ما نباشد بهتر نیست. دوستی که کانال های ترک ماهواره را نگاه می کند می گوید گاهی زن و شوهرهای توی کوئیزشوها جلو دوربین دعوا هم می کنند (خلاصه فرهنگ آسیایی!) ... اما ما که در تهران لوکس و بزرگمان همین ویترین را هم نداریم. کجای این شهر می شود رفت که از بوق و فحش و نقض قوانین راهنمایی خبری نباشد، رفتگرهایش، از زن و مرد، مدام خیابان را بسایند و هر لحظه که اراده کنی تاکسی و اتوبوس و مترو – ولو شلوغ- حاضر باشد، و ...؟ بگذریم که برای کسی با روحیه من، فضای شرقی / غربی این شهر جادویی است، اما به عنوان یک توریست عادی هم در استانبول چیزی دیدم که به نظرم به تورم و بیکاریش می ارزید: آرامش. برای من نشان آرامش این شهر دوازده میلیونی، از قیافه مردم و رفتارهای عادیشان!! که بگذریم، این بود که می دیدم حیوانات، سگ ها و گربه ها و پرنده ها، آزادانه بین مردم حرکت می کنند. گربه هایی که توی آفتاب لمیده اند، سگ های بزرگی که توی خیابان سلانه سلانه راه می روند، یا پرنده هایی که از دستت دانه بگیرند منظره غریبی نیست. این صحنه ها ربطی به ثروت ندارد، مساله فرهنگ است. واقعا درمحلات بالای شهر ما فرهنگ حیوان آزاری و خلاف رانندگی تفاوت زیادی با پایین شهر دارد؟
از احتیاط های مرسوم در هر کشور خارجی که بگذریم، شخصا در میدان انقلاب تهران بیشتر احساس خطرمی کنم تا در میدان سلطان احمد آن شهر. فرودگاه عظیم آتاتورک واقعا بین المللی است. این کشوری که نفت و گاز و معدن و صنعت ندارد، و تا چند سال پیش – می گفتند – لب مرزش شیشه اتوبوس توریست ها را می شکنند، و به باکس وینستونی قاچاق دلخوش اند، چه کرده که در عرض ده سال از رتبه چهل و هفت توریسم دنیا به رتبه هفت رسیده؟
نود درصد خیابان های این شهر هنوز سنگفرش اند. به بعضی خیابان ها هیچ وسیله نقلیه موتوری وارد نمی شود (در جزیره توریستی بیوک ادا که اصلا جز دوچرخه و کالسکه وسیله دیگری وجود نداشت!) خیابان استقلال – مرکزمشهور مد، کتاب، و محصولات فرهنگی – از صد سال پیش به همین شکل حفظ شده، تنها دکوراسیون مغازه ها نو شده است. به نظرم این مردم رابطه درستی با سنتشان دارند. گیریم خرج زندگیشان از توریست است و باید به او لبخند بزنند، اما چرا هیچ جا به رسم دوستان ایرانی روی دیوار بناهای تاریخیشان شابلون نزده اند و یادگاری ننوشته اند که مثلا: آی مردم، من و فلانی این جا بودیم؟! پلیس که بیست و چهار ساعت بالای سرشان نیست. خرده ریزه های اطراف تخت جمشید را واقعا خارجی ها دزدیده و برده اند؟ راه دور نرویم، تبلیغات چای و صابون روی دیوارهای کاروانسرای صفوی راه سمنان، یا شعارهای اسپری پاش شده روی آجرهای باغ فین کاشان، و ... و برادران رهگذر که تا توانسته اند میراث چند صد ساله را به نام خودشان مزین کرده اند!
دو مثال پیش پا افتاده می زنم: تجربه رفتن به سینما و کتابفروشی، مثال هایی که البته در کشورهای اروپایی عادی و پیش پاافتاده است اما برای همسایه یی با این همه گرفت و گیر سیاسی و اجتماعی، نظامی گری، و ...
وسط آن وقت کم، می خواستم هر طور شده سینما هم بروم. سینماهای زنجیره یی AFM، یا به قول خوشدان آفمه، به لحاظ کیفیت پخش صدایشان در ترکیه معروف اند. خوشبختانه یکیشان نزدیک هتلم بود، توی همان خیابان استقلال که گفتم، سینمایی چهار سالنه. ورودی دالان مانند و طولانیش مرکز فروش سی دی موسیقی بود، بعد چند پله می خورد و پایین می رفت و به به سالنی شیک و مفروش و نیمه تاریک می رسید که انگار واقعا سینما را از باقی دنیا، و کوچه پرهیاهوی بالا، جدا می کرد. باجه فروش بلیط هم داخل همان سالن بود، و چند دختر و پسر جوان پشت مونیتور. روز قبل برنامه سینما را گرفته بودم تا فیلم و زمان مناسب را انتخاب کنم، از اطلاعات هتل هم کلی راهنمایی گرفته بودم، و خلاصه یک ربع قبل از شروع فیلم، با خیال جمع، توی سالن انتظار بودم. اما در لحظه شیرین بلیط خریدن متوجه شدم کیف پولم را توی هتل جا گذاشته ام! بلیط فروش درمقابل اصرار من به گرفتن بیعانه (پول خرد!) و رزرو صندلی خاطرجمعه کرد که احتیاجی به رزور نیست، سالن پر نشده و می توانم زود برم و برگردم. بماند که با چه سرعتی راه را دویدم، اما وقتی برگشتم یک ربعی از آغاز فیلم گذشته بود. پول ناقابل بلیط را که تقدیم کردم (به پول بابرکت خودمان شد 6000 تومان) سریع فرستادندم سالن یک، دو طبقه پایین تر. در را که باز کردم فکرکردم اشتباه آمده ام. پرده به جای فیلم، داشت تبلیغ پخش می کرد و سالن هم کاملا خالی بود. در همین حین دو تماشاگر دیگر هم آمدند، و گرچه به قدر من از وضعیت متعجب بودند اما به انگلیسی شکسته و بسته مطمئنم کردند که سالن یک همان جاست. بعد یکیشان با متصدی صحبت کرد و گفت چون جز ما بلیط دیگری فروخته نشده، فیلم را با تاخیر پخش می کنند تا شاید عده دیگری هم بیایند! ظاهرا چون این خیابان مرکز تفریحات جذاب تر شهر است، عابرانش رغبت چندانی به سینما رفتن ندارد!
بالاخره فیلم را با همان ما سه نفر شروع کردند. پسربچه پاپکورن فروش سینما هم آمده بود توی سالن دوره می زد و داد می کشید : پاپ کورن، آب، شکلات؛ و چند دقیقه هم با اوقات تلخی ایستاد بالا سر من که شاید خجالت بکشم و چیزی بخرم. حالا کاری به داستان نیمه آبگوشتی فیلم مربوطه ندارم، اما تجربه دیدن ماموریت غیرممکن:3، با آن تکنیک بالا و جذاب بصری، و جلوه های صوتی و تصویری بی نظیر، آن هم در یک سینمای اختصاصی، خیلی ناب بود. در یک سالن سینمای استاندارد نشستن، فیلم خارجی دیدن، با کیفیت خوب هم دیدن، خواسته کوچکی است که البته در مقابل چاه ویل سایر مشکلاتمان ...
کتابفروشی R&E ، یک کتابفروشی بزرگ چهارطبقه در همان خیابان است. شیک و شلوغ. طبقه همکفش مثل باقی کتابفروشی های استانبول بیشتر به عرضه موسیقی، مجلات، و کتب پرطرفدار اختصاص دارد (کپی کردن سی دی جرمی است که ظاهرا زندان دارد. قیمت هر سی دی از 12 لیر – 8400 تومان ما – شروع می شود به بالا. این جایش را باید قدر مملکت و بر و بچ رفقای اهل موسیقی مان را بدانیم! مجله هم تقریبا 16 لیر است، حدود 000و10تومان. این در حالی است که یک حقوق متعارف – طبق تحقیقات کنجکاوانه بنده – حدو 700 لیر است، یعنی قیمت محصولا فرهنگی به هر حال از ایران بالاتر است). طبقه دوم هم تماما به کتاب اختصاص داشت، مخصوصا کتب هنری. میزهای وسط سالن و دیوارها مملو از کتاب بودند. طبقه سوم کافی شاپ کتابفروشی بود! دنج و تاریک. و طبقه چهارم واقعا نفس گیر بود. چند اتاق تو در توی بزرگ و روشن و آرام که با یک درگاهی یا یکی دو پله از هم جدا می شدند، و چند مبل راحتی شیک و بزرگ. قفسه های هر اتاق پر از کتاب های زیرمجموعه خودش بود، پر از کتاب های انگلیسی، و البته ترکی. هیچ کس هم دیده نمی شد! تنها در پیچ پشت دیوار سالن، آقایی پشت کامپیوتر نشسته بود. می توانستی کتاب دلخواهت را از هر کدام از سالن ها که خواستی برداری و توی مبلت فرو بروی و بخوانی.
در بخش رمان، هر چیز که اراده می کردی جلو دست بود: از باروز و نسل سومی های آمریکا تا کلاسیک های انگلیسی، و البته ردیف کتاب های اورهان پاموک، نویسنده معروف و معترض خودشان. پاموک هم جزو کسانی است که به دستگیری یک نویسنده دیگر، رامین جهانبگلو، اعتراض کرده است. محاکمه جنجالی پاموک را یادم می آید و حمایت روشنفکران جهان را از او، و این که در آن جریان همه چیز روشن بود: اعتراض او، و بالطبع جرم او.
نگاه توریستی نیمه خوشبین من، هر جا برود بیشتر دوست دارد زیبایی ها را پیدا کند، اما ذهن خرده گیرم هم راحت از کنار زشتی ها نمی گذرد. زمان بیشتری لازم است تا دستم بیاد واقعا مردم پشت این ظاهر مودب و آرامشان چه واکنشی نسبت به هم دارند ؟ برای اروپایی شدن تا کجا پیش آمده اند؟ از چه چیزهایی چشم پوشی کرده اند و چه چیزهای دیگری یاد گرفته اند؟ و اصلا آیا تنها راه گذر کردن از حقارت های جهان سومی پیوستن به قاره یی دیگر است؟ خوبی هر سفر این است که یک میلیمتر بیشتر از این دنیا جلو چشمم باز می شود، و ذره یی بیشتر از محیط کوچک اطرافم – و آدم هایی که می خواهند همه چیز را در حد خودشان کوچک کنند- دور می شوم؛ بدیش هم این است که بیشتر افسوس می خورم! اما چاره یی نیست، آخرش باید همه چیز، کتاب و فیلم و موزه و کافه و دریا، را پشت سر گذاشت و برگشت، باید به وطن برگشت.
چقدر تصاویر مختلف با خواندن این یادداشت جلوی چشمم جان گرفتند و البته اصوات... اول آن ترانهی قدیمی "استانبول". بعد یاد وقت هائی افتادم که از حوالی پل سیدخندان یا چهاار راه ولیعصر عبور میکنم و گرچه یادگرفتهام نباید بیخود منتظر قرمز شدن چراغ سیدخندان بمانم، هنوز نتوانستهام به آن همه هیاهو عادت کنم و یاد این افتادم که چقدر آرامش را میپرستم! و جالبتر: راستش، ترکیه در ذهن من با خوانندهها و مد و بلو جین و تبلیغات کاملا یکی شده بود؛ کاملا فراموش کرده بودم که کنار همهی اینها ترکیه مقر سلاطین بزرگ عثمانی بوده، کلی افسانهایوار در خودش داشته و کلی زیبائی! افسانهای بودن ترکیه را نمیدانستم و ممنونم که به خاطرم آوردید. حالا یک شهر طلائی با گنبدهای بزرگ طلائی دوباره در کنار نام ترکیه به ذهنم میرسد (شاید زیادهروی کردهام و تصویر واقعیاش ممکن است محو شود! اما همیشه خیال را ترجیح میدهم.) خب! راستش همین چند وقت پیش به لطف یکی از دوستان مسافرم، روسیهی افسانهای عزیزم در ذهنم فرو ریخت تا حدودی و عجیب نیاز داشتم به یک همسایهی افسانهای دیگر. دریغ که افسانههای خودمان یا دارند خاک میخورند و یا... (محض نمونه: سالها پیش دوستی برایم تکهای از آجرهای یکی از ابنیهی تاریخی را سوغات آورد (الآن متاسفانه نامش به خاطرم نیست!)! البته او گناهی نداشته! کارگران عزیز آجرها را کنده بودند و داشتند میریختند دور، آن دوست شیفتهی معماری هم تا میتوانسته آجر و کاشی نقشدار را از فرغونهائی که به عدم میرفتند برداشته و با خودش آورده بود :( بله...)
خلاصه یکبار دیگر هم به خاطر تصویر کردن استانبول افسانهای سپاسگزارتان هستم.
و دچار یک حس غریبیام؛ فکر میکنم به اینکه سالهاست در رویای یک کتابفروشی زیبا و آرام (اصلا حتی یک اتاق آرام که صدای ماشین و پتک و سبزیفروش از داخل خیابان به آن نفوذ نکند) برای خواندن چند صفحه و خریدن هستم و همین همسایهی بغل دستیمان به این هیجانانگیزیاش را دارد. یا مثلا سینما (راستش من جای شما آرزو کردم، کاش مثلا زیرزمین یاآمادئوس را پخش میکردند این روزها در دنیا D:P: حتی خیال تماشای این دو در چنان سینمائی هم هیجانانگیز است. ماموریت غیرممکن هم البته همینطور به هر حال) (البته در مورد محصولات فرهنگی به شدت در حال ذوق کردنم! تهیهی محصولات دویچه گرامافون، فقط با 3000 تومان، فکر کنم فقط و فقط در ایران ممکن باشد! به هر حال این یک قلم جنس که خوشحالم میکند!!!)
راستش، همین الآن که مینوشتم، سعی کردم چند تا چیز خوب داخلی به خاطر بیاورم، که کمی دلخوش و سرخوش شوم... اما تنها سالن تئاتر مثلا مدرن ویران شدهی شهرمان و کافه کتابهای دنج تعطیل شده و تک و توک فیلم فروشیهای درست و حسابی پلمب شده و مجلهها و روزنامههای توقیف شده و اندیشمندان و هنرمندان زندانی و درخت های قطع شده و نقش جهان ِ و خلاصه همهچیزهای اصلا نه خوب! به ذهنم هجوم آوردند، آنقدر که حتی ترجیح دادم به همان تصویر مخدوش روسیهی افسانهای هم بچسبم، اما زیاد دنبال ردی از زیبائی در گربهمان نگردم.
و البته حق با شماست... پشت نقابها چیزهای زیادی مخفی شده و به قول خودتان مردمی که از توریسم امرار معاش میکنند، طبعا بیشتر لبخند میزنند، اما با اینحال همین نقاب و نمایش هم در این سرزمین از ما دریغ شده! امیدوارم ببخشید که غرغرم گرفت!
بههرحال واقعا لذت بردم از خواندن یادداشت خوبتان (و خوشبختانه در همین آخرین لحظات، عزیز نسین و ناظم حکمت هم به ذهنم آمدند تا با فکر کردن به آنها از دنبال افسانهی داخلی گشتن خلاص شوم!) امیدوارم که باز هم بشود مهمان سفرنامههای خواندنیتان باشیم.
آرزو میکنم سرخوش باشید و پیروز :)
خانم مقاملو :
از شما دعوت می کنم داستان « واریاسیون اشکال خود را تاییدنمی کند » را حتمن بخوانید.
با احترام - روزبه امین
موفق باشي واميدوار
سلام خانم مقانلو. خسته نباشي ما ديديم تو نمايشگاه چقدر خسته بوديد. ترجمه تان را هم كه دير در آمد حتما از ميدان انقلاب مي خرم.
salam pas sare kelas nemiaid albate man daneshjooye shoma nistam vali dars dadanetoono doost daram omidvaram hich vaght khaste nabashid
اگر ديگر وطنی در کار باشد...
پیشنهادمیکنم که به یک سفرتفریحی به یکی از کشورهای فارس نژادمثل افغانستان بروید ومشاهدات خودرا بنویسید.درضمن مقایسه ای بین این کشورفارس وترکیه که ترک است انجام دهید.بنظر من که افغانیهای اصالتافارس مثل انسانهای اولیه زندگی میکنند.(پس چرا این فارسها اینهمه ادعای تمدن واصالت دارند)



