به جان آزاد ِ م. آ. به آذین

سال ها گذشته و ژان کریستف هنوز ترکم نکرده است. سال هاست که می خواهم از دستش خلاص شوم و به حال خودم بروم. هر کاری کردم: خیلی های دیگر را جایش نشاندم، هر قهرمانی از راه رسید دنبالش رفتم، شخصیتی نیامد که کشفش نکنم، سبکی نماند که نخوانم،... اما نشد، فایده نکرد. ژان ساده دل، لاغراندام و شلخته و مهربان، با آن سر آشفته و دل سودایی، سر جایش ماند که ماند.
چهارده سالگیم با ژان کریستف آغاز شد، گذشت، و انگار که جایی از وجود من همیشه چهارده ساله ماند. معجزه اش این بود که وقتی دستم گرفتمش، آن قدر درگیرم کرد که به عکس کتاب های دیگر که تند تند می خواندمشان تا تمام شوند و برم سراغ بعدی، کند و سنگین می خواندمش از حرص این که مبادا تمام شود و تنهایم بگذارد. خواندنش را احتکار می کردم. به عکس آن کشفیات خواندنی دیگری که با سرعت و شوق و از کنار هم می گذشتند، تنها همو بود که اتمامش – خودخواسته - ماه ها طول کشید. بعد از ظهرها که از مدرسه برمی گشتم می چپیدم توی اتاق و با کتابم خلوت می کردم. می بالیدم و بلوغ را حس می کردم. من در کریستف استحاله یافتم: کنار او و با همان سرعت رشد او بزرگ می شدم، تنبیه می شدم، دوست پیدا می کردم، عاشق می شدم، شکست می خوردم، موسیقی را کشف می کردم، مشهور می شدم، ناروا و تهمت می شنیدم، پشت پا می خوردم، می جنگیدم، خیانت می دیدم، محبت می دیدم، می مردم؛ و از عظمت تجربه چیزی ناب و شگرف و عمیق می لرزیدم: از تجربه آن آزادی رستاخیزی.
از معدود کتاب هایی بود که جملاتش را توی دفتری نوشتم، یعنی یک دفتر را کامل سیاه کردم، بارها و بارها خواندمشان، و اصلا با آن ها زندگی کردم. از همان جا گوته را هم کشف کردم، و کتاب مقدس را و ... بعد آن سن تمام شد. رمانتیسیسم زندگی، همپای سیر تحول مکاتب ادبی، جایش را به رئالیسم داد. دیگر سراغش نرفتم.
ژان کریستف شد عشقی ازلی که می دانی همیشه هست و همیشه عاشقش هستی؛ می دانی همیشه سر جایش هست و در سکوت انتظارت را می کشد، چه سراغش بروی و چه نروی؛ و می دانی آن قدر سیرابت کرده که با چشم و دل سیر با باقی دنیا طرف می شوی. ژان کریستف شد معشوقی که از سر اطمینان، و با این فراغ بال که ماندنی است، ترکش کردم و رفتم به فتح دنیاهای مکتوب دیگر. و پارسال، پس از این همه سال، داستانی نوشتم و بالایش آوردم: «تقدیم به خط ...، از صفحه ...، در جلد دوم ژان کریستف.»
این عشق را قلم مترجمی برایم پیشکش آورد که اینک خبر فوتش را آورده اند. بیش از اندوهم، با همان عشق، غبطه زندگی ادبی سرشار و توانایی زبانی شگرفی را می خورم را که در آغاز ورودم به جهان بزرگسالی زندگی من را از شور و و شیفتگی و سرزندگی سرشار کرد. به جای مویه بر مرگش، به غنای این زندگی آفرین می گویم که خدا می داند قلمش جان های چند نفر دیگر چون من را آزاد کرد، و به چند تایمان جرات داد تا در برابر بی مهری زمانه کریستف نجیب و درستکار را به یاد بیاوریم، آنت را به یاد بیاوریم، و گریه نکنیم. حالا دارم تمام سعیم را می کنم تا برای مرگ کسی که ترجمه هایش بیش از هر کس دیگر شکوه زندگی را نشانم داد، گریه نکنم. اگر بتوانم، به احترامش بلند می شوم و کف می زنم به یاد کسی که کتابی ترجمه کرد که جاییش نوشته بودند:

الماس سختم من
که با چکش نمی شکنم
و نه با قلم تراشیده می شوم

بزن بزن بزن مرا
که من از آن نخواهم مرد

همچون ققنسم من
که از مرگ خود زندگی باز می یابد
و از خاکستر خود می زاید

بکش بکش بکش مرا
که من از آن نخواهم مرد

comments ( 21 ) | permalink | Thursday 01 June 2006