با نثار پوزش و چند کیلو عرق شرم به خاطر مشکلات فنی اخیر کازابلانکا، با داستانی از رابرت لویی استیونسن ادامه می دهم. این تغییر ذائقه به سوی قدما را بگذارید به حساب هدیه یی به دوستانی که می پرسند چرا بیشتر روی پست مدرن ها و نویسندگان آمریکایی نسل سوم متمرکز شده ام.
رنگ زرد
در شهری خاص، طبیبی زندگی می کرد که رنگ زرد می فروخت. هر کس که از فرق سر تا نوک پا به این رنگ آغشته می شد، این مزیت بس خاص را داشت که برای ابد از ابتلا به مخاطرات زندگی، انجام گناه، و ترس از مرگ مصون بماند. طبیب در دفترچه راهنمایش این طور می گفت، و مردم شهر نیز همه این طور می گفتند؛ و در ذهن ایشان هیچ چیز مبرم تر از رنگ کردن کامل خود، و هیچ چیز مسرت بخش تر از تماشای رنگ شدن دیگران، نبود. در همان شهر مرد جوانی زندگی می کرد که خانواده یی نیک، اما رفتاری بی پروا داشت. برای خود مردی شده بود اما هیچ به رنگ فکر نمی کرد. می گفت: «فردا را هم وقت داریم.» اما وقتی فردا می آمد او کار را همچنان به تعویق می انداخت. این روند می توانست تا روز مرگش هم ادامه دهد، اما او دوستی هم سن و سال خود داشت که در رفتار نیز به هم شباهت بسیار داشتند؛ و این دوست روزی که معابرشهر قدم می زد ناگهان با یک گاری حمل آب تصادف کرد و روز روشن تلف شد.
این واقعه دیگری را تا مغز استخوان چنان شوکه کرد که دیگر هیچ کس را در زندگی ندیدم که به قدر او مشتاق رنگ شدن باشد. همان شب در حضور همه خانواده اش، با همراهی نوای موسیقی، و گریه بلند خودش، به سه لایه رنگ غلیظ و یک لایه روغن جلا بر روی آن مزین شد. طبیب - که خودش نیز متاثر شده بود - به اعتراض بیان کرد که تا کنون کاری به آن تمام عیاری نکرده است.
تقریبا دو ماهی گذشته بود که مرد جوان را روی تخت روان به در منزل طبیب آوردند. جوان به محض گشودن در فریاد زد: ««این چه وضعی است؟ من که در برابر تمام مخاطرات زندگی مصون شده بودم، اما اینک توسط همان گاری حمل آب مصدوم شده ام و پایم شکسته است.»
طبیب گفت: «عزیز من. بسیار ناراحت کننده است، اما به گمانم باید به تو در مورد نحوه عمل رنگم توضیحاتی بدهم. یک استخوان شکسته، در بدترین حالت، امری بسیار جزئی است و متعلق به دسته حوادثی که رنگ من در موردشان کاملا ناکارآمد است. دوست جوان من، گناه یگانه مصیبتی است که انسان عاقل نگران آن است، و من هم تو را در برابر انجام گناه مجهز کرده ام. وقتی به وسوسه گناه دچار شوی، خبر رنگم را برایم می آوری.»
مرد جوان گفت: «اه، متوجه نبودم. کمابیش ناامید کننده به نظر می رسد؛ اما شک ندارم که به خیر خواهد گذشت. با این احوال، اگر پایم را معالجه کنید بر من منت گذاشته اید.»
طبیب گفت: «این کار من نیست. اما اگر حمالانت تو را همین بغل پیش جراح ببرند، مطمئن هستم که به کمکت می آید.»
تقریبا سه سال بعد، مرد جوان، بسیار مضطرب و دوان دوان، به در منزل طبیب آمد. جوان فریاد زد: «این چه وضعی است؟ قرار بود از ابتلا به گناه مصون باشم اما حالا مرتکب کلاهبرداری، ایجاد حریق، و قتل شده ام!»
طبیب گفت:«عزیزم، این مساله خیلی جدی است. لباس هایت را کاملا دربیاور»، و به محض این که مرد جوان لخت شد، او را از فرق سر تا نوک پا معاینه کرد. بعد با آسودگی فریاد زد: «دوست جوانم، خوش باش. رنگت به همان خوبی روز اول است.»
مرد جوان فریاد زد: «خدای مهربان! پس چرا فایده ای ندارد؟» طبیب گفت :«دارد، به گمانم باید به تو در مورد ذات نحوه عمل رنگم توضیحاتی بدهم. من دقیقا جلو گناه را نمی گیرم، بلکه نتایج دردناکش را تخفیف می بخشم. چندان به کار این دنیا نمی آید، در برابر زندگی کاری نمی کند. خلاصه، در مقابل مرگ است که مجهزت کرده ام. وقتی مرگ به سراغت بیاید، خبر رنگم را برایم می آوری.»
مرد جوان فریاد زد: «اه، متوجه نبودم، کمی ناامید کننده به نظر می رسد، اما شک ندارم که به خیر خواهد گذشت. با این احوال، اگر کمکم کنید تا شیطانی را که به جان مردم معصوم دوانده ام، به در کنم، بر من منت گذاشته اید.»
طبیب گفت: «این وظیفه من نیست اما اگر به پاسگاه همین بغل بروی، مطمئن هستم که به کمکت می آیند تا خودت را تسلیم کنی.»
شش هفته بعد طبیب را به زندان شهر فراخواندند. مرد جوان فریاد زد: «این چه وضعی است؟ رنگ تو به تمامی روی تنم کبره بسته، پایم شکسته، مرتکب تمام جنایاتی که در تاریخ وجود داشته اند شده ام، فردا باید به دار آویخته شوم، و با این احوال دچار چنان ترس عظیمی هستم که هیچ کلمه یی نمی تواند مجسمش کند!»
طبیب گفت: «عزیزم، واقعا جالب است. خب، خب، اما شاید اگر رنگ نشده بودی حالا از این هم بیشتر هم می ترسیدی!»
خب! الآن با چشمهای تاب برداشته، حتی نمیتوانم جلوی خندهی عجیب و بریدهبریدهام را بگیرم! عجب داستانی بود! انتظار هر پایانی را داشتم غیر از چنین پایان خونسرد و غافلگیر کنندهای! عالی بود. واقعا خیلی خیلی ممنون. همهچیز عالی بود. (خب! راستش یک نکته هم باید اعتراف کنم. به زعم من جناب استیونسن اینجا یک تنهی حسابی و از راه دور زده به پستمدرنیستها! یعنی اگر این داستان را با ربانی کمی برندهتر میخواندم حاضر بودم قسم بخورم که چقدر مرا یاد بارتلمی و داستان کوتاههای ونهگات انداخت. داستان محشری بود. واقعا مرسی!/راستی! فکر کنم بدم نیاید یا بروم خودم را به رنگ زرد بیارایم یا مطبی بزنم برای استفاده از رنگ آبی!)
ببخشید که از ذوق داستان، تبریک برای رفع مشکل را فراموش کردم. خیلی خیلی خوشحالم که باز مرزهای کازابلانکا باز شد و امیدوارم همیشه چراغ اینجا روشن باشد.
آرزو میکنم سرخوش باشید و پیروز.
اقای عاصی گرامی. ممنون که مطمئنم کردید که در توهم خودم در این مورد که داستانش "بارتلمیایی" است، تنها نیستم!! همان موقع گذاشتن پستم می خواستم اشارکی بکنم که حال و هوای داستان مرا یاد بارتلمی نداخته، ولی گذاشتم به پای درگیری زیاد ذهن خودم با این جنابان پست مدرن. شاید چنین مثال هایی شاهدی باشند بر بحث تاریخ مندی ادبیات - و هر هنر دیگری - که چطور هر چیز بر شانه های سنتی پیشین ایستاده، حتا خود سنت شکنی، و اهمیت چند صد سال پشتوانه ادبیات داستانی در جهان غرب که دیده ایم کلاسیکش این توانایی را دارد و پست مدرنش آن توانایی را و ... ممنون.
طبق معمول زیبا.......
راستی بالاخره کتابی را که ترجمه کردید را خواندم× ( به عبارت بهتر شروع به خواندنش کردم!)
شاد زیید
chera in range zarde inja,inhame shabihe mazhab shode?!cheghadr shabihe adamhaii ke agar rang nashode budand az inham bishtar mitarsidand?va rang shodan.rang shodan...merci!entekhabe fogholadeii bud
سلام خانم مقانلو...خوشحال ميشم به من سر بزنين و نظرتون رو در مورد داستانم بنويسين.ممنون...
استاد داستان بسیار لوسی را ترجمه کرده اید. من می دانم که شما دوستی دارید که نویسنده فوق العاده ای است و داستانی به نام(به رنگ زیتون-به طعم عسل) دارد که اخیرا نوشته و فوق العاده است.آیا بهتر نیست به جای چنین داستانهایی از نویسندگان هنرمندی چون ایشان استفاده کنید تا هم ارزش سایت خود را بالا ببرید و هم خوانندگان را با چنین داستانهای جدید ونابی آشنا بفرمایید.
با تشکر-مریم
شیوا جان سلام.
نمی دونم من می شناسی یا نه.
من از دوستان ژینا هستم.
سایت پر محتوا و قشنگی داری.
با آرزوی موفقیت روز افزون.
خوشحال می شم به وب من سر بزنی نظر بدی.
شاد باشی
" که جامائيکا هم کشوری است . "
مجموعه شعر الهام ملک پور منتشر شد
انتشارات مهر راوش
و تا الان تنها کتاب را می توانید در کتاب فروشی ویستار ( میدان هفت تیر / ابتدای کریم خان / قبل از خردمند ) بیابید.
salam ostad dar soorate emkan tafavote post modern va pas amodern ra baraye man mail konid mamnoon az tavajjohetan



