پست پنجاهم اين خانه

مشكل اين گرد و خاك، انگيزه است. چندان شوقي به دنبال كردن وبلاگ ها ندارم، و دليلي هم براي پيوسته حرف زدنم نمي بينم، واي به وقتي كه اصلا حرف خاصي هم نداشته باشم كه اين رسانه بتواند محملش باشد. از آن طرف، مدت هاست كه وقتي سايت هاي گلچين اخبار و عناوين وبلاگ هاي ديگر را باز مي كنم، كمتر تيتري تحريكم نمي كند كه رويش كليك كنم. يكي از ترديدهايم هميشه اين است كه به خودمان، حرفمان، موافقان حرفمان يا مخالفان حرفمان بيش از حد لازم بها بدهيم. بحث تبادل نظر و تحمل و احترام به عقايد نيست، فكر مي كنم التزام عمليم به تحمل را نشان داده ام. (اتفاقا يكي از محاسن وبلاگ همين است كه تحمل آدم در شنيدن حرف بالا مي رود، به قولي فحش خورش قوي مي شود!) ولي اين نامحدود بودن بحث و گفتگو كاركرد دوگانه و متضادي دارد: همان قدر كه امكان و شوق ايجاد ارتباط و آشنايي هاي مجازي را بيشتر مي كند، همزمان جهان آدم هاي دوسو را هم كوچك و محدود مي كند: محدود به همان صفحه اينترنتي و همان سطح توقعات (كه به بالا يا پايين بودن سطحش هم كاري ندارم.) يعني به خاطر امكان فيدبك هاي فوري و قاطع از سوي خوانندگان، من وبلاگ نويس خيلي راحت دچار توهم مركز جهان بودن مي شوم، و اين خطرناك است.
اگر حرف مهمي داشته باشم، بله؛ ولي مدت هاست از خودم مي پرسم چرا بايد نوشته هاي خيلي شخصي من براي كسي جالب باشد، مخصوصا در شرائطي كه نق نوشت هاي بقيه هم ديگر برايم خواندني نيست؟ مگر اين كه از ابتدا قاعده بازي را بر اين بگذاريم كه قرار است ما در هر دو سو براي هم جالب و دنبال كردني هستيم. آن وقت به نظرم مساله جواب خواهد داد درعين اين كه معتقدم همه جور حرفي را مي شود در وبلاگ زد و بايد زد، و اين كه هر كس بايد - بدون ترس از چوب قضاوت سايرين - آزادي كامل در انتخاب محتوا و موضوع و رسم الخط و زبان وبلاگش داشته باشد، ولي انتخاب خودم اين است كه وبلاگ هاي خاطره نويسي و درد دل را دوست ندارم، مگر اين كه بهانه درد دلشان چيزي كلي تر باشد. ادبي / اجتماعي ها، عجيب و غريب ها!، و تخصصي ها برايم جالب تر بوده اند كه ظاهرا تعدادشان هم كمتر شده. (حتما از آن طرف خيلي تازه نفس ها هم رسيده اند ولي متاسفانه وقت و حوصله مدام پاي اينترنت نشستن و سرك كشيدن ميان نوشته ها نيست.) خيلي هم نمي شود خرده گرفت. وقتي ستون روزنامه ها، به زور، با مطالبي سطحي تر يا غيرخواندني تر از وب نوشت ها پر مي شوند، من چه انتظاري از فلان وبلاگ نويس باسواد دارم كه بي مزد و منت مدام به من خوراك تئوريك بدهد.

زماني از وقتم هم كه به هر حال صرف افسردگي زيستن در دنياي اطراف مي شود! اگر دست خودم بود اصلا اين زمان و اين مكاني را كه تويش هستم براي تولدم انتخاب نمي كردم (گرچه حالا كه هستم، قبولش كرده ام. چه كار ديگري مي شود كرد؟) به حرف دوستي ايمان آورده ام كه بر خلاف اين نظر من كه صلح قاعده است و جنگ استثنا، مي گويد در طول تاريخ هميشه جنگ حالت اصلي و طبيعي و پايدار جهان بوده و فقط گه گاه و كوتاه مدت، حالت غيرعادي صلح به وجود آمده و مردم در آتش بس هايي موقتي نفس تازه كرده اند. زبانم بسته شده. همين مايي كه اكثرا از يك خمير مايه ايم، گاهي به بهانه يك سلام كردن يا نكردن دشمن هم مي شويم و كلي انرژي و وقت مي گذاريم براي تخريب روحي و رواني ديگري. پس چه انتظاري از جنگ هايي كه هزار چيز ديگر مثل خاك و ناموس و نژاد و زمين هم مخلوطشان شده است. اين چند هفته، چند صد عكس از بچه هاي تكه پاره ديده باشيم، خوب است؟ هميشه گفته ام كه دوست دارم فقط يك روز، تجربه كامل ذهني و جسمي يك آدم سوئيسي را داشته باشم: صبح كه از خواب بلند مي شود به چه چيزهايي فكر مي كند؟ دغدغه اش چيست، و جز مسائل روزانه خودش و كارش چه افكاري توي ذهنش رژه مي روند؟
به هر رو، ترجمه يا تاليفي اگر داشته باشم ترجيح مي دهم توي كتاب هايم چاپشان كنم؛ بحث درد دل هم كه منتفي شد؛ مي ماند همين كه گاهي اگر سفرنامه اي داشته باشم، يا بحثي انتقادي اجتماعي كه نشود سر كلاس گفت، يا خبر خاصي كه بخواهم به بچه هاي ديگر هم منتقل كنم. فعلا ترجيح مي دهم انرژي كاري و مسووليتي ام را جاهاي ديگري خرج كنم، مثلا ... مثلا همين جاهاي زير!

اول، مدتي است در مورد سينماي ملل تحقيق مي كنم. رويكردم بيشتر سينماي معاصر است و پيرنگ هاي اجتماعي فيلم ها، بازارشان، و حواشي اقتصادي / سياسي شان. حالا، بخشي از اين متن ها را براي يك برنامه سينمايي شبكه پنج به نام سينما پنج خواسته اند كه ظاهرا همين رويكرد را دارد: يعني سينماي ملل، با تاكيد بر فيلم هايي كه هم فروش بالاي داخلي و بين المللي داشته اند و هم جوايز هنري برده اند: هنر + گيشه. خلاصه اي از اين تحقيقات، مطابق با هر برنامه، به شكل گفتار متن روي وله هاي تدويني مي آيد كه ده دقيقه قبل و ده دقيقه پس از نمايش آن فيلم، پخش خواهد شد. بايد ديد تا كجا مي شود سياست هامان را با هم همخوان كرد. چون خيلي از فيلم هايي كه من رويشان كار كرده ام قابل پخش نيستند، و بعضي از فيلم هاي فهرست اين برنامه هم براي من جالب نيستند. تا حالا درمورد چند فيلم از كره جنوبي، آفريقاي جنوبي، چين، هند، و آمريكا به توافق متني رسيده ايم، گرچه دقيقا نمي دانم اين فيلم ها را تا به حال شبكه هاي ديگر – يا حتا خود آن شبكه!– پخش كرده اند يا نه. تا وقتي كه روال كار همين احترام متقابل باشد مشكلي براي پخش متن ها نخواهم داشت. البته نوشته هاي اصلي من طولاني تر اند كه كوتاهتر و ساده تر مي شوند، بر بخش آمار و اطلاعات عوامل فيلم هم بيشتر تاكيد مي شود، اما چيزي خارج از متن به آن اضافه نمي شود.
در اين جريان، چالش جالبي پيش آمده كه به نظرم جاي تحليل اجتماعي دقيق تري دارد. (قبلش اذعان كنم كه طبيعتا يكي از عناصر برنامه ريزي براي هر كاري، پيش بيني و شناخت طبقات اجتماعي و فكري مخاطب آن كار است.). يكي از پيشكسوتان سينمايي كه به دليلي متن ها را خوانده، مي گفت: "اين ها خيلي فلسفي! و سنگين اند، ولي مخاطبان شبكه 5 در سطح ديپلم هستند و قابليت شنيدن و دنبال كردن تحليل سينمايي / اجتماعي را ندارند. " آن قضيه البته با توضيحات مسوول مربوطه تمام شد. اما اين سوال كلي را برايم باقي گذاشت كه بر فرض درست بودن اين آمار "سطح ديپلم"، چقدر مي شود اين چرخه منفي را ادامه داد كه چون مخاطب مثلا ديپلمه است، تا ابد برنامه ديپلمي هم برايش در نظر بگيريم؟ ايده ئاليستي برخورد نمي كنم، ولي من ِ نوعي،اگر دغدغه ام پايين بودن فرهنگ توده است يا مثلا بيسوادهاي عامي روزنامه نخوان و ... خطابشان مي كنم، خودم تا كجا مي توانم يك ميكرون به سواد عمومي اينها اضافه كنم؟ بحث خيلي گسترده تر از اين تحليل سينمايي يا من نويسنده است: در يك مبحث تخصصي، مخاطب سطح مرا تعيين مي كند يا من سطح او را؟ از دوستي مثال مي آورم كه با تيزهوشي مي گويد "ديده اي آن روزنامه فروش هايي كه موقع توقف بين راهي اتوبوس هاي مسافرتي مي پرند توي ماشين، چه نوع مجلاتي مي فروشند؟ مجلات زرد. حالا اگر مثلا گلستانه مي فروختند، بعدا مي شد طلبكار باشيم كه چرا عامه مردم اتوبوس سوار چيزي از هنر و ادبيات نمي دانند و فقط مجلات زرد مي خوانند. ولي مگر به دست آن مردم چه داده اند؟ كسي كه اين مجله زرد را شناخته، خودش هم كه به كيوسك روزنامه فروشي برود هماني را مي خرد كه در اتوبوس به دستش داده اند. بعدش آن روزنامه فروشي هم كه از پله هاي اتوبوس بالا مي آيد باز همان مجله اي را مي آورد كه مي داند مردم دوست دارند و مي خرند، و بعد هم ..."
اگر بشود به بهانه يك فيلم سينمايي آفريقايي، اطلاعاتي هم در مورد تاريخچه آپارتايد داد كه شايد بچه هاي دبيرستاني مخاطب برنامه چيزي از آن ندانند، چرا كه نه؟ يا مثلا در نقد اوليه من روي فيلمي كره اي با مضمون تقسيم ملي، بخش هايي در مورد ساير كشورهاي دوپاره – يمن، ويتنام، آلمان – وجود دارد كه اين جا حذفشان مي كنم، ولي دوست دارم به بهانه همين فيلم ياد مخاطب عام بيندازم كه روزي چند دولت خارجي در كنفرانسي دور هم نشستند و يك كشور واحد را دو قسمت كردند، حالا اين كه اسم كنفرانسش پوتسدام بود، يا كره شمالي بعد از تجزيه چه نوع انيميشن هايي ساخته... بله، ربطي به او ندارد. ظاهرا برنامه نمايش فيلم ها از همين يك شنبه شب، و با همان فيلم كره اي، شروع مي شود: منطقه حفاظتي مشترك.

دوم اين كه برنامه ريزي كرده ايم، يعني مقدمات پيش توليد را حاضر كرده ايم، كه از مهر يك دوره كلاس آزاد آموزشي برگزار كنيم در مورد آراء فلسفي نو در باب هنر. يكي دو نفر از دوستان در اين كار با من هستند. اگر همه چيز به خوبي پيش برود يك پكيج آموزشي خواهيم بود براي معرفي مباحث نو تئوري هنري، و ايجاد فرصت و زمينه بحث و تبادل نظر بين شركت كنندگان در كلاس: بيشتر، مباحثي كه به شكل رسمي در دانشگاه ها تدريس نمي شوند. مبحث انتخابي خود من، جايگاه هنر در انديشه هاي چند تن از فلاسفه معاصر است و برنامه آموزشي همكارم در مورد تحليل واژگان هنري و مصاديقي كه اصطلاحات نقد هنر در رويكردهاي معاصر يافته اند. اگر زورمان برسد كنارش يك كارگاه تحليل عكس و نقاشي هم خواهيم داشت. به مرحله اصلي توليد كه برسد، جزئياتش را از طريق همين رسانه! به اطلاع دوستانم مي رسانم.

خلاصه اين كه بهانه اين همه پرحرفي، حرف دوستي بود كه مي گفت وبلاگت را گرد و خاك گرفته و خواستم غبارش را توجيه كنم. اما من هم از نسل همان شيرين سخناني هستم كه چند ديوان شعر در وصف كم حرفي و سكوت داشته اند!

دو تا يادداشت آماده ديگر هم دارم، ولي خدا مي داند كي. دنيا به كامتان.

comments ( 22 ) | permalink | Friday 11 August 2006