پست پنجاهم اين خانه

مشكل اين گرد و خاك، انگيزه است. چندان شوقي به دنبال كردن وبلاگ ها ندارم، و دليلي هم براي پيوسته حرف زدنم نمي بينم، واي به وقتي كه اصلا حرف خاصي هم نداشته باشم كه اين رسانه بتواند محملش باشد. از آن طرف، مدت هاست كه وقتي سايت هاي گلچين اخبار و عناوين وبلاگ هاي ديگر را باز مي كنم، كمتر تيتري تحريكم نمي كند كه رويش كليك كنم. يكي از ترديدهايم هميشه اين است كه به خودمان، حرفمان، موافقان حرفمان يا مخالفان حرفمان بيش از حد لازم بها بدهيم. بحث تبادل نظر و تحمل و احترام به عقايد نيست، فكر مي كنم التزام عمليم به تحمل را نشان داده ام. (اتفاقا يكي از محاسن وبلاگ همين است كه تحمل آدم در شنيدن حرف بالا مي رود، به قولي فحش خورش قوي مي شود!) ولي اين نامحدود بودن بحث و گفتگو كاركرد دوگانه و متضادي دارد: همان قدر كه امكان و شوق ايجاد ارتباط و آشنايي هاي مجازي را بيشتر مي كند، همزمان جهان آدم هاي دوسو را هم كوچك و محدود مي كند: محدود به همان صفحه اينترنتي و همان سطح توقعات (كه به بالا يا پايين بودن سطحش هم كاري ندارم.) يعني به خاطر امكان فيدبك هاي فوري و قاطع از سوي خوانندگان، من وبلاگ نويس خيلي راحت دچار توهم مركز جهان بودن مي شوم، و اين خطرناك است.
اگر حرف مهمي داشته باشم، بله؛ ولي مدت هاست از خودم مي پرسم چرا بايد نوشته هاي خيلي شخصي من براي كسي جالب باشد، مخصوصا در شرائطي كه نق نوشت هاي بقيه هم ديگر برايم خواندني نيست؟ مگر اين كه از ابتدا قاعده بازي را بر اين بگذاريم كه قرار است ما در هر دو سو براي هم جالب و دنبال كردني هستيم. آن وقت به نظرم مساله جواب خواهد داد درعين اين كه معتقدم همه جور حرفي را مي شود در وبلاگ زد و بايد زد، و اين كه هر كس بايد - بدون ترس از چوب قضاوت سايرين - آزادي كامل در انتخاب محتوا و موضوع و رسم الخط و زبان وبلاگش داشته باشد، ولي انتخاب خودم اين است كه وبلاگ هاي خاطره نويسي و درد دل را دوست ندارم، مگر اين كه بهانه درد دلشان چيزي كلي تر باشد. ادبي / اجتماعي ها، عجيب و غريب ها!، و تخصصي ها برايم جالب تر بوده اند كه ظاهرا تعدادشان هم كمتر شده. (حتما از آن طرف خيلي تازه نفس ها هم رسيده اند ولي متاسفانه وقت و حوصله مدام پاي اينترنت نشستن و سرك كشيدن ميان نوشته ها نيست.) خيلي هم نمي شود خرده گرفت. وقتي ستون روزنامه ها، به زور، با مطالبي سطحي تر يا غيرخواندني تر از وب نوشت ها پر مي شوند، من چه انتظاري از فلان وبلاگ نويس باسواد دارم كه بي مزد و منت مدام به من خوراك تئوريك بدهد.

زماني از وقتم هم كه به هر حال صرف افسردگي زيستن در دنياي اطراف مي شود! اگر دست خودم بود اصلا اين زمان و اين مكاني را كه تويش هستم براي تولدم انتخاب نمي كردم (گرچه حالا كه هستم، قبولش كرده ام. چه كار ديگري مي شود كرد؟) به حرف دوستي ايمان آورده ام كه بر خلاف اين نظر من كه صلح قاعده است و جنگ استثنا، مي گويد در طول تاريخ هميشه جنگ حالت اصلي و طبيعي و پايدار جهان بوده و فقط گه گاه و كوتاه مدت، حالت غيرعادي صلح به وجود آمده و مردم در آتش بس هايي موقتي نفس تازه كرده اند. زبانم بسته شده. همين مايي كه اكثرا از يك خمير مايه ايم، گاهي به بهانه يك سلام كردن يا نكردن دشمن هم مي شويم و كلي انرژي و وقت مي گذاريم براي تخريب روحي و رواني ديگري. پس چه انتظاري از جنگ هايي كه هزار چيز ديگر مثل خاك و ناموس و نژاد و زمين هم مخلوطشان شده است. اين چند هفته، چند صد عكس از بچه هاي تكه پاره ديده باشيم، خوب است؟ هميشه گفته ام كه دوست دارم فقط يك روز، تجربه كامل ذهني و جسمي يك آدم سوئيسي را داشته باشم: صبح كه از خواب بلند مي شود به چه چيزهايي فكر مي كند؟ دغدغه اش چيست، و جز مسائل روزانه خودش و كارش چه افكاري توي ذهنش رژه مي روند؟
به هر رو، ترجمه يا تاليفي اگر داشته باشم ترجيح مي دهم توي كتاب هايم چاپشان كنم؛ بحث درد دل هم كه منتفي شد؛ مي ماند همين كه گاهي اگر سفرنامه اي داشته باشم، يا بحثي انتقادي اجتماعي كه نشود سر كلاس گفت، يا خبر خاصي كه بخواهم به بچه هاي ديگر هم منتقل كنم. فعلا ترجيح مي دهم انرژي كاري و مسووليتي ام را جاهاي ديگري خرج كنم، مثلا ... مثلا همين جاهاي زير!

اول، مدتي است در مورد سينماي ملل تحقيق مي كنم. رويكردم بيشتر سينماي معاصر است و پيرنگ هاي اجتماعي فيلم ها، بازارشان، و حواشي اقتصادي / سياسي شان. حالا، بخشي از اين متن ها را براي يك برنامه سينمايي شبكه پنج به نام سينما پنج خواسته اند كه ظاهرا همين رويكرد را دارد: يعني سينماي ملل، با تاكيد بر فيلم هايي كه هم فروش بالاي داخلي و بين المللي داشته اند و هم جوايز هنري برده اند: هنر + گيشه. خلاصه اي از اين تحقيقات، مطابق با هر برنامه، به شكل گفتار متن روي وله هاي تدويني مي آيد كه ده دقيقه قبل و ده دقيقه پس از نمايش آن فيلم، پخش خواهد شد. بايد ديد تا كجا مي شود سياست هامان را با هم همخوان كرد. چون خيلي از فيلم هايي كه من رويشان كار كرده ام قابل پخش نيستند، و بعضي از فيلم هاي فهرست اين برنامه هم براي من جالب نيستند. تا حالا درمورد چند فيلم از كره جنوبي، آفريقاي جنوبي، چين، هند، و آمريكا به توافق متني رسيده ايم، گرچه دقيقا نمي دانم اين فيلم ها را تا به حال شبكه هاي ديگر – يا حتا خود آن شبكه!– پخش كرده اند يا نه. تا وقتي كه روال كار همين احترام متقابل باشد مشكلي براي پخش متن ها نخواهم داشت. البته نوشته هاي اصلي من طولاني تر اند كه كوتاهتر و ساده تر مي شوند، بر بخش آمار و اطلاعات عوامل فيلم هم بيشتر تاكيد مي شود، اما چيزي خارج از متن به آن اضافه نمي شود.
در اين جريان، چالش جالبي پيش آمده كه به نظرم جاي تحليل اجتماعي دقيق تري دارد. (قبلش اذعان كنم كه طبيعتا يكي از عناصر برنامه ريزي براي هر كاري، پيش بيني و شناخت طبقات اجتماعي و فكري مخاطب آن كار است.). يكي از پيشكسوتان سينمايي كه به دليلي متن ها را خوانده، مي گفت: "اين ها خيلي فلسفي! و سنگين اند، ولي مخاطبان شبكه 5 در سطح ديپلم هستند و قابليت شنيدن و دنبال كردن تحليل سينمايي / اجتماعي را ندارند. " آن قضيه البته با توضيحات مسوول مربوطه تمام شد. اما اين سوال كلي را برايم باقي گذاشت كه بر فرض درست بودن اين آمار "سطح ديپلم"، چقدر مي شود اين چرخه منفي را ادامه داد كه چون مخاطب مثلا ديپلمه است، تا ابد برنامه ديپلمي هم برايش در نظر بگيريم؟ ايده ئاليستي برخورد نمي كنم، ولي من ِ نوعي،اگر دغدغه ام پايين بودن فرهنگ توده است يا مثلا بيسوادهاي عامي روزنامه نخوان و ... خطابشان مي كنم، خودم تا كجا مي توانم يك ميكرون به سواد عمومي اينها اضافه كنم؟ بحث خيلي گسترده تر از اين تحليل سينمايي يا من نويسنده است: در يك مبحث تخصصي، مخاطب سطح مرا تعيين مي كند يا من سطح او را؟ از دوستي مثال مي آورم كه با تيزهوشي مي گويد "ديده اي آن روزنامه فروش هايي كه موقع توقف بين راهي اتوبوس هاي مسافرتي مي پرند توي ماشين، چه نوع مجلاتي مي فروشند؟ مجلات زرد. حالا اگر مثلا گلستانه مي فروختند، بعدا مي شد طلبكار باشيم كه چرا عامه مردم اتوبوس سوار چيزي از هنر و ادبيات نمي دانند و فقط مجلات زرد مي خوانند. ولي مگر به دست آن مردم چه داده اند؟ كسي كه اين مجله زرد را شناخته، خودش هم كه به كيوسك روزنامه فروشي برود هماني را مي خرد كه در اتوبوس به دستش داده اند. بعدش آن روزنامه فروشي هم كه از پله هاي اتوبوس بالا مي آيد باز همان مجله اي را مي آورد كه مي داند مردم دوست دارند و مي خرند، و بعد هم ..."
اگر بشود به بهانه يك فيلم سينمايي آفريقايي، اطلاعاتي هم در مورد تاريخچه آپارتايد داد كه شايد بچه هاي دبيرستاني مخاطب برنامه چيزي از آن ندانند، چرا كه نه؟ يا مثلا در نقد اوليه من روي فيلمي كره اي با مضمون تقسيم ملي، بخش هايي در مورد ساير كشورهاي دوپاره – يمن، ويتنام، آلمان – وجود دارد كه اين جا حذفشان مي كنم، ولي دوست دارم به بهانه همين فيلم ياد مخاطب عام بيندازم كه روزي چند دولت خارجي در كنفرانسي دور هم نشستند و يك كشور واحد را دو قسمت كردند، حالا اين كه اسم كنفرانسش پوتسدام بود، يا كره شمالي بعد از تجزيه چه نوع انيميشن هايي ساخته... بله، ربطي به او ندارد. ظاهرا برنامه نمايش فيلم ها از همين يك شنبه شب، و با همان فيلم كره اي، شروع مي شود: منطقه حفاظتي مشترك.

دوم اين كه برنامه ريزي كرده ايم، يعني مقدمات پيش توليد را حاضر كرده ايم، كه از مهر يك دوره كلاس آزاد آموزشي برگزار كنيم در مورد آراء فلسفي نو در باب هنر. يكي دو نفر از دوستان در اين كار با من هستند. اگر همه چيز به خوبي پيش برود يك پكيج آموزشي خواهيم بود براي معرفي مباحث نو تئوري هنري، و ايجاد فرصت و زمينه بحث و تبادل نظر بين شركت كنندگان در كلاس: بيشتر، مباحثي كه به شكل رسمي در دانشگاه ها تدريس نمي شوند. مبحث انتخابي خود من، جايگاه هنر در انديشه هاي چند تن از فلاسفه معاصر است و برنامه آموزشي همكارم در مورد تحليل واژگان هنري و مصاديقي كه اصطلاحات نقد هنر در رويكردهاي معاصر يافته اند. اگر زورمان برسد كنارش يك كارگاه تحليل عكس و نقاشي هم خواهيم داشت. به مرحله اصلي توليد كه برسد، جزئياتش را از طريق همين رسانه! به اطلاع دوستانم مي رسانم.

خلاصه اين كه بهانه اين همه پرحرفي، حرف دوستي بود كه مي گفت وبلاگت را گرد و خاك گرفته و خواستم غبارش را توجيه كنم. اما من هم از نسل همان شيرين سخناني هستم كه چند ديوان شعر در وصف كم حرفي و سكوت داشته اند!

دو تا يادداشت آماده ديگر هم دارم، ولي خدا مي داند كي. دنيا به كامتان.

Friday 11 August 2006
ساسان م. ک. عاصی:

خب... شرمنده چون من نیشم تا بناگوش باز شده و خیلی هیجان‌زده‌ام برای خبر آخر P: اول تبریک بگویم و بگویم چه فوق‌العاده و عالی. و دیگر اینکه کلی خوشحال شدم که باز در کافه ریک نشستم و خواندم.
راستش گاهی با این فیدبک‌های فوری که گفته‌اید من هم دچار مشکل می‌شوم. نه فقط با توهم مرکز جهان بودن (در واقع باید اعتراف کنم جریان انتخاب گذشته تقریبا ریشه‌های بدخیم این توهم را هم تا حدودی در ذهنم سوزاند!!! راستش بعضی حوادث باعث شد حتی احساس کنم مرکز جهان که سرم را بخورد! در جهان هم نیستم انگار! به هر حال، همین‌که احساس بودن را هنوز نگرفته هم شاید جای شکر دارد!) مشکل اصلی‌ام با این فیدبک‌ها از طرفی هراسی است که درم ایجاد می‌کنند و از طرف دیگر تنبلی. فکر اینکه جائی نوشتن بلافاصله جواب می‌گیرد تنبلم می‌کند شاید در برابر نوشته‌هائی که ممکن است عمری بی‌عکس‌العمل بمانند و می‌ترساندم، به همین دلیلِ تنبل شدن (همان چیزی که در عکاسی جذبم می‌کند و می‌ترساندم. بلافاصله نتیجه را می‌بینم و در عکاسی اولین مخاطب خودم‌ام و به راحتی می‌توانم خودم را فریب بدهم و راضی کنم.) اما راستش کماکان حس جائی برای گفتن آرامم می‌کند. گرچه درگیری اینکه واقعا چه باید گفت یک لحظه هم راحتم نمی‌گذارد. و البته، تنها دل‌خوشی‌ام خواندن همین نوشته‌های واقعا نه چندان فراوان آدم‌های باسوادی است که بی‌مزد و منت یاد می‌دهند و واقعا به وجد می‌آیم از خواندن یاد گرفتن‌شان. (راستش می‌ترسم از اینکه دچار توهم اتوپیای متنی بشوم. دنیای متون به گمانم اصولا وجودش اتوپیائی است به نظرم و در آن آدم احساس راحتی می‌کند و خیلی وسوسه می‌شوم که احساس کنم مجاز وبلاگی، همان دنیای متون است!) اما به هر حال، کاملا حق با شماست. واقعا نمی‌شود از کسی که خواندن نوشته‌هایش واقعا ارزشمند است، انتظار داشته باشم لطفی در حقم بکند. خب... راستش فقط می‌توانم امیدوار ب‌مانم باز به خواندن‌های لذت‌بخشی که گهگاه فرصتشان پیش می‌آید./ کاش واقعا انتخاب زمان و مکان تولد حداقل کمی دست خود آدم بود. گاهی این رویا تا مرز جنون می‌تواند ببردم؛ چون کماکان نتوانسته ام با آنچه هست کاملا کنار بیایم. خیلی وقت‌ها رسما خودم را فریب می‌دهم و با اینکه مطمئنم هیچ‌کاری نمی‌شود کرد، خیال بافتن را انتخاب می‌کنم و... / پر حرفی کردم و فکر کنم بی‌ربط گوئی... شرمنده! آنجا که در مورد جنگ و صلح گفته‌اید، یاد تعریف بیرس افتادم در فرهنگ شیطان‌اش (صلح: در امور بین‌الملل دوره‌ای از دوز و کلک را گویند که بیم دو جنگ واقع شده./جنگ: یکی از فرآورده‌های جنبی ِ ترفند صلح.!!!) خب! فکر کنم برای سوئیسی‌ها این فرهنگ لغات چندان قابل درک نباشد! یا شاید بیرس هم اصلا سوئیسی بوده!!! و به‌هرحال تلخ‌اش این است که... راستش! شدیدا با شما موافقم که صلح قاعده است و در واقع باید بگویم آرزویم این است که این قاعده‌شکنی حداقل مدتی کنار گذاشته شود (انگار عقیده‌ی جنگ این دوره تبدیل شده به عقیده‌ی بهتر، هرچند که مشخصا صحیح‌تر نیست. و از سوی دیگر، دلم می‌خواهد بگویم شاید نگرش تاریخی نگرش صحیح‌تر باشد، اما قاعده‌ی صلح، نگرش بهتری است (یا شاید بهتر است بگویم عمل بهتری). اما ظاهرا به هیچ کس نمی‌شود ثابت کرد! حداقل آنها که باید!)
مشتاقانه منتظر برنامه‌تان هستم. آن چرخه‌ی منفی را خیلی عالی گفته‌اید و همین‌طور سوال را. ظاهرا اینجا هم رسم بر این است که مخاطب سطح را تعئین کند. اصولا انگار تصور این شده که مخاطب با مخاطب شدن لطفی در حق فاعل می‌کند!!! راستش مثل این می‌ماند که فکر کنم من در حق مارکز لطف کرده‌ام که صد سال تنهائی‌اش را خوانده‌ام (چه مخاطب‌های بزرگواری!!!) و لابد چون مخاطب لطف می‌کند مخاطب می‌شود باید به سلیقه‌اش هم احترام گذاشت و اگر عادت به تخم‌مرغ خوردن دارد، به هیچ‌وجه نباید از او دعوت به صبر کرد که یک‌روز حداقل چشمش به جمال جوجه روشن بشود! اصولا فکر کنم قاعده این است که بیاد خالق اثر راه بیافتد مخاطب را باد هم بزند که یک‌وقت زبانم لال به دردسر نیافتد! اصولا فکر کنم واژه‌هائی مثل "دشوارفهم" هم برای ستایش تنبلی مخاطب اختراع شده‌اند (معمولا هم که در انتقاد کاربرد دارد!). فکر کنم کمی احترام به سلیقه‌ی مخاطب بد توجیه شده خیلی جاها. حداقل به نظرم احترام به شعور مخاطب مهم‌تر است. اینکه در برنامه‌ای درباره‌ی اپارتاید گفته شود به نظرم احترام به شعور مخاطب است (نه اینکه مثل بچه‌های زیر هفت سال هی بگویند مخاطب از پس‌اش برنمی‌اید، نباید بگذاریم دست بزند به این کارهای سخت! عین این است که بگویند فهمیدن برایش سخت است. اجازه بدهید بخوابد بچه‌ی مردم!!!). دشوارفهم بودن چیزی هم مشکل من است که برایم دشوار است نه مشکل دیگران. اگر من انگلیسی نمی‌فهمم هم تقصیر هیچ‌کدام از انگلیسی‌ زبان‌ها نیست!(شاید تقصیر شکسپیر باشد که بلند نبوده مثل حافظ شعر فارسی بنویسد!) باز هم ببخشید. خیلی پرحرفی کردم. دوباره بابت کلاس‌ها تبریک می‌گویم. خبر فوق‌العاده و هیجان‌انگیزی بود.
همین‌طور خیلی ممنونم باز به خاطر یادداشت بسیار خوب‌‌تان که کلی خواندنش و فکر کردنش لذت‌بخش بود.
سرخوش باشید و پیروز امیدوارم.

مسعود زكي پور:

این موضوع نق نوشت را واقعا خوب گفتید. و همینطور موضوع جنگ و صلح را. دقیقا به همین دلیل هم بود که وبلاگ نویسی را کنار گذاشتم، چون احساس کردم که سنخیتی با شخصیت من ندارد نه که بد باشد فقط بی سنخیت بود چون نمی توانستم نق نوشت تحویل مخاطبم بدهم. از طرفی هم دیدم مثل خیلی چیزهای دیگر وبلاگ نویسی هم برای خودش تبی شده است و برو و بیایی دارد و این هم برای من که از تب بیزارم و با برو بیا میانه ای ندارم چندان خوشآیند نبود. بگذریم اما من همین چند سطر گاهی کوتاه و گاهی بلندی که در این جا می خوانم را هر چقدر تناوبش کم هم باشد خوشتر می دارم از ...

مسعود بهروان:

چرا گرفته دلت؟

مثل اينکه تنهايي....

اميدوارم همه چيز بر طرف شود.. همه آن بدها

نقطه الف:

موافقم...وبلاگ نوشتن فقط یک تعریفی از ما بدست خودمان و برای دنیای اطراف می دهد. مگر در مواردی که اصلا متن مقاله ای و غیر شخصی است.
اما به نظرمن هیچ فرقی نمی کند کجایی باشی.مهم اینه که دغدغه های فکری ات چیه و عادت کردی کجا را نگاه کنی.واگرنه خیلی از همین حوالی خودمان از این ماجراها به کل فارغ اند...
راستی درباره مخاطب عالی گفتید.مثالش یادم می ماند!

zeinab:

سلام خانوم مقانلو.مطالبی که در مورد وبلاگ ها نوشته بودید بسیار جالب بود . اما من فکر می کنم آن نق نوشت ها هم مخاطب خاص خودش را دارد.و به پیشرفت آن ها در سطح خودشان کمک می کند .من کتاب زن تسخیر شده با ترجمه ی شما را تازگی ها خواندم و بسیار لذت بردم .بادبادک (قلمتان سبز) را برای شما رو می کنم.

بهرام شاکرین:

زمانی من هم احساس شما رو داشتم.ولی بعد از مدتی حس کردم لزومی نداره فکر کنم در حال حاضر در تمام دنیا همه مردم شیفته هنر اصیل هستند.به موسیقی کلاسیک گوش می دند؛به موسیقی های اعتراضی و کلاسیک راک علاقه دارند.در سینما فی المثل حتما شیفته فیلم های جدی هستند.و الی آخر.بهتر می دونید نه موسیقی هیپ هاپ ساخته ماست و نه موج جدید هالیوود(الیته منظورم کل هالیوود نیست.اما باید قبول کرد سینما هم نسبت به 50 سال پیش سقوط کرده).راستش هیچ تضمینی نیست لزوما مردم اون ور دنیا بخواند اونی باشند که ازشون انتظار میره.
راستش شخص حقیر اگه بخوام معاشرت کنم دوست دارم با اونی باشم که به جای هیپ هاپ فی المثل بیتلز گوش بده یا به جای تینتو براس از برسون یا تارکوفسکی خوشش بیاد.
اما وقتی عمیق فکر می کنم می بینم معاشرت من با آدم های جدی و فرهیخته چه نتیجه ای داشته؟یا غر زدیم،یا هم رو تأیید کردیم،یا نقدی شد که دوستی به هم ریخت،یا در کل هیچ چیز جدیدی یاد نگرفتیم.زیرا من و شما فقط بمباران اطلاعاتی شدیم،خودمان هم هیچ نقشی در تولید و یا شیوه دریافت اطلاعاتمون نداریم.

بهرام شاکرین:

ما فقط اونا رو دریافت می کنیم،بعد اگر تحلیل گر باشیم به احساسمون مجبوریم رجوع کنیم.زیرا اغلب چیزهایی که ما دریافت می کنیم در کالبد تجربه مشترک ما نیست.من فکر نمی کنم یک فرانسوی در دنیای امروز هیچ آشنایی با مفهوم زندان انفرادی داشته باشه.یا نمی تونم تصور کنم یک آمریکایی چه آگاهی از مفهوم مهریه دارد.پس شاید من هم تصوری نسبت به 1968 نداشته باشم،یا ساختار گرایی.فقط می خونم ممکنه ازش لذت ببرم یا نبرم.اما با شرایط جامعه شناختی آن بیگانه هستم.ممکنه بتونم چند تا از آثار اون ور رو هم نقد کنم.
اما یک سوال دارم.می دانید هنر ما،به طور اخص موسیقی ما، به شدت بیمار است.و هر چه می گذره به جای پیشرفت،پسرفت می کنه.من دلیلش رو ممانعت حکومت نمی دانم.زیرا اگر این ممانعت نبود،این اشباع شدگی در سال 1358 کشف می شد.حال پرسش من ساده است.چرا یکی از همین تئوری های هنری موجود در دنیا با تاریخ موسیقی ما ترکیب نمی شود،تا یک نقد اساسی و دندان شکن به آنانی که در سنت غرق هستند،داده شود؟یا حتی سینمای ما.که از نظر من یک کپی ضعیف از نئو رئالیسم ایتالیا است؟و شاید هم مقداری سانتیمانتالیته کلیشه ای؟
می دونید،من تصور می کنم بمباران ما به جایی رسیده که گاه حتی قدرت تمییز را از دست می دهیم.گاه مجبوریم بیشتر بدانیم و کمتر آنالیز کنیم.
پوپر چمله جالبی دارد:اگر فلسفه نباشد و یا فلاسفه بد باشند،هنر به فساد نزدیک می شود.

بهرام شاکرین:

وقتی در اتوبوس نشسته ام و به چهره فرد عبوسی که مقابلم نشسته نگاه می کنم،اول میلی در من شدت می گیرد که در درونم تجقیرش کنم،اون رو بد بخت می دونم.چون شاید مانند من اسامی خاص زیادی را نمی شناسد.شاید در بهترین شکل غریزی مشروع زندگی می کند.یا مجلات زرد می خواند.اما زمانی که فکر می کنم می بینم من هم بدبخت هستم.
من چه کرده ام؟آیا اینقدر هنرمند بوده ام که بتونم اندیشه ام رو به جامعه دیکته کنم؟آیا من ـتارکوفسکی بوده ام؟برسون؟استراوینسکی؟شوئنبرگ؟یا حتی بدبختی مثل تینتو براس؟
من در بهترین حالت خرخوان بوده ام،چون مادرم یک فاحشه نبوده و به تحصیل اهمیت می داده.کتاب خوانده ام چون پول داشتم.شاید کافه می رفتم.چند نفر بهم استاد می گفتند.و برای یک مشت بی سواد از فلسفه گفته ام.هر فیلمی که دیشب دیدم رو نقد کردم.گاهی هم اونایی رو که ندیدم.و در یک کلام یک فیل شناس در تاریکی بوده ام.(داسان مولانا)

بهرام شاکرین:

شاید حرف هام بوی مارکسسیم بده.اما از مارکس و جتی نئو مارکسسیم هم ....
من فکر می کنم دلیل سرخوردگی من این است که در یک احساس پاردوکسیکال من از دیگران بهترم(زیرا اهل خیلی چیزها هستم)و من هیچ نیستم،زیرا نیروی مولد نیستم.
من نه فیلم می سازم،نه یک پارتیتور نوشته ام،نه یک مقاله،نه کتاب.
شاید به زودی چند ترجمه کنم.و مسالا یک فیلسوف را برای اولین بار در ایران معرفی کنم.و بعد هم مدتی تصور کنم من خود آن فیلسوف هستم.و بعد هم بعد از 100 ترجمه اوضام به هم بریزه.
می دونید خانم مقانلو من وسوسه خیلی چیزها رو دارم و شاید امکانش رو،اما هنوز وجدانم نمی ذاره.

بهرام شاکرین:

اما وقتی آخرش رو می بینم،جالب نیست.من دوست دارم فکر کنم،زیرا انسان می بایست فکر کند.نه برای پول و نه برای شهرت...برای تقدسی به نام علم و هنر

قصدم نه درد و دل بود،نه تخریب کسی(اگر می خواستم حتما مستقیم نام می بردم بدون ترس)قصدم تکرار یک اندیشه با صدای بلند بود.
بدرود.
دوست دارم اگر مایل به پاسخ بودید تمام نوشته های ناقابلم را بخونید.اگر بدانم رنج مرا بیشتر لمس کرده اید بیشتر خوشحال می شوم.تا صرف یک بحث بیهوده و شاید به تصور خیای ها خوشمزگی.لذا پاسخ مهم نیست.اگر با رنج من موافق بودید(نوشته های وبلاگم)اون رو نشر بدید.اگر نه،تمام نوشته هام را در وبلاگتون پاک کنید.

حسین شکر بیگی:

سلام! من قبلا برای این پست کامنت گذاشته بودم و افاضاتی هم فرموده بودم ولی معلومه افاضات هم چندان افاضات خوبی نبوده چون اثری ازش نیست ! به هر حال همین که میام اینجا و مطلبی می خونم که هم به درد دنیام می خوره هم آخرت خودش خیلیه تا یادنم نرفته بذار ازتون تشکر کنم به خاطر ترجمه بسیار زیبایتان از بارتلمی زن تسخیر شده ای ول خیلی خوشم آمد بازم از این کارا بکنین صواب داره! دیگر این که نمیدونم کتابم ب دستتون رسید یا نه /! شاد باشی

نقطه الف:

درباره وبلاگ نویسی موافقم،درباره انتخاب زمان و مکان تولد هم همینطور! درباره اینکه کل دنیا جای نسبتا مزخرفی هست هم همینطور!(هرچند که اگر با خودمان بود حتما طرح بهتری می زدیم!) ولی درباره آن سویسی...فکر می کنم لازم نیست انهمه راه دور برویم که به یک ذهن بی دغدغه ی بی خیال برسیم.همین دور و اطراف به کفایت ریخته اند،بی دغدغه تر و خوشحال تر از یک ذهن سویسی خوشحال(که ذهن سویسی صاحب فکر هم تویش از همین چیزها پر است و کم دغدغه ندارد.هرچند خیلی نسبتش نجومی است با این طرف)با این همه فکر می کنم آدم ها همانقدر که فکر می کنند دغدغه دارند.گرچه مشکل ما این هم هست که دغدغه ی کلی از چیزهای فکر نکردنی را هم باید داشته باشیم!!!
و درباره برنامه ها که خوب مصرف انرژی بهینه و بی نقصی است ، امیدوارم که زودتر از زمستان شروع نشوند :) موفق و سرخوش باشید.

داوود ملك‌زاده:

راست‌اش وقتي در ستون يادداشت‌هاي اخير يك واو كم‌تر يا بيش‌تر رو ديدم خيال كردم درباره‌ي من و واوهاي داوود است. به هر حال از آشنايي با شما خوش‌وقت‌ام. تميدوارم بيش‌تر با هم در تماس باشيم.

ماکان:

سلام. منتظر خبر کلاس هستم. :)
کتاب جدید رو هم گرفتم.
منتظر خبرهای خوب...

اوشگول (طنز نویس):

من که دوست دارم فکر کنم.
فکر نکنم حاصلش میشه وبلاگم.

آرش بابایی:

سلام من همان خبرنگاری هستم که باشما تماس گرفتم.خبرتان چاپشد دیدید.

حسین شکر بیگی:

سلام! من با روزم

کافه کتاب:

سلام خانوم مقانلو!
زن تسخیر شده را با ترجمه ی دلنشین شما خواندم. واقعا لذت بردم و یک مطلب مفصل راجع به آن در وبلاگم نوشتم.
از این پس حتما آثارتان را دنبال خواهم کرد!
موفق باشید!

she-ma:

سلام خانوم مقانلو
با اجازه شما به وبلاگتون لینک دادم

ساسان زند:

راهی

نشان ده

کوتاه نباشد ،

وساده

بی هیچ رمز نماد ونشانه

بی هیچ کشته،

وبی هیچ هزارهزار راهرو

تاریک

باریک،

کور

که به تو هم راهی ندارد.

حالا که عشق را

خلوتی

رها تر از هر خیال

مجال

می دهی

راهی

نشان ده

.

nahal:

با سلام
وبلاگ نهال قصد دارد باكمك شما عزيزان به نقد و بررسي آثار داستاني بپردازد. از آنجايي كه دوستان اين وبلاگ اغلب نويسنده هاي تازه كار يا علاقه مندان به داستان هستند نظرات با ارزش شما و دوستان با تجربه ديگر كمك موثري براي ما خواهد بود.
دوستان وبلاگ نهال پيشاپيش از حضور شما ممنون خواهند بود.

alireza,heshmati:

salam
che,khabara,
nemidoonam,man,khaterat,ast,ya,na
,
:)