پس از مدت ها بدقولی، بالاخره اين پست. کامیار را ندیده ام، قاعدتا باید محصل دوره پیش دانشگاهی دبیرستان تیزهوشان باشد، ادبیات داستانی را با دقت و کنجکاوی دنبال می کند. معمولا، و با چراغ روشن، آنلاین است! شناخت روشنی از ذهنیت حالای او ندارم، اما مدت ها قبل شیفته هری پاتر بود و زمانی بعد ستاینده پینک فلوید، و همان وقت ها قول نوشتن این یادداشت را از من گرفت. گفت جایی بگذارمش که بقیه هم بخوانند؛ و بالاخره این که اولین بار با سوالی سهمگین بر صفحه چت روم من ظاهر شد: «نویسنده شدن کار سختیه؟» همیشه در برابر چنین پرسش هایی تردید می کنم. نوشتن تنها بخشي از زندگيم من است، گيرم بخشي مهم. اما نه يك صفت تعيين كننده. چيزي است موازي كارهاي ديگرم و البته اين به معناي سرسري بودنش نيست. اما اگر نويسنده آن هايي باشند كه روزي چند ساعت قصه نوشتن استاندارد زندگيشان است و داستان بزرگترين دلمشغولي زندگيشان... خب، پس نويسنده نيستم. بايد به سوالش كلي و فارغ از خودم جواب مي دادم. (جواب دادم؟) حواسم هم بود كه آن قدر تشويق نشود كه اگر روزی به این وادی پا گذاشت دعاي خانواده اش دنبالم را بگیرد! حالا آن جواب كلي تر شده: اگر پاسخي باشد، تنها كسي بايد جوابش را بدهد كه دست كم در بوستاني خارج از فضاي ادبي يران بنويسد، مصداق جوابش جو ادبي ما نيست. حالا، این نوشته به بهانه اوست، و برای هر دوست ديگري که بخواند .

دیوار

نمی دانم این نوشته تا چه حد خواسته تو را برآورده می کند، اصلا نمی دانم دوست داشتی فیلم را از چه زاویه یی تحليل کنم. به هر حال جالب است که اين فیلم – و نماد فرهنگي- ی که برای نسل ما آن قدر تاثیرگزار، و کتاب مقدس برخی هم نسلانم بود، حالا برای نوجوانی از نسل دیگر هم جذاب باشد.
1- تو در زمانه ای زندگی می کنی که مواد مخدر یا سکس دیگر آن حالت آلترناتیوی، يا قباحت رازآميز را براي گذر از مرز اسارت / آزادي ندارند و از شدت تكرار خودشان به شكل جريان اصلي درآمده اند: اين مصاديق شورش از فرط به ديده آمدن ديگر ناديدني شده اند (زنده با بودريار!). هر امر اغواگري كه وسوسه مان مي كند با رفتن به سويش تحولي كوتاه يا مدت بلند در زندگي مان ايجاد مي شود، بايد چيزي خفيه و پنهان درون خود داشته باشد: چيزي كه گاهي احتمال وجود جذابيت و ترس و تنفرش به يك اندازه باشد. اما جهان تو ديگر چيزي براي پنهان كردن ندارد، و آخرين كلان روايت هايش را هم از دست داده: نه اين كه اگر ديوار را بشكنيم پشتش خبري هست؛ نه اين كه اگر ديوار بيفتد بعدش نه من مي مانم و نه تو، بل اين كه من و تو ديوار يكي شده ايم. ديوار را با هم كشيده ايم و ملاطش هم خودمان بوده ايم. كاش در اين لحظه مي شد بگويم يك ديوار انتزاعي خارج از من و تو و او وجود دارد كه رد شدن از آن آزادي مي آورد، اما نمي توانم. مگر اين كه از خودت بتواني رد شوي.
خيلي از آن هايي كه حالا در دهه سي عمرشان هستند، آن روزها فكر مي كردند با معلم كشي و پدركشي و مادركشي از اسارت در مي آيند: كشت و كشتارها انجام شد، و حالا آن ها را خسته تر از هر نسل ديگري مي بينيم. مثالش اين است كه قلوه سنگي براي ترك انداختن يك ديوار به آن مي خورد، و بعد خودش تبديل به جزئي از آن مي شود. زندگي مخفي بچه هاي حالا با زندگي مخفي چند سال قبل خيلي تغيير كرده است. بت هايشان هم عوض شده. به عبارت دقيق تر: بت شكني هايشان هم عوض شده. حالا همه چیزعادی تر است، گرچه به هیچ رو از غرابت نفس زندگی هم کاسته نشده. تبعيض نژادي و فقر و نابرايري و ... هنوز چاشني زندگي هاست. هنوز هم مثل باب گلدوف عاصي فيلم ديوار خسته ایم، داغان، می خواهیم بالا بیاوریم، خرد کنیم، به هم بریزیم. اما تفاوتی اساسی کرده ایم: او ایمان داشت که هیچ ایمانی جز تخریب و خودتخریبی وجود ندارد، که قرباني له شده سیستمی است که می تواند با تف و توهین از آن انتقام بگیرد. ما اما ایمان داريم که دیگر نه ديوار بزرگی باقی نمانده كه بتوان غضب دروني را معطوفش كرد، ونه يكه سواري كه هذيان هاي من و تو را ميان فريادهاي استيصالش پنهان كند. بازي سياست / تجارت زيادتر از آن عريان شده بشود با يك هنرپيشه هاليوودي دست همه دژخيمان جهان را رو كرد. هر قدمي كه به طرف آن آلترناتيوها جلو بروي، منفعتش مال همان كسي است كه قرار است با فرار كردنت از او انتقام بگيري! خنده دارتر اين كه قهرمان / هنرمند / روشنفكري كه در همانندسازي با باب گلدوف و به شيوه او زندگي مي كرد، خودش جاي تفكر مسلط را گرفته و مابقي تفكرات را با روش هولدبکي به پس مي راند. نه اين كه در گور خفته باشد: نشسته آن جا و آجر كناري را خودش خرد مي كند تا جاي بيشتري توي ديوار داشته باشد! (راستی سال ها بود دیگر باب گلدوف را ندیده بودم، تا پارسال و برنامه لایو ایت و جوایز ام.تی.وی بعدش. پير شده طفلكي!)

2- آن وقت ها فیلم ديوار نشانه اعتراض و عصیان بود، بهانه فرار تخديرآميز از دنیای پیرامون، دستاویز رفتارهای آنارشیستی که مجال بروز نداشت و آن پسر انگلیسی که انجامش می داد دل ما هم خنک می شد. امروز اما فیلم را که دوباره می بینم، حالا که خودم ابسيلني از دنیا را تجربه کرده ام، چیزهای دیگری را در فیلم می بینم و چیزهایی را هم دیگر نمی بینم. به هر حال من هنوز هم از محیط مدرسه بدم مي آيد، و به گمانم به خوت هم گفته بودم که اگر دست من بود هیچ گاه نمی گذاشتم بچه ها مدرسه بروند! گرچه ظاهرا مدارس نسل تو فضای بهتری دارند. اما مانده ام نسلي كه مدارس دهه 60 را تجربه نكرده، فردا كه زبانم لال مثل ما پر از گير و كمپلكس هاي حل ناشدني شد، گناهش را گردن كي مي اندازد؟! به نظرت اگر مثلا مدیرهای فیلم دیوار مهربانتر بودند، اگر معلم ها باشعورتر بودند، اگر تنبیهی در کار نبود، چیزی از دگم بودن نفس آن نظام آموزشی کم می شد؟ قهرمان تنهای ما در برابر چه چیزی طغیان می کرد؟ محبت می خواست یا آزادی؟ داستان های هری پاتر را خوانده اي، نه، خورده ای (مثل خودم)! جالب نیست که در سرزمین جادوگرهاهم همه چیز این قدر مثل سرزمین مشتگ ها نظام مند است؟ اصلا چرا با ورد و جادو درس ها را یک باره توی مغز بچه ها فرو نمی کنند؟ چرا غذاها به جاي اين كه بي زحمت از غیب حاضر شوند، باید به هر حال توسط كارگرها پخته شوند؟ چرا همه چيز عين هميشه است، فقط نحوه انجامش فرق مي كند؟ اين دنياي چقدر آزادتر از دنياي بدون جادوست؟ چرا نفس سیستم، به شکلی یک سوژه مرکزی و قاهر وجود دارد (یعنی مدرسه) و فقط ابژه یی که تمام تلاش ها معطوف به آن است (مثلا کشتن اژدها) با ابژه بچه های مشنگ كه پاس کردن دیفرانسیل است، فرق می کند؟ انگار همه دنيا محافظه كارتر شده اند. از آلن پاركر تا جي.كي . رولينگ راه زياديست، اما ظاهرا دومي دنيا را بهتر فهميده. مي بيني؟ ته جادو را هم ديديم.
با همه اين حرف ها، گاهي قلوه سنگي، آجر ترك خورده اي، چيزي ... خودش را لابلاي ديوار تكان مي دهد، و بعدش ... شايد خودت روزي قصه كاملا خياليش را نوشتي.

comments ( 6 ) | permalink | Thursday 28 September 2006