چند وقت پيش يكي از دوستانم ساكش را بست و رفت و لندن نشين شد. ديشب چت مختصري كرديم. دلگير بود از بي معرفتي من كه جواب نامه اش را نداده ام. مي گفت مخصوصا روزهاي اول اقامتش خيلي سخت گذشته، منتظر جواب هاي وطني بوده و ... حق دارد، اما نمي دانم توانستم حسم را، دليل سكوت هايي از اين دستم،را تفهيمش كنم يا نه: اين كه گاهي وقت ها با اين كه خيلي هم به ياد كسي هستي و مي داني بايد برايش چيزي بنويسي يا كاري بكني، اما سيستم ذهني و روحيت نمي تواند ارتباط ميان خواستن و توانستن تو را برآورده كند. يعني مي داني كه به فكر دوستي هستي اما نمي داني بايد چه كني كه اين ياد، مصداق عملي هم بيابد، و همين ياد هم متناوبا مي رود و مي آيد! حالا، داستانكي از مت دِمو را براي او ترجمه كرده ام، نه براي جبران، كه براي دوستي. مي گويد وب لاگم را چك مي كند، و اگر اخلاقش را درست شناخته باشم، از ديدن اين يادداشت بي نام كه مي داند به بهانه دلتنگي او در غربت است، بيشتر خوشحال مي شود تا اين كه بخواهم نام و نشانيش را معرفي كنم. اين داستانك برايم هواي تنهايي و باز هم تنهايي دارد، اما چيزكي هم از "تاب آوردن" در آن هست، تاب جايگاه به جا يا نا به جايي كه در آن ايستاده اي. پس: براي دوستم كه در هواي سرد و مه آلود لندن يقه كاپشنش را بالا بزند، بين آن قطره هاي سنگين و معلق گاهي به ماهايي كه اين جا مانده ايم فكر كند، و بتواند بگويد: I'm still standing .
خيلي كوتاه شماره 1
مرد گفت : من خدا هستم." دستمال سرش خيس بود. هوا گرم بود و مرد آرزو كرد كاش باران مي باريد.
ريسمان نارنجي از لبه هاي دستگاه بيرون زده بود. هنوز بلند بود. خوب بود. مرد سر دستگاه را توي علف ها فرو برد، و دستگاه فرفر يكنواختي كرد. ساسات را نكشيد. دست ها و بازوهايش از لرزه دستگاه مجروح شده بودند، دلش مي خواست نفسش را حبس كند. علف ها نمي دانستند وقتش شده است. نمي فهميدند معناي صداي موتور چيست. معنايش اين بود كه مرد وباره كارها را روبراه كرده است.
ريسمان نارنجي اش بي حركت ميان علف هاي بلند آويزان بود. عينك آفتابيش روي صورتش سر خورد پايين، و او دوباره دادش بالا. تنها بود. تا بعد از وقت ناهار دنبالش نمي آمدند. ساسات را كشيد و ناله بلندي به گوشش خورد.
در حالي كه علف هاي بلند را مي چيد، گفت: "من خدا هستم."

