بي بخت

اين داستان از آخرين ترجمه هاي من است. از ديالوگ هاي راحت و ظاهرا دم دستيش خيلي خوشم آمد كه اتفاقا درآوردن و به جا نشاندن و به نتيجه رساند چنين مكالماتي نه راحت است و نه دم دستي. و پايانش ...

بي بخت! (1)
كامرون پورسانده

مرد موخاكستري كنار پنجره پرسيد: "فكر مي كني كي تمومش كنن؟"
مردي كه سلماني موهايش را كوتاه مي كرد، جواب داد: "اَه، فكر كنم دير يا زود." از آخرين اصلاحش مدتي گذشته بود.
مرد اول پاسخ داد: "جالبه كه چطور هنوز داره مقاومت مي كنه."
حواس همه جلب شده بود.
"هم چين هم جالب نيست. چه كار ديگه اي مي تونه بكنه؟"
"فكر كنم حق با توئه."
"البته كه با منه."
سلماني كه معمولا از بحث اجتناب مي كرد، حالا وارد صحبت شده بود: "اون مرد مشتري خوبي بود."
مردي كه داشت موهايش را كوتاه مي كرد، پرسيد: "چي بود؟"
" مشتري خوب. هر دو هفته يه بار موهاش رو كوتاه مي كرد. هيچ وقت هم شكايتي نداشت. هميشه هم انعام خوبي مي داد."
هيچ كس چيزي نگفت.
مرد كنار پنجره پرسيد: "فكر مي كني خانواده داشته باشه؟"
سلماني جواب داد: "نه، جوون تر از اونه كه بخواد خانواده داشته باشه."
"منظورم اهل و عيال نيست. كلا هر جور خانواده اي."
سلماني جواب داد: "نمي دونم."
مرد كنار پنجره فنجان قهوه اش را توي پستو دوباره پر كرد، و بعدش برگشت كنار پنجره.
"واقعا عين حيوون ان."
مردي كه حالا كنار موهايش كوتاه شده بود، گفت "كيا؟" و از خودش پرسيد آدمي با موهايي به كم پشتي مال خودش آيا اصلا بايد مزاحم سلماني بشود يا نه.
"به نظر من همشون. كتك زنا و كتك خورا."
سلماني گفت: "اين به شوخي گرفتن قضيه است."
"به شوخي گرفتن چي؟"
"همين كه به قرباني به عنوان كتك خور اشاره كني."
"خب، اون همينه ديگه! مگه نه؟"
هيچ كس چيزي نگفت.
مرد كنار پنجره، پيش از اين كه بايستد، گفت: "موضوع چيه؟ موضوع اينه كه واقعا آدم هيچ وقت نمي تونه بگه..."
مردي كه حالا گردنش براي اصلاح كف مالي شده بود جواب داد: "چي رو بگه؟"
"اين رو كه آيا مستحقش بوده يا نه." سكوت. " گرچه به نظرم آدم مي تونه بگه هيچ كس مستحقش نيست." به قهوه اش زل زد.
سلماني گفت: "ناراحت كننده است، اما درسته."
"چي؟"
"اين كه اين چيزا هميشه هم دليل نداره."
سلماني ثانيه اي اصلاح كردن مرد مقابلش را متوقف كرد و از پنجره به بيرون زل زد. كف از تيغي كه در دست گرفته بود روي بازويش پايين سريد، و بعد روي كفش هايش ريخت. زمزمه كرد: "مرده شورش رو ببرند."
مرد كنار پنجر گفت: "فقط يه كم كرمه."
سلماي به انتهاي اتاق رفت و كفش هايش را با يك حوله پاك كرد: "به هرحال مرده شورش رو ببرند."
مردي كه داشت اصلاح مي شد گفت "اين جور نگاه كردن به مساله غلطه. همه آدما گناه مي كنند و بنابراين همه آدما هم در مقابل مستحق تنبيهن. هر جور بوده، كتك خوره هم مستحقش بوده ديگه. وگرنه كه بايد ادعا كنيم اون يه آدم كامله."
هيچ كس چيزي نگفت. خورشيد درست بالاي ابرها بود.
مرد كنار پنجره پرسيد: "فكر مي كني عصبانيت آرومشون مي كنه؟"
"كي ها رو آروم مي كنه؟"
"خب كتك زن ها رو ديگه."
سلماني جواب داد: "فكر كنم آره. گرما مردم رو خسته مي كنه. خورشيد همه رو از پا ميندازه."(2)
مرد ديگري وارد آرايشگاه شد. زنگ بالاي در جلينگ جلينگ آرامي كرد. سلماني گفت: "من فقط رو وقت قبلي كار مي كنم."
مرد جواب داد: "اما من بايد موهام رو كوتاه كنم. مي تونم صبر كنم."
مرد كنار پنجره خنديد: "پايين خيابون يه جايي هست كه دنبال كاسبيه. برو اون جا."
مرد به سرعت آرايشگاه را ترك كرد.
مردي كه حالا موهاي پشت سرش هم كوتاه شده بود، پرسيد: "شما پسرا روزنامه امروز رو خوندين؟"
هر دو جواب دادند: "يه كمي شو."
در همان حال، مردي كه داشت قهوه مي نوشيد وسائلش را جمع و جور كرد، براي آن دوتا شب خوشي را آرزو كرد، و از در قدم بيرون گذاشت. اگرچه مقصدش جاي ديگري بود، اما به سمت كتك چرخيد. از سمت چپ به آن ها رسيد. ايستاد تا راه نزديك ترين غذاخوري را بپرسد. كتك خور كه حالا غرق خون بود، سرش را بالا گرفت و به سمت "هاستينگ" اشاره كرد: يك رستوران كوچك خوب.
"اگه بتونم منظورم رو درست بفهمونم ... واقعا دنبال يه جاي با كلاس ترم."
همه دوباره متوقف شدند. كتك خور نتوانست سرش را بلند كند. يكي از كتك زن ها پيشنهاد كرد: "دو بلوك اون ورتر "تِرنت"ه. ماهياي خوبي داره."
"متشكرم." مرد قهوه اش را تمام كرد و به خيابان نزديك شد.

1- اسم داستان OLD NOTHING است: شوخي باOLD THING كه به معناي بدبخت،بيچاره، حيونكي و ...است!
2- بازي نويسنده با واژهHEAT. كه هم معناي گرما دارد و هم معناي خشم، در ديالوگ بين دو طرف را هم مي شود با همين ابهام ترجمه كرد.

Wednesday 01 November 2006