عاقبت نيك كلاشي يا : بالاخره نفهميدم كلاه را بر مي دارند يا مي گذارند!

فكر مي كنم پارسال بود. در مسير سيدخندان – هفت تير سوار يك پيكان مسافركش شيري رنگ شده بودم. غير از من دو نفر ديگر هم نشسته بودند. راننده مرد جوان و نسبتا نحيفي بود با رنگ پريده و موهاي خرمايي روشن، دندان هاي بزرگ و ريش كوتاه. همين كه ماشين به راه افتاد، راننده هم دست كرد توي جيبش و موبايلي را بيرون كشيد كه ظاهرا روي سايلنت بود چون صدايش را نشنيدم. ماجرايي كه با صداي بلند مكالمه يك طرفه اش به سمع ما رسيد، چيزي بود در اين مايه ها:

- حتما ميام معصومه خانم. غصه نخور عزيز من... گريه نكن واسه بخيه هات بده. نه، حتما تا غروب پول جور مي كنم تا بتونم از بيمارستان مرخصت كنم. گريه نكن دل منم آتيش مي گيره. دوقلوها رو محكم به خودت فشار بده كه از دستت نيافتن. .. نه به خدا، رفتم مدرسه از همكارام پول جور كنم ولي شيفت عوض شده بود وكسي از شيفت جديد رو نمي شناختم ... مادرم اينا تو شهرستان گير افتادن و ديرتر مي رسن، ولي حتما ميان... چشم، شير خشكم ميارم، همونجا بشين رو صندلي بخش.
قطع كرد. عصبي بود. صورتش هم حالت گريه داشت. با خودش حرف مي زد و ناسزا مي گفت. دوباره صداي نامسموع!! موبايلش بلند شد. اين دفعه ظاهرا مادرش بود.
- نه حاج خانم، با من حرف نزن. من ديگه مادر ندارم... شما چه جور مادري هستي كه حاضر نشدي يك نك پا بياي تهرون بالا سر عروست؟ ... به من نگو پسرم. من ديگه پسرت نيستم. اون زن زائو افتاده تو بيمارستان داره از بخيه اش خون مياد، واسه مرخص كردن لنگ صد هزارتومن موندم، دوقلوهام شيرخشك و پوشك ندارن، اون وقت شما و اون خاله اي كه مادر معصومه هم هست اين قدر ظالمين كه نيومدين مراقبتش.

اين مونولوگ ها با چنان واقع نمايي و عصبيت و اندوهي اجرا مي شد كه اكثر ما تحت تاثير قرار گرفته بوديم. ولي خب، چند مورد مشكوك هم برايم وجود داشت: چرا از آن سوي گوشي هيچ صدايي نمي آمد؟ چرا اصلا موبايليش را نمي فروخت تا كمي پول جور كند؟ بعدش هم، هيچ زايشگاهي زائو را بچه به بغل و آماده خروج نمي نشاند روي صندلي بخش! تازه، قضيه خونريزي بخيه ها چه بود؟ مريض سزاريني را دست كم بيست و چهارساعت نگه مي دارند تا از وضعيت عمومي سلامتيش مطمئن شوند و ...
خلاصه، در عين اين كه بخش هايي از ذهن و قلبم به تلاطم افتاده بود، اما براي اين پرسش ها هم هيچ جوابي نداشتم. همه پياده شديم و فكر مي كنم ديگران هم همان كرايه معمول را هم پرداختند.

اين اواخر مستندات زيادي از كلاشي هاي توي تاكسي شنيده ام. مردي كه براي دختر بيمارش گريه مي كند و از مسافران پول مي گيرد، آن يكي كه خودش را مي زند چون شوهرش در زندان است و ... وحشتناك است. آن قدر دروغ ديده و شنيده ايم و ضريب بي اعتماديمان بالا رفته كه ديگر اگر كسي جلوي چشممان جان هم بدهد باكمان نيست. به لطف اين هنرپيشه هاي گمنام، آن قدر با تمام باورهاي انساني و عقلي و مذهبي مردم بازي شده كه همه از هم مي ترسند. مهم اين كه، اكثرا تاكسي سواراني كه طعمه احتمالي اين نمايش ها هستند و تحت تاثير قرار مي گيرند خودشان هم جزء اقشار متوسط و كارمند اين جامعه اند كه جان مي كنند تا چند هزارتومن پول براي خود يا بچه شان جور كنند. شايد تنها راه درست به توازي رساندن وجدان و عقل در اين قبيل مسائل اين باشد كه اگر خواستيم كمكي كنيم از طرف بخواهيم آدرس منزل يا بيمارستان يا ... را بدهد و بعد با تحقيق كامل و چشم باز جلو برويم.

اما پايان خوشمزه داستان – اگر اين داستان هاي كثيف پاياني داشته باشند - اين جاست كه ديشب يكي از دوستانم با غصه گفت كه مي خواهد ماجرايي را كه در تاكسي مسير وزرا شاهدش بوده، برايم تعريف كند. تنها دو كلمه گفته بود كه ناگهان اين خاطره بيدار شد و گفتم طرف دوقلو نداشت؟ قيافه دوستم تماشايي بود. جزئيات چهره و سخنان را با هم مرور كرديم و طبيعتا به حس واحدي رسيديم .. و يك خنده از سر درد و ناعلاجي... جز اين كه اين بار اسم زن طرف به "مهربان" تبديل شده، تنها يك مورد بود كه از پارسال تا حالا تغييري اساسي كرده است: او حالا به جاي پيكان، پژو 405 دارد و با آن مسافركشي مي كند!

Thursday 16 November 2006
ساسان م. ک. عاصی:

خب...!!! چند سال پیش یک بار به یکی از این دوستان هنرپیشه دست‌خوشی دادم در حالیکه تقریبا بغض کرده بودم. دوستی همراهم بود و پرسید که باور کرده‌ام؟ آن هم در حالیکه خود طرف به اندازه‌ی من ناراحت نبود. من هم صادقانه تنها دلیلم را برای آن کار گفتم؛ راستش فقط جواب دادم "طرف همکاره، تازه بازی‌ش از منم خیلی بهتره. پول بلیتو دادم!". راستش اگر من کاره‌ای بودم، جای خیلی از بچه‌های هم‌دوره‌ی بازیگری را (از جمله خودم) با شارلاتان‌آرتیست‌ها عوض می‌کردم!!! انصافا هم خلاق‌ترند هم بهتر حس را می‌شناسند و هم انصافا گمانم تنها بازیگران تجربی هستند که پول خوبی هم در می‌آورند!!! (جدای از شوخی، اگر برنامه‌هاشان همیشه غم و غصه‌ای نبود، من یکی که هرچه در توانم بود، بلیت می‌دادم!!!) / و واقعا... آدم کم می‌آورد. جدا گاهی فکر می‌کنم بیش از حد تصور باهوشند. یکی دو مورد که مطمئن بودم دروغ می‌گویند (قبلا دیده بودم یا شنیده بودم قصه‌شان را) واقعا زمان‌سنجی‌شان عالی بود. مثلا یکی‌شان تابستان 82 چند روز در سید خندان راه می‌رفت و می‌گفت دانشجو بوده و در شلوغی‌ها بازداشت شده و حالا پول ندارد برگردد شهرستان (آدم به سختی می‌تواند در برابر چنین ادعائی مقاومت کند و بی‌شک اگر چند روز قبلش ماجرا را از دوست دیگری نشنیده بودم، احتمالا ساعتم را هم تقدیم می‌کردم!!!). خلاصه بعضی‌هاشان اعجوبه‌هائی‌اند و به زعم من نه کلاه را برمی‌دارند و نه می‌گذارند و کار حیرت‌انگیزشان این است که اصولا دست به کلاه نمی‌زنند؛ پا بدهد، کلاه سرجایش می‌ماند و سر رفته!!!(در همین ماجرا که نوشتید، تا آخر پاراگراف دوم من کاملا ماجرا را باور کرده بودم و دستگاه بد و بیراه گوئی‌ام به "این دنیای بی‌مرام" راه افتاده بوده!!!) و خب... باز هم عجب! (اما راستش پشیمانم! کاش از اول به جای دانشگاه رفتن به دنبال بازیگری، می‌رفتم مرید این اساتید می‌شدم، حداقل الآن یک 405 زیر پایم بود!!! P: :))!)
سرخوش باشید و پیروز امیدوارم.

حسین شکر بیگی:

سلام! قبل از اینکه حرفی راجع به مطلب شما بزنم می خوام از این آفای عاصی تشکر کنم گاهی در بلاگ دوستان می بینم واقعا تو صفحه کامنتاشون یه بلاگ دیگه می زنن همیشه هم مفصل! دوم: اینکه بله دیگه به هیچ چیز این روزا نمیشه اعتماد کرد حتا اگه طرف داشته باشه بمیره جلو چشمت ای کاش یه کمکی بهش می کردی

همفري بوگارت:

ای بابا این روگار یه کاری کرده که دیگه حتی به اونایی که نیارزهم دارن نمیشه کمک کرد

آقای ز:

جالب بود چون فکر کنم این آدم را یکبار با همان پیکان کذایی همین امسال در مسیر حافظ - حسن آباد دیدم که داشت به مادرش نق می زد که چرا هوای عروسش را ندارد. ظاهرا کسی که دوست شما زیارتش کرده یکی دیگر است ولی نمی دانم چرا هنوز هم با همه این حرف و سخن ها نمی توانم در مقابل بدبختی آدم ها بی تفاوت باشم. بدبختیی که نه از سر نداری که به هزار و یک دلیلی که می دانیم و نمی دانیم می کشند و ... بگذریم عجب روزگاری است این روزها...

مهدیه:

سلام خانم مقانلوی عزیز!
اول باید تشکر کنم از اینکه به وبلاگم سرزدید...خوش حال شدم... باز هم ممنون
دوم اینکه تقریبن همه ی ما می دانیم مشکل اساسی "هیچ کس سرجای خودش نبودن"در جامعه ی ما از کجا ناشی می شود... پس گفتن و دوباره گفتن ندارد که من باز توضیح بدهم اینجا... اما از یک چیز این روزها دلم خیلی می سوزد که نمی دانم چرا می خواهم این جا بنویسم... این هفته ، هفته ی کتاب و کتابخوانی است به اصطلاح تقویم کشور مان...هی مصاحبه می کنند که چه باید کرد تا فرهنگ کتابخوانی تقویت شود؟و از این سوالهای تکراری همیشگی ... می گویند باید کتاب ارزانتر شود تا فرهنگ بیشتر! نمی دانم در جامعه ای که فکر کردن و عاقلانه زندگی کردن جای خودش را به بی فکری و کلاشی و ... داده ،ارزان تر شدن چاره ی درد ماست؟این درست مثل همان راننده ها و مسافران تاکسی ی بازیگری است که به نظرشان فریب دادن مردم و کسب در آمد اینگونه زندگی شان را از این رو به آن رو خواهد کرد...چه می گویم...
می خواستم بگویم مشکل مردم ما انتخاب کردن سهل ترین راه است همیشه... در همه ی کارها... متاسفم... هم برای انسان هایی که "چرا بودن"خود را فراموش کرده اند و هم برای خودم که این همه نوشتم و نتوانستم دردم را و
آن چه مرا به درد آورد منتقل کنم...
پایدار باشید و درد دل های عجولانه و کم و بیش شاید بی سر و ته ام را ببخشید...

شاه رخ:

ناراحت کننده س البته و انقدر موارد مشابه زیاده که عادت کردیم و ای کاش عادت نمی کردیم کاش هنوز هم به راحتی گول می خوردیم

شاه رخ:

انقدر زیاد شده این اتفاقات که عادت کردیم و کاش عادت نمی کردیم و کاش هنوز به سادگی گول می خوردیم

ولم کن بابا:

این ها باید اشک انسان را جاری کنه.خوبه خودت و دوستهات هم همه تقزیبا این تجربه را دارید.این بلایی که مدرنیته به سرمون آورده و ما هر روز توش غرق تر می شیم بدونه این که متوجه باشیم.احسا ساتمون رو تبدیل به پول می کنیم و بعد با اون پول ها چیزهایی تهیه می کنیم تا ما رو روز به روز از فطرت و طبیعتمون دور کنه.درخواست هامون تقلبی.ابراز همدردی هامون با تکلف عشق ها مون رده دهمی وووووو

ح.ی:

یاد داستان گیله مرد بزرگ علوی افتادم. آخر داستان اگرچه می داند طرف دروغ می گوید اما همان تردید برای رها کردنش کافی بود. می گوید: اگه راست باشه، هفت تا بچه داره...
خواستم بگویم این تیز بودن ها گاهی باعث می شود همان کم رمق احساسی که به درد دیگران داریم هم کم کم از دست برود، که البته دارد می رود. اینطور وقت ها با خودم می گویم اگر راست بگوید...

حسین شکر بیگی:

سلام!

atefeh:

سلام شيوا.
منم اين آدمو ديدم، با پژو!! چرا دنيا دائم به آدم رو دست ميزنه؟!! ياد نگاه ابلهانه ام ميافتم كه چطور همدردانه به اون مي نگريست! و... به راننده دست مريزاد ميگم!!

atefeh:

سلام شيوا.
منم اين آدمو ديدم، با پژو!! چرا دنيا دائم به آدم رو دست ميزنه؟!! ياد نگاه ابلهانه ام ميافتم كه چطور همدردانه به اون مي نگريست! و... به راننده دست مريزاد ميگم!!

شیوا داوری:

عقیده ی منم همیه
جالبه