مگوهاي گفتني
مقاله دومم را كه هنوز ننوشته ام، يلدا هم كه گذشته اما چه كنيم با دوستان ناباب!! و وسوسه هاي مجازي. به دعوت ريسنده شبكه تارعنكبوتي رنگين + و سوررئاليست وبلاگستان +، اين 5 مگوي گفتني را مي نويسم:
1-سال هاي دوره راهنمايي و اول دبيرستان عجيب عشق فوتبال بودم. آشنايي كامل با مشخصات فردي و خانوادگي و تكنيكي و فيزيكي و مالي و .. بازيكنان محترم و ايضا تيم هاي مربوطه به كنار، آرشيو مجلات ورزشي هم به كنار؛ آلبوم هاي متعددي از عكس هاي پا به توپان معروف دنيا در ژست ها و لباس هاي مختلف داشتم. كلي پولم پايشان مي رفت، كلي هم با اين آلبوم هاي هيجان انگيزپيش بر و بچ پز مي دادم! ضمنا استقلالي بودم و رجزخوان سرسخت پرسپوليسي ها. بي اين كه بفهمم همه چيز ناگهان تمام شد انگار كه سال هاي زندگي آم ديگري بوده. امروز هيچ علاقه اي به فوتبال ندارم، سال هاست هيچ مجله فوتبالي نخوانده ام، فكر كنم حتا يك بازي را هم كامل تماشا نكرده ام، در مورد روش بازي و مشخصات تيم ها و بازيكنان هم هر را از بر تشخيص نمي دهم. فقط يك نكته عجيب باقي مانده: بي هيچ دليلي معقولي هم چنان از موجوديت تيم پرسپوليس بدم مي آيد!! بنده خدا ها را نه مي شناسم و نه هيچ ربطي با زندگي يا دغدغه هاي من دارند اما هم چنان از آن ها بدم مي آيد.
2-سال اول دانشكده سينما خودم را ملزم به تئاتر رفتن كرده بودم. هم به خاطر قرار گرفتن در جو دوستان تئاتري، هم به خاطر ژست كار چون همه مدام به هم مي گفتند: اجراي فلاني رو ديدي؟! مني كه هيچ وقت نه شوقي نسبت به تئاتر داشتم و دركي از دلايل جذابيتش براي ديگران، و با علم به اين كه مشكل از درك و سليقه من است كه بايد درستش كنم، سرگردان تئاتر شهر مي شدم. با اعصاب داغان از همه چيز صحنه ها، از ميانه اجراها بلند مي شدم. حتا اجراهاي مشهور و موفق را تا آخر تاب نمي آوردم، روزهايي هم كه مهمان ديگران بودم ديگر مصيبت بارتر بود. بعد از چند ماه، بالاخره تكليفم را يك بار براي هميشه با خودم روشن كردم: تئاتر را اصلا دوست ندارم، همين! در اين سال ها ديگر هيچ نمايشي را نديده ام و به شدت از اين امر خوشحالم.
3- سابقا خصلتي داشتم كه امروز از اشتباه بودنش آگاه ام: گاهي كه از شخصيت كسي به هر دليلي خوشم نمي آمد، سعي مي كردم ثابت كنم كه مثلا زشت يا بيسواد يا نادان است. اگر ته ذهنم مي پذيرفت كه رفتار فلاني به نظرم جلف يا زننده است اما شايد به زبانم مي آمد كه مثلا دماغش كج است يا سوادش پايين. شايد از روبرو با آن چيزي كه اذيتم مي كرد، طرف نمي شدم. ضمن طلب حلاليت از تمام كساني كه سوژه اين برخورد شدند، حالا سعي مي كنم در قضاوت هايم حساب منش و رفتار را از سواد يا قيافه جدا كنم گرچه مي دانم كه در نهايت با هم ارتباط دارند.
4-اگرچه هيچ وقت كار ثابت و "شغليكي" نداشته ام (اين همه واژه با پسوند "ايك" در اين سال ها واژه ساخته اند، شغليك هم ساخته من است!) اما اگر قرار بود شغلي داشته باشم كه با استاندارهاي بين المللي معنا بشود و همان معناي تعريف شده اي را داشته باشد كه بايد داشته باشد، دلم مي خواست باستان شناس بودم، با تخصص در تمدن هاي خاورميانه يا آمريكاي جنوبي، و با تمام امكانات و قدرت مانور بالقوه اي كه يك باستاشناس متخصص خاورميانه مي تواند داشته باشد.
5-در هواي ابري گرفته بي بارش دلتنگ مي شوم اما عاشق تندر و رعد و برق و طوفانم! هر چه طوفانش طوفان تر باشد، حال من هم بهتر مي شود. آن جور وقت ها آرزو مي كنم يا يك ملوان پير بودم روي يك كشتي لكنته و يا اسبي ميان چمنزار.
و دوستاني كه دعوت مي كنم به ادامه بازي:
مدراتو كانتابيله +
يلدا +
پل پنهان +
سخن +
بونوئلي ها منتشر شد

"
كسي جز تو نخواهد فهميد كه در زماني كه اين جا هستيم، هيچ چيز پيرتر نمي شود، و تمام هستي ناپديد مي شود. مي خواهم با تو ز زندگي ام حرف بزنم، تمام داستان زندگي من را مي توان به دو دوره تقسيم كرد: پيش از اختراع ساعت، و پس از آن، تا به حال. نيم نخست زندگي من در رقصي شامانه با برادرم مكان، ودر جهاني كه بر آن حكومت مي كرديم مي گذشت. (از متن كتاب)"
اگر بشود تمام زندگي يك آدم را تنها با يك صفت تعريف كرد، لوئيس بونوئل يك سينماگر است، تمام عيار، مولف، صاحب سبك.. اما زندكي تنها يك صفت ندارد. بونوئل در دهه بيست عمرش بيشتر آدم واژه ها بود تا تصاوير، به گواهي همين كتاب حاضر.
در سال هاي قبل چند ين فيلمنامه و يك كتاب خاطرات از بونوئل به فارسي برگردانده و چاپ شده اند اما اين نخستين بار است كه اشعار و داستان هاي او به فارسي ترجمه مي شوند.
پ.ن: بخش دوم ماجراي "تفاوت سرنوشت ساز ..."را بي خيال نشده ام، اين فقط اعلام خبر كتاب تازه ام بود. بونوئلي ها از ديشب در نشر چشمه توزيع مي شود، ديگر اين كه: مجوز چاپ اين كتاب تنها براي يك نوبت صادر شده است. خلاصه از ما گفتن!
در فاصله زماني ميان فشردن دو دكمه روشن و خاموش
(تفاوت سرنوشت ساز ه يا الف كه دنبال سه حرف زهر بيايد – به مناسبت ماجراي فيلم منسوب به زهرا اميرابراهيمي – بخش اول)
اين يادداشت در دو بخش تنظيم شده. بخش اول بيشتر دغدغه هاي نظري من است در مورد اين ماجرا، و تنها از بعدي كمابيش تصويري. چنين اتفاقي همان قدر كه هر لحظه در هر جاي دنيا احتمال وقوع دارد، همان قدر هم محمل تحقيقات مفصل در زمينه علوم انساني و پزشكي و هنري خاص در كشور پر از پيچيدگي ماست. بخش دوم اما كه به زودي مي آورمش، رويكردي عيني تر دارد و چند پرسش ساده است. به علاوه، ظاهرا قرار است ابعاد حقوقي و قضايي ماجرا همين روزها روشن شود و ترجيح مي دهم صبر كنم تا روشنيش را ببينم.
دوربين فيلمبرداري هميشه با كاركرد فاصله گذارانه خود به اتفاقات روزمره و طبيعي دنيا چهره اي اگر نه دروغين، اما رويايي، مبهم، و دور بخشيده است. طبيعي ترين اتفاقاتي كه يا "من" هر رزوه تجربه شان مي كنم و يا شاهد تجربه شدنشان از سوي "تو" هستم، همين كه بر پرده اي مي آيند كه "او" مشغول بازي در آن است، به سطح و كاركرد ديگري منتقل مي شوند. تمامي تصاويري كه ادعاي بازسازي امر واقعي را دارند، به سوژه وجهي ديگر – و اكثرا عالي تر يا بالاتر- مي بخشند كه در كيفيت عادي خود فاقد آن است؛ چرا كه به خاطر تكراري بودن آن داده، يا عدم تمركز حواس پنج گانه ما بر جزئيات داده، آن را به شكلي عادي برگزار كرده ايم. تماشاگران دائمي يا اتفاقي صحنه هاي ارتباط جسمي، مثال به جايي از اين مورد اند: كساني كه به هر دليل تئوريزه شده يا ناخودآگاه يا صرفا تجربي، و بيشتر با رويكردي فيزيولوژيك درگير اين امر هستند تا نگاهي احساسي يا ايده آل گرا شايد باز هم با لذت يا كنجكاوي به تماشاي چنين "فيلم" ي بنشينند: از يك سو با سوژه همذات پنداري مي كنند و از سوي ديگر با از يرون نگريست به خود، به دريافت تازه اي از يك عمل كهنه مي رسند چرا كه شدت و نوع درگيرشدن احساسات و ادراكات در اين دو مورد برايشان متفاوت است. در مقابل، آن هايي هم كه لايه هاي وجودي عميق تري را در اين رابطه دخيل مي دانند و نگاه متعالي تري نسبت به آن دارند يا در چنين فيلم هايي ابعادي عاشقانه در آن مي بينند كه تاييدي بر ذهنيت خودشان است؛ و يا عملي صرفا فيزيكي را درك مي كنند كه به هر حال سطح تجربه گري اش از افكار مقيد آن ها بالاتر است. اين، مثالي روشن از امنيت تماشاگرانه است كه فرد بي اين كه بدن خود را واقعا درگير كند، به تجربه مشابهي از درگيري بدني مي رسد. پالايشي كه طي آن فيلتر دوربين، به مدد شناختي كه از محدوديت هاي رواني و اجتماعي و ادراكي تماشاگر دارد، به چيزي كه در آن سوست آب و رنگي ديگر مي بخشد. آن "تخليه گري" رواني كه از زمان ارسطو به عمل تماشا نسبت داده مي شود، در كنار فرايند تجربه غيرمستقيمي كه به باور فرويد به شكل رويا متجلي مي شود تا از شدت احساسات واپس خورده نميريم، شايد به كار توجيه كساني بيايد كه چنين فيلم هايي را تماشا مي كنند. اما در مورد اين فيلم خاص، و اين فضاحت جمعي ايراني، توجيه تماشاگر فيلم چه مي تواند باشد؟ به نظر مي رسد او با داشتن پيشينه ذهني كه اين فيلم زندگي و آينده يك نفر – يك انسان آشنا - را نابود كرده، و با تركيبي از كنجكاوي، خشم، اتنتقامجويي، كينه، و خوشحالي در اين امر نابودي شريك مي شود چرا كه بسياري از اين تماشاگران كساني هستند كه در شرائط عادي ديدن اين نوع فيلم ها را براي تخليه رواني يا تغيير احساسات جنسي خود انتخاب نمي كنند. اين ماجرا از يك سو، چشم چراني جمعي ملت ايران است: ديد زدن بدن انساني كه نمي داند نگاهش مي كنند. و چشم چراني با هر توجيه پزشكي ،يك بيماري به حساب مي آيد. و سوي ديگر ماجرا، لذت آزارگرايانه شاهد مقدمات نابودي يك انسان بودن.
در يك فيلم سينمايي حركت دوربين هميشه رو به داخل است: به تماشاي بازيگري مي نشاندت كه مي داني در دنياي واقعي مثلا اسمش زهراست، و به تو مي قبولاند كه حالا در دنياي فيلم نامش زهره شده، بقيه خصوصياتش هم فرق كرده و ... اين يك توافق متقابل بين مثلث بيننده و دوربين و سوژه است كه پيشاپيش قوانين ورود به اين بازي را درك و قبول كرده اند. در اين توافق، تنها چيزي كه ماهيتش در قياس با دنياي واقعي عوض شده، سوژه است: او آگاهانه تقلب كرده و به يك ديگري تبديل شده كه من براي ديدنش پول مي پردازم. اگر يكي از نيات من از ورد به جهان زهره، ديدن و همذات پنداري با دنياي او باشد، ديگر برايم چندان فرقي نخواهد كرد كه بدانم او اصلا زهرا هم نيست و مثلا ميناست، يا حتا يك مرد است. يعني شخصيت بيرون دوربين با وجود تمام استلزامات - زن است يا مرد، چه مدرك تحصيلي دارد، و از توالت فرنگي استفاده مي كند يا ايراني- تا زماني كه تمركز سوژه بودنش بر زهره بودن است، براي من قاعدتا نبايد فرقي داشته باشد، مگر اين كه جاگيري دوربين معكوس شود: زهرايي كه نقش زهره را بازي كرده، بي خبر، به سوژه ي زهرا بودن خودش تبديل شود. اگر تماشاگر در حين ديدن فيلم سينمايي، كم و بيش مشاركتي فعال دارد و بنا به پيشينه فكري و تجربي خود فيلم را ادامه مي دهد و كامل مي كند و زهره را مي سازد، اما در اين حالت دوم او منفعلانه ترين و احمقانه ترين نقش تمام عمرش را به خود مي پذيرد: مي نشيند تا ببيند زهرا بودن زهرا چگونه است! نقش او حتا با با بيننده فيلم مستند هم قابل قياس نيست، چون تماشاگر مستند با آگاهي از "فيلم" برداري شدن يك سوژه، و بدون توقع از "فيلم" بودن سوژه، درگير تماشا مي شود. اگر قرار باشد مستندي حتا از خصوصي ترين زواياي زندگي زهرا ساخته شود، او ديگر در آن "فيلم" بازي نمي كند، بل كه سوژه اي است كه مي داند از او "فيلمبرداري" مي شود. (حاشيه: فيلم هاي خبري به خصوص خبري – جنگي كاركرد رواني و اجتماي ديگري دارند.)
نكته تعيين كننده اين است كه فيلم مستند اگر هم سوژه انساني داشته باشد، با همان توافق پيش مي رود كه مثلث سوژه / دوربين / تماشاگر از وجود هم آگاه اند. بنابراين:
آگاهي امري است كه نه تنها مرزهاي اخلاقي يك كنش را تعيين مي كند، بل كه عنصر غير تصويري مهمي است در تعيين فيلم بودن يك اثر فيلمبرداري شده: آگاهي سوژه از هدفي كه براي آن هدف سوژه شده است. در اين مورد خاص، زهرا نسبت به پروسه زهره شدن خودش آگاهي داشته اما از اين كه قرار است زهرا بودنش هم سوژه تماشا باشد، آگاهي ندارد.
همه ما در طول روز اعمال مختلفي را انجام مي دهيم كه در عرصه خصوصي يا عمومي طبقه بندي مي شوند. به صرف انجام هيچ يك از اين اعمال جداگانه نمي شود صفتي خاص روي ما گذاشت و ما را سوژه منحصر به فرد آنجام آن كار دانست، يا قضاوت كرد كه آن عمل تنها عملي است كه انجام داده ايم، يا حتا اين كه انجامش از سوي ما معنايي خاص و منحصر به فرد دارد: تو هر روز در كنار خيلي كارهاي ديگر، از خيابان ايكس عبور مي كني، عده اي اين را مي دانند و خيلي ها هم نمي دانند. تو اگرچه بالفعل يك سوژه عبوري هستي اما اين امر نه تاثيري درواقعيت وجودي تو دارد، نه تفسيري دارد، و نه اهميتي براي كسي. اهميت – و به دنبالش جايگاه خاص سوژه شدن – وقتي پيش مي آيد كه خود تو يا ديگري آگاهانه اين رد شدن را از طريق دوربين به يك اتفاق بدل كنيد. اگر آگاهانه ضلعي از از آن مثلث فوق الذكر نباش، آن وقت بايد بعدا و مثل هزاران ديگري ديگر به تماشاي سوژگي خودت بنشيني. زهرا اميرابراهيمي به خاطر روشن بودن دكمه اي سرنوشت ساز، و به خاطر عملي در طول اعمال ديگر زندگيش، به خاطر عملي در عرض اعمال تمام انسان هاي دنيا، و تنها به خاطر بي خبري از سوژه بودن خود، فعلا يك ماه است در بيمارستان اعصاب و روان بستري است، و خدا ميداند تا كي و در كجا.
حالا فرض را بر آگاه بودن مي گذاريم. زهرا آگاهانه در زندگي روزمره خودش دست به عملي مي زند كه برايش هدفي شخصي و محترم دارد (يعني به هر دليلي از حضور دوربين آگاه است). همين عمل اگر به هدفي ديگر انجام بگيرد، با توجه به موازين اجتماعي يا عرفي يا شرعي هر جامعه معنا و قضاوتي ديگر خواهد داشت؛ : مي تواند يك فيلم تجاري يا زيرزميني يا ... در نظر گرفته شود (اين واژه زيرزميني هم خيلي به در بخور شده است!) حالا علاوه بر آگاهي، نيت هم تعيين كننده سطح اخلاقي بودن عمل است. اما در مورد ماجراي زهرا، اگرچه او از وجود وجه "دوربين" آگاه است، اما نيتي براي شريك كردن ضلع سوم يعني "تماشاگر" نداشته. شايد مي خواسته به هر دليلي در خلوت خودش به عكس ها و فيلم هايش نگاه كند. همه ما عاشقانه ترين جملات يا ركيك ترين فحش ها را در يك رابطه شخصي دو نفره نثار هم مي كنيم. هدفمان فقط خومان است و ديگري كه مخاطب آن عشق يا نفرت است. كافي است مخاطب ما از يك نفر مشخص به دو نفر نامشخص يا غيرهدفمند برسد تا كل عمل لوث و از معناي خود منحرف شود (عمل شنيع وارد كردن يك شخص سوم به حيطه آگاهي هاي دو نفره صرفا منحصر به روابط عاشقانه نيست. يكي از قديمي ترين و كثيف ترين شانتاژهاي طول تاريخ، تهديد افراد به لو دادن نوشته يا عكس هايي است كه به هر دليلي در يك رابطه كاري يا دوستانه يا دشمنانه.. براي شخص مخاطب نوشته يا ارسال شده بوده ولي او تصميم به عمومي كردن آن ها مي گيرد.) تماشاگر اين فيلم اگرچه با قرارداد مشخصي وارد بازي نشده، اما به هر حال نقش سرنوشت سازي يافته ست.
تلخ است، اما در هر دو شقي كه در مورد "آگاهي" و "نيت" بر شمردم، تنها يك ضلع است كه در هر دو حال و از پيش ثابت مانده است: دوربين! اين دوربين عزيز اين دوربين نفرت انگيز ...
ادامه دارد ...
پ.ن: دوست عزيزي در اي – ميلي مطلبي را گفته كه چون شايد براي دوستان ديگر هم جاي سوال باشد، توضيح مختصري مي دهم. گفته كه اين ادعا كه چشم چراني بيماري است، ادعاي بزرگي است و بايد پشتوانه علمي داشته باشد. با اين كليت كه هر حرفي بايد پشتوانه داشته باشد موافق ام، و البته كه من هم پزشك نيستم. ولي دوست من هم نكته اصلي را درست متوجه نشده: با توجه به متن من، آن چشم چراني كه از آن صحبت كرده ام معادلي براي voyeurism است، و همتايي براي scopophilia. يعني وقتي كه بيننده خواسته يا ناخواسته پنهان باشد و به سوژه - معمولا برهنه يا در حال آميزش - خيره شود و لذت ببرد. (آن هم در شرائطي كه امكان ارضاي جسمي از روش هاي نرمال تر برايش وجود داشته باشد.) اين چشم چراني فرق مي كند با معناي مصطلحش در زبان فارسي كه مثلا دوختن نگاه پرتمنا به دخترها در خيابان يا مهماني يا توي كلاس درس را چشم چراني مي دانند. تا جايي كه مي دانم، scopophilia مطابق تمام فرهنگ هاي پزشكي، يك ناهنجاري رواني است، از جمله ديكشنري Dorland و On-line Dictionary در . به هرحال از مشاركت و ابراز نظر اين دوستم ممنونم.