(تفاوت سرنوشت ساز ه يا الف كه دنبال سه حرف زهر بيايد – به مناسبت ماجراي فيلم منسوب به زهرا اميرابراهيمي – بخش اول)
اين يادداشت در دو بخش تنظيم شده. بخش اول بيشتر دغدغه هاي نظري من است در مورد اين ماجرا، و تنها از بعدي كمابيش تصويري. چنين اتفاقي همان قدر كه هر لحظه در هر جاي دنيا احتمال وقوع دارد، همان قدر هم محمل تحقيقات مفصل در زمينه علوم انساني و پزشكي و هنري خاص در كشور پر از پيچيدگي ماست. بخش دوم اما كه به زودي مي آورمش، رويكردي عيني تر دارد و چند پرسش ساده است. به علاوه، ظاهرا قرار است ابعاد حقوقي و قضايي ماجرا همين روزها روشن شود و ترجيح مي دهم صبر كنم تا روشنيش را ببينم.
دوربين فيلمبرداري هميشه با كاركرد فاصله گذارانه خود به اتفاقات روزمره و طبيعي دنيا چهره اي اگر نه دروغين، اما رويايي، مبهم، و دور بخشيده است. طبيعي ترين اتفاقاتي كه يا "من" هر رزوه تجربه شان مي كنم و يا شاهد تجربه شدنشان از سوي "تو" هستم، همين كه بر پرده اي مي آيند كه "او" مشغول بازي در آن است، به سطح و كاركرد ديگري منتقل مي شوند. تمامي تصاويري كه ادعاي بازسازي امر واقعي را دارند، به سوژه وجهي ديگر – و اكثرا عالي تر يا بالاتر- مي بخشند كه در كيفيت عادي خود فاقد آن است؛ چرا كه به خاطر تكراري بودن آن داده، يا عدم تمركز حواس پنج گانه ما بر جزئيات داده، آن را به شكلي عادي برگزار كرده ايم. تماشاگران دائمي يا اتفاقي صحنه هاي ارتباط جسمي، مثال به جايي از اين مورد اند: كساني كه به هر دليل تئوريزه شده يا ناخودآگاه يا صرفا تجربي، و بيشتر با رويكردي فيزيولوژيك درگير اين امر هستند تا نگاهي احساسي يا ايده آل گرا شايد باز هم با لذت يا كنجكاوي به تماشاي چنين "فيلم" ي بنشينند: از يك سو با سوژه همذات پنداري مي كنند و از سوي ديگر با از يرون نگريست به خود، به دريافت تازه اي از يك عمل كهنه مي رسند چرا كه شدت و نوع درگيرشدن احساسات و ادراكات در اين دو مورد برايشان متفاوت است. در مقابل، آن هايي هم كه لايه هاي وجودي عميق تري را در اين رابطه دخيل مي دانند و نگاه متعالي تري نسبت به آن دارند يا در چنين فيلم هايي ابعادي عاشقانه در آن مي بينند كه تاييدي بر ذهنيت خودشان است؛ و يا عملي صرفا فيزيكي را درك مي كنند كه به هر حال سطح تجربه گري اش از افكار مقيد آن ها بالاتر است. اين، مثالي روشن از امنيت تماشاگرانه است كه فرد بي اين كه بدن خود را واقعا درگير كند، به تجربه مشابهي از درگيري بدني مي رسد. پالايشي كه طي آن فيلتر دوربين، به مدد شناختي كه از محدوديت هاي رواني و اجتماعي و ادراكي تماشاگر دارد، به چيزي كه در آن سوست آب و رنگي ديگر مي بخشد. آن "تخليه گري" رواني كه از زمان ارسطو به عمل تماشا نسبت داده مي شود، در كنار فرايند تجربه غيرمستقيمي كه به باور فرويد به شكل رويا متجلي مي شود تا از شدت احساسات واپس خورده نميريم، شايد به كار توجيه كساني بيايد كه چنين فيلم هايي را تماشا مي كنند. اما در مورد اين فيلم خاص، و اين فضاحت جمعي ايراني، توجيه تماشاگر فيلم چه مي تواند باشد؟ به نظر مي رسد او با داشتن پيشينه ذهني كه اين فيلم زندگي و آينده يك نفر – يك انسان آشنا - را نابود كرده، و با تركيبي از كنجكاوي، خشم، اتنتقامجويي، كينه، و خوشحالي در اين امر نابودي شريك مي شود چرا كه بسياري از اين تماشاگران كساني هستند كه در شرائط عادي ديدن اين نوع فيلم ها را براي تخليه رواني يا تغيير احساسات جنسي خود انتخاب نمي كنند. اين ماجرا از يك سو، چشم چراني جمعي ملت ايران است: ديد زدن بدن انساني كه نمي داند نگاهش مي كنند. و چشم چراني با هر توجيه پزشكي ،يك بيماري به حساب مي آيد. و سوي ديگر ماجرا، لذت آزارگرايانه شاهد مقدمات نابودي يك انسان بودن.
در يك فيلم سينمايي حركت دوربين هميشه رو به داخل است: به تماشاي بازيگري مي نشاندت كه مي داني در دنياي واقعي مثلا اسمش زهراست، و به تو مي قبولاند كه حالا در دنياي فيلم نامش زهره شده، بقيه خصوصياتش هم فرق كرده و ... اين يك توافق متقابل بين مثلث بيننده و دوربين و سوژه است كه پيشاپيش قوانين ورود به اين بازي را درك و قبول كرده اند. در اين توافق، تنها چيزي كه ماهيتش در قياس با دنياي واقعي عوض شده، سوژه است: او آگاهانه تقلب كرده و به يك ديگري تبديل شده كه من براي ديدنش پول مي پردازم. اگر يكي از نيات من از ورد به جهان زهره، ديدن و همذات پنداري با دنياي او باشد، ديگر برايم چندان فرقي نخواهد كرد كه بدانم او اصلا زهرا هم نيست و مثلا ميناست، يا حتا يك مرد است. يعني شخصيت بيرون دوربين با وجود تمام استلزامات - زن است يا مرد، چه مدرك تحصيلي دارد، و از توالت فرنگي استفاده مي كند يا ايراني- تا زماني كه تمركز سوژه بودنش بر زهره بودن است، براي من قاعدتا نبايد فرقي داشته باشد، مگر اين كه جاگيري دوربين معكوس شود: زهرايي كه نقش زهره را بازي كرده، بي خبر، به سوژه ي زهرا بودن خودش تبديل شود. اگر تماشاگر در حين ديدن فيلم سينمايي، كم و بيش مشاركتي فعال دارد و بنا به پيشينه فكري و تجربي خود فيلم را ادامه مي دهد و كامل مي كند و زهره را مي سازد، اما در اين حالت دوم او منفعلانه ترين و احمقانه ترين نقش تمام عمرش را به خود مي پذيرد: مي نشيند تا ببيند زهرا بودن زهرا چگونه است! نقش او حتا با با بيننده فيلم مستند هم قابل قياس نيست، چون تماشاگر مستند با آگاهي از "فيلم" برداري شدن يك سوژه، و بدون توقع از "فيلم" بودن سوژه، درگير تماشا مي شود. اگر قرار باشد مستندي حتا از خصوصي ترين زواياي زندگي زهرا ساخته شود، او ديگر در آن "فيلم" بازي نمي كند، بل كه سوژه اي است كه مي داند از او "فيلمبرداري" مي شود. (حاشيه: فيلم هاي خبري به خصوص خبري – جنگي كاركرد رواني و اجتماي ديگري دارند.)
نكته تعيين كننده اين است كه فيلم مستند اگر هم سوژه انساني داشته باشد، با همان توافق پيش مي رود كه مثلث سوژه / دوربين / تماشاگر از وجود هم آگاه اند. بنابراين:
آگاهي امري است كه نه تنها مرزهاي اخلاقي يك كنش را تعيين مي كند، بل كه عنصر غير تصويري مهمي است در تعيين فيلم بودن يك اثر فيلمبرداري شده: آگاهي سوژه از هدفي كه براي آن هدف سوژه شده است. در اين مورد خاص، زهرا نسبت به پروسه زهره شدن خودش آگاهي داشته اما از اين كه قرار است زهرا بودنش هم سوژه تماشا باشد، آگاهي ندارد.
همه ما در طول روز اعمال مختلفي را انجام مي دهيم كه در عرصه خصوصي يا عمومي طبقه بندي مي شوند. به صرف انجام هيچ يك از اين اعمال جداگانه نمي شود صفتي خاص روي ما گذاشت و ما را سوژه منحصر به فرد آنجام آن كار دانست، يا قضاوت كرد كه آن عمل تنها عملي است كه انجام داده ايم، يا حتا اين كه انجامش از سوي ما معنايي خاص و منحصر به فرد دارد: تو هر روز در كنار خيلي كارهاي ديگر، از خيابان ايكس عبور مي كني، عده اي اين را مي دانند و خيلي ها هم نمي دانند. تو اگرچه بالفعل يك سوژه عبوري هستي اما اين امر نه تاثيري درواقعيت وجودي تو دارد، نه تفسيري دارد، و نه اهميتي براي كسي. اهميت – و به دنبالش جايگاه خاص سوژه شدن – وقتي پيش مي آيد كه خود تو يا ديگري آگاهانه اين رد شدن را از طريق دوربين به يك اتفاق بدل كنيد. اگر آگاهانه ضلعي از از آن مثلث فوق الذكر نباش، آن وقت بايد بعدا و مثل هزاران ديگري ديگر به تماشاي سوژگي خودت بنشيني. زهرا اميرابراهيمي به خاطر روشن بودن دكمه اي سرنوشت ساز، و به خاطر عملي در طول اعمال ديگر زندگيش، به خاطر عملي در عرض اعمال تمام انسان هاي دنيا، و تنها به خاطر بي خبري از سوژه بودن خود، فعلا يك ماه است در بيمارستان اعصاب و روان بستري است، و خدا ميداند تا كي و در كجا.
حالا فرض را بر آگاه بودن مي گذاريم. زهرا آگاهانه در زندگي روزمره خودش دست به عملي مي زند كه برايش هدفي شخصي و محترم دارد (يعني به هر دليلي از حضور دوربين آگاه است). همين عمل اگر به هدفي ديگر انجام بگيرد، با توجه به موازين اجتماعي يا عرفي يا شرعي هر جامعه معنا و قضاوتي ديگر خواهد داشت؛ : مي تواند يك فيلم تجاري يا زيرزميني يا ... در نظر گرفته شود (اين واژه زيرزميني هم خيلي به در بخور شده است!) حالا علاوه بر آگاهي، نيت هم تعيين كننده سطح اخلاقي بودن عمل است. اما در مورد ماجراي زهرا، اگرچه او از وجود وجه "دوربين" آگاه است، اما نيتي براي شريك كردن ضلع سوم يعني "تماشاگر" نداشته. شايد مي خواسته به هر دليلي در خلوت خودش به عكس ها و فيلم هايش نگاه كند. همه ما عاشقانه ترين جملات يا ركيك ترين فحش ها را در يك رابطه شخصي دو نفره نثار هم مي كنيم. هدفمان فقط خومان است و ديگري كه مخاطب آن عشق يا نفرت است. كافي است مخاطب ما از يك نفر مشخص به دو نفر نامشخص يا غيرهدفمند برسد تا كل عمل لوث و از معناي خود منحرف شود (عمل شنيع وارد كردن يك شخص سوم به حيطه آگاهي هاي دو نفره صرفا منحصر به روابط عاشقانه نيست. يكي از قديمي ترين و كثيف ترين شانتاژهاي طول تاريخ، تهديد افراد به لو دادن نوشته يا عكس هايي است كه به هر دليلي در يك رابطه كاري يا دوستانه يا دشمنانه.. براي شخص مخاطب نوشته يا ارسال شده بوده ولي او تصميم به عمومي كردن آن ها مي گيرد.) تماشاگر اين فيلم اگرچه با قرارداد مشخصي وارد بازي نشده، اما به هر حال نقش سرنوشت سازي يافته ست.
تلخ است، اما در هر دو شقي كه در مورد "آگاهي" و "نيت" بر شمردم، تنها يك ضلع است كه در هر دو حال و از پيش ثابت مانده است: دوربين! اين دوربين عزيز اين دوربين نفرت انگيز ...
ادامه دارد ...
پ.ن: دوست عزيزي در اي – ميلي مطلبي را گفته كه چون شايد براي دوستان ديگر هم جاي سوال باشد، توضيح مختصري مي دهم. گفته كه اين ادعا كه چشم چراني بيماري است، ادعاي بزرگي است و بايد پشتوانه علمي داشته باشد. با اين كليت كه هر حرفي بايد پشتوانه داشته باشد موافق ام، و البته كه من هم پزشك نيستم. ولي دوست من هم نكته اصلي را درست متوجه نشده: با توجه به متن من، آن چشم چراني كه از آن صحبت كرده ام معادلي براي voyeurism است، و همتايي براي scopophilia. يعني وقتي كه بيننده خواسته يا ناخواسته پنهان باشد و به سوژه - معمولا برهنه يا در حال آميزش - خيره شود و لذت ببرد. (آن هم در شرائطي كه امكان ارضاي جسمي از روش هاي نرمال تر برايش وجود داشته باشد.) اين چشم چراني فرق مي كند با معناي مصطلحش در زبان فارسي كه مثلا دوختن نگاه پرتمنا به دخترها در خيابان يا مهماني يا توي كلاس درس را چشم چراني مي دانند. تا جايي كه مي دانم، scopophilia مطابق تمام فرهنگ هاي پزشكي، يك ناهنجاري رواني است، از جمله ديكشنري Dorland و On-line Dictionary در . به هرحال از مشاركت و ابراز نظر اين دوستم ممنونم.
من ساده تر به این ماجرا نگاه میکنم. هر اتفاقی که آن روز (یاشب) در آن اتاق افتاده و روی فیلم ضبط شده است هیچ ارتباطی به دیگران ندارد چون خصوصی تر، بی ارزش تر و احمقانه تر -چون هر چیزی قابل ثبت نیست که بعدا خاطره بشود - از آن است که این طور نقل مجلس خاص و عام شود. ولی یک چیز از این ماجرا نمایان می شود و آن این که با آدم های بیماری طرف هستیم که برای آرام کردن عطش ظاهرا سیری ناپذیر هوس هایشان از هیچ چیز حتی ورود به حریم خصوصی دیگران و بی حیثیت کردنشان ابایی ندارند. فرقی هم نمی کند که چه کسی باشد.برای این آدمها دیدن جفت گیری حیوانات یا روابط خصوصی انسان ها هیچ فرقی نمی کند و هر دو محملی هستند برای فرونشاندن یک چیز که همان حس تنوع طلبی آدم هاست که ببینند جفت گیری فلان آدمی که بارها دیده اندش با خودشان چقدر تفاوت دارد. و مگر جایی هم برای حریم خصوصی دیگران باقی مانده است؟؟ این اتفاق محک خوبی بود برای خیلی هایمان که حداقل ببینیم آیا در حد ادعاهایمان هستیم یا نه. که دیدیم خیلی ها از طبقات مختلف اجتماع آن نبودند که می نمودند و چه بت ها شکسته شد برای من از آن هایی که آدم می پنداشتمشان. اخلاق چیزیست که مدت هاست دراین جامعه مرده است و به نظر من این آخرین چیزیست که قبل از نابودی و انحطاط کامل یک جامعه در آن از بین می رود. راستی گفتم آدم ها....!!!
پی نوشت: اصراری بر نمایش این یادداشت ندارم، اگر هم در برخی جاها از دایره ادب فراتر رفتم عذر می خواهم و نمایش آن را واگذار می کنم به صلاحدید خودتان. این یادداشت بیشتر سرریز خصمانه فکرهایی بود که در طول این مدت در مورد آدم ها و این بار کجی که می خواهند با هزار انحراف به منزل برسانند می کردم.باز هم گفتم آدم ها... امان از این آدمها!!
شيوا: دوست عزيز. از مشاركت و ابراز نظرتان ممنونم. در وجه عام، يادداشت شما هيچ نكته خلاف ادبي نداشت. در وجه خاص هم، شخصا چيزي از آن تغيير نمي دهم. و موافق ام كه امان از اين آدم ها! پاينده باشيد.
جانا سخن از زبان ما می گویی!
خانم مقانلوی عزیز!
چشم چرانی ی جمعی ملت ایران عبارت درستی است که در پس خود درد بیشتری را نهفته دارد...محدودیت های مردم در ایران و عادت به تظاهر کردن در این محیط باعث شده گاهی حتی کمبودهای خود را فراموش کنند و گمان کنند آن طور که می نمایند هستند ...هیجانی که به هر دلیل و به هر عنوان از مردم گرفته شده در زمانی اینچنین بروز می کند و مردمی که دم فرو برده بودند با به دست آوردن سوژه ای بدون توجه به آبرو و شخصیت یک انسان و با به یاد بردن حیطه های خصوصی جنجالی را به پا می کنند و دیدن این فیلمی را وقیحانه به هم توصیه می کنند...و چقدر زننده بود برایم وقتی زنانی از "زشت!"بودن چنین عملی برایم با لذت تمام می گفتند... کسانی که خود در پس زندگی ظاهری شان پنهانی های فراوان دارند... ای کاش دمی به حیطه ی خصوصی خودمان می اندیشیدیم همگی ... شاید در برابر گندی که از پس نهانهایمان بر می خاست این فیلم هیچ نبود ... همانهایی که با چشمانی بی رحم و زبانی بی پروا به حریم خصوصی یک انسان تجاوز کردند...
بیماران... این بیماران نفرت انگیز...
خانم مقانلوی عزیز. باز هم دو نمونه مثال زدید و گفتید "همه". اگر اندکی بیشتر دقت کنید، می بینید که scopophilia همون voyeurism هست ( و مورد اخیر معنی دید
زدن در خیابان را نمی دهد).
در ضمن voyeurism و امثالهم را paraphilia می دانند و
نه illness. در نظر گرفتن این موضوع، در بحث تیورتیکال
شما مهمه.
در نهایت من فکر میکنم که در این بررسی تیورتیکال، یه
جاهایی اشتباه کردین، که اینو به عنوان مثال عرض کردم.
هرچند که احتمالا با بحث کلیتون موافقم (باید بخش دوم را هم خوتند و دید) ولی میخواستم بگم که اشتباهاتی
از این دست، در متنی که ادعای علمی بودن آن را دارید
شدیدا credibility کل متن رو زیر سوال می بره.
در ضمن من وبلاگ ندارم. یه فوتوبلاگی تو 360 داریم، در خدمتیم.
مرسی.
شيوا: اقاي احمديان گرامي. با سلام و تشكر از حضورتان در بحث. قطعا هر متن غير آسماني، منتظر نقد مي ماند. اما بعد: نخست اين كه اسكوپوفيليا و ويريسم دو كلمه مترادف اند اما در مطالعات سينمايي صرفا مصاديق يكساني ندارند. دوم اين كه مثال من از ديد زدن خياباني، نشان دادن دامنه متغير كلمه چشم چراني در زبان فارسي است وگرنه آشكارا چنين مصداقي در انگليسي ندارد. ديگر اين كه اسكوپوفيليا را يكdisorder در نظر مي گيرند و اجازه بدهيد راجع به اين كه آيا مي توان يك اختلال رواني را بيماري يا illness به حساب آورد يا نه، يك پزشك در بحث ما شركت كند مگر اين كه خودتان پزشك باشيد كه در اين صورت ممنون مي شوم راهنمايي كنيد. نيز، نگراني شما بابت بي اعتبار شدن كل متن من به خاطر كلمه "همه" كاملا قابل درك است. موفق باشيد.
---حالا میون این هیر و ویر قلم تراش بیارید زیر ابروهای آقای ((احمدیان ))رو بگیرید---
شیوای عزیزم ..چی بگم؟آدم وقتی تو مملکتی مثل ایران که هیچ قانون و عرف و حتی سنتش با معیارهای هیچ کجای دنیا جور در میاد زندگی میکنه.میبینه که این جا جزیره ای است در کهکشان!!...اشکالی نداره بعد از مدت ها دست روی دست گذاشتن فرهیختگان و فاضلان این مملکت که همگی وب و سایتی هم برای خودشون دست و پا کردند و در مقابل این قضیه مثل میت برخورد کردند بعید نیست با واکنش كسی چون جناب احمدیان رو به روشیم.احتمالا ایشون جزو کسانی هستند که خاک به چشم زهرا امیرابراهیمی می پاشند و پیپ می کشند و وارد کافه ها می شوند و بعد در مورد حقوق زن و سنگسار حرف می زنند و شب (آن کار دیگر ) می کنند.
...مدت ها بود که از در هچل افتادن زهرا امیر ابراهیمی به شدت عصبی بودم ..از این که دیدم روشنفکرنما های اطرافم هم از دید زدن به این فیلم خود داری نکردند..عجب!!!وبعد افسوس خوردند...وااسفاها!!!...احمدیان را ببخشیم اگر بین این همه جملات پیچیده و عمیق و تحلیلی تو به کلماتی گیر می دهد..گناه دارد بنده خدا!!طفلک چه می داند زن بودن یعنی چه!!گیرش را به حساب حرص و جوشش و بلوغش بگذاریم....مردها در همه مراحل زندگی رو به رشدند و از عضو شریفشان غافل نمی شوند و دست به توجیهشان هم خوب است...گناه دارند کودکانی هستند با ابعاد بزرگ و سیبیل کلفت ...جیز نیستند می شود دست بهشان زد...ما که همیشه به منابع بی توجهیم حالا داریم مچ می گیریم.؟چه جالب!!این جا سرزمین عجایب است...توجه توجه...این جا مردهاازاین که فیلم پورنو ببینند و ارضا شوند احساس سالم بون می کنند..بشتابید بشتابید...این جا بدجوری به وجود زنان شبیخون می زنند...بد جوری لاف روشنفکری می زنند...این جارا مردهامان گلستان کرده اند و یک بیلاخ به قوم لوط و امثالهم داده اند....آخر پسر جان بعد از قرنی وارد وب لاگی شدی که 1کلمه حرف حساب زده...تو چه می دانی ناخواسته سوزه فیلم سکس یا پورنو یا هر زهرمار دیگری شدن یعنی چه...ما وقتی کسی بی اجازه اس ام اس یا دفتر خاطراتمان را نگاه می کند رنگ از رخسارمان می پرد وااای به حالی که فیلمی ازمان پخش شود...
کجا زندگی می کنیم که به خاطر این مسئله طبیعی همه گوش به زنگ خبر تازه ای هستیم و دست به کار می شویم چیزی کشف کنیم...کجا زندگی می کنیم که عادی ترین کار آدمی یک نفر را به تیمارستان و دیگری را پای حلقه دار می کشاند...چرا این قدر بد مانده ایم...مهم نیست که ما فهمیدیم دید زدن به رابطه جنسی کسی بیماری است یا نه مهم این است که دیدیم شخص فاضلی از لا به لای این همه جمله به چه چیز کوچولویی اشاره کرده و نظر داده ...آخی...خسته نباشی شیوا جان.
خب....چیزی که دستگیر من شد این بود که برای اینکه
بگیم چیزی بیماریه، لازم نیست پزشک باشیم و برای اینکه
بگیم بیماری نیست، بهتر کار رو به پزشک بسپاریم.
در ضمن فکر می کنم که بحث سینمایی روی این کلمه نبود.
خوبه که باز منتظر نقد هستید.
خانم ساناز، ایران پر از احمدیان هاییست که اگه بیشتر از این سر به سرشون بذارین....
پ.ن: امیدوارم به هر دلیلی، ساسنور نکنید.



