به رغم شايعت زرد و مكرر، حكم نهايي پرونده زهرا اميرابراهيمي هنوز روشن نشده. ترجيح مي دادم اين يادداشت را با دانستن محكومين قضايي اين ماجرا مي نوشتم، ولي چون از ابتدا پيش فرضم اين بوده كه دختر درون فيلم خود زهراست پس اين كه مثلا كله كس ديگري به جاي او مونتاژ شده، يا اولين پخش كننده سي دي شوهر رسميش بوده يا نه، تاثيري در مطلب من ندارند. نيز، به نظرم حالا كه جنجال هاي ناشي از حرص تماشاگري مردم كمي فروكش كرده، بهتر مي شود جوانب مساله را تحليل كرد. انتظار ديگرم اين كه: به نظرم اين مساله در مقايسه با بعضي از اتفاقات ديگر كه اعتراض عملي اكتيويست ها را برمي انگيزد، پتانسيل انگيزش واكنش هاي بيشتري را داشته، و سكوت دوستان برايم كمي عجيب است. خلاصه اين كه به نظر من نفس ماجرا هنوز تمام نشده.
در اين بخش مقاله، و در ادامه بحث مثلث فرضي ام، به دو ضلع سوژه و دوربين (و كارگردان پشتش) كاري ندارم. حرفم با ضلع سوم مخاطب / بيننده است.
1- فرض را بر اين مي گذارم كه مفهومي به نام غيرت كمابيش در دامنه لغات بخش وسيعي از توده مردم وجود دارد، كه بنا به تجربه همه ما، مكررا مصاديق عملي و عيني متفاوتي هم مي يابد. جدا از شدت و قدرت اين مفهوم در ذهن مردم، و جدا از ريشه هاي فرهنگي / تربيتي مسبب بروز واكنش هاي غيرتمندانه، بسياري از رفتارها را مي توان به اين مساله نسبت داد: از دعوا بر سر بستن دكمه بالاي يقه همسر گرفته تا حتا دفاع از مرزهايي كه محدوده مالكيت يك منطقه جغرافيايي را تعيين مي كنند. در مواردي چون مثال نخست و روابط شخصي، غيرت و رفتارهاي پيامدي را كه به نام آن سر مي زنند، بيشتر مي شود باورهاي سنتي / عرفي دانست تا حتا باورهاي مذهبي؛ عرفي كه در آن گاهي تعيين مرز ميان غيرت / حسادت در مقابل يك واكنش يكسان هم دشوار مي شود. (بحث وجود يا عدم وجود مالكيت در روابط البته خارج از اين مطلب است، ولي به هر حال معتقدم در عين شدت و ضعف و كنترل پذير اين حس، حس مالكيت براي ماي شرقي ها – جدا از هر معناي مثبت يا منفي شرقي بودن– امري شناخته شده و "موجود" است). اما ظاهرا غيرت فردي تنها در مصداق "چيزي كه مال خود من است" تعريف مي شود. يعني غيرتمندي چيزي است كه وقتي بروز مي كند كه تملكات شخصي خود فرد در معرض هرگونه دست اندازي يا ورود غيرقانوني ديگري قرار بگيرد. ماجراي اين فيلم نشان مي دهد كه اگر جهت اين ورود غيرقانوني معكوس، و بر زندگي ديگران متمركز شود، فاعل عمل حيطه مالكيت ديگري را فراموش مي كند كه و با لذت و خنده و "بچه ها بياين دور هم فيلم بينيم"، همراه مي شود. ماجراي اين فيلم نشان داد كه عامه ملت "غيرتمند" ما نه تنها از ورود غير قانوني به محدوده هاي خصوصي مربوط به غيرت ديگري شرمنده نمي شوند، كه بسيار لذت هم مي برند: لذتي كه با اين سيكل منفي همراه است: "دختره چون يه كاري كرده كه حالا ماها داريم مي بينيمش، پس بايد تنبيه بشه! و چون داره توسط ما ديده مي شه پس يعني دختر بديه و و چشمش كور و خلاصه همين ديده شدنش براش تنبيهه! ولي از طرف ديگه، ما بايد يواشكي ببينيمش تا ديگه كاري نكنه كه تنبيهش اين باشه كه توسط ماها يواشكي ديده بشه!!" شايد جواني، زيبايي، و شهرت تلويزيوني اين دختر دلايل خوبي بوده اند كه كمبودهاي مالي و جسمي و اجتماعي مردم ما اين گونه دست به دست هم دهند. خانمي كه همراه آقاشون! جلوي تلويزيون مي نشيند و با لذت مي گويد: "ببين دختره فلان چه بي حياست"، دوست خبرنگاري كه كنجكاوي شغليش را بهانه مي كند تا سي دي را زودتر از همه ببيند، آقاي جامعه شناسي كه بايد فيلم را ببيند تا در جريان مسائل اجتماعش قرار بگيرد، و خلاصه تمام سينماگران، پزشكان، بقالان، راننده ها، شيمي دان ها، و .. كه به هر بهانه در اين مهماني سقوط شركت كردند تنها با كمي غيرت غيرشخصي معطوف به ديگري يا بايد خشم زنانه شان برانگيخته مي شد و يا شرم مردانه شان. از سوي ديگر، اين غيرت گاه چيزي يك پارچه و كلي مي شود: غيرت عمومي هنگام مسابقات ورزشي كه همين مردم جلو همين تلويزيون و باز هم به شكل خانوادگي!! ميخكوب مي شوند و دوباره با هم رقابتي را تماشا مي كنند تا بر اساس نتايج برد و باخت آن به غيرتشان ببالند. مانده ام حيران كه اين نوع غيرت چرا تنها به جوراب هاي فوتباليست ها يا دوبنده كشتي گيرها ارتباط دارد ولي كمتر كسي را وادار كرده كه دستفروش هاي كنار خيابان هاي اصلي شهر اعتراض كند.
2- عامه مردم، مجموعه همين تك تكي است كه من و تو و اطرافيانمان هستيم. ولي حتا با همين تقسيم بندي كليشه اي توده / روشنفكر، چند نفر از اطرافيان منسوب به طيف روشنفكرمان را مي شناسيم كه اين فيلم را به هر بهانه اي ديدند يا ديدنش را پيشنهاد كردند؟ چند نفر ما از اطمينان اين كه "كسي خبردار نمي شود" نشستيم و در آرامش تماشا كرديم؟ (نگوييم كه با وجود انبوه كانال هاي شبكه هاي ماهواره اي و سايت هاي اينترنتي پوروگرافي، مردم چشم و گوش بسته ما به عشق ديدن يك فيلم پورنو به اين سي دي حمله كردند.) مساله ناراحت كننده اين است كه اگر بگويي دوست گرامي تو اصلا حق نداشتي اين فيلم را تماشا كني- دقيقا: حق نداشتي – حرفت را يا نمي فهمد و يا عصباني مي شود كه چرا گفته اي حق ندارد و در حيطه خصوصيش!! دخالت كرده اي؛ چون تماشاي فيلم را محدوده خصوصي خود مي داند. حالا اين حق تماشا را نه مشروعيت نفس قضيه، بل كه تنهايي ديدن و مخفيانه ديدن فراهم كرده: در خلوت خود بنشينيم و يواشكي خلوت ديگري را ببينيم. عجب مشروعيتي! جالب اين كه وقتي يك نهاد بيروني قدرتمندتر از ما، و بر خلاف ميلمان، مي گويد "تو حق نداري فلان كار - هر كاري- را بكني"، نخستين واكنشمان اعتراض به محدود شدن مرزهاي خصوصيمان است: اعتراض مي كنيم كه به حيطه امر خصوصي توهين شده. واقعا عرصه امر عمومي / خصوصي را چه چيزي تعيين مي كند؟ چيزي جز همين خواست شخصي و خصوصي تك تك مردمي كه به يك چيز - اين فيلم - مشروعيتي همگاني مي بخشد تا در دسترس همه باشد؟ دوباره چه سيكل باطل جالبي: من با استناد به اين كه در حريم خودم در امنيت هستم و فيلم ديدنم امري خصوصي است، مي روم و فيلم امر خصوصي يك شخص ديگر را مي خرم و مي بينم، و با افزايش تقاضا موجب افزايش عرضه مي شوم، و بنابراين آن عمل را به يك امر عمومي تبديل مي كنم.
آن ها كه از بازي كنار كشيدند، لذت حاصل از پاك نگه داشتن عرصه خصوصيشان را چشيدند. آن ها هم كه فيلم را خواستند و ديدند، زهرا را نديدند، بل كه خوشان را ديدند: اگرچه در نقاب بدن ديگري، اگرچه با صافي يك چشم سوم دوربيني، خودشان را و ضعف هاي خودشان را تماشا كردند. شايد تنها نكته مثبت چنين ماجرايي اين باشد كه اندكي خود ِ خودمان، و آشناهايمان، را بهتر شناختيم. مگر نه اين است كه تنها در خلوتمان است كه به درست ترين شناخت از خودمان مي رسيم؟ در آن لحظه اي كه همه دوربين ها خاموش اند و هيچ چشم ناظري ما را نمي پايد، جايي كه امر خصوصي ما را هيچ كس نمي بيند، جايي كه رها از عناوين شغلي و تحصيلي و اجتماعي تنها يك موجود دوپا هستيم كه طبق انتظار بايد چيزكي هم درون كاسه سر و قفسه سينه مان داشته باشيم. و در آن لحظه، چه مي بينيم؟
پ.ن:
دو مطلب از من در سايت هاي ديگر آمده است:
- مقاله اي در مورد سنگسار كه با همراهي سركار خانم شادي صدر در سايتشان، ميدان، قرار گرفته.
http://www.meydaan.org/showarticle.aspx?arid=144&cid=46
- داستاني از بارتلمي – از كتاب زن تسخير شده – كه لطف سركار خانم ميترا داور آن را براي سايت ادبي مرور، انتخاب كرده اند. http://www.morur.com
و: عكس جلد بعضي از كتاب هايم كه در كنار صفحه آمده، به تدريج و با آوردن لينك مطالب مربوطه - نقدها و نوشته هاي نشريات حقيقي و مجازي - همراه مي شود. مطالب مربوط به هر كتاب در پنجره خودش نمايش داده خواهد شد.
سلام
نوشتت فوق العاده بود .
به جاي زهرا بايد اين ملت محاكمه بشن
اين اتفاق در جامعه اي افتاده كه تعاليم اخلاقي/مذهبي خوراك روز و شب مردم است.اين قضيه را
وحشتناكتر ميكند.شايد اين اتفاق به گونه اي اعتراض به همين نظام از صبح تا شب موعظه هم باشد.به هر حال اين خانم بازيگر يك سريال تلويزيوني بوده كه در آن مدام به شكلي مصنوعي ناهنجاريهاي اخلاقي و آن چرا كه ميتوان به آن فساد جنسي گفت انكار ميشود.در كشوري كه فاحشه صادر ميكند!اينكه شخصيت هاي حتي منفي سريال هاي تلويزيوني حجابشان كامل است
تناقضي است كه مردم همه روزه با آن برخورد ميكنند.مردم احتمالن بايد هم نسبت به زندگي بازيگران حساس باشند. يادم ميايد يك بار در يك مهماني خانوادگي همه مشغول ديدن تلويزيون بوديم كه يكي از حضار درباره ي پيرزن فيلم كه از بازيگران قديمي ايران است شروع كرد به نطق كردن كه اين همان است كه در فلان فيلم قبل از انقلاب بازي ميكرده و در آن فيلم فلان ميكرده بهمان ميكرده حالا شده حاج خانم! بخشي از اين رفتار مردم واكنش نشان دادن به همين تناقض هاست.به نظرم اين معضل ريشه دار واساسي است.به هر حال...از اينكه بعد از مدت ها چيزي از شما خواندم خوشحالم.
سلام! آفرين خيلي خوب به ظرائف قضيه پرداخته بودين! دوست داشتم يه نكته هايي هم من بگم ولي خب شايد خسته كننده بشه ! راستي اي ميل زدم رسيد يا نه؟
بابا جون حالا اين حرفها هيچي .اصلا شوهرش و محرم .يك زن مسلمان واقعي و ايراني چرا به اين وضع جلوي دوربين قرار بگيره مگه اين چيزها هم فيلم گرفتن داره
شيوا: همان طور كه اول بحثم گفتم، حرف من با تماشاگران است. مي گوييد زن مسلمان، پس تكليف مسلمان بودن بيننده هاي اين فيلم چه مي شود؟ مگر اين بيننده ها ظاهرا مسلمان نبوده اند؟ و مگر در روايات اسلامي تاكيد نشده كه اصلا بيننده چنين صحنه هايي نباشيد، و اگر هم شاهد يك مساله خصوصي اين چنيني بوديد آبروي مردم را نريزيد و حتا به زبان نياوريد كه آن ها را در چه وضعي ديده ايد؟
سلام دوست ارجمند . ( حتما احساس خوبی نداری وقتی بهت می گم دوست !! ) وگرنه وقتی از وبلاگم رد می شدی یه سوتی بوقی نظری چیزی بر جای می ذاشتی !!
به هر حال شاد باشی . مقوله جالبی مطرح کردی . شاد باشی شیوا خانم نازنین .
اي بابا ابجي خودتو خسته ميكني.من يكي به اين نتيجه رسيدم كه ايراني جماعت تعطيله.حرفات همش درسته ولي كو گوش شنوا؟؟؟شما هر دليلي هم كه بياري و بگي اين كار اشتباه اينا يه جوري توجيهش ميكنند!!!!
زهرا امیر ابراهیمی قربانی عقده های جنسی یک جامعه است
بازخوانی این مساله را باید مدتها پیش هنگامی که عادی ترین فیلمهای عروسی در سطح شهر منتشر میشد انجام می دادیم ولی کار از کار گذشته است و تنها می توانم در دفاع از زهرای ایرانزمین چند نکته را کوتاه و مختصر بگویم:
۱- حاکمیت باید بپذیرد که دملهای چرکین عقده های جنسی این ملت سر باز کرده است و باید به جای جهان سازی سر در لاک خویش فرو برد و کمی هم به خود و مردمش بیاندیشد.
۲- این تهمت به کسی وارد شده است که کوچکترین ادعایی در سطح جامعه ندارد و ناجوانمردانه مورد هجمۀ چنین تهمت بزرگی واقع شده است. شاید حق آقای هلالی اینجا خیلی بیشتر از او باشد.
۳- انسان زیبا و آزاد است. زهرادخت این خاک پاک مام هم زیباست هم آزاد. با تمامی احترامی که به خلوت شخصی اش قائلم، باید مطمئنش کنم که هیچ منتش به این خاک نیست و بداند که مردمان روزگار ما دیرگاهیست انسان نیستند.
خانم مقانلوی عزیز
با سلام
از نوشته هایتان لذت بردم. با اجازه لینکتان می کنم. من شاعر و مترجم نوپایی هستم که خوشحال می شوم به وبلاگ من سری بزنید.
سپاسگزارم.
سلام
دو مرتبه متشکرم:
1-به خاطر تحلیل قرین واقعیت وبی پیرایه و همچنین نثر شیوایتان.
2-بخاطر اینکه فهمیدم خودداری ام از دیدن آن و تکثیر و توصیه نکردنش ، در نظر انسانهایی غیر از خود و همسرم نیز ارزشمند بوده است.
سلام
دکتر هدی قریشی
و
مونا زنده دل
در جلسه نقد سایت عروض
مجموعه متفاوت:
صدای موجی زن
منتظر حضور شما
و حرفهای مفیدتان هستند
تهران- میدان بهمن (کشتارگاه سابق!!)- فرهنگ سرای بهمن- سالن فرهنگ
چهارشنبه 9 اسفند- ساعت 2 تا 6
.
با حضور جمعی از مطرح ترین شاعران کشور
( حضور برای عموم آزاد است )
برای اطلاعات بیشتر یا تهیه کتاب
به وبلاگ مراجعه بفرمایید
منتظرم...
آن روزها در وبلاگ شخصی ام چیزهایی در این مورد نوشتم
اما حالا که وبلاگ حذف شده ترجیح می دهم حرفی نزنم
و از مطالب شما استفاده کنم
منتظرتان خواهم بود
سلام، معمولا چند جور می شود کامنت گذاشت. یکی این که بگویی خیلی عالی بود و از این مزخرفات، یکی این که نوشته را و نظر نویسنده را تحلیل کنی که بعضی وقت ها خودش می شود یک پست مفصل. پس من مجبورم مختصر بگویم و بقیه نظراتم را بعدا بدهم. جان کلام بخش آخر نوشتارتان خیلی به دلم نشست چون همانی بود که من هم بارها گفته بودم. شکست در این آزمون اخلاقی را به خودم، شما و جامعه ایرانی چه آن ها که دیدند و باز دیدند و چه آنها که مثل ما حاضر نشدند حریم خصوصی دیگری را لگدمال کنند تسلیت می گویم و باز هم تکرار می کنم اخلاق آخرین چیزی است که پیش از نابودی کل یک جامعه نابود می شود.
سلام
هنوز مطالبتان را نخوانده ام.
برای نظر برمی گردم.
خوشحال میشم به وبلاگم سر بزنید.
یاهو
سلام البته علت مراجعه به وبلاگ شما سر زدن به وبلاگ دوست قديمي شبكهاي يعني ماكان بود و بعد ماجراي شب سه شنبه كه از سر اتفاق بعد از چند سال در خانه هنرمندان ديدمش و بعد اينكه به رستوران پايين رفيم و او به دنبال خانم مقانلو بود و من به دنبال جايي ديگر همان روبروي رستوران!امروز كه به وبلاگ ماكان مراجعه كردم و مطالبي از او خواندم ، لينكهاي دوستان و آشنايانش را بررسي ميكردم و بالاخره سايت شما را يافتم.(عجب ماجراي كارآگاهي!) دوباره مثل بحثي كه در اين دو هفته اي كه به خانه فيلم نور موزه امام علي ميروم و نقل هر مجلسي شده ، صحبت مصائب زهرا بود.هفته اول از كسي شنيدم كه او در سينماي تهيهكنندگان دهه فجر ميآمده پژمرده و پريشان و بعد از ديدن فيلم خوب "دم صبح" با فيلمسازي آشنا شدم به نام آقاي جعفري كه مستندي در اين رابطه دارد ميسازد.گذشت تا هفته دوم كه باز فيلم خوب "بازهم سيب داري؟" بايرام فضلي همانجا اكران بود و اين بار با كس ديگري آشنا شدم كه يكي از قربانيان اين قضيه بود يعني آقاي " مجتبي راعي " كه فيلم خوبش به نام سفر به هيدالوا (شوشتر) او را پارسال در جشنواره ديده بودم و متعجب از اينكه چرا اكران نميشود.داغ دلش تازه شد كه گنه كرد در شوش آهنگري زدند گردن ... حضور اين خانم باعث شده كه فيلم ديگر روي اكران نبيند!بعد از جلسه نمايش فيلم با راعي بيشتر صحبت كردم و او از نصايحي گفت كه به اين خانم تازه پرتاب شده به عالم هنر و در نتيجه رقابت و حسادت و ... كرده كه مراقب رقبا باش كه در مجلس عروسي ، سيگار و سيگارتي يا ... دشنه از پشت بهت نزنند و ايشان هم با غرور هميشگي اين جماعت تازه به دوران رسيده از اينكه از خودش اطمينان دارد جواب اين كارگردان را داده است.باور كنيد من اسم كامل اين خانم را هم نميدانستم و در مطلب شما خواندم و حدس زدم در باره آن شخص نوشتهايد كه حدسم درست بود.به هرحال جماعتي كه پيگير سريال سخيف نرگس بودهاند و عمر بر سر آن به باد دادند هم بايد نگران بازيگران آن باشند. راستي آن سريال منحوس دو قرباني داشت و هر دو قرباني از جماعت زنان بودند! هر دو قسمت مطلب شما را خواندم و از تحليل رواني و جامعهشناختي آن هم لذت بردم ، در ضمن مواظب پژو 405 مسير حوالي شمال شهر تهران هم خواهم بود.اگر وقت كرديد به وبلاگ من هم سر بزنيد.در حال پالايش آرشيو آن هستم كه از سال 1380 تاكنون هر چه ميخواستم دل تنگم گفت ولي انگار نبايد ميگفت....مستدام باشيد:)
بسيار اشاره بجايي بود,متشكرم كه انقدر ساده و قشنگ
تحليلش كردين.نكته جالب اينجاست كه خيلي از اين آدمها
به بهانه اينكه ببينند آيا اين شخص همون هنرپيشه است
يا شخصي شبيه اوست به تماشاي فيلم مي نشستند و در آخر
هم با ژست روشنفكرانه اي مي گفتند:" طفلك, حالا مگه چكار كرده.زندگي خصوصي خودشه...". من نمي دونم اگر زندگي خصوصي خودشه پس اين همه آدم براي چي اصرار دارن توش سرك بكشند!
سلام،
مرسی از کامنتتون. خیلی خوشحالم کردید. برایتان ایمیلی فرستاده ام که امیدوارم دریافت کرده باشید. شاد و موفق باشید.
خانم مقانلوی عزیز
سلام
متوجه شدم که کسی به نام آزیتا و باز کن، منم! از طرف من برای شما دو کامنت گذاشته است و خواستم خاطرنشان شوم که هیچکدام من نیستم.
قربانت.
خانم مقانلوی بزرگوار ، سلام / این نوشته ی اخیر را خواندم / و به حرف اگر درآید مثنوی هفتاد من کاغذ می شود البته / حقیقت آنکه آمدم که از شما به خاطر ترجمه تان از بونوئل سپاسگزاری کنم / بونوئلی ها را اخیراً خواندم و وبلاگتان را هم / هر دو عیش جان بودند و حظ بصر / شب لوئیس بونوئل را بدبختانه از دست دادم اما / یادم آمد دو تا از آثار بارتلمی را هم پیش از این با ترجمه ی حضرت شما خوانده ام / بابت آنها هم دوچندان سپاس / زبان بارتلمی را به فارسی درآوردن قلم پرزوری می طلبد / ممنون از لذت خوانشی که عنایت فرمودید / با احترام و آرزوی موفقیت.



