ارمنستان، ايروان، ايران

دارم يادداشتي درمورد سفرم به ارمنستان براي مجله گرامي بخارا مي نويسم، از ايروان مي نويسم: شهري كه از زيبايي هاي طبيعي و هنرييش كلي و مبهم شنيده بودم، و از ارزاني و امكانات تفريحيش دقيق و جزئي. آن چهره اي كه من از شهر و بناها و كوچه ها و موزه ها ديدم، ايروان را برايم گرامي تر از شهر خريدهاي ارزان يا كلوب هاي پرهيجاني ساخت كه پيش فرض رايج هموطنان ماست. اما اين چند خط را براي كازابلانكا مي نويسم
درست است كه هر روز از ايران خسته ترم، اما تا چند روزي هم دور مي شوم دوباره دلم تنگ مي شود و ... و مهم تر اين كه ريشه اين رابطه مهراكين كنده نمي شود به هيچ حال. خبرهاي افواهي اين چند روزه متمركز است بر فوت مهستي خواننده معروف ايراني، بيشتر هم حول دور از وطن مردن آدم هايي كه با وجود تمام تفاوت هاي فكري و شغلي و ديدگاهي، خود را ايراني مي دانند. كاري به كيفيت و كميت و اصالت هنر و كلا زندگي او – او و آدم ها معروف يا گمنام ديگر - ندارم. تنها بهانه اي است براي ترسيم دو ديدار. خط ربطي هم نمي خواهند اين ترسيمات ديداري. مي خواهند؟

- 1- عامه مردم ارمنستان اصلا با كلمات انگليسي آشنا نيستند مگر در مشاغلي كه لازمه اش دانستن انگليسي است؛ و براي من كه چندان از همراهي هموطنان ديگر يا گرفتن ليدر خوشم نمي آيد، اين مساله كمي دردسرساز شده. اما اين شانس را دارم كه هم شهر بسيار كوچك است و هم كتابچه راهنماي انگليسي و نقشه شهر بسيار دقيق، و هم دخترهاي بخش پذيرش هتل در راهنمايي كردن بسيار مهربان. روي همين نقشه، چشمم به عنوان وسوسه¬كننده موزه اي به نام "موزه خاور ميانه" مي افتد. ساعت را چك ميكنم و دقايقي پيش از اتمام روز كاريشان آن جا هستم. اما روي تابلوي ورودي نوشته "موزه خاور نزديك"، تعجبم وقتي بيشتر مي شود كه خانم راهنما مي گويد اين موزه كوچك صرفا متعلق به اشيا پارسي و كشور ايران است! او ميگويد و من بروشورها و تابلوهاي راهنماي سالن را ميخوانم: بله، بنيانگذار موزه آقاي ماركوس گريگوريان، هنرمند ديرسال و معروف ايراني، مبدع نخستين دوسالانه نقاشي در ايران، و كاشف نقاشان قهوه خانه اي، و ... است. ماركوس سال هاست كه در كنار گنجي از نقاشي هاي خودش، مقيم نيويورك است اما جمع كرده هاي چند دهه عمرش را به اين موزه بخشيده: حاصل گشت و گذار در استانهاي مختلف و بازارهاي ايران و حراج هاي كشورهاي ديگر، مجموعه اي از عتيقه هايي هنري كه در زندگي روزمره و فرهنگ مردم قديم ما رايج بوده است: قالي ها و روميزي ها، زينت آلات تركمني و بختياري، اتوهاي قديمي، سرويس هاي چايخوري، مجموعه غريبي از شيرهاي آب عتيقه، كاشي ها و مجسمه ها، كلون ها و كوبه ها ي در، گرامافون ها، بلورجات، و خيلي چيزهاي ديگر.
-توي هتل و به شكل خيلي اتفاقي با يك ايراني خوش ذوق آشنا مي شوم كه ميگويد ماركوس اين روزها در ايروان است و مي تواند برايم ملاقاتي با او ترتيب دهد. فرصت را مي قاپم و عصر به ديدنش مي روم، حرف مي زنيم و مي زنيم، و حرف ها همه به ايران و هنر ايران ختم مي شود. او سالها "دور" بوده، دوست داشته و حق داشته كه زندگي ديگر و كشوري ديگر رابراي زندگي انتخاب كند، راضي هم هست، كمبود مالي هم نداشته؛ اما حاصل پول و وقتي كه مي شده صرف چيزهاي ديگر هم باشد، موزه اي شده كه بسيار "نزديك" است. ايران از او جدا نشده، هنر ايران از او جدا نشده، او ارمني است، در ارمنستان مستقل امروز مي ماند، اما ايراني است.-

2- دارم توي شنبه بازار ورنيساژ پرسه مي زنم: رنگين كمان فوق العاده اي از اشياء دستي و هنري مردم اينجا. نقاشي هاي فوق العاده هنرمندانه در كنار كپي هاي بي ارزش، تكه سنگ هاي يك پارچه جواهر كنار دستبندهاي چوبي مغز زردآلو، جام هاي عتيقه روسي پهلوي مدال هاي نظامي دوران كمونيستي كه معلوم نيست از لباس هاي كدام ارتشي گمنامي كنده شده، غذاهاي خوشمزه و فقيرانه و نقره جات گرانقيمت و ميوه هاي خشك و توله سگ هاي دلربا و عروسك هاي معروف ارمني و تورباف هاي نقره همه كنار هم به خريداران عرضه مي شوند. در عين هياهو و رفت و آمد، همه چيز آرام و دوستانه و شاد است. جلو بساط زوجي كه ساعت هاي جيبي عتيقه مي فروشند، كمي معطل كرده ام. مي فهمند كه ايراني ام، مرد با شتاب به سويي مي رود و زنش با ايما و اشاره مي فهماند كه منتظر شوم. شوهرش با پيرمردي برمي گردد كه به فارسي سلام ميكند. اسمش لئون است، و خواسته اند به عنوان مترجم به كمك بيايد.
- لئون به خاطر گرايش هاي چپيش سال 1350 از ايران فرار كرده، همراه 11 نفرديگر. از مشهد به قوچان، و سپس آن سوي مرز. چند استان شوروي را رد كرده و آخرش در ارمنستان ساكن شده. مومن به باورهاي خودش رفته تا رهايي را زير لواي دولت كمونيستي جستجو كند. او هم آن زندگي را برگزيده كه دوست و حق داشته. به تدريج باقي خانواده اش هم به او پيوسته اند. مي گويم" اين همه سال موسيو لئون؟ دلت تنگ نشده؟" مي گويد "بچه هاي ايراني را زياد در اين بازار مي بينم. اين جا غرفه ساخت و فروش تخته نرد و نازك كاري دارم. همه شماره تلفن مي دهند و مي گويند بيايم ايران و بهشان سر بزنم، اما برگشتن سخت است، خانم." ميان اين همه نور و رنگ، بي دليل دلم مي گيرد، بغضم هم همين طور. مي خواهم بپرسم "موسيو لئون، تو كجا رفتي؟ آن هايي كه ماندند، كجا ماندند؟ اين جا خوش بودي؟ چه كسي كجا خوشبخت تر شد؟" اما فقط به صورت مهربان و پرچروكش زل مي زنم. مي گويد" شنيده ام تهران خيلي بزرگ شده. ديگر نمي شود شناختش. اگر چيز خاصي مي خواهي بخري بگو تا كمكت كنم" بعد مي گويد "روزگار را چه ديدي... شايد من هم يك روز آمدم. مي داني، آدم هر چقدر هم دور شود نمي تواند جايي را كه در آن به دنيا آمده فراموش كند."

Wednesday 27 June 2007
ماکان:

زیبا بود...

مرجان زاهدي:

ممنونم.ممنون به خاطر حضورتان.
تصور "لئون"بودن ‌همواره ‌در ذهنم ‌مرور مي‌شود. تصوري پر از ترس. اين روزها حال و هواي من با تهران بسيار متفاوت با روزهاي بچگي است. در سال‌هاي دبستان و راهنمايي تهران را دوست مي‌داشتم( شايد از آن جهت كه سفر به تهران نهايت خوشي‌هاي بچه‌گانه‌ام بود). تهرانِ سال‌‌هاي دوره كارشناسي، برايم شهري پر از موقعيت‌هاي غير‌اتفاقي _و بعضا" اتفاقي_ شغلي و تحصيلي بود.
اما اكنون آن حس شگفت و عزيز برايم به بن‌بست رسيده. ديگر تهران با من نيست و من نيز. لئون راست مي‌گويد.دور بودن نمي‌تواند موجب فراموشي زادگاه‌مان شود.اما شايد دور بودن گاهي بتواند خاطراتِ روز‌هاي عذاب زيستن در زادگاهت را موجب شود!

Ramtin H.K:

yep, It is really strange,this love and hate,basically iran is "AASHE KASHKE KHAALE...." .

مرجان زاهدي:

ممنونم.ممنون به خاطر حضورتان.
تصور "لئون"بودن ‌همواره ‌در ذهنم ‌مرور مي‌شود. تصوري پر از ترس. اين روزها حال و هواي من با تهران بسيار متفاوت با روزهاي بچگي است. در سال‌هاي دبستان و راهنمايي تهران را دوست مي‌داشتم( شايد از آن جهت كه سفر به تهران نهايت خوشي‌هاي بچه‌گانه‌ام بود). تهرانِ سال‌‌هاي دوره كارشناسي، برايم شهري پر از موقعيت‌هاي غير‌اتفاقي _و بعضا" اتفاقي_ شغلي و تحصيلي بود.
اما اكنون آن حس شگفت و عزيز برايم به بن‌بست رسيده. ديگر تهران با من نيست و من نيز. لئون راست مي‌گويد.دور بودن نمي‌تواند موجب فراموشي زادگاه‌مان شود.اما شايد دور بودن گاهي بتواند خاطراتِ روز‌هاي عذاب زيستن در زادگاهت را كمرنگ كند!

وحیدالدین:

در مورد سخن دیگری..
در نتوانستن هم بایستن است...

افشین:

مطلب زیبایی بود. ممنون