پورمحسن خوب، پورمحسن مرده است!

به دو دليل كمي ديرهنگام در مورد توقيف شرق مينويسم. يكي اين كه معمولا ابعاد خبري و آني اتفاقات خيلي مرا درگير نوشتن نميكند، تحليل هايي را ترجيح ميدهم كه بعد ازشوك و عصبيت اوليه، تا حد ممكن دور از ناله و نوستالژي و موضع گيري شخصي نوشته شوند. و دليل دوم، يك جاي اين پازل برايم مبهم بود كه صبر كردم شايد خودش روشن شود اما نشد!
قبلش بگويم كه هيچوقت جزء علاقمندان پروپاقرص شرق نبودم. گاهي مطالب ادبيش را دنبال ميكردم، گاهي لذت ميبردم ولي در كل ميزان انتقاداتم نسبت به شرق بيش از ميزان موافقتم با آن بود. به نظرم شرق دچار اين معضل بود كه ميخواست به هر قيمتي شده با كميت خود خواننده را مرعوب كند كه: ببينيد ما چقدر درجه يك و پرمطلب هستيم و شما حتا نميتوانيد ما را بخوانيد و دنبال كنيد؛ شرق شبيه كتاب قطوري شده بود كه آدم از دور احساس غبن مي كرد كه: واي كه چقدر مطلب، و من چقدر كم سواد يا كم فرصتم. اما نزديك كه مي شد مي فهميد اكثر مطالبش يك جور، هم مايه، و معمولي اند؛ متاسفانه به رغم وجود بخش هايي خوش كيفيت، نه خبري بودن يك روزنامه استاندارد براي مخاطب عام را داشت و نه علمي بودن يك ژورنال تخصصي با مخاطب خاص را. سرعت بالاي آفرينش ادبي و نقد و تحليل جاي چنداني براي كيفيت بالا نمي گذارد. اگرچه انصاف مي دهم كه بخش ادبي كوشيده بود با آوردن صداهاي جديدتر، دموكرات تر از شرق قبلي كار كند و دست كم روي آثار دو سه فرد يا نشر خاص متمركز نشود، اما باز هم به هر دليلي به اين ورطه افتاد كه همان صداهاي استثنا هم تبديل به قاعده و بار سنگين پرگويي و يكسونگري بر شانه شرق شدند. با تمام اين حرف ها، جزء مخالفان تعطيلي شرق، و كلا هرگونه حذف فيزيكي، هستم. شرق مخاطبان و جايگاه خود را داشت، و متاسفم براي همه كاركنانش.

و اما آن پازلي كه حل نشده:
خانم قهرمان را نميشناسم، زندگي خصوصي و مواضع فكريشان هم هيچ ربطي به من ندارد، همانطور كه مال چند ميليارد آدم ديگر. آقاي پورمحسن را اما مي شناسم، سر دود مقدس هم گفتگو كرده ايم، نوشته ها و مصاحبه هاي ادبيشان را مي خوانم، و پركاريشان برايم آشناست. ناراحتي و ترس و غصه ژورناليست هاي از كار بيكار شده، حالا كه خرج زندگي كمر همه را شكسته، هم برايم آشناست. اما مگر نه اين است كه هر شغل دامنه خطر خاص خودش دارد؟ كسي كه در اين دوره به كار مطبوعاتي رو مي آورد متاسفانه هر لحظه با خطر بيكار شدن روبروست. اين اتفاق مي توانست براي هركس ديگري، يا به بهانه هر مطلب ديگري، بيفتد: توي معدن، يا سرفيلمبرداري. حالا، بيش از دوجور فرض براي اين اتفاق وجود ندارد: نوشته پورمحسن و شرق كه بهانه صوري يا واقعي اين بلوا شد يا خطا بوده يا نبوده. فعلا پيش فرض اول را انتخاب مي كنم، بيش تر هم به بهانه حرف هاي خود مدير مسئول روزنامه، و مي گويم كه فرضا خطايي رخ داده.
از يك چيز ارتش خيلي خوشم مي آيد و آن هم آموزش اين وحدت است كه اگر كسي خطايي بكند ديگران هم بايد پايش بايستند: مورد خلافي كه زير تخت يك نفر پيدا شود باعث تنبيه كل خوابگاه ميشود تا ياد بگيري كه هنگام بروز مشكل همه چيز بر گردن يك نفر نيست. اما ما معمولا دنبال يك قهرمان مرده يا زنده، يك اسم مشخص حقيقي و شناسنامه دار، ميگرديم كه يا به عرش ببريمش يا به زمين بكوبيمش و با وجدان راحت خوب و بد يك اتفاق را صرفا به او حواله دهيم. چرا توپ و نفرين اكثر هوادارن شرق صرفا در زمين پورمحسن فروآمده؟ اين چيزي است كه - متاسفانه - به آن ميگويم تحليل ژورناليستي شتابزده. اين كه فقط حرف بزنيم به صرف حرف زدن، يا قضاوت كنيم كه از قافله جا نمانيم؛ تا به هم ميرسم با اطمينان مي گوييم: "نه بابا، اصل ماجراي شرق اين طوري بوده ... " وهيچ كدام هم تمام ابعاد قضيه را نمي دانيم. تازه، حتا همين حرف و تحليل ها هم بيشتر از سوي كادر فرعي تر شرق يا افرادي ابراز مي شود كه به هر حال بازيكنان اصلي نبوده اند.
بقيه افراد درگير ماجرا كجا هستند و چرا سكوت كرده اند؟ شايد بعضي ها يادشان باشد كه در "انتخابات دو سال پيش"، بعضي از نويسندگان شرق – بيشتر بخش "انديشه گي" - از طريق صفحه روزنامه و وبلاگ هايي كه آن زمان داشتند، حملات متحدانه دسته جمعي عليه مخالفان مواضعشان راه انداختند؛ و به بهانه همراهي با مانيفست يكي از همكارانشان، چيزي از نوشته ها و تحليل ها و حتا كامنت هاي باربط و بيربط نسبت به مواضع انتخاباتي متفاوت كم نگذاشتند (بعضي هم البته درگير بازي نشدند). آن اتحاد حالا كجاست، حالا كه تريبون انديشه شرق بسته شده و حاشيه امن از بين رفته؟ از آن گروه مسئوليت پذير، عده اي هنوز در همين شرق هم مانده بودند: چرا كسي اين بار هم دست به قلم نشد و چيزي در مورد همكارش ننوشت، و – شرمنده - حتا ناسزا هم به او نگفت؟! آيا پورمحسن يك تنه اين همه ماجرا به راه انداخته؟ چرا كسي توضيح روشن و معقولي در مورد مسئوليت اين ماجرا نمي دهد؟ اين سكوت را به پاي چه بايد گذاشت: از بين رفتن حاشيه امن پرتبختري كه شرق آن موقع داشت و حالا ندارد تا براي يك همكار پرچم بلند كند؟ اگر اين باشد كه واي بر اين ژورناليسم روشنگرانه و اصلاح طلبي كه كعبه آمال به اصطلاح روشنفكران ما شده. اين سكوت از سر ترس است؟ شرم؟ بي خيالي؟ موافق بودن؟ موافق نبودن؟ قبول داشتن؟ قبول نداشتن؟ پشت پرده ها؟ ... نمي دانم. فقط احساس مي كنم پورمحسن شده آن قهرمان محبوب يا منفوري كه بايد كشته شود: در ميان اين همه ابهام، يك وقت ديديد دگرباشان جنسي نيز بناي يادبودي از او ساختند.

comments ( 7 ) | permalink | Friday 17 August 2007